تبليغاتX
ايمان امروز

اي ساحل آرامشم سوی تو پر ميکشم
از دوريت در آتشم در آتشم يارا
دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان زتن بر آيد
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآيد

بنمای رخ که خلقی واله شوند وحيران
بگشای لب که فرياد از مرد وزن بر آید

۱- دكتر محمد اصفهاني با آلبوم جديدش، بــــركت، كولاك كرده. من با اين شعر "طلب" واقعا زندگي‌ مي‌كنم. شايد بالاي ۵۰ بار اين شعر را پشت سر هم گوش دادم اما اصلا نمي‌توانم فراموشش كنم... اين شعر واقعا فوق‌العاده است. لينك دانلودش را هم نمي‌گذارم چون خودم هم پول دادم و خريدمش. شما هم بفرماييد بخريد كه كپي‌رايت رعايت كردن را بايد از همين جاها شروع كرد.

۲- سرنوشت همه‌ي ما در همين يك بيت آمده است
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآيد
پس چه بهتر كه در اين چند صباح حيات، كمتر مردم‌آزار باشيم و كمتر به حيله و نيرنگ، سر ديگران را زير آب كنيم. دوستان سپاه اسلام هم كه دستشان خيلي بدطور رو شده است، لطفا تعطيل كنند بروند پي كارشان كه آن وبلاگهاي كذايي‌شان خيلي بازديدكننده داشته باشد، روزي ۶/۲ نفر!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

گفت: واگوام ديدي خان پايين برره كار خودش را كرده بيد؟ ها؟!
گفتم: چي چي مي گي بابا!! مثل انسان حرف بزن
گفت: واگويم تو طرفدار پايين برره بيدي يا بالا برره؟
گفتم: من نه طرفدار خان پايين هستم و نه خان بالا كه طرفدار عدالت ورزي هستم. اما هنوز برام مفهوم نيست كه چي ميگي!
گفت: اينو كه وشنيدي حتما نمايشگاه كتاب گيلان تموم وزيتي؟
گفتم: بله، به سلامتي به خوبي و خوشي تموم شد و استقبال مردم هم خوب بود
گفت: د اشتباه دروكني از خودت!! تقصير هم نوداري. احتمالا روزنامه ي جامعه ي مدني رو نخونده بيدي!!
گفتم: روزنامه جامعه ي مدني ديگه چيه؟
گفت: ووي گولندزج. در كل برره يك نشريه هست كه از جامعه ي مدني مي فهمه. همونو واگويم.
گفتم: آها فهميدم. حالا كه چي؟
گفت: اگه وخونده بيدي وفهميدي. هيچ ودونستي كه هم ناشران، هم مردم و هم مسوولين از نمايشگاه راضي نبيدن و آمار تلفات تصادفات جاده يي هم از خودش بالا رفتن در وكرده بيد؟ تازه هم كتابهايي كه آورده بيدن و طرز چيدمانجش بنجول و مسخره بيد و اصلا براي برگزاري نمايشگاه بايد از دست اندركاران روزنامه ي جامعه ي مدني از خودشون اجازه در مي كردن!
گفتم: آه! ماي فيوريتي... مثل اينكه توپت پره حسابي!
گفت: آي خدايا! واي خداايا، تو منو وكش! من نودونم اين پايين برره يي ها از كجاي بوركينافاسو دومادسرخونه آورده بيدن كه به تيپ ميگه توپ...
گفتم: حالا ولش كن. همون تيپ كه خودت مي گي. حالا چرا كليد كردي به نمايشگاه؟
گفت: ها!! اشكال از خودته ديگر مرگ موش. اگه از جامعه ي مدني چيزي حاليت وشد ديگر از اين خزعبلات نوگفتي. حساب كار دستت ويامد.
گفتم: نه بابا. ما با همون جامعه ي زدني بيشتر حال مي كنيم. همه ي نشريات رو هم فله يي با هم مي خونيم. ولي به هر حال اميدوارم نمايشگاه سال بعد بهتر بشه.
گفت: ووي گولندزج! حالا به افتخار نمايشگاه سال آينده، يك استكان آب نخود گازدار مهمان خودم... حالا هم برو رد كارت بمير!

Iman De Barareh

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

گفت‌وگو با مديا كاشيگر، نويسنده و مترجم
كوروش ضيابري

اشاره‌
مديا كاشيگر از آن دسته نويسندگاني است كه به سختي هم نمي‌توان  آنها را شناخت! بسيار زود و با خوشرويي مصاحبه را پذيرفت و به سوالات هم پاسخ داد اما به سبكي عجيب! شايد يكي از خصوصيات آدم‌هاي باهوش، علاقه‌شان به ايراد گرفتن و مرتب كردن همه چيز باشد. يعني شما نمي‌توانيد يك اسم اسپانيايي را در مقابل آنها مثلا اسپانيايي تلفظ كنيد، بايد انگليسي بخوانيدش!
با تمام اين اوصاف و با وجود اينكه يك طور ديگر!! به سوالات پاسخ داد اما نكات جالبي نيز در بين صحبتهايش پيدا مي‌شد.
به بهانه‌ي پايان جشنواره‌ي جايزه‌ي ادبي يلدا به سراغ مديا كاشيگر، نويسنده و مترجم يزدي رفتيم و در همين مورد نيز از او سوال كرديم. جشنواره‌يي كه تقريبا يك هفته پيش با معرفي آثار برتر به كار خود پايان داد و “رود راوي” نوشته‌ي ابوتراب خسروي برنده‌ي بخش رمان اين جشنواره نيز از جمله آثاري بود كه بعد از كسب موفقيت دربه دست آوردن جايزه‌ي ادبي يلدا بسيار بيشتر ازگذشته، مورد توجه مخاطبان  قرار گرفت و حتي فروش بهتري نيز نسبت به گذشته داشت.
به سراغ مديا كاشيگر رفتيم و هرچند به سختي اما با توجه به كارهاي متعدد داستاني و سابقه‌ي ادبي‌اش، توانستيم نظرياتش راجع به ادبيات روز جهان، ايران و البته سبكهاي ادبي جديد را جويا شويم و در مورد جشنواره‌ي جايزه‌ي ادبي يلدا خبرهايي بگيريم.

 * مديا كاشيگر يك نويسنده است و داستان هم مي نويسد. داستان نويسها هم معمولا خيلي زياد تحت تاثير احساسات خود هستند. شما چه طور روحيه‌يي داريد؟! با منطق بيگانه ايد يا از احساسات محض بدتان ميآيد؟! اصلا به نظر شما عصاره ي وجود انسانها، به خصوص هنرمندان كه با ديد خاصي به اطرافشان مي نگرند، در كداميك از حالات و عواطف انساني خود را نشان خواهد داد؟

 - چون تصور نمي‌كنم تجربه هاي شخصي بنده كمترين جاذبه يا ارزشي براي ديگران داشته باشد، از اين سئوال مي گذرم.

 * خوب! مي دانيد كه همه چيز امروز در حال كوچك شدن هستند. مطالب نشريات به سوي خبرهاي كوتاه مي‌روند، ديگهاي بزرگ فسنجان، تبديل به كپسولهاي كوچك ويتامين و پروتئين مي شوند، نقاشيهاي رئاليستي شاهكار ونگوگ، تبديل به رنگهايي مي شوند كه بي هدف روي بوم پاشيده مي شوند تا مثلا اثر مدرن خلق شود و البته داستانها هم مينيمال مي شوند. هرچند من فكر مي كنم بين مينيماليستها، تولستوي فقيد يا جبران خليل جبران، بدك كار نمي كنند. البته اگر آثار ميني مالشان را خوانده باشيد. نظر شما چيست؟

 - وانگوگ خدا بيامرز تنها صفتي كه بهاش نمي چسبد “رئاليسم” است. در معناي مترادف كلمه، نقاش امپرسيونيست بود. ضمن اينكه آثار او نيز مانند همه‌ي آثار “كلاسيك” دستخوش تحولات ناشي از مدرنيته شده است كه يكي از اين تحولات هم بدل شدن همه چيز به كالاست حالا اينكه از اين تحول خوشمان مي آيد يا نه و آيا مقابله با آن فايده يي دارد يا نه، بحث و مجال ديگري را مي طلبد. اما آنچه مسلم است آنكه اين جريان قطعاً طرفداراني دارد وگرنه اتفاق نمي افتاد. حالا اگر بپرسيد آيا اين طرفداران حق حيات دارند يا خير، از آنجا كه تاكنون هيچ حكم اعدامي صادر نكرده ام، پاسخم طبعاً منفي خواهد بود!
ميني ماليسم” جرياني بود كه اوج و حضيضش را غرب چيزي حدود سي تا چهل سال پيش طي كرد و حالا پسلرزه‌هايش به ايران رسيده است و طرفداراني پيدا كرده كه بنده طبعاً حكم اعدامشان را صادر نخواهم كرد. اما مرحوم تالستوي و نامرحوم جبران خليل جبران قصه‌شان اساساً نمي تواند كمترين ارتباطي با ميني ماليسم داشته باشد گرچه اولي قطعاً همچنان ننويسنده يي براي تمام فصلهاست!

 * ادبيات داستاني ما به عقيده‌ي شما كه بدون هيچ اغراقي در كارتان حرفه يي هستيد، خيلي ترجمه‌يي نشده است! “كودك به سوي درخت بازگشت و ضمن اينكه نگاهي به پرنده‌ي روي آشيانه انداخت، آهي كشيد و ....”اين نوع نوشتار، كميثقيل نيست؟

 - من واقعاً نمي‌فهمم “ترجمه‌يي” يعني چه؟ آيا منظور اين است كه نثريپيدا كرده مانند نثر ترجمه‌هاي محمد قاضي، رضا سيدحسيني يا نجف دريابندري؟ اگر منظور اين است صددرصد مخالفم.

 * كمي در مورد جايزه‌ي ادبي يلدا صحبت كنيد. اصلا اين جايزه را به چه افراد يا به چه آثاري مي دهيد و ملاك داوري و هيات داوران، چه كساني هستند؟ محدوديتهاي خاصي هم در جشنواره هست؟ در مورد نحوه‌ي انتخاب برترين نويسنده هاي اين مسابقه بفرماييد و اينكه اصلا ايده اش از كجا ناشي شد. با توجه به اينكه خودتان هم دبير جشنواره هستيد، ارزيابيتان از سطح كيفي داستانهاي ارسالي به دورههاي پيش اگر در جريان بوديد، چه است؟ هرچند كه اخيرا جوايز دوره ي جديد را اهدا كرديد.

 - يلدا جايزه يي است كه دو ناشر بخش خصوصي، يعني انتشارات انديشه‌سازان و نشر كاروان براي _شويق و ارتقاي سطح ادبيات داستاني بنيان گذاشتند. دبير دو دوره‌ي نخست آن دوست بسيار عزيزم آقاي محمد قاسم‌زاده بود و بنده افتخار دبيري دوره‌ي س_وم آن را دارم. يلدا فقط آثاري را مورد بررسي قرار مي‌دهد كه برايش ارسال شده باشند و در اين ميان به آثاري نظر دارد كه “توان بال_وه‌ي جلب مخاطب عام را داشته باشند”. بنابراين چون به “مخاطب عام” اهميت مي دهد، جايزه يي نخبه گرا نيست و چون در جلب مخاطب عام به توان “بالقوه” و نه بالفعل اثر نطر دارد، ادبيت اثر را فداي تيراژ آن نمي كند و جايزه يي براي پاداش به نويسندگان عامه پسند هم نيست. يافتن تعادل ميان اين دو بر عهدهي داوران يلداست كه امسال شانزده نفر بودند  با تركيب جمعي زير: هشت منتقد ادبيات (تا از حاصل خرد جمعي بهترين واسطان بالقوه ي نويسنده و خواننده محروم نشود)، چهار نويسنده از نسل جوانتر نويسندگان ايراني (تا آينده ي بالقوه‌ي ادبيات داستاني ايران هم اعمال نظر كرده باشد)، چهار كارشناس كتاب (از ميان ويراستاران، كتابفروشان، مشاوران انشاراتيها و كساني كه به مقتضاي شغلشان خواننده ي حرفه يي كتاباند، تا بر پيوندهايش با واقعيت موجود كتاب در جامعه ي ايراني پاي بفشارد). هر اثر راه يافته به مرحله ي داوري را چهار داور (دو داور از گروه نخست ، يك داور از گروه دوم و يك داور از گروه سوم)، براي هر كتابي كه خوانده اند يك گزارش مي نويسند و به اثر نمره مي دهند. از آثاري كه بالاترين نمره هاي انفرادي داوران را دريافت كرده باشند، سه رمان و سه مجموعه داستان به مرحله ي نهايي راه مي يابند و داوران از ميان اين آثار، بهترين رمان و بهترين مجموعه داستان سال را برمي گزينند.
و اما در مورد سطح كيفي داستانهاي ارسالي، بنده به عنوان دبير يك جايزه ي ادبي كه اين وظيفه را بر عهده ي داوران جايزه مي داند، از هرگونه اظهار نظر مشخص و جزئي مثبت يا منفي معذورم. اما آنچه مسلم است اينكه اگر به ادبيات امروز ايران اعتقاد نداشتم، آنقدر عقلم مي رسيد دبيري يك جايزه‌ي ادبي را نپذيرم
.

* به نظر شما نويسندگان ايراني، چه طور مي توانند به آن جايگاهي كه بايد، در جهان برسند؟! هرچند همه فكر مي كنند هيچ جايگاهي، بايد ندارد! خوب هيچ كس فكر نمي كرد شيرين عبادي بيايد نوبل صلح بگيرد يا بعدش يك كنيايي... يا هيچ كس فكر نمي كرد ميگوئل دوسروانتس بيايد نوبل بگيرد و بعدش هم وي اس نايپال. آيا به عقيده ي شما روزي مي رسد كه يك نويسنده ي ايراني بيايد و نوبل بگيرد؟

 1-) ميگل دو سروانتس و نه ميگوئل دو سروانتس!
2-)  سروانتس قريب به سه قرن پيش از اعطاي نخستين جايزه ي نوبل ادبيات درگذشته است و بنابراين هرگز نوبل نگرفته است، نه در ادبيات و نه در هيچ رشته ي ديگري. (منظورم دن كيشوت او بود كه نوبل گرفت)
3-) چون عضو كميته ي نوبل نيستم، ضمن آنكه اين كميته تاكنون اطلاع دقيق و مشخصي را راجع به رويه هاي داوري خود علني نكرده است، هيچگونه اطلاعي از اين رويه ندارم!
4-) هرچه هم فكر مي كنم نمي فهمم “اعتقاد” من به اينكه آيا “روز مي رسد كه يك نويسنده ي ايراني بيايد و نوبل بگيرد”، چه چيزي را مي تواند عوض كند يا چه اهميتي مي تواند داشته باشد، ضمن آنكه چون تاريخ آينده را نخوانده ام، هيچ اطلاعي هم از هيچ فردايي ندارم.

* پيشرفت ادبيات داستاني را در چه چيزي مي‌بينيد؟ در واقع چه عاملي مي‌تواند به رونق اين ژانر فرهنگي در هر جاي دنيا سرعت ببخشد؟ مثلا اينترنت را فرض كنيد. در عرض چند سال، كل دنيا را طوري تسخير كرد كه ديگر يك ميليارد سايت اينترنتي و وبلاگ در دنيا هست! آيا هيچ تقويت كننده يي براي ادبيات داستاني، نه در ايران بلكه در هرجاي دنيا مي توانيد متصور باشيد؟ خيلي مدت است كساني پيدا نمي شوند كه بخواهند راه كلاسيك و دلنشين افرادي مثل مرحوم داستايوفسكي را ادامه بدهند!

 - در تمام سرزمينهايي كه داراي ادبيات داستاني اند در سطح هنجارهاي جهاني اند، وضع ادبيات داستاني نه تنها بد نيست كه خيلي هم خوب است. بهترين دليلش همين اتفاق اخيري كه با جلد پنجم هري پاتر افتاد و براي نخستين بار پس از پيدايش سينما، نه فقط يك اثر داستاني (هري پاتر) ركورد پرفروشترين فيلم تاريخ سينما (تايتانيك) را شكست.
تعداد رمان نويسان شهر نيويورك از عدد 5000 گذشته است، خودتان حدس بزنيد تعداد رمان نويسان كل ايالات متحده امريكا را كه از راه قلم زندگي مي زنند!
پس بهتر است به جاي گشتن به دنبال راه حلي براي كمك به وضع ادبيات داستاني جهان (كه هيچ نيازي به كمك ندارد)، هر نويسنده يي به فكر حال و روز خودش و بهبود توانمندي هاي شخصي و كششهاي داستاني اثر خودش باشد!
مرحوم داستايوسكي را هم بگذاريد راحت در گورش بخوابد، تا آثارش هست و مرتب تجديد چاپ مي شود، نيازي به مقلد ندارد!

* ژانرهاي ادبي متفاوتي داريم و حداقل تا جايي كه من مطالبتان را از طريق سايتها و وبلاگها دنبال مي كنم، رابطه ي خوبي با طنز نبايد داشته باشيد. به عقيده ي شما يك نويسنده اصلا چه رسالتي دارد؟! كسي كه نويسنده مي شود بايد هرآنچه را كه به ذهنش مي‌رس_د بنويسد، وظايف محدودي دارد ي_ا براي اختياراتش بايد خطوط قرمز كمي قايل شد؟! اصلا شما براي كار نويسندگان  به ويژه نويسندگان ادبي، مي‌توان دايره ي اختياراتي تعيين كرد يا اصلا وظيفه‌ي خاصي دارند؟!

 - اينكه يك وبلاگ توانسته اين اطلاعات دقيق را راجع به رابطه‌ي من و طنز به شما بدهد، موجب بسي مباهات است. قطعاً براي تكميل اطلاعتتان نمي توانيد به زنده ياد گل آقا مراجعه كنيد كه بالاخره به آرامش رسيد، اما تم_اسي تلفني با عم_ران صلاحي يا عليرض_ا خمسه شايد مشكل گشا باشد و اگر شماره ي از آن_ان نداش_تيد، مي‌ت_وانيد ب_ه آثار نشريافته‌ي خودم، از جمله چند كار ميني مال و داستان محاكمه مراجعه كنيد.
بعد از اينكه همه ي اين اقدامها را انجام دهيد، پاسخم را به پرسش دوم اصلاح مي كنم. من گذشته از اينكه تاكنون هيچ حكم اعدامي صادر نكرده ام، اصلاً هيچ حكمي صادر نكرده ام، حتي در مورد خطوط سبز و نارنجي تا چه رسد به قرمز!

 * اين سوال را كه از شما مي‌پرسم، از بسياري نويسندگان ديگر هم پرسيدم تا نظرشان را بدانم. خوب مي دانيم، اين چه يك رسم باشد و چه يك قانون بقا و چه يك برتري، اما حداقل در كشور ما اينطور است كه جاي پيشرفتي كه براي اهالي پايتختي هست، هيچ جا براي شهرستانيها نيست و از منابع تحقيقاتي گرفته تا فرصتهايي براي انجام كار پژوهشي به وجود مي آيد و جايزه هاي ادبي و كنفرانسهاي بين المللي ادبي و غيره و ذلك، براي آناني وجود دارد كه از قضاي روزگار در تهران هستند و همانجا بزرگ شده اند. اگر هم كساني باشند كه به سبب تواناييهاي خاص خود، موفقيتهايي كسب كرده اند، و البته اگر در شهرستانها هستند كه بايد از خير موفقيت و پيشرفت بگذرند مگر آنكه بروند و ترك وطن كنند و پايتخت نشين شوند! خودم را مثال نمي زنم اما همان كودك 11 ساله ي ملايري كه 4 زبان زنده ي دنيا عين بلبل حرف مي زند و حداقل مي دانم چون از مركز امكانات و اهداف دور است، به هيچ جايي نرسيده است!! اگر بخواهيد سوالم را جواب بدهيد، برايم مثالي غيرايراني مي‌زنيد، مگر نه؟!!

 - ميخاييل شولوخوف و آنتون چخوف از روسيه، آرتور ميلر و سالينجر از ايالات متحده امريكا، و بسياري ديگر از نويسندگان از بسياري ديگر از كشورهاي جهان، شهرستاني بودند و شهرستان نشين. لئو تالستوي كه اصلاً دهاتي بود و دهات نشين. البته داستيايوسكي از اول پايتخت نشين بود و آخرش هم پايتخت نشين مرد!
در مورد آن دوست ملايريتان هم عرض كنم، خودم را مثال نمي زنم، اما در ميان دوستان تهراني ام بيست سي نفري هستند كه هفت هشت تا زبان زنده ي دنيا را مثل بلبل حرف مي زنند و كسي برايشان تره هم خرد نمي كند!
ساده ترين كار در جهان انداختن تقصير به گردن يكي ديگر، و اگر كسي نبود تقصير را بپذيرد، به گردن شرايط است. اما از من يك چيز را بشنويد انسان هرقدر هم براي خودش توجيه هاي منطقي براي شكستش پيدا كند، تغييري در وضعيتش پيدا نمي شود. (من گفتم شكست خورده بودم؟ مگر آنكه خودم گفته باشم!!) اينكه اگر فلان فوروارد پايش ليز نمي خورد يا در شرايط بدني بهتري بود، گل پيروزي را مي زد، هيچ تغييري در نتيجه ي مسابقه ايجاد نمي كند.
اگر يك سري به هر پايتختي در جهان بزنيد، متوجه مي‌شويد 99 درصد آدمهاي موفقش شهرستاني اند.

* و سوال آخر. به عقيده‌ي شما، مطالعه و تحقيق روي آثار نويسندگان خارجي و به خصوص غربي، ميتواند به كار خوانندگان ايراني بيايد و اصلا تاثير ادبيات غرب روي فعاليت نويسندگان داخلي را چه طور ارزيابي مي كنيد؟

- چون مترجم هستم، پاسخم به پرسش شما قطعاً مثبت است. اگر چنين تصوري نداشتم ترجمه را قطعاً نه تنها به عنوان شغل كه به عنوان مهمترين انگيزه‌ي وجودي ام انتخاب نمي‌كردم.

-----------------------------------

۱۶- winamp اسكينهاي جالب و زيبايي را عرضه كرده است
۱۷- glossaryهاي جديد فارسي براي ديكشنري قدرتمند بابيلون
۱۸- يكي دو وبلاگنويس پرشرو شور هم دست داشتند...
۱۹- اعتراض نسبت به طنز شبهاي برره بالا گرفته!! در اين مملكت، آب خوردن شما هم مورد اعتراض قرار مي‌گيرد. ناراحت نباشيد // من يك مقدار به دانشجو بودن اين افراد شك دارم!!
۲۱- كشته‌ي تنظيم حرفه‌يي اين خبر هستم: فرزاد حسني خبر از نزول تورات داد!
۲۲- متن هر شعري را كه به زبان فارسي خوانده شده اينجا بيابيد
۲۳- وبلاگ انگليسي من
۲۴- مقالاتم در يك نشريه‌ي هندي// با نشرياتي از پاكستان نيز در حال مذاكره براي آغاز همكاري هستم
۲۵- آفرين كوچولو!
۲۶- دايره‌المعارف اصطلاحات كامپيوتري
۲۷- بي‌خيال سخنگو!
۲۸- خبرهاي سايت آفتاب را در سايت خودتان بگذاريد تا خوشحال بشوند طفلكي‌ها!
۲۹- اي‌ مرده‌شور آن مفاسدتان را ببرد. دهن آسمان باز شده شما فقط مسلمان افتاديد زمين؟
۳۰- منتظر بودند شما به منع دخانيات و... اعتراض كنيد!
۳۱- من لذت مي‌برم وقتي مي‌بينم روزنامه‌ي شرق آرم سوني را مي‌گذارد زير خبر كنفرانس مديريت اطلاعات و...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

 


علی حاجی پور
دانشجوی دکترای حقوق دانشگاه سوربون
سايت رسمي
مشاور حقوقي كوروش ضيابري

فهرست طرح ها و کارهائي که در حال حاضر عهده دار هستم :

» نگارش رساله دکترا
» اداره سایت های شبکه حقوق
» اداره سایت های شبکه لرستان
» مدیر عامل و رئیس هیات مدیره موسسه مطالعات حقوقی و اطلاع رسانی دادراهبرد
» مشاور حقوقي. نکته: در حال حاضر به خاطر اقامت در فرانسه و تمرکز بر نگارش رساله دکترا از پذیرش وکالت دعاوی و ارائه مشاوره حقوقی معذورم. تنها مورد مشاوره حقوقی که در حال حاضر عهده دار می باشم برای آقاي كوروش ضيابري  جوانترين خبرنگار جهان است.

زمينه های مطالعاتی و کاری حقوقی:

» حقوق به طور عام و حقوق عمومی به طور خاص شامل گرایش های مختلف این رشته (حقوق اساسی، حقوق آزادیهای بنیادین، حقوق مالی، حقوق اداری، حقوق محیط زیست، حقوق کار و تامین اجتماعی)
» حقوق اطلاعات و ارتباطات
» حقوق مالکیت معنوی

زمينه های مطالعاتی و کاری غیر از حقوق:

» طراحی و اداره وب سایت، نرم افزار، بانک های اطلاعاتی
» فلسفه، از جمله فلسفه غرب، فلسفه سیاسی
» مطالعات اسلام شناسی، از جمله فلسفه اسلامی، عرفان اسلامی، فقه
» مطالعات علوم سیاسی، از جمله اندیشه های سیاسی، مسائل ایران و روابط بین الملل
» ادبیات فارسی و از جمله شعر کلاسیک، ادبیات فرانسه
» مطالعات جامعه شناسی و خصوصا جامعه شناسی اقوام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

سلام! از اين هفته ما هم شروع مي‌كنيم و به سبك عليرضا تمدن لينكهاي جديدي كه پيدا مي‌كنيم رو در يك پست جداگانه و با عنوان لينكدونيـــج (خوراك مغز) مياريم. (فعل جمعت منو كشته!)
خودتون متوجه خواهيد شد كه در هر پست ۲۰ لينك ميارم و اين به نظر خودم يعني ركورد. يعني بعد از پنجاه پست بايد به ۱۰۰۰ لينك برسم. اين عمليات هم در متلاشي كردن مغز و درآوردن چشم آنهايي كه نمي‌توانند ببينند، بسيار موثر خواهد بود! از خير لينك تكراري هم بگذريد كه عمرا پيدا نخواهيد كرد... و البته تضمين مي‌دم كه همه‌ي لينكها مفيد باشه. مطمئنا بخشي از اونها هم در مورد خودم خواهد بود

۱- عمليات آزادسازي گروگان
۲- تعقيب كيف قاپها
۳- از معدود فيلترشكنهايي كه در حال حاضر خودش فيلتر نيست
۴- پوستر نمايشگاه بين‌المللي كتاب گيلان كه تموم شد!
۵- آثارهاي!!!!!! دوسالانه‌ي كاريكاتور مشخص شدند
۶- آقاي صفار باز هم دستور فرمودند
۷- اين هم عكس آقاي وزير، قاب كنيد بزنيد به ديوارتون!
۸- سايت دكتر علي حاجي‌پور، دوست عزيزم، دكتراي حقوق دانشگاه سوربون
۹- يكي از سايتهايي كه دكتر راه‌اندازي كرده و در زمينه‌ي حقوق فعاليت دارد
۱۰- حاج‌آقا، وقت كردي جورابتو يه سري بشور!
۱۱- شوخي، شوخي، با حافظ هم شوخي!! مگه اينكه زور ما به مرده‌ها برسه...
۱۲- از بركات حضور دكتر احمدي‌نژاد، لطفا لذت ببريد از رييس‌جمهوري كه به وي راي داديد (ما معلوم مي‌كنيم مردم چه بايد بپوشند!!)
۱۳- باز هم ما هرچه دلمان خواست شما مي‌پوشيد، غلط مي‌كنيد اصلا نفس مي‌كشيد!
۱۴- مي‌خواهيد نوگرايي كنيد؟ به احمدي نژاد راي بدهيد، حالش را ببريد!
۱۵- دوستان آذري زبان و ترك افاضه فرمودند كه بايد كار فرهنگي بشود!، خوب بشود
۱۶- سايت خود را در موتورهاي جستجو ثبت كنيد
۱۷- لذت ببريد از اين رزومه
۱۸- نويسنده‌ي خردسال آمريكايي
۱۹- لطفا اينجاها زندگي نكنيد. خرجتان بالا مي‌رود
۲۰- لينكهاي جالبي در اين صفحه مي‌يابيد. به خصوص دانلود آهنگهاي جديد محمد اصفهاني

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

1- يادم باشد يك دانشنامه‌ي كامل در مورد آداب لينك و لينك گرفتن تدوين كنم. نخست اينكه خيليها فكر مي‌كنند وقتي به كسي لينك مي‌دهند خيلي منت خودشان را روي سر يارو مي‌گذارند، مي‌گويند : "از آنجايي كه اين كار بسيار مهم است، اجازه بدهيد دو يا سه سال روي وبلاگتان مطالعه كنم آنوقت اگر تصميم گرفتم به شما لينك بدهم، يك قرار ملاقات مي‌گذاريم و پس از امضاي تفاهم‌نامه‌ي في‌مابين، لينكتان را به صورت آزمايشي يك هفته اضافه مي‌كنم...

وقتي هم به كسي پيشنهاد تبادل لينك مي‌دهي، مشكلي پيش مي‌آيد و نمي‌تواني لينكش را اضافه كني يا لينكش را اضافه مي‌كني و حذف مي‌شود، في‌الفور نامه مي‌دهد كه من سي ثانيه‌ي پيش وبلاگتان را خواندم، لينكتان را دو روز است اضافه كردم در حالي كه شما اين كار را نكرديد پس من لينك شما را براي هميشه حذف مي‌كنم و اگر سقط هم بشويد آن را دوباره اضافه نمي‌كنم، مضافا قهر، قهر تا روز قيامت...!
يك عده هم هستند كه اصولا از همه لينك مي‌گيرند و به هيچ كس لينك نمي‌دهند... يك عده هم اين جمله را براي هميشه در
Briefcase خودشان كپي كردند كه : "وبلاگ قشنگي داري، به من سر بزن وگرنه بي تو هيچم... در ضمن اگر دوست داشتي به من لينك بده!" يا مثلا طرف را در عمر خودت نمي‌شناختي، بعد كامنت مي‌گذارد: "هرچه منتظرت بودم، نيامدي! چرا نيامدي؟" يك عده هم كه مانند حسين درخشان ما كه البته پسر خوبي است، فكر مي‌كنند با لينك دادن به يك وبلاگ، جايزه‌ي نوبل ادبيات را به آنها اهدا مي‌كنند : بايد شرايط لينك گرفتن از من را داشته باشي...
۳- قالبم را با همكاري صنوبر تعويض كردم. در اين بين بسياري لينكهاي دوستان و لوگوي آنان پر زد و رفت. از دوستاني كه لينكشان حذف شده است تقاضا دارم به همراه اخطار قبلي، كامنت بگذارند تا لينكشان را دوباره اضافه كنم. به رسم ادب از همه‌ي اين دوستان عذرخواني مي‌كنم.

2- وعده داده بودم كه وبلاگهاي جوان و پركار و پرانرژي را كه با عشق و علاقه به كارشان مي‌نويسند، معرفي كنم. اين بار به وبلاگ منصور سري مي‌زنيم كه يك جوان پرانرژي و البته خوش‌ذوق اصفهاني است و يك روبات هوشمند به نام روبوآسمان به نام وبلاگش و البته با استفاده از سيستم رويا طراحي كرده است كه آن را هم بعدا مفصلا معرفي خواهم كرد.

-------------

 

آسماني 

 

15مهر سالروز تولد سهراب سپهري
15مهر سالروز تولد سهراب سپهري
اهل كاشانم
پيشه ‏ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ, مي‏فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي ‏تان تازه شود
چه خيالي, چه خيالي, ... مي‏دانم
پرده ام بي‏جان است.
خوب مي‏دانم, حوض نقاشي من بي ‏ماهي است....
سهراب سپهري پانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد و چند ماهي پيش از كودتاي 28 مرداد, در خردادماه 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا را به پايان رسانيد؛ علاقه به شعر و نقاشي در سهراب به موازات هم رشد يافت چنان كه پا به ‏پاي مجموعه شعرهايي كه از او به چاپ مي‏رسيد, نمايشگاه ‏هاي نقاشي او هم در گوشه و كنار تهران برپا مي‏شد و او گاهي در كنار اين نمايشگاه‏ ها شب شعري هم ترتيب مي‏داد؛ تلفيق شعر و نقاشي در پرتو روح انزوايي و متمايل به گونه‏اي عرفان قرن بيستمي, هم به شعر او رقت احساس و نازك بيني هنرمندانه ‏اي مي ‏‏بخشيد و هم نقاشي او را به نوعي صميميت شاعرانه نزديك مي‏كرد.
تخيل آزاد, سوررئاليسم خفيف, جستجوي روابط متعارف اشياء, مفاهيم آميخته با خيال پردازي از مشخصه ‏هاي آشكار شعر سپهري است. همين ويژگي‌‏‌‏ هاست كه در نظر برخي وي را به تمايلات سبك هندي و قابليت مقايسه با بيدل دهلوي, شاعر عارف و خيال پرداز سده دوازدهم هند نزديك كرده است.
سفرهاي سهراب به غرب و شرق عالم و ديدار از رم, آتن, پاريس و قاهره, تاج محل و توكيو براي او بشتر سلوك روحي و معنوي و سير در انفس به حساب مي‏آمد تا گشت و گذار و جهان ديدگي و سير در آفاق.
پيشتر از آن كه به هند و ژاپن سفر كند با فكر و انديشه بودايي و سلامت عارفانه پيشينيان آشنايي داشت, اين سفر آشنايي و علاقه او را ژرف تر كرد و در مجموع به هنر او سيرتي عارفانه و پارسايانه بخشيد.
سفر به ژاپن كه به قصد آموختن حكاكي روي چوب, آهنگ آن كرده بود, به او چيزهايي ديگر نيز آموخت؛ اينكه شعرهاي سهراب سپهري را گاهي در حال و هواي "هايكو" يافته ‏اند, اين كه سپهري به داشته ‏هاي خود خرسند و به شهر و ديار و طبيعت رهاي اطراف شهر خود كاشان پاي بند است, هر چند اندك مي‏تواند نتيجه تاثير اين گونه سفرها باشد, چنان كه توجه او به طبيعت هم در نقاشي و هم در شعر نيز از اين تاثير بلكي دور نمانده است.
او چشم به طبيعت داشت و از پيرامونيان خود, كه شايد تنها اندكي از آنان از صداقت و صميميت انساني بالايي برخوردار بودند, پرهيز مي‏كرد:
به سراغ من اگر مي‏آييد
نرم و آهسته بياييد, مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من..

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

۱- رفتنم به كانادا منتفي شد. گروهي كه دعوتنامه مي‌فرستادند، جعلي بودند. به همين راحتي. ما كه محتاج كانادا رفتن نبوديم بخواهيم افسردگي بگيريم. يك ويزاي ديپلماتيك طراحي كرده بودند كه برو پرينت بگير بياور سفارتخانه، غافل از اينكه "خر خودتي، برو واسه پدرت از اين سياه بازيا دربيار !"
۲- شرايط اين آقاي رييس جمهور وخيمتر از اين حرفهاست كه بخواهد كسي را به عنوان نماينده‌ي وبلاگنويسها بپذيرد. خيلي خوشحالم كه ديدار با احمدي نژاد لغو شد چون دوست ندارم راجع به چيزهايي با كسي سر و كله بزنم كه اصلا از تكنولوژي بارش نيست.
۳- واقعا كيف مي‌كنم مي‌بينم اين همه وبلاگ هستند كه بر عليه من مي‌نويسند و چرت و پرت مي‌گويند. دارم پي مي برم كه در تركاندن چشم حسود حسابي تخصص دارم. يادم باشد زماني كه با رتبه‌ي زير ۱۰ وارد دانشگاه صنعتي شريف شدم، مهندسي درآوردن چشم حسود و بخيل را بگيرم! حسين درخشان دارد اين همه جان مي‌كند كه سر و صداي افراد مثل حسن‌آقا يا سياوش گيلانشاه سابق! را در بياورد. آنوقت وقتي من توانستم اين همه مخالف و دشمن براي خودم جذب كنم، خوب اين خيلي شاهكار است! كساني كه در فليكر، ياهو، تكنوراتي،اوركات و هزار جاي ديگر براي من صفحه و وبلاگ و پروفايل درست كنند بدانند كه واقعا دمشان گرم است و اي ول!

پي‌نوشت: يكي از آن ديوانه‌ها پيام گذاشت كه "بي اعتبارتر از اين حرفهايي!!" خوب مرده‌شور ريخت و قيافه‌ي تو و آن دارودسته‌ي قاچاق مواد مخدرت را ببرد‍‍! تو وقتي براي آدم بي‌اعتبار داري اينطور خودت را خفه مي‌كني و به هزاران تكه و قطعه تقسيم مي‌نمايي، براي آدم بااعتبار چه غلطي مي‌كني؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

سلام. از تهران برگشتم. فعلا كمي درگير آغاز سال تحصيلي هستم. وقتي رشته‌ي رياضي فيزيك را انتخاب مي‌كني و تصميم داري رتبه‌ي زير ۱۰ شريف را بياوري به همين راحتي نمي‌تواني هر لحظه پاي اينترنت باشي و وبلاگ بنويسي و اينطرف و آنطرف مطلب بفرستي... شديدا به اين مساله فكر مي‌كنم كه قالب صفحه‌ي اول ايمان امروز دات كام را چگونه تغيير بدهم! چون حسابي فكرم را مشغول كرده... حداقل به جاي آن بيوگرافي چه چيزي مي‌توانم بگذارم. كامنت بگذاريد و پيشنهاد بدهيد. البته خودم در فكر دارم كه گزيده‌يي از مطالبي كه اينجا در وبلاگ مي‌آورم را آنجا گلچين كنم و به نظر خودم هم پيشنهاد خوبي است!! در ضمن، اين گوشه يك ستون باز كردم و وبلاگهاي جوان و جوياي نام از جوانهاي مستعد و پرانرژي كشورم را معرفي مي‌كنم چون فكر مي‌كنم اين كار خيلي بهتر از اين باشد كه بنشينم و اراجيف چند فاشيست و ساديست و دورگه را بخوانم !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

چند روزي رشت نخواهم بود... پس فعلا اين مصاحبه را بخوانيد!!

گفت‌وگوی اختصاصی با خالق ِ" دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد" و ...

وقتی مي‌بینم كه از چندین نشریه و سایت معتبر، پیش‌نهاد گفت‌وگو دارد و به راحتی آنها را رد ميكند، بسیار مي‌تواند دلنشین و جالب باشد. خیلی از او خواستم تا بیوگرافی‌ش را بدون هیچ تعارفی برای‌م بنویسد تا من بتوانم كامل از موفقیت‌هایش یاد كنم.هرچند این كار را انجام نداد. اما ترجیح دادم برای مقدمه‌ی مصاحبه‌یی كه حداقل ميتواند برای همیشه در یاد خودم بماند، به نقل زندگینامه‌ی شهرام رحیمیان از زبان خودش، اكتفا كنم:

گفت‌وگو با شهرام رحیمیان
بعد از چند هزار سال سابقهء تمدن
كوروش ضيابري

شهرام‌رحیمیانمتولد 1338 هستم؛ تهران. بزرگ شدهء همین شهر هم هستم. سال 1355 برای تحصیل مهندسی ساختمان به آلمان آمدم تا زودی درسم را بخوانم و برگردم به آغوش مام وطن. درسم تمام شد، اما از قضای روزگار افتادم به آغوش همسرم و اهل اینجا شدم. دو فرزند دارم و هفده سالی می شود که ارزیاب ساختمانم و تا وقتی بیمه ای که در آنجا کار می کنم ورشکست نشده، ارزیاب می مانم. با این که هر چند سال یک بار به ایران می آیم و دیداری تازه می کنم با دوستان و قوم و خویشها، مطمئنم روزی برای همیشه به کشورم بازمی گردم؛ حتا اگر یک روز از عمرم باقی باشد. در عمر کوتاه نویسندگیم یک مقدار کار ادبی و بی ادبی انجام داده ام که بی ادبی هایش مربوط می شود به سالهای 1987 تا 1989 میلادی و ادبی هایش محدود به سالهای 1989 تا 1993. در حال حاضر هم اگرچه آرزو می کنم داستان نویسی را از سر بگیرم، آرامش و وقت لازم برای نوشتن ندارم.

◄ شهرام رحیمیان یك نویسنده است و داستان هم می نویسد. داستان نویسها هم معمولا خیلی زیاد تحت تاثیر احساسات خود هستند. شما چه طور روحیه‌یی دارید؟! با منطق بیگانه‌اید یا از احساسات محض بدتان می‌آید؟! اصلا به نظر شما عصاره‌ی وجود انسانها، به خصوص هنرمندان كه با دید خاصی به اطرافشان می نگرند، در كدامیك از حالات و عواطف انسانی خود را نشان خواهد داد؟

من اصولا به اصولها اعتقاد اصولی ندارم. این که هنرمندان با کدام دید به اطرافشان می نگرند و در کدام حالتها و عاطفه های انسانی عصارهء وجودشان را به نمایش می گذارند؟ نمی دانم. یعنی تعریفی که شامل حال روحیهء جمیع هنرمندان عالم باشد از عهدهء من برنمی آید. از طرف دیگر چون با نویسندگان زیادی در تماس نیستم، از مکنونات مزاجیشان هم خبر درستی ندارم. ولی برای این که خلف وعده نکنم و پرسش شما را بی پاسخ نگذارم، متوسل می شوم به نظر دوستی که با نویسندگان زیادی نشست و برخاست دارد: اغلب نویسندگان دمدمی مزاجند. اگر ادعای دوست من صحت داشته باشد، برای برائت خودم زودی بگویم که چون نویسنده ای تنبل یا به عبارت محترمانه تر کم کاری هستم، به همین نسبت هم کمتر دمدمی مزاجم. و دیگر این که تا آنجایی که از مزاج خودم خبر دارم، رابطه ام با احساسات بسیار منطقی ست. مگر قرار است پای منطق آدم احساساتی بلنگد؟ نیکوترین کارها از پیوند عقل و قلب پدید می آید.

◄ خوب می دانید كه همه چیز امروز در حال كوچك شدن هستند. مطالب نشریات به سوی خبرهای كوتاه می روند، دیگهای بزرگ فسنجان، تبدیل به كپسولهای كوچك ویتامین و پروتئین می شوند، نقاشیهای رئالیستی شاهكار ونگوگ، تبدیل به رنگهایی می شوند كه بی هدف روی بوم می پاشند تا مثلا اثر مدرن خلق كنند و البته داستانها هم مینیمال می شوند. نظر شما چیست؟

حق با شماست، یک کپسول کوچک را که گاهی به اندازهء یک جعبه پرتقال ویتامین دارد می توان به راحتی خورد، اما خوردن یک جعبه پرتقال در یکجا کار هرکسی نیست؛ حتا اگر پوست پرتقال را لحاظ نکنیم و از خوردن جعبه هم صرفنظر کنیم. ولی داستان مینیمال فشردهء یک رمان حجیم در جثهء یک کپسول نیست، بلکه نوعی از انواع ادبیات داستانی ست که قائم به ذات خودش است. البته این را هم فوری اضافه کنم که من از خواندن داستانهای مینیمال لذت نمی برم، که این هم زادهء تربیت و عادتهای من در امر مطالعه است. از شما چه پنهان من بیشتر رمان و داستان بلند خوان هستم و ذهنم آمادگی لذت بردن از داستانهای کوتاه و خیلی کوتاه و خیلی خیلی کوتاه و بعضا تک سلولی و میکروسکپی را ندارد.
تا پیش از طلوع هنر مدرن همه خیال می کردند هنر عطیهء الهی ست در وجود نوابغ؛ به عبارتی پروردگار بین مخلوقاتش تبعیض قائل شده. روان شناختی هنر می گوید جوهر هنر در وجود هر انسانی هست، فقط باید این جنون خفته را با تلنگری بیدار کرد. می بینید که بی انصافی ست اگر هنر مدرن را با پاچیدن رنگ به بوم نقاشی به سخره بگیریم. هنر مدرن نوعی درک تازه از زندگی ست که با اندیویدیوم- ویژگیهای شخصی، چه در فعل و چه در فکر یا عبارتی فردیت خالص- فرد فرد شش میلیارد انسان روی زمین تعریف می شود. حالا اگر نقاشی با پاچیدن رنگ بر بوم تولید هنر می کند، کار بدی انجام نمی دهد. حداکثرش این است که من بگویم این هنر را دوست ندارم، یا با این هنر ارتباط برقرار نمی کنم، یا من با هنری که به سادگی تولید می شود موافق نیستم. نقاشیهای میرو را دیده اید؟

◄ ادبیات داستانی ما به عقیده‌ی شما كه بدون هیچ اغراقی در كارتان حرفه‌یی هستید، خیلی ترجمه‌یی نشده است؟! "كودك به سوی درخت بازگشت و ضمن اینكه نگاهی به پرنده‌ی روی آشیانه انداخت، آهی كشید و گفت...."این نوع نوشتار، كمی ثقیل نیست؟

بدون هیچ اغراقی من در کارم حرفه ای نیستم، اما خوشحالم که شما مرا در کارم حرفه ای می دانید. حالا چرا ادبیات داستانی ما ترجمه نشده؟ به چه زبانی ترجمه نشده؟ یعنی اگر ادبیات داستانی ما به فلان زبان مردهء یک قبیلهء بی خانمان آفریقایی ترجمه می شد به همان اندازه رضایت بخش بود که مثلا به فرانسوی و انگلیسی؟ بیایم صاف و پوست کنده بپرسیم چرا کتابهای داستانی ما ایرانیان فارسی زبان در کشورهایی که ما نمی خواهیم اعتراف کنیم مدینهء فاضلهء ما هستند ترجمه نشده تا خیابان ارتباط فرهنگیمان با غرب یک طرفه نباشد و ما هم در جهان ادبیات سری باشیم میان سرها و مستمسکی داشته باشیم برای پز دادن به عربها؟ بعد من خدمتتان عرض می کنم که من از وضعیت فرهنگی کشورهای دیگر خبر ندارم، اما می دانم تعدادی رمان و چند مجموعه داستان از فارسی به آلمانی ترجمه شده که متاسفانه به طور مطلوب مورد توجه خوانندگان قرار نگرفته. آلمانیها کتابهایی را می خوانند که یا متعلق به حوزهء فرهنگی خودشان باشد - فرانسه، انگلستان، آمریکا، آفریقای جنوبی، هلند، ایرلند، ایتالیا، اسپانیا، ....- یا ادبیات کشورهایی را که به آنجاها زیاد مسافرت می کنند؛ یونان، ترکیه و مصر. آثار نویسندگان مستعمره های سابق کشورهای همجوارشان را هم در ضمن می خوانند. این یک مطلب، مطلب دیگر این که ما در هر ده کوره ای زندگی کنیم، تا حدی از زندگی کشورهای پیشرفتهء غربی با خبریم و اگر قرار باشد آبشالوم آبشالوم را بخوانیم، فالکنر نیازی نمی بیند به کمک قلادهء واژه ها خواننده را به گردش محیط جغرافیای رمانش ببرد و بعد خصلت آمریکایی ها را یک به یک به نمایش بگذارد و بعد کم کم به شرح واقعه بپردازد. اما آلمانیها با زندگی ما چندان آشنایی ندارند و وقتی در صفحات رمانی می خوانند حسن و زری به گردش رفتند، یا فکر می کند حسن و زری نشسته بر پشت شتر به بیابان تفته زده اند و تا افق تاخته اند و هنگام ناهار سوسمار خورده اند، یا حسن و زری دست در دست هم در بلوار سبز و خرمی گام برداشته اند و جلوی چشم مردم بستنی مفصلی خورده اند و همدیگر را حسابی ماچمالی کرده اند. خوب، به نظر شما کدام یک از این تصویرها درست است؟ به نظر من که هیچکدام. اما نگران نباشیم، می توان با رعایت حقوق بشر و به نمایش گذاشتن کمال آدمیت جادهء تفاهم را طوری کوبید که نه فقط مورد توجه قرار بگیریم که حتا سرمشق هم واقع بشویم. بعد هم نظری دربارهء جمله ای که به آن اشاره کردید ندارم، چون نه جایگاهش را در متن می دانم و نه جمله های پس و پیشش را.

◄ نویسندگان ایرانی، چه طور ميتوانند به آن جایگاهی كه باید، در جهان برسند؟! خوب هیچ كس فكر نميكرد شیرین عبادی بیاید نوبل صلح بگیرد یا بعدش یك كنیایی... یا هیچ كس فكر نمی كرد میگوئل دوسروانتس بیاید نوبل بگیرد و بعدش هم وی اس نایپال. آیا به عقیده‌ی شما روزی ميرسد كه یك نویسنده‌ی ایرانی بیاید و نوبل بگیرد؟

من واقعا نمی دانم نویسندهء ایرانی چطور می تواند به جایگاهی که مورد نظر شماست برسد. اصلا این جهان ورپریده ای که این جایگاه رفته در پستوی تاریک و نمورش قایم شده کجاست؟ بهتر نیست اول تیراژ دو هزار جلدی کتابهایمان را به پنجاه هزار برسانیم و بعد در کمال مسرت برویم به تسخیر چشم و دل خوانندگان خارجی؟ بعد هم جایزه ای که خانم شیرین عبادی گرفت از یک طرف باعث سرافرازی بود، چون خانمی از حقوق رعایت نشده دفاع می کند، از طرف دیگر باعث سرافکندگی بود، چون بعد از چند هزار سال سابقهء تمدن هنوز در شرایطی هستیم که حقوقها را رعایت نمی کنیم. بعد هم ، بله اعتقاد دارم روزی می رسد که شاهد این باشیم که نویسندهء ایرانی جایزهء نوبل ادبی را دریافت کند. البته بعد هم خواهیم دید که آب از آب تکان نمی خورد. مارکز جایزهء ادبی نوبل را گرفت و خوشا به حال تاریخ ادبیات کلمبیا، اما وضعیت نویسندگان کلمبیا در جهان تغییری نکرد. جایزه های بین المللی وقتی برای ما اعتبار به ارمغان می آورند که ما در خیلی از زمینه های فرهنگی رشد کنیم. وقتی ورزشکاران آلمانی آن همه طلای المپیک را به خانه می برند، وقتی انسانی ترین جنبه های فلسفه های گوناگون در مکتب فرانکفورت جمع می شود، وقتی زیربنای سیاست آلمان بر رعایت حقوق شهروندان استوار است، وقتی موسیقی... خوب، در چنین شرایطی جایزهء ادبی نوبل به گونتر گراس، یک اعتبار فرهنگی مهم برای آحاد ملت آلمان محسوب می شود. تا حدی به پشتوانهء چنین اعتبارهایی ست که آلمان می تواند تولیدات صنعتی اش را به جهان بفروشد و مردمش تا این حد مرفه باشند. چنانچه همین اعتبار و رفاه ملت آلمان گونتر گراس را در محافل ادبی جهان گونترگراس کرده و گونترگراس بدون اعتبار جهانی آلمان شاید این جایزه را هرگز دریافت نمی کرد. حالا ممکن است شما اعتراض کنید که کیفیت تولیدات صنعتی آلمان است که چنین اعتبار و رفاهی برای آلمانیها به وجود آورده، نه آن ادعاهایی که من پشت سر هم سوار کرده ام برای مجاب شما. من هم مجبور می شوم برای دفاع از خودم خدمتتان عرض می کنم که حق با شماست، اما برای فروش کالا به تبلیغات نیاز است و چه تبلیغی مهمتر از نشان دادن این که ملتی چنان با فرهنگ است که می تواند در هر زمینه ای، اعم از رعایت حقوق بشر و تولید مصروفات صنعتی، عالی باشد. به هر حال روزی که محمود دولت آبادی این جایزه را بگیرد، من به به افتخار ایشان به دوستانم چلوکباب خواهم داد. شما هم البته با کمال میل دعوتید!

◄ پیشرفت ادبیات داستانی را در چه چیزی ميبینید؟ در واقع چه عاملی می تواند به رونق این ژانر فرهنگی در هر جای دنیا سرعت ببخشد؟ مثلا اینترنت را فرض كنید. در عرض چند سال، كل دنیا را طوری تسخیر كرد كه دیگر یك میلیارد سایت اینترنتی و وبلاگ در دنیا هست! آیا هیچ تقویت‌كننده‌یی برای ادبیات داستانی، نه در ایران بلكه در هرجای دنیا می توانید متصور باشید؟ خیلی مدت است كسانی پیدا نمی‌شوند كه بخواهند راه كلاسیك و دلنشین افرادی مثل مرحوم داستایوفسكی را ادامه بدهند!

نمی دانم چه عاملی باعث پیشرفت رونق ادبیات داستانی می شود، اما حدس می زنم در حال حاضر داستانهای بد و خسته کننده باعث پسرفتش باشند. من آیندهء درخشانی برای داستانهای بی علت و معلول نمی بینم، اگرچه باب روز باشند. سوال بعدی چی بود؟ بله، سرگرمیها رو به کثرت گذاشته اند و این وبلاگ هم شده قوز بالا قوز و به طور تهدید آمیزی قسمتی از وقت خوانندهء کتاب خوان را به خود اختصاص داده. مگر آدم چند ساعت در روز وقت مطالعه دارد؟ پرسشهای شما طوری طرح شده که آدم مجبور می شود هی از این شاخه به آن شاخه بپرد. به هر حال، مرحوم داستایوسکی شاهکارهای عظیمی از خود باقی گذاشته که هنوز با کمال میل خوانده می شوند، اما بعید می دانم رمانهایش به سرنوشت کمدی الهی شادروان دانته و شاهنامهء خدابیامرز ابوالقاسم خان فردوسی دچار نشوند؛ عدهء قلیلی آنها را می خوانند و نخوانده ها نام داستایوسکی و آثارش را برای امتحان نهایی از بر می کنند تا بعدها در جدول کلمات متقاطع به کار ببرند. یا در خوشبینانه ترین حالت، آدم روانشادی مثل سامرست موام پیدا می شود که رمانهای قطور او را به پنجاه صفحهء عوام پسند تقلیل بدهد تا خواننده از دیدن حجم حجیم آثارش نرمد. یا از این بهتر، طرفداران ادبیات اطواری رمانهایش را طوری مثله می کنند تا خواص پسند بشود. رسم روزگار این است و کاریش هم نمی توان کرد. در ضمن از من به شما نصیحت، خواندن برادران کارامازوف در هیچ محیطی جز بستر بیمارستان لذتبخش نیست.

◄ ژانرهای ادبی متفاوتی داریم و حداقل تا جایی كه من مطالبتان را از طریق وبلاگ بوران دنبال میكنم، رابطه‌ی خوبی با طنز نباید داشته باشید. به عقیده‌ی شما یك نویسنده اصلا چه رسالتی دارد؟! كسی كه نویسنده می‌شود باید هرآنچه را كه به ذهنش ميرسد بنویسد، وظایف محدودی دارد یا برای اختیاراتش باید خطوط قرمز كمی قایل شد؟! اصلا شما برای كار نویسندگان كه به ویژه نویسندگان ادبی مورد نظرم هستند، می توان دایره‌ی اختیاراتی تعیین كرد؟!

من با طنز رابطهء خیلی خوبی دارم، با هوچیها و جنجال آفرینهاست که رابطه ام شکراب است. بگذریم! رسالت نویسنده، تعهد نویسند، وظیفهء نویسنده ؟من واقعا نمی دانم نویسنده چه رسالتی دارد یا باید داشته باشد، اما می دانم وقتی کسی واژهء رسالت و تعهد و وظیفه را کنار نام نویسندهء داستان قرار می دهد، سردلم درد می گیرد. رسالت یعنی چه؟ باری، پیش از این که به پرسشتان پاسخ بدهم ، خدمتتان عرض کنم که من رستگاری انسان را در عشق و همدردی و تفاهم می بینم. به نظر من زندگی به اندازهء کافی تلخ هست، حس دوست داشتن و دوست داشته شدن می تواند این تلخی را تا حدی شیرین کند. چقدر زجرآور است که آدم از حس محبت کردن و محبت دیدن محروم باشد. خودخواهی، خود بزرگ یا کوچک بینی، عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس زیادی، تعصب و خشونت و غرور و حق به جانب بودن و چاکرمنشی، مردم آزاری ... همه ناشی از کمبود محبت است. من فکر می کنم مهربانی سلطان همهء حسها و درکهاست. در ادامهء موعظه ام ، می پرسم این اوج مهربانی نیست که آدم برای رها شدن از هیولای درون طرفدار آزادی و عدالت اجتماعی و رفاه عمومی باشد؟ حرمت انسانها را پاس بدارد و حقوقشان را رعایت کند؟ وقتی انسان در وادی شعور خانهء داد و انصاف را بنا کرد، باهوشتر بودن و قوی تر بود و زیباتر بودن و زرنگتر بودن و پولدارتر بودن معنی ندارد دیگر. باز هم موعظه کنم؟ رسالت من به عنوان روشنفکر این است که با چشم و گوش باز مطالعه کنم و چراغ فکرم را روشن نگهدارم تا عوامل خارجی بر ذهنم تاثیر بگذارند و این تاثیرات در یک فعل و انفعالات شیمیایی تبدیل بشوند به دغدغهء خاطر. استخراج این دغدغه از معدن خیال و پهن کردنش روی سفرهء کاغذ می شود تعهد نویسنده به ادبیات . حالا اگر این عوامل خارجی بُعد اجتماعی و سیاسی داشت و داستانی منقوش – یا به قولی آلوده - شد به ناملایمات، دلیلی ندارد به نویسنده ناسزا بگوییم که چرا اجتماعی یا سیاسی نویسی و از عالم هپروت نمی نویسی. حالا برویم سراغ شاخهء بعدی و این که آیا نویسنده ها هر چه به ذهنشان می رسد می نویسند؟ نمی دانم، اما به هر حال خوب است نویسنده هرچه به ذهنش می رسد بنویسد تا چیزی که به ذهنش نمی رسد. و دیگر این که من خودم را موظف به هیچ وظیفه ای نمی دانم، اگرچه حدود اختیاراتم محدود است و برای چاپ شدن کتابم تن می دهم به قوانین نظام ِ وظیفه ها. ولی این را هم می دانم که برای نگندیدن فکر، گودالی از بایدها و نبایدها به دورش نمی کنم.

◄ این یك رسم است. چه بخواهیم و چه نخواهیم، در هرجای دنیا، هرآنكه در پایتخت باشد، مورد توجه و تكریم قرار ميگیرد و هرآنكه در حاشیه‌ و شهرستانها، گمنام. واقعا این را باید پذیرفت. كسی كه در رشت به دنیا ميآید (نمی‌دانم اینجا را ميشناسید یا نه) تا یك حد خاصی ميتواند پیشرفت كند و حداقل پیشرفتش را 500000 نفر ميبینند و از نتایج كارهایش استفاده ميكنند. كسی كه اینجا یك شركت كامپیوتری بزند، مطمئنا نميتواند به اندازه‌ي كسی كه در تهران یك شركت كامپیوتری موفق راه‌اندازی كرده پیشرفت كند و البته كسی كه در آمریكا هم متولد ميشود، ميرود مایكروسافت را ميزند كه حتی مریخی‌ها همي ميشناسندش. یعنی جغرافیای انسانی و مرزبندیهای جغرافیایی، خیلی در توسعه و رونق كار آدمها موثر خواهد بود حتی اگر نابغه باشند. خودم را مثال نميزنم، ولی یك پسر ملایری هست در شمال ایران، 11 سال دارد و چهار زبان زنده‌ی دنیا را عین بلبل صحبت ميكند و البته هیچ نسبتی نیز با من ندارد. خوب او اگر در تهران یا در سطح بالاتر حساب كنیم، در پایتخت یك كشور اروپایی باشد ميدانید به چه طرز فجیعی معروف می شود طوری كه كل دنیا بشناسندش؟! حالا شما فكر ميكنید نویسندگان و هنرمندان شهرستانی باید چه كار كنند؟! در وضعی كه اكثرا جای پیشرفت برای تهرانیها یا مهاجرانی است كه به خارج از كشور ميروند... البته افرادی مثل ناصر غیاثی یا آیدین آغداشلو یا یوسف علیخانی را استثنا قرار بدهیم.

همراه با پرسشهای پیچ در پیچ شما و پاسخهای متناض من راهی را آمده ایم و تا حدی با هم آشنا شده ایم، پس تعارف را بگذاریم کنار و بی پروا برویم سر اصل مطلب و بزنیم به قلب هدف! موافقید که؟ به نظر من پرسش شما درددل جوانی ست که فکر می کند چون در تهران زندگی نمی کند، مظلوم واقع شده و دیده نمی شود. به طور حتم تعداد همفکران شما کم نیستند و اطمینان دارم که همه هم حق دارند. شاید بهتر بود این پرسش را از کارشناسی می کردید که در چم و خم امور فرهنگی چند جفت کفش آهنی پاره کرده ، چون من بیست و هفت سالی می شود که جلای وطن بر سبیل اضطرار- قبول نشدن در رشتهء دلخواه دانشگاهی- کرده ام و در زمانی هم که در آنجا زندگی می کردم به اقتضای سن و سالم هنوز کفشهای سگک دار می پوشیدم. اما چون شما سوال کرده اید و من هم اگر پایش بیفتد واعظ بدی نیستم ، می پرسم آیا واقعا فکر می کنید تمام نویسندگانی که در تهران زندگی می کنند مورد توجه و تکریم عموم مردم و به ویژه خوانندگان عزیز هستند؟ بر این باورید که نویسندگان پایتخت نشین به راحتی کتابهایشان را به چاپ می رسانند؟ راستی راستی خیال می کنید جامعهء فرهنگی ایران به آثار نویسندگان ایرانی مقیم خارج بیشتر عنایت دارد تا به آثار نویسندگان شهرستانی ؟ چی شد، کسی گفت بالای چشم نویسندگان مقیم خارج ابروست؟ یعنی آثار نویسندگان ایرانی مقیم خارج جای کتابهای نویسندگان شهرستانی را در کتابخانه های شخصی تنگ کرده؟ فرض کنیم ایران پنج روزنامهء سراسری دارد با انتشار سیصد روزه در سال. هر روزنامه هم یک صفحهء ادبی دارد و هر صفحهء ادبی هم چهار مطلب. با این حساب ما سالیانه با شش هزار مطلب ادبی در پنج روزنامه رو به رو هستیم. اگر فرض کنیم که در تمام طول سال شصت مطلب، دست بالا البته، از مطالب صفحات ادبی این روزنامه ها به آثار نویسندگان ایرانی مقیم خارج اختصاص داشته باشد، نویسندگان مقیم خارج یک درصد از کل مطالب صفحات ادبی را اشغال کرده اند. این عدد ناچیز می تواند موجب اعتراض و دلخوری شما باشد؟ می دانید نویسندهء ایرانی مقیم خارج با چه مشقتی آثارش را خلق می کند و چه محرومیتهایی می کشد در جهانی که مادیات حرف اول را می زند؟ چشم اغلب این دوستان به خوانندگانی چون شماست! با تمجیدتان چون گل می شکفند و با هجوتان پژمرده می شوند. شما که هم ساکن شهر زیبا و پرطراوت رشت هستید و هم از مزایای جوانی و استعداد و پشتکار برخوردارید، نباید مایوس بشوید که چون در خارج از ایران زندگی نمی کنید، مورد توجه قرار نمی گیرید. روزگاری جوانهای رشتی زیباترین لباسهایشان را می پوشیدند و می رفتند به خیابانی به نام شیک تا در معرض تماشا قرار بگیرند و با محبوبی آشنا بشوند. برای دیده شدن در خیابان ادبیات هم باید یک دست داستان خوب پوشید و رفت جلوی چشم خواننده ایستاد. من که راه دیگری نمی شناسم. به موازات نوشتن داستانهای خوب، چطور است مثلا در رشت جشنواره های ادبی بر پا کنید. یک ماهنامهء ادبی بیرون بدهید. موقیعیتی به وجود بیاورید که نویسندگان در محیطی آرم و دوستانه داستانهایشان را بخوانند. در همین اینترنت به معرفی نویسندگان استان گیلان بپردازید و خلاصه با گردنی برافراشته به افقی روشن چشم بدوزید. نگران آن دوست ملایریمان هم نباشید، من به شما قول می دهم دوست نابغه مان از پله های ترقی بالا می رود و باعث افتخار همهء ما می شود.

◄ و سوال آخر. به عقیده‌ي شما، مطالعه و تحقیق روی آثار نویسندگان خارجی و به خصوص غربی، ميتواند به كار خوانندگان ایرانی بیاید و اصلا تاثیر ادبیات غرب روی فعالیت نویسندگان داخلی را چه طور ارزیابی ميكنید؟

می دانم عرفان ایرانی پر است از تساهل و تسامح و آثار کلاسیک فارسی پر است از فضیلتهای اخلاقی و پندهای انسانی. ولی با این حال آگاهی فرهیختهء ایرانی به هویت فردی به عنوان حق مسلم در تدوینات حقوق مدنی با مطالعهء آثار نخبگان غربی یا زندگی در غرب به دست آمده. البته من دلم نمی خواهد جهان را در ادبیات خلاصه کنم، اما حالا که داریم دربارهء ادبیات غرب حرف می زنیم این را هم بگویم که بدون ترجمهء آثار غربی، ما نویسندهء بزرگی مثل محمود دولت آبادی را نداشتیم که نوجوان شلوار پاچه گشاد پوش گیس بلند پایتخت نشین سال 1355را با واقعیت روستاهای ایران آشنا کند؛ به کسی برنخورد، خودم را می گویم. یا بدون ترجمهء آثار غربی به طور حتم از وجود نویسندگان بزرگی چون شادروانان هوشنگ گلشیری و غلامحسین ساعدی محروم می ماندیم. ما هنوز خیلی چیزها باید از غرب بیاموزیم ، اما چون غرب بدآموزیهای زیادی هم دارد، این یادگیری باید همراه با نقد باشد، والا از چاله درمی آییم و می افتیم توی چاه. مثالی بزنم و مصاحبه مان را به پایان ببرم. از اواسط قرن نوزدهم، و بعد از انقلابهای کوچک و بزرگ و گسترش شهرها و پر جمعیت شدن آنها، بعضی از کشورهای اروپایی شروع کردند به تدوین قوانینی که هم پاسخ گوی نیازمندیهای همزیستی مسالمت آمیز بین شهروندان باشد و هم از نظر سیاسی سازگار با روح انقلابات اجتماعی، که زاده می شدند از پیشرفتهای صنعتی و رفاه عمومی. این قوانین به سرعت دارای هزاران ضمیمه و تبصره شدند و طولی نکشید که سرنوشت انسان غربی افتاد در چنگال هیولای مهربان و نامهربانی به نام قانون که نه فقط ظاهر مادی جامعه که باطن حقیقی اش را هم تحت الشعاع قرار می داد؛ که البته اجتناب ناپذیر بود. آدم غربی هم به خاطر فرهنگ نظم پذیرش مطیع این قانون شد. سالها سال بعد، کافکا هنگامی انتقاد به قانون را شروع کرد که ضایعات نهیلیسم هنوز شناخته نشده بود و هنوز از جنگ جهانی اول و دوم خبری نبود و واضعین قانون هنوز خوشبین بودند که با نظم، آسایش و آرامش ابدی برای شهروندان به وجود می آورند. از طرف دیگر کافکا خودش مرد قانون بود و می دانست که برای ممانعت از وحشیگری و بی عدالتی، بایست به زیر چتر قانون پناه برد؛ هیچ یک از آدمهای داستانهایش اهل تخلف و سرپیچی از قانون نیستند. مگر می شود شهرهای بزرگ را بدون مدون کردن قانونی که همزسیتی شهروندان را مسالمت آمیز کند، با کدخدامنشی اداره کرد؟ پس کافکای حقوقدان نمی تواند مخالف قانون باشد، بلکه انتقاداتی دارد به طبیعت بشر و نظم افراطی و اطاعت کورکورانه که فحوای پیامش برای ادبیات بعد از جنگ جهانی دوم غرب اهمیت زیادی دارد. حال اگر ما فقط به نقدهای غربیها دربارهء نوشته های کافکا بسنده کنیم، از هرچی قانون و پرونده و قاضی و سیاست و ... است بدمان می آید؛ که البته این نقدها را اغلب ادیبان دل نازکی نوشته اند که مکانیزم این جوامع را با عینک سوررئال کج و معوج دیده اند. در حالی که آدم غربی احترام به فردیتش را مدیون همین قانونی ست که به قوارهء اندامش دوخته است- نه این که دوخته باشند. او قدر این قانون را می داند و به آن احترام می گذارد. خوب، گاهی این لباس تنگ و گشاد می شود و باید آن را با انتقاد اصلاح کرد. گاهی هم به اقتضای طبیعت انسان و مشکل همزیستی در شهرهای چند میلیونی، قانون به طور اجتناب ناپذیری از کانالهای دراز و پر پیچ و خم بُروکراسی عبور می کند و این را کافکا به خوبی در محاکمه نشان داده است. برگردیم به حرف خودمان و این که اگر آدم غربی از نظم شدید و رعایت سفت و سخت قانون رنج می کشد، ما شرقیها از سرسری گرفتن قانون و بی نظمی ست که در عذابیم. درد شکم ممکن است از سیری یا گرسنگی باشد، نباید دوای مشترکی تجویز کرد که . از این مثالها زیاد است، اما من نفسم بند آمده و قادر به ادامهء سخن نیستم. شاید در فرصتی دیگر این بحث را بیشتر باز کنیم. با تشکر از شما و خوانندگان پر حوصلهء این مصاحبهء طولانی، الفرار.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |