
دربارهی اینکه دولت ساختگی امارات متحدهی عربی چه قدر برای تصرف مالکیت جزایر سهگانهی ایرانی (تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی) پول خرج کرد و دست به دامان آمریکا و اسراییل شد، مقالهی انگلیسی زیاد نوشتهام. طبیعتاً جهان دوست دارد بداند که این اعراب تازه به دوران رسیده، چه سودی میبرند از این همه دشمنی کردن با ملت ایران و از طرح ادعاهای واهی دربارهی تمامیت ارضی ایران، وقتی هنوز بیشتر از 40 سال از عمر کشورشان نمیگذرد، و آن وقت در برابر ملتی میایستند که تاریخچهی فرهنگ 7 هزار سالهاش، ورد زبانهاست در سراسر عالم.
یک بار در مقالهیی به این نکته اشاره کرده بودم که رییسجمهور سابق امارات (و موسس این کشور نوپا) بیش از 1 میلیون دلار رشوه به مقامات سازمان همکاریهای خلیج فارس (GCC) داده بود تا از ادعاهای این کشور دربارهی جزایر سهگانهی ایرانی دفاع کنند. الان هم که با کمک چند سازمان به اصطلاح مستقل و در عمل وابسته به CIA و موساد مثل گوگل و نشنال جئوگرافیک، دارند تحرکاتی میکنند برای تصرف خلیج فارس و جزایر ایرانی آن. یکی از اولویتهای سیاست خارجی امارات، همانطور که در سایت اینترنتی وزارت امور خارجهی این کشور جعلی نوشته شده، مسالهی جزایر سهگانه است.
نوجوانی که وزیر امور خارجهی امارات است، یعنی شیخ عبدا... بن زاید آل نحیان هر سال در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل، به این نکته اشاره میکند که ایران جزایر سهگانه را "اشغال" کرده است، و چه تاسفبار است وقتی یک کشور عربی به جای حمایت از مردم فلسطین در برابر اشغالگری اسراییل، ایران را اشغالگر میخواند.
البته صدای امارات به جایی نمیرسد، چرا که این کشور کوچکتر از آن است که بخواهد تهدیدی برای تمامیت ارضی ایران باشد، اما خوشبختانه مقامات بلندپایهی ارتش ایران اعلام کردهاند که اگر امارات نخواهد دست از لجبازی بردارد و به طرح چنین ادعاهایی ادامه دهد، استفاده از گزینهی نظامی علیه این کشور هم میتواند روی میز باشد، و این برخورد قاطعانه و از موضع قدرت ارتش ایران حقیقتاً تحسینبرانگیز است.
بهتر است اعتراف کنیم که امارات بیابانی بود که با سرمایه و پول ایرانیها آباد شد و به وضعیت امروزش رسید. شاید بیش از همه باید به خودمان انتقاد کنیم که پولمان را در جیب چنین موجودات بیوجدانی میریزیم، اما هر چه که هست، این واقعیت آشکار است و بیتردید باید آن را پذیرفت که اگر اماراتیها به جای 1 میلیون دلار، 1 میلیارد دلار هم خرج کنند، نمیتوانند یک وجب از خاک ایران را تصرف کنند. کاری که صدام حسین دیکتاتور با پشتیبانی 27 کشور اروپایی نتوانست انجام بدهد.

شبکهی تلویزیونی VOA Persian را خیلی از ما تماشا میکنیم، بدون تعارف. اینکه مردم دسترسی به ماهواره ندارند و برنامههای ماهوارهیی را نمیبینند صحت ندارد. به هر حال در عصر ارتباطات، نمیتوان جلوی گسترش رسانهها را گرفت. چه خودی باشند و چه غیرخودی.
اما یک واقعیت هست که همهی ما، هنگام تماشا کردن برنامههای مسموم شبکههایی مثل VOA فراموش میکنیم. اینکه اگر این شبکهها و آدماهایشان با ما صادق بودند، نمیخزیدند زیر پرچم آمریکا و متحدانش. اگر این شبکهها میخواستند واقعیت را در مورد رویدادهای مختلف روز به ما بگویند، مطمئناً از طرف پنتاگون و وزارت امور خارجهی آمریکا حمایت بیچون و چرا نمیشدند. اگر آزادی بیان در غرب یک افسانه نبود، هر روز یکی از کشورهای اروپایی دسترسی مردم به Press TV را قطع نمیکرد. مگر Press TV رسانه نیست؟ خوب فرض کنیم اصلاً Press TV اخبار را هدایت شده به خورد مخاطبانش میدهد. پس آزادی بیان چه میشود؟ چرا انگلیس و آلمان Press TV را به بهانههای واهی از ماهوارههای ملیشان میکشند پایین؟ تازه، گذشته از همهی اینها، مگر BBC Persian و VOA خیلی مستقل و واقعگرا هستند؟ توسط هیچ نهاد دولتی غربی شارژ نمیشوند؟ باور کنید اینها همه افسانه است. آزادی بیانی که آمریکا و متحدانش از آن سخن میگویند، دروغ شاخداری بیش نیست. چرا مسعود شجاعی طباطبایی، کاریکاتوریست ایرانی، باید در 23 کشور دنیا ممنوع الورود بشود؟ فقط به خاطر اینکه کاریکاتورهای ضد اسراییلی کشیده؟ مگر او هم مقام دولتی است؟ یک هنرمند ساده است که نظراتش را در کارهای هنریاش بیان میکند. چرا او را ممنوعالورود میکنند؟ یعنی تحمل یک هنرمند را هم ندارند؟ آن وقت این آدمها میشوند سردمدار آزادی بیان. مضحک نیست؟
بر اساس قانونی به نام Smith-Mundt Act که در سال 1948 در کنگرهی آمریکا تصویب شد، پخش برنامههای VOA و چند رسانهی دیگر از جمله رادیو آزادی در چارچوب دیپلماسی عمومی ایالات متحده برای مردم آمریکا ممنوع شد. به این ترتیب، پروپاگاندای سیاه رسانههایی مثل VOA تنها مردم کشورهایی مثل ایران را هدف میگیرد. این یعنی محتوای برنامههای چنین شبکههایی آنقدر دور از واقعیت است که بهتر است مردم آمریکا اصلاً در معرض آن قرار نگیرند!
دروغهای رسانههایی مثل VOA در فرصتهای مختلف برای مردم آشکار شده. فقط باید جرات باور کردن اینکه یک رسانهی آمریکایی هم میتواند دروغ بگوید و با ما صادق نباشد را پیدا کنیم.
فقط کافی است کمی به تحلیلهای VOA و BBC Persian نگاه کنیم. از دیدگاه اینها، همه چیز در ایران سیاه است. هیچ اتفاق مثبتی رخ نمیدهد و هر روز یک بحران و یک فاجعهی جدید در حال شکلگیری است. بیاییم باور کنیم اگر آدمهای VOA و BBC دلشان برای ایران میسوخت، در کشورشان میماندند و سعی میکردند حقوق مردمشان را بدون اینکه کنار گود بنشینند و بگویند لنگش کن، مطالبه میکردند.

سلام! این وبلاگ دیگر مثل قبل رونق ندارد، یعنی آدمهای زیادی اینجا نمیآیند؛ ولی خوب، وظیفه که از ما ساقط نمیشود. ما وظیفه داریم بنویسیم و ثبت کنیم برای ماندگار شدن در تاریخ. با چند روزی تاخیر، بهار ۱۳۹۱ را با تمام وجود به شما اهالی ایران زمین تبریک میگویم. یک بار دیگر هم خداوند متعال این فرصت را به ما داد تا پای زیباترین سفرهی جهان بنشینیم و نوروز عزیز را جشن بگیریم. بار دیگر این فرصت را یافتیم که به دیدار بزرگان برویم و عرض ادب کنیم. یک بار دیگر فرصت پیدا کردیم تا تخممرغهای سفرهی هفتسین را با عشق رنگ کنیم و سیبهای سرخ سفرهی هفتسین را با دستان خودمان بشوییم و در کاسه بگذاریم.
از زیباییهای نوروز همه گفتهاند و بسیار گفتهاند و باز هم خواهند گفت، و من نمیدانم چه رازی در دل این کهنهی همیشه نو وجود دارد که هیچ وقت خستهکننده و کلیشهیی نمیشود. کتابهای تاریخ میگویند که نوروز را مردمان ایران ۶۳۰۰ سال است که به جشن مینشینند و هیچ وقت اتفاق نیفتاده که نوروزی بیاید و بگذرد و شور و شوقی از دلها عبور نکند و یا مقلبالقلوبی خوانده نشود و عشقی تازه نشود و کلام مهرآمیزی رد و بدل نشود.
در نوروز ۹۱، برایتان بهترینها را آرزو میکنم. از سلامتی و سربلندی گرفته تا سعادت و سرور. شما هم اگر آب توی دلتان تکان خورد، برای ما دعا کنید...

در ایستگاه پایانی سال ۹۰ هستیم، و من میخواهم آخرین نوشتهی وبلاگ در این سال را به اتفاقی اختصاص بدهم که از هر جهت برایمان مایهی خوشحالی بود. این برای"مان" که میگویم یعنی برای همهی انسانهای آزاده، همهی مسلمانها، همهی آنهایی که به دنبال حقیقتند و فرقی نمیکند برایشان که این حقیقت را کجا جستوجو کنند و بیابند.
شان استون، فرزند الیور استون سینماگر سرشناس آمریکایی، یک ماه پیش در ایران اسلام آورد و نام علی را برای خود برگزید. شان که پیش از اسلام آوردن در کنفرانس بینالمللی هالیوودیسم شرکت کرده بود، در صحبتهایش پس از اینکه مسلمان شد گفت که میخواهد چهرهی واقعی اسلام را به جهان نشان دهد و به مردم بگوید که اسلام دشمن مسیحیت و یهودیت نیست. او از اسلام سخن گفت و اینکه از وارد شدن به مسجد احساس لذت و آرامش میکند. او همینطور در مورد اوضاع سیاسی روز، به ویژه جنجالهایی که پیرامون برنامهی هستهیی ایران به پا شده صحبت کرد و نظراتی داد که البته رسانههای جریان اصلی آمریکایی چندان مایل نبودند آنها را منعکس کنند، با این حال نام استون و حضور شان استون در ایران به عنوان یک بازیگر و فیلمساز سرشناس مجابشان کرد تا اجازه بدهند مردم کمی از واقعیت مربوط به مسلمان شدن شان استون بشنوند.
شان علی استون گفت که خود را قربانی اسلامهراسی میداند. او میخواهد در آثار آیندهاش، مردم جهان را با حقایق پنهان اسلام و ایران آشنا کند. او به خدای یکتا اعتقاد دارد و میگوید که یک مسلمان مسیحی یهودی است.
اسلام آوردن شان استون، آن هم در ایران و آن هم در شرایطی که همهی رسانههای آمریکایی بسیج شدهاند تا یک جنگ روانی تمامعیار را علیه ایران رهبری کنند، اتفاق فرخنده و قابل توجهی بود. موج گرایش مردم غرب به اسلام روز به روز بیشتر قدرت و شدت مییابد و شان استون هم به این موج پیوست تا حداقل رسانههایش کشورش بدانند که تا ابد نمیتوان واقعیت را کتمان کرد.
همهی ما، چه موافق و چه مخالف، چه راضی و چه ناراضی، میدانیم که رسانههای آمریکایی اعم از دیداری و شنیداری و مکتوب، یک هدف را دنبال میکنند: به زیر کشیدن اسلامی که ایران نمایندهی آن است. و البته تا امروز هم نتوانستهاند موفق شوند. در پستهای بعدی، آمارهای دقیقتری ارایه میکنم از اینکه گرایش مردم آمریکا به اسلام در سالهای دههی ۹۰ تا ۲۰۰۰ چه قدر افزایش داشته، و اسلام آوردن افرادی مثل شان استون، نمونهیی از این گرایش همهگیر است.
در آستانهی سال نو، برایتان دنیا دنیا آرامش و سبد سبد شادی و لبخند آرزو میکنم.
هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز
یک ماه پیش ۱۰۶ عضو مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه صادر میکنند در محکومیت ایران، با این بهانه که یک ایرانی "احتمالاً قصد داشته" سفیر عربستان سعودی در واشنگتن را ترور کند. تنها ۹ کشور به این قطعنامه رای منفی میدهند. این یعنی عدالت در جهان مرده است. و تنها چند هفته بعد، عوامل سرویسهای جاسوسی آمریکا و اسراییل یک دانشمند هستهیی ایران را در یک عملیات تروریسی به شهادت میرسانند و فرد مجنونی همانند ریک سنتروم که کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست، میگوید که دولت آمریکا نباید چنین اقدامی را محکوم کند. و این یعنی عدالت به خاک سپرده شده است.
شهادت مصطفی احمدی روشن که چهارمین شهید هستهیی ایران محسوب میشود، واقعهی تلخ و ناگواری بود. هنوز هم نمیتوانم با این فاجعه کنار بیایم. چه طور دولتهایی که دم از دوستی با مردم ایران میزنند و سفارت مجازی راهاندازی میکنند و میگویند که میخواهیم فصل تازهیی با مردم ایران آغاز کنیم، اینقدر میتوانند بیرحم و قسیالقلب باشند که جوانان بیگناه این کشور را در روز روشن و با وقاحت تمام ترور میکنند تا قدرتنمایی کنند و بگویند که ما هم هستیم؟
و از آن وقیحانهتر، وقتی است که آژانس بینالمللی انرژی اتمی اسامی این دانشمندان جوان را در اختیار سرویسهای جاسوسی آمریکا و اسراییل قرار میدهد و...
در جهان ناپاکی زندگی میکنیم. جهانی که جای امثال "مصطفی احمدی روشن"ها و "داریوش رضایینژاد"ها نیست. وقتی همسرش میگفت که در خواب شهادت مصطفی را دیدهام، دیگر ما چه میتوانیم بگوییم؟ دولتمردان سنگدل و بیوجدان آمریکا میتوانند مفهوم شهادت را درک کنند؟ آن اسراییلیهای تروریست میتوانند متوجه شوند که با حذف فیزیکی جوانان این مملکت نمیتوانند رسیدن "آخرالزمان"ی که منتظرش هستند را تسریع کنند؟ بله، من منتقد صریح این دولتم، و این حق من است، چون یک شهروند ایرانی هستم که میخواستم کشورم به مسیر دیگری برود و کار به جایی نرسد که امثال مصطفی احمدی روشن جان خود را فدا کنند، ولی مطمئن باشید اگر پایش برسد، من هم چشمانم را بر همه چیز میبندم و همان کاری را میکنم که "حسین فهمیده" کرد...

زمینگیر شدن هواپیمای جاسوسی RQ-170 نیروی هوایی ایالات متحدهی آمریکا توسط ارتش ایران، خبری بود که رسانههای جهان را به لرزه درآورد و BBC، CNN، Fox News و نیویورک تایمز علیرغم همهی تمایلی که داشتند تا خبر این اتفاق را بایکوت کنند، نتوانستند در مورد آن ساکت بمانند و با انتشار تصاویر و گزارشها و تحلیلهای فراوان، به بررسی موضوع پرداختند و به نوعی اعتراف کردند که در یک افتضاح اطلاعاتی و امنیتی بیسابقه برای دستگاه جاسوسی آمریکا، ایران توانسته این هواپیمای بدون سرنشین که تا ارتفاع 50 هزار پایی پرواز میکند را در حین انجام عملیات جاسوسی از کار بیندازد و زمینگیر کند.
ماجرا از این قرار بود که چهار ماه پیش از دسامبر 2011، RQ-170 که به عنوان UAV (ماشین هوایی بدون سرنشین) شناخته میشود، برای انجام عملیات جاسوسی، حریم هوایی ایران را چند بار نقض کرد. این هواپیما از قرار معلوم ماموریت تصویربرداری مخفیانه از تاسیسات هستهیی ایران را بر عهده داشته است. سرانجام در روز 4 دسامبر 2011، واحد جنگافزار سایبری ارتش ایران کنترل این ماشین هوایی را در حالی که در مرزهای شرقی کشور در حال پرواز بود، در اختیار گرفت و با رمزگشایی سیستم راهبری آن، با کمترین میزان خسارت، آن را در صحرای طبس به زمین نشاند. روز 6 دسامبر و پس از چندین اظهار نظر متناقض و عجیب، سرانجام وزارت امور خارجهی آمریکا تصدیق کرد که این هواپیما را در ایران از دست داده و اینکه این ماشین بدون سرنشین، به CIA تعلق داشته است.
در روزهای متعاقب پخش تصاویر پهپاد آمریکایی در یک ورزشگاه سرپوشیده در ایران، رسانههای دولتی آمریکا و انگلیس تمام تلاش خود را به کار بستند تا با جعلی و غیرواقعی وانمود کردن این هواپیمای بدون سرنشین، بر روی افتضاح به بار آمده سرپوش بگذرانند و این باور را به مردمشان بقبولانند که ایران دروغ میگوید. آنها از کارشناسان نظامی و تحلیلگران سیاسی مختلف دعوت کردند تا به مردم بگویند که این تنها ماکتی از RQ 170 آمریکایی است!
اما باراک اوباما، رییسجمهور ناپخته و جوان ایالات متحده روز 13 دسامبر هر چه رسانههای دولتی غربی رشته کرده بودند را پنبه کرد و به صورت رسمی از ایران خواست که RQ-170 را به واشنگتن برگرداند. درخواستی بیشرمانه که البته بیپاسخ هم نماند. وزیر دفاع ایران پاسخ داد که ایران این هواپیما را به دست گرفته و به عنوان دارایی خود میشناسد و تصمیم میگیرد که با آن چه کار کند.
جزییات ماجرا را همهی شما میدانید. اما آنچه که برای من جای سوال و تعجب است این است که رسانههایی مثل BBC Persian و VOA Persian با چه توجیه و واقعاً با چه دلیلی تمام مدت پس از پخش این خبر سکوت کردند و از کوچکترین اشارهیی به قدرت سایبری ارتش ایران سر باز زدند؟ این رسانهها که منتظر کوچکترین فرصتی هستند تا جنجالهای تبلیغاتی علیه ایران به راه بیندازند و در عین حال داعیهی مستقل بودنشان هم گوش عالم را کر کرده، واقعاً رویشان میشود در برابر این افتضاح امنیتی - نظامی بزرگ برای آمریکا که حتی صدای رییس جمهور این کشور را هم در آورد، سکوت کنند؟
واقعیت این است که ایران با این کار پیچیده و تحسین برانگیز، زهر چشمی از آمریکا گرفت تا خیال تجاوز دوباره به حریم هوایی ایران را از سر بیرون کند، اما آنچه که من در موردش حیرانم، بیشرمی انگلیسیها و آمریکاییهاست که با این شکست دردناک، باز هم دست از پروپاگاندای سیاهشان برنمیدارند!
قضاوت با شما!

ماهنامهی دانشمند - سید ایمان ضیابری: براي من هم 9 ماه دوري از "دانشمند"، دشوار و تلخ بود. برای من که همچون همهی شما "دانشمند" را خانهی خود میدانم، این 9 ماه با فراز و نشیبهای فراوانی طی شد و من توفیق آن را نداشتم که در کنار شما باشم. انجام چند ماموریت مطبوعاتی برای شبکههای خبری و نشریات انگلیسی زبان باعث شد تا حلقهی وصل خود با شما را از دست بدهم و از همین رو بود که مجموعه گفتوگوهای اختصاصی "دانشمند" با برندگان جوایز نوبل در رشتههای مختلف، برای مدتی متوقف شد. در این مدت، ما را از نظر لطف و محبت خود محروم نکردید و در ایمیلهای خود، از گفتوگو با برندگان جوایز نوبل پرسیدید و اینکه آیا این گفتوگوها ادامه خواهد یافت یا نه. و پاسخ قطعاً مثبت است. این مجموعه گفتوگوها، دینی است که این حقیر به "دانشمند" و "دانشمند" به جامعهی علمی ایران ادا میکند و عزم ما بر این است تا از این شماره، گفتوگو با برندگان جوایز نوبل بلاانقطاع و بدون وقفه ادامه یابد.
همواره افتخارم این بوده که گفتوگوهای اختصاصی با برندگان جوایز نوبل را با ماموریت از طرف ماهنامهی "دانشمند" انجام میدهم. ماهنامهیی که جای خود را در قلبهای عاشقان علم در سراسر ایرانزمین باز کرده و رسانهیی است برای فرصتهای برابر و عادلانه. شما را به خواندن گفتوگوی اختصاصی دانشمند با فرانک ویلچک (Frank Wilczek)، یکی از سه برندهی جایزهی نوبل فیزیک سال 2004 میلادی دعوت میکنم.
فرانک ویلچک کیست؟
پروفسور فرانک ویلچک، متولد 15 می 1951 در مینهاولای نیویورک است. رشتهی اصلی او فیزیک نظری است و در حال حاضر به عنوان استاد موسسهی فناوری ماساچوست (دانشگاه MIT) فعالیت میکند. ویلچک به همراه دیوید گراس و دیوید پولیتزر، جایزهی نوبل فیزیک سال 2004 را به دلیل کشف "آزادی مجانبی" در تئوری نیروی هستهای قوی دریافت کرد.
ویلچک از والدینی ایتالیایی و لهستانی متولد شد. تحصیلات دبیرستان خود را در کویینز از توابع نیویورک و در مدرسهی Martin Van Buren High School گذراند. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهی ریاضی از دانشگاه شیکاگو در سال 1970 میلادی دریافت کرد، تحصیلات تکمیلی خود در کارشناسی ارشد ریاضیات را در دانشگاه پرینستون به پایان رساند و دکترای فیزیک را نیز از همین دانشگاه دریافت کرد.
او استاد فیزیک مرکز فیزیک نظری MIT است و سابقهی فعالیت در موسسهی تحقیقات پیشرفتهی دانشگاه پرینستون و انیستیتوی فیزیک نظری در دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا را نیز دارد.
او در سال 2002 به افتخار دریافت Lorentz Medal نایل شد. این مدال هر چهار سال یک بار توسط آکادمی سلطنتی علوم و هنرهای هلند به پرافتخار ترین دانشمند فیزیک نظری اعطا میشود. ویلچک در سال 2003 جایزهی Lilienfeld Prize که توسط جامعهی فیزیک آمریکا اعطا میشود را دریافت کرد. در همین سال، او مدال یادبود دانشکدهی ریاضیات و فیزیک دانشگاه چارلز پراگ در جمهوری چک را به دست آورد. فرانک ویلچک تحصیلات دکترای خود را زیر نظر پروفسور دیوید گراس به پایان برد. او در سال 2004 میلادی، نیمی از جایزهی نوبل فیزیک را با پروفسور گراس تقسیم کرد.
پروفسور ویلچک در تشریح و کشف اکسیونها، آنیونها، آزادی مجانبی و سایر جنبههای نظریهی میدانهای کوانتومی فعالیتهای فراوانی انجام داده است. در حال حاضر، او بر روی موضوعاتی از قبیل کاربردهای فیزیک ذرات در کیهانشناسی، تئوری کوانتومی سیاهچالههای فضایی، کاربرد تکنیکهای نظریهی میدان در فیزیک مادهی چگال و رفتار مادهها تحقیق میکند.
همسر فرانک ویلچک، بتسی دیوین، روزنامهنگار و وبلاگنویس آمریکایی است که به همراه او یک کتاب نیز منتشر کرده است.