تبليغاتX
ايمان امروز
چرا گيلانيها زنگ همديگر را مي زنند؟

ما از بس در اين ماههاي گذشته مهرورزي و عدالت ورزي شديم كه حسابي ورز آمديم و حسابي از كت و كول افتاديم و سرانجام با دكتر حسابي نسبت پيدا كرديم. در پايان هم نتيجه گرفتيم براي اينكه گند قضيه بالا نيامده، به سراغ گفت و گوهاي مردم ورزيده و چغر خودمان برويم و ببينيم نظر آنها در مورد چيست؟!
در راهي كه از خيابان عدالت تا خيابان مهر طي مي كرديم، به دو شهروند درجه ي يك از مواد درجه ي يك برخورد كرديم كه داشتند با هم مهرورزي مي كردند. متن گفت و گوي سرشار از مهر و عدالت آنها به شرح زير است:
شهروند شماره ي 1: تو مي دوني چرا گيلانيها اينقدر زنگ همديگه رو مي زنن؟
شهروند شماره ي 2: بله! چرا نمي دونم! چون مردم گيلان خيلي به ديد و بازديد علاقه دارن و اصولا به ميهمان نواز در سراسر كشور معروف هستن، در نتيجه هميشه زنگ هم رو مي زنن و يكهو ديدي ساعت 4 صبح كه كپه ي مرگت رو گذاشتي، يك هموطن گيلاني اومد زنگت رو زد كه هم باهات ديد و بازديد كنه، هم مهرورزي!
شهروند شماره ي 1: راست مي گي. اما منظور من از زنگ زدن يه چيز ديگه ست چون تو اصلا يه چيز ديگه رو گفتي. منظور من اينه كه گيلانيها هي مي رن زيرآب هم رو مي زنن. آي‌ كيو در حد جلبك! منظورم اين بود كه زنگ هم رو مي زنن.
شهروند شماره ي 2: ببين داداش. پياده شو با هم بريم چون خيلي بد داري مي ري. اوني كه تو مي گي، دنگه و البته من هم زياد موافق نيستم...
شهروند شماره ي 1: حالا دنگ! چرا من فكر مي كنم گيلانيها دوست دارن دنگ هم رو بزنن. اونها معتقدن شكست مقدمه ي پيروزيه. به خاطر همين در همه ي موارد، مقدمه ي شكست همديگر رو فراهم مي كنن تا يه زماني هموطنشون موفق بشه... واقعا اين نشونه ي علاقه ي وافر اين مردم به همه!
شهروند شماره ي 2: مثلا؟
شهروند شماره ي 1: مي گردن تو پرونده ي هم كه اگر يك زماني نقطه ي كوري پيدا كردن، با استفاده از اهرمهاي خاص، كلاس يارو رو تعطيل كنند. اگر هم در پرونده ي قيد حياتشون چيزي نبود، مي گردن تو پرونده ي زماني كه اهل خرابكاري بودن و با هم آستالوتوسك بازي مي كردن!
شهروند شماره ي 2: ها... ايني كه گفتي الان يعني چه؟
شهروند شماره ي 1: خوب آلبرت كوچولو! اينيشتين! تو نمي دوني آستالوتوسك در فرهنگ گيلك، به هسته ي آستالو مي گن كه بچه ها در سنين و عنفوان اوج مهرورزي، اين بازي رو با هم انجام مي دن؟
شهروند شماره ي 2: ببين! اينطوري كه تو داري مي ري، مسعود مرادي يك شبه قارون ميشه ! خوب آخه آدم مهرورز... تو هر يك قدم يك قدم داري آفسايد مي زني! بابا هسته ي آشتالو مترادف آشتالوتوشك هستش. الان فهميدي؟
شهروند شماره ي 1: راست مي گي... اين روزها هم كه بحث انرژي خسته يي حسابي داغه. انرژي پاك و صلح آميزي كه ما فقط مي خوايم باهاش مشكلات مردم رو حل كنيم...
چنرغف ليفثخفثنت نهخفخف...
به دليل "سلاح ها"! و "مصالح"هاي ساختماني، ادامه ي اين گفت وگو قابل دسترسي نيست! 

|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  | 

مهران مديري در طنز ايران تكرار نمي شود...

برنامه بينها!ي حرفه يي و بينندگان پروپا قرص برنامه هاي تلويزيوني داخل ايران به ويژه سريالهاي طنز شبانه كه بدعت آن حدود 10 سالي مي شود گذاشته شده، متفق القول اذعان دارند كه مهران مديري، كارگردان كاركشته و تحصيل كرده ي طنز ايران، يك استثنا در برنامه سازي كميك و طلايه دار طنز انتقادي نوين در تلويزيون ايران بوده كه هيچ كارگردان و بازيگري تا به حال نتوانسته جاي وي را پر كند و يا حداقل به تقليد از او، سبكهاي طنزسازي جديدي را بدعت گذارد.
همگي ما، شروع كار او را با مجموعه ي عيدانه ي ساعت خوش به ياد داريم و مي دانيم بخش عمده يي از بازيگران طنزي كه امروزه براي خود در سطح كشور نامي دست و پا كردند و يا حتي كارگردان شدند (مهران غفوريان و تازگيها جواد رضويان) همگي دانش آموخته ي كلاسهاي او هستند. جنگ 77، ببخشيد شما، پلاك 14، 90 شب، طنز 80، جايزه ي بزرگ، پاورچين و نقطه چين را كساني كه براي گريستن و خنديدن نگاه مي كردند، به خوبي ياد دارند. در هر كدام از اين مجموعه ها، شما ضمن اينكه سوژه يي براي ساعتي خنديدن مي يافتيد، ابتكاري جديد از كارگرداني مي ديديد كه سرش پر از ايده هاي بكر و جديد است و حجم دانش علمي در زمينه ي فيلمسازي به علاوه ي قدرت تخيلي كه كارهاي او را با ساير طنزهاي شبانه بسيار متفاوت مي ساخت حتي براي بسياري از آناني كه تاب و تحملش را نداشتند، رشك آور بود. كساني كه نه مي توانستند خود را به آن سطح از دانش و اطلاعات برسند كه محبوبيت و سواد علمي مهران مديري را كسب كنند و نه مي توانستند آرام بنشينند و موجي جديد از جريانهاي اجتماعي دست ساخته ي اين كارگردان سياستمدار را ببينند. كسي كه حتي بسياري از وقايع سياسي و اجتماعي روز را زيركانه تر و موشكافانه تر از بسياري تحليلگران و روزنامه نگاران، نقد و بررسي مي كند و با زبان بي زباني، وقايع تلخ و اتفاقات ناهنجار اجتماعي را به مسببان رخ دادن اين وقايع گوشزد مي كند و مي گويد كه بدانيد، كساني هستند كه بفهمند...
در هر كدام از برنامه هاي مهران مديري يك ابتكار جديد و بدعت تازه مي يابيد. ابتكاري كه نه از جايي كپي برداري شده و نه تقليد! در جايي، از تصاوير فلكسي بزرگ سياه و سفيد به عنوان دكوراسيون خانه و خيابان استفاده مي كند، در جايي ديگر امكان ارتباط تلفني با مخاطب را فراهم مي سازد و همانند برنامه هاي تركيبي، خود هم مجري گري مي كند، هم كارگرداني و هم بازيگري. در جايي ديگر مي بينيد كه سرزميني خيالي ترسيم و خلق مي كند با تمام اركان و بايدها و داشته هاي يك شهر، روستا و آبادي. با زباني خاص، گويشي جديد، آداب و رسومي ثابت و دست نخورده، فضاي جديد و حتي شهرسازي نو.  مهران مديري از آن دست كارگرداناني نيست كه در ازاي دريافت مبالغي، دقيقه ي تعيين شده يي را پر كند و به اسم طنز به مردم تحميل نمايد.
نتيجه ي همه ي مقدمه چيني ها اين بود كه مهران مديري به عنوان بنيانگذار طنز نوين تلويزيوني در ايران، مخاطبان خاص خود را دارد و منهاي كل اين مخاطبان، قشر خاصي هستند كه طنز او را درك مي كنند. اما اين تنها مهران مديري نيست كه در ايران كار طنز مي كند. ما از سوي ديگر  بايد به وضعيت برنامه هاي طنز در تلويزيون نيز نگاهي بيندازيم و از كنار هم قرار دادن داده هايي كه به دست مي آوريم، نتايجي بگيريم كه قاعدتا مفيد خواهند بود!
آنچه بايد مورد بحث قرار گيرد، اقبال عمومي نسبت به طنزهاي شبانه در كشور ماست كه از چند جنبه قابل تحليل به نظر مي رسد. نخست آنكه عدم تعدد شبكه ها و بالطبع برنامه ها و البته برنامه سازان تلويزيوني باعث مي شود كه مردم ما عادت كنند خود را به داشته ها و آنچه كه هست و پخش مي شود قانع كنند. طبيعتا از 5 شبكه ي تلويزيوني كه خط مشي ها و سياستهاي كاملا يكسويه و يكنواخت و مشخصي دارند و گاهي اوقات براي مخاطب كسل كننده هم مي شوند نمي توان در روز بيش از 130 ساعت برنامه ي تلويزيوني انتظار داشت. رقمي كه در كشورهاي همجوار ايران حتي به 1000 ساعت در روز مي رسد. در نتيجه قابليت جست و جو براي مخاطب وجود ندارد و بيننده ي ايراني عادت كرده خود را با رسانه وفق دهد و به آنچه كه پخش مي شود و هست قانع باشد حالي كه در فضاي رسانه يي رقابتي و حرفه يي، رسانه خود را موظف مي داند كه با خواسته ها و اميال مخاطب كاملا همگام و همراه باشد و اگر لحظه يي از قانون مخاطب محوري عدول كرد و يا حركتي انجام داد كه باب ميل و طبع مخاطب نباشد،  با بي مهري، قهر و حتي تحريم مخاطب روبه رو شود. چرا كه وقتي شما 300 كانال تلويزيوني داريد كه روزانه 432000 دقيقه برنامه ي زنده و غيرزنده پخش كنند، آنقدر حق انتخاب داريد كه ديگر موظف نيستيد از ابتداي صبح تا آخرين ساعات شب با برنامه هاي يكنواخت و خسته كننده ي يك شبكه ي خاص سر كنيد كه مي توانيد حتي سناريوي تمامي فيلمهاي سينمايي و يا سريالهايش را حدس بزنيد و يا ترانه هايش را بارها و بارها شنيديد و مي دانيد كه باز هم خواهيد شنيد.
در نتيجه مهمترين دليلي كه باعث مي شود يك برنامه ي طنز تلويزيوني روتين كه از شبكه ي سوم سيما پخش مي شود، بدون هيچ چون و چرا و اما و اگري در بدترين حالت حداقل 30 الي 40 ميليون مخاطب مستقيم داشته باشد، همين است كه عدم وجود فضاي رسانه يي رقابتي و استاندارد حرفه يي باعث مي شود تا دست اندركاران رسانه بدون هيچ زحمتي از داشتن مخاطباني در گستره ي حداقل نيمي از خاك يك سرزمين، مطمئن باشند و حتي گاه در بهبود بخشيدن كار خود نيز نكوشند و سطح حرفه يي كارشان هر چند ده سال يكبار بهبود بيابد.
با پذيرش اين شرايط و با فرض بر استوار و يكسان ماندن آن براي همه ي برنامه سازان صدا و سيما، مي توانيم به راحتي از روند كارهاي طنز و كمدي ساخته شده براي تلويزيون استنباط كنيم كه مهران مديري، تنها كارگرداني است كه در برنامه هاي خود، بدون هيج به اصطلاح "بدآموزي" (واژه ي تركيبي از دو كلمه‌ ي انگليسي و فارسي به همراه يائ مصدرساز كه هنوز از كشف معناي آن عاجز مانده ايم!) و توهيني كه مستقيما شخصيتها را زير سوال ببرد يا وجهه ها را لكه دار  كند، با هوشمندي و درايت خاصي ضمن اينكه مي تواند ساعتها مخاطب را بخنداند (اين خنداندن با لودگي و دلقك بازي براي آوردن ذره يي لبخند به گوشه ي لبان مخاطب مقداري تفاوت دارد!) به او مي آموزد كه با ريزبيني و تيزبيني بيشتري اطراف خود را بنگرد كه اتفاقات مهمي در حال تكوين است.
بسياري از كارگردانان هستند كه نمونه هاي طنز آنان را در چندماه اخير نيز بسيار ديديم و سعي مي كنند با آموزش انواع فنون شعبده بازي و تردستي و آكروبات و طناب كشي به بازيگران خود و صرف هزاران كالري انرژي و پريدن از روي آتش و يا وارد شدن به دهان شير، حركاتي انجام دهند كه البته نمونه ي آن را در سه گانه هاي ژيمناستيك المپيك نيز بسيار مي بينيم و با اين روش، اميد دارند كه ثانيه يي لبخند به گوشه ي لبان مخاطب احتمالي بنشانند. اما مهران مديري براي خنداندن، خيلي خود را به دردسر نمي اندازد. تك تك ديالوگها، گفت وگوها، جملات بكر و نغزي كه به كار مي برد و حتي ژستها و فيگورهاي او، سوژه يي است براي خنديدن و تعمق كردن... اين را كساني كه حتي بين طنز و كمدي فرق قايل مي شوند بهتر مي دانند كه مهران مديري در طنز ايران تكرار نخواهد شد چرا كه او همانند همكيشان خود، قاعده ي مشخصي نبود. او يك استثنا بود و استثناها در خيل عظيم قواعد بسياري مواقع مورد بي مهري قرار مي گيرند.
اوج شكوفايي هنر مهران مديري در مجموعه ي فوق العاده ي شبهاي برره است كه همانند آن تا به حال ساخته نشده است. اين مجموعه كساني را آزار مي دهد كه مي بينند دستشان چگونه رو مي شود و اين فقط خود نيستند كه فوت و فنهاي دغل كاري و ريا را ياد مي دهند، بلكه چشمان تيزبيني يافت مي شوند كه رد هر تخلفي از قوانين نانوشته ي انساني را نيز به خوبي مي گيرند. كساني به شبهاي برره انتقاد مي كنند و سريعا خواستار تعطيلي آن مي شوند كه به نظر مي رسد از خشكه حساب كردن، دو به هم زني، زيرميزي و پولهاي بدون گوشه زياد بدشان نمي آيد!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 7 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  | 

به مدير مدرسه ي ما ميگن مهران!

شهروند درجه ي يك: پسر، از پول نفت چه خبر؟ سر سفره تون جا مي گيره؟
شهروند درجه ي دو: نه... ايده ي جالبي نبود. گفتم كه، سفره هامون بوي نفت مي گيره بد ميشه. بعدش هم، اين درسته تو بشيني سر سفره پول نفت رو بالا بزني، بعد يه نفر نامحرم رد بشه چشمش بيفته به پول نفت؟ خوب اون با خودش چه فكري مي كنه!؟
درجه ي يك: آره... راس ميگي. حالا چه كار كردي؟
درجه ي دو: با بچه ها ايده ي جديد زديم. گفتيم براي اينكه هم روند مهرورزي بهتر پيش بره هم بندگان خدا از عدالت بيش از حد سكته مكته نزنن، سفره ها رو ببريم دم چاههاي نفت پهن كنيم.
يك: بابا كارت درسته... من كم آوردم. بحث رو بيشتر از اين سياسي نكن ممكنه تو دل و روده ي من ميكروفوني، گرامافوني، تله كابيني چيزي باشه، خطريه. چه خبر جديد داري؟
دو: آقا... داستان اين مساله ي رشوه خواري رو شنيدي؟
يك: رشوه؟ رشوه ديگه چيه؟ خوردنيه يا بردني؟
دو: اه... راس ميگي. تو اصلا نمي دونستي. ببين، بذا بهت توضيح بدم. يكي پيدا شده، يه فرهنگي رو باب كرده، خيلي فرهنگ زشتيه.
فرض كن اين خودكار منم، اين كاغذ عدالته، اين مداد فرهنگه... نه، ببين، اون آقا رفتگره كه داره ميره، اون مهران مديريه، اون جاروي تو دستش فرهنگه... ولش كن...
يه نفر هست، ميگن مدير مدرسه اس. هميشه هم اسم كوچيكش رو ميگه. بچه ها براي راحتي كار بهش ميگن مهران مديري. اين آقا داره از طريق تلويزيون به مردم ياد مي ده كه اگه كارتون جايي گير كرد، به طرف مقابل يه پولي بديد، كارتون رو سريعتر راه بندازه...
يك: خوب اينكه عاديه. اين از حقوق شهروندي و طبيعيه كه پول دريافت كنه و كار رو سريعتر انجام بده. خود تو هم اين كارو ميكني.
دو: هي! چرا نمي فهمي. اين فرق داره. اوني كه تو ميگي، اسمش هست حقوق و مزاياي عدالت محوري. ايني كه اين مردك باب كرده، با بقيه ي پولها فرق داره. حتي ميگن از لايحه ي پولشويي هم فرار كرده. تنها پوليه كه خشكه حساب مي شه و تر نيست...
يك در حالي كه دود از دماغ و دهنش بلند مي شود (در حال سيگار كشيدن است!): عجب... ديگه چي؟
دو: تازه ميگن اين يارو به مردم ياد داده كه پول رو از زير ميز رد وبدل كنن. معلوم نيست نامرد روزگار از اون زير ميز چي ميخواد. به نظر مي رسه خائن باشه!
يك: آره بابا... اين يارو قتلش واجبه... كسي كه در جامعه ي ما چنين چيزهايي رو رواج مي ده، چيزهايي كه مردم حتي اسمش رو هم نمي دونن، خوب كلاسش بايد دوروزه تعطيل بشه ديگه... حالا ادامه بده!
دو: تازه چيزهاي زشت خيلي بد ديگه يي هم ياد مي ده. تو مي دوني زيرآبزني يعني چي؟
يك: هاها! برو پسر، برو جوجه... پسرخاله ي خود من قهرمان كرال پشته. تازه زير آب ميزنه، درحالي كه بقيه روي آب ميزنن، ازش عقب مي مونن.
دو: هي، ميمون! اين زيرآبزني فرق مي كنه. اين هم از برنامه هاي همون آقامديره است. در اين روش، تو ميري زير آب، پاي نزديكترين فردي رو كه پيدا مي كني درحال شناكردنه، ميگيري مي كشي پايين، اون غرق ميشه، خودت ادامه مي دي....
يك: اين كه خيلي نامرديه... نه، اصلا اين برچسبا به جامعه ي ما كه يك جامعه ي مدني هستش نمي خوره. من دارم مي رم ترورش كنم... تو نمي آي؟
دو: من ... نه فعلا وقت ندارم... يه مقدار اسكناس رو بند رخت گذاشتم، بايد برم خشكشون كنم، سر ساعت 9:30 قرار مهرورزي داريم با يكي از بچه ها...
يك: اوكي! برو خوش باش.... يادت نره از راه به در نشي ها!

|+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  | 

آن مرد و اين خرس

  از اين پس به صورت آزمايش وبلاگ را به صورت گروهي مديريت خواهيم كرد. دوستاني كه مي‌شناسم و علاقه‌مند هستند را به همكاري مي‌طلبم تا با مطالب خود، نگذارند وبلاگ غيرفعال بماند. كساني كه مايل هستند شروع به كار كنند را نيز دعوت مي‌كنم تا با گذاشتن كامنت، آمادگي به همكاري را اعلام كنند. در ضمن به نظر مي‌رسد اين نخستين باري باشد كه يك وبلاگ شخصي، توسط گروهي مشتمل بر ۱۰ نفر وبلاگنويس اداره شود. مطلب زير را  علي ميرقادري نقل كرده است. او همواره براي انواع همكاري با ما اعلام آمادگي كرده است.

يك روز يك مرد با يك خرس دوست شد. قرار شد آن دو با هم به مسافرت بروند. مرد همان روز اول يك مگس كش خريد و به خرس داد و به او گفت : يادت باشه كه اگه من خوابيدم و مگس روي صورتم نشست تو به جاي اينكه با اين سنگ بزني توي سرم و مرا بكشي، بهتر است با اين مگس كش اين كار را بكني. آن خرس قبول كرد و دوستي آن ها تا سال ها ادامه پيدا كرد.

نتيجه گيري اول : با خرس هم اگر حرف بزنيم آدم مي شود.
نتيجه گيري دوم : وقتي با يك خرس به مسافرت مي رويد مگس كش به همراه داشته باشيد.
نتيجه گيري سوم : هر كسي به اندازه زوري كه دارد و عقلي كه ندارد به آدم لطف مي كند.
نتيجه گيري چهارم : استفاده از تكنولوژي باعث كاهش خشونت مي شود.

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  | 

عيد فطر مبارك باد

از اين پس به صورت آزمايش وبلاگ را به صورت گروهي مديريت خواهيم كرد. دوستاني كه مي‌شناسم و علاقه‌مند هستند را به همكاري مي‌طلبم تا با مطالب خود، نگذارند وبلاگ غيرفعال بماند. كساني كه مايل هستند شروع به كار كنند را نيز دعوت مي‌كنم تا با گذاشتن كامنت، آمادگي به همكاري را اعلام كنند. در ضمن به نظر مي‌رسد اين نخستين باري باشد كه يك وبلاگ شخصي، توسط گروهي مشتمل بر ۱۰ نفر وبلاگنويس اداره شود. مطلب زير را منصور نقل كرده است. او همواره براي انواع همكاري با ما اعلام آمادگي كرده است.

  
عيد فطر روز پيروزى بر طاغوت نفس...
واژه «عيد» از ريشه عود گرفته شده‏ و به معناى بازگشت است، و واژه « فطر» از فطرت ‏گرفته شده و به معناى سرشت است. بنابراين عيد فطر; يعنى بازگشت ‏به فطرت و سرشت.
بازگشت از اين نظر كه آيا رابطه ما با فطرت پاك انسانى به طور صحيح برقرار است ‏يا نه؟
آيا آن اعماق روح و فطرت پاكى كه خداوند به ما داده و بر اثر حجاب‏هاى‏جهل، انحراف و گناه، زنگار بر رويش نشسته، در كلاس ماه رمضان زنگارها زدوده‏شده‏اند يا نه؟
كه اگر چنين است ‏بايد ابتداى نجات و آغاز پيروزى بر طاغوت نفس رادر نماز عيد فطر اعلام بدارند و جشن بگيرند.
به عنوان اين كه: آن چه را در ماه ‏رمضان آموخته‏اند و در راه خودسازى و بهسازى به كار برده‏اند ابراز بدارند، باكلمات و حركات، بلكه در قلب و درون، با تمام وجود و احساس، و با شعار آميخته باشعور و فرياد برون و درون كه:
الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله و الله اكبر و لله الحمد و الحمدلله على ما هدانا و له الشكر على ما اولانا;
(خدا بزرگ‏تر از آن است كه توصيف ‏گردد. آرى چنين است، معبودى جز خداى يكتا و بى‏همتا نيست، و خدا بزرگ‏تر از آن‏است كه وصف شود، حمد و سپاس اختصاص به ذات پاك خدا دارد به خاطر آن كه ما رادر راستاى پاكسازى و بهسازى هدايت كرده، و شكر او را كه جمعيت ما و امت ما رابرترين جمعيت و امت قرار داده است.)
رمضان پايان مى ‏پذيرد، و به‏انتهاى خود مى ‏رسد، مسلمانان در مكتب رمضان و روزه، در پرتو آيات قرآن و نيايش‏هاو تقويت صبر و اراده، پس از فراگيرى و آموزش به خودسازى پرداخته‏اند; اينك جشن‏ مى‏گيرند كه در راه پر دست‏انداز جهاد اكبر، با گام‏هاى استوار عبور كرده‏اند و به ‏مقصود رسيده‏اند.
چرا كه براى انسان بازگشت ‏به خويشتن، فرا رسيدن بهار معنويت‏است; مانند درختانى كه پس از گذران زمستان سرد زمستانى، به بهار رسيده‏اند و درمسير حركت قرار گرفته‏اند، به راستى چه عيدى شيرين ‏تر و چه پيروزى‏اى شكوهمندتر از بازگشت ‏به خويشتن، و پيروزى بر طاغوت نفس اماره؟ كه فطرت را زير پاى سهمگين خود منكوب كرده است.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب مطالب وبلاگ گروهي  | 

بنزين را براي گران كردن ساخته اند!

آن زماني كه توماس آلوا اديسون (همان كاشف بنزين)!! داشت اين ماده را از نفت به دست مي آورد، هيچگاه به دليل خاصيت و كاربرد اصلي بنزين اين كار را نكرد، بلكه وقتي از بنايي برمي گشت، مي خواست راهي پيدا كند تا دستش را بشويد. آب قطع بود و توماس بعد از ساعاتي كار در آزمايشگاه به اين نتيجه رسيد كه ماده يي مي توان از نفت به دست آورد كه خيلي ماده ي خوبي است و از آن مي شود استفاده هاي صلح آميز كرد.
اما توماس كوچولو هيچ وقت نمي دانست چرا بنزين بايد كشف شود. تا اينكه امسال يكي از نمايندگان بافكر و خوشتيپ مجلس كه هراز گاهي افاضاتش دنيا را تكان مي دهد (رجوع شود به زلزله ي چند هفته ي پيش پاكستان) و البته عده ي زيادي از حيرت در اين همه فهم و دانش اين نماينده نيز اغلب سكته مي زنند و مي ميرند (رجوع شود به كشته شدن 300 هزار نفر در تسونامي ابتداي سال ميلادي) به اين نتيجه رسيد كه بنزين را براي گران كردن ساخته اند و البته گران شدن. هرچند اين فرضيه ي علمي تا مرحله ي اثبات در فدراسيون جهاني استعدادهاي درخشان و نخبگان جوان كمي راه دارد اما با الهام از آن فرضيه كه مي گويد آسفالت شهر براي كنده كاري و حجاري ساخته شده و بايد روي آن، ميراث فرهنگي كند مطرح شده است.
در همين راستا، هفته‌ ي گذشته يك شهروند درجه ي سوم، در گفت وگويي اختصاصي با اين نماينده، نكاتي را مطرح كرد. نوار اين گفت وگوي محرمانه و سري كه به صورت زنده و مستقيم از 40 شبكه با زيرنويس ترجمه به 40 زبان مرده ي دنيا پخش مي شد به طور اتفاقي توسط كلاغ سياهي كه آن را در منقار داشت به دست ما رسيد و ما نيز آن را براي شما پخش مي‌ كنيم!:
نماينده ي محترم: من يك ايده از خودم در آوردم. مي خواهم به تو بگويم اي شهروند. اين كار در راستاي مهرورزي با تو خيلي خوب است.
شهروند: آقاي نماينده چه طور شد كه جرقه ي اين ايده به ذهن شما زده شد؟
نماينده: آنش ديگر به تو مربوط نيست. فضولي موقوف. تو در حد همان درجه ي سه بايد بفهمي. ايده را گوش كن.
شهروند: ها... ببخشيد، ايني كه الان گفتي، اين يعني چه؟
نماينده: پسرم. لطف كن مرا عصباني نكن چون آن موقع مجبور مي شوم در راستاي مهرورزي با تو از گفتمان آميخته با كوفتمان استفاده كنم. ايده ي جديد من اين است كه اصلا چه معنا دارد مردم بنزين 80 توماني بگيرند دود كنند؟ بنزين را بايد بگذارند پشت ويترين مغازه ها براي نمايش و در دكوراسيون خانه ها استفاده كنند. خيلي هم اگر به دود و دم علاقه دارند، بنزين را بگيرند ليتري 800 تومان دود كنند حالش را ببرند.
شهروند: بگذار ماچت كنم كه واقعا صفا دادي با اين ايده. از اين به بعد وضع زندگي من با اين فكر تو متحول مي شود نماينده جان. اصلا ما از اول به تو راي داده بوديم كه اينطوري از حقوق ما دفاع كني ديگر... مگر نه؟
نماينده: ماچ نكن عزيزم. ماچ غيربهداشتي ست! برو دهنت را آب بكش... يكي ديگر از مزاياي اين طرح من، كمك به پاكيزگي محيط زيست است. با اين طرح، كشور گلستان مي شود.
شهروند: نه ديگر. آمدي و نسازي. ما كه گيلاني هستيم پس چه مي شويم؟ چرا مي خواهي كشور را فقط گلستان كني؟...
متاسفانه به دليل اشكالات فني كه از فرستنده ي ماست و به گيرنده هاي خود دست نزنيد، نمي توانيم بقيه اش را پخش كنيم. برويد پي كارتان تا هر وقت بقيه اش را كليد زديم خبرتان مي كنيم...

|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب طنز  | 

سكوت مرگبارم را . . .

از اين پس به صورت آزمايش وبلاگ را به صورت گروهي مديريت خواهيم كرد. دوستاني كه مي‌شناسم و علاقه‌مند هستند را به همكاري مي‌طلبم تا با مطالب خود، نگذارند وبلاگ غيرفعال بماند. كساني كه مايل هستند شروع به كار كنند را نيز دعوت مي‌كنم تا با گذاشتن كامنت، آمادگي به همكاري را اعلام كنند. در ضمن به نظر مي‌رسد اين نخستين باري باشد كه يك وبلاگ شخصي، توسط گروهي مشتمل بر ۱۰ نفر وبلاگنويس اداره شود. مطلب زير را منصور نقل كرده است. او همواره براي انواع همكاري با ما اعلام آمادگي كرده است.

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم
چه خواهد ساخت ،
ولي بسيار مشتاقم ،
كه از خاك گلويم سوتكي سازد ،
گلويم سوتكي باشد ،
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او ،
يكريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ،
بدينسان بشكند در من ،
سكوت مرگبارم را . . .
(دكتر علي شريعتي)

|+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ادبيات  | 

دردسرهاي يك زندگي شهري

دردسرهاى يك زندگى شهرى...

زندگيهاى امروز مردم، به سبب تناسبات پيچيده و گسترده‌ى روزمره‌ى شهر، آنقدر پر از مشكل و دست‌انداز و دشواري شده كه كمتر كسي مىتواند ادعا كند در زندگي خود، از پشتوانه‌هاي قوي مادي و معنوي برخوردار است و با امنيت كامل، مىتواند به امرار معاش و زندگي بپردازد. گذشته از قيمت سرسام‌آور كالاها و مواد غذايي، خوراك و پوشاك و در كل مايحتاج روزانه، اتفاقات و پيامدهاي ناگواري كه در طول زندگي براي خانواده‌ها رخ مىدهد و آنها را از هدف و مقصد اصلي خود كه آرامش و سعادت در زندگي است، دور مىكنند، از جمله عواملي هستند كه باعث مىشوند تا هيچگاه نتوان زندگي شهري را، يك زندگي آرام و بي‌دغدغه و كم‌دردسر ناميد.
جدا از اتفاقات گوناگون و رنگارنگي كه هر روز رخ مىدهند و رنگ بدبختي و مصيبت را به يك شكل، براي مردم نمايان مىسازند، دردسرهاي يافتن يك شغل و فعاليت آبرومندانه كه بتواند ممر درآمدي براي خانواده‌هاي متوسط به پايين به شمار برود و دشواريهاي گذشتن از هفت خان استخدام در اين اداره و آن شركت، حتي در نازلترين سمتهاست كه باعث شده تا تفاوتهاي بين زندگي در شهر و روستا، به خوبي نمايان شود.
شايد روستاها و دهستانهاي دورافتاده، به سبب اينكه از اتفاقات و پيامدهاي مختلف و عجيب شهرها به دورند و در مركز توجه‌ها و نقطه‌ي اصلي رويداد اتفاقات گوناگون قرار ندارند و خانوارها نيز به سبب جمعيت و وسعت كم اين دست روستاها، روابط نزديك و تنگاتنگي با هم دارند و كوچكترين سوانح و رويدادهاي خوش‌يمن و ناگوار، از نظر كل اهالي دور نمىماند، مشكلاتي را كه يك شهرنشين كم‌درآمد، در اوج دود و گرما و آلودگيهاي صوتي و گرفتاريهاي خاص اجتماعي و اقتصادي و وقايع مختلف سياسي فرهنگي مهم با آنها سردرگريبان است، نداشته باشند و به راحتي بتوانند از پس مخارج و سختيهاي زندگي و امرار معاش بربيايند اما مشكل اينجاست كه زندگي در شهر، نه تنها شامل گرفتاريها و تنگناهاي مالي و اقتصادي مىشود، خيل عظيمي از ناراحتيها و سيل گسترده‌يي از امواج منفي روحي و معنوي را نيز با خود يدك مىكشد.
گذشته از موانع و دردسرهاي يافتن مشاغل مناسب در شهرهاي بزرگ و پرجمعيت، كه مانع و عامل اصلي عدم موفقيت جوانان در تامين مالي خانواده‌هايشان به شمار مىرود، افزايش سرسام‌آور قيمت توليدات مختلف صنعتي و خوراكي كه قدرت خريد براي خانواده‌ها را تا حد بسياري پايين مىبرد، نقش عمده‌يي در گسترش فقر و بيكاري در جامعه ايفا مىكند.
هرچند كه نبايد در مورد دردسرهاي يك زندگي شهري، از موانع و سدهاي روحي و رواني يك زندگي آرام و بدون تنش در شهر غافل شد. آلودگيهاي مختلفي كه در شهرهاي صنعتي، بزرگ و پرجمعيت وجود دارند و انواع ناراحتيها و اختلالات روحي و رواني را براي شهروندان ايجاد مىكنند، از جمله عواملي هستند كه زندگي در شهر را از هرجاي ديگر، سختتر و دشوارتر مىسازند. آلودگيهاي صوتي، آلودگي آب و هوا و آلودگيهاي اطلاعاتي، از جمله مواردي هستند كه در چرخه‌ي صعب‌‌العبور ساختن عبور از جاده‌هاي زندگي شهري، نقش به سزايي دارند.
علي يوسف‌كمالي كه از روستاهاي اطراف شهر، به رشت آمده و شغلي غير از باربري نيز ندارد، در مورد وضعيت خود مىگويد: "شايد برايتان جالب باشد كه من در سن 45 سالگي و در حالي كه فوق‌ديپلم رياضي دارم، مجبورم با دو فرزند و يك وضعيت خيلي دردناك، روزي بيش از 7 ساعت در خيابانهاي شلوغ و پردود و دم رشت، بار اين خانواده و آن خانواده را ببرم و شايد روزي حداكثر 5000 تومان درآمد كسب كنم. من كه نمىتوانستم بيكار بمانم اما شما فكر مىكنيد كار بهتري براي فوق‌ديپلم رياضي با 45 سال سن وجود ندارد؟؟"
فريدون گل‌گلاب نيز كه در گوشه‌يي از خيابان سعدي، مشغول فروش تمشك بود، معتقد است: "من به بيش از 10 جا براي كار و شغل مراجعه كردم و هيچ كس هم مرا نپذيرفت. انگار كه مديران و روساي شركتهاي مختلف، به كارگران جديد اعتماد ندارند و فكر مىكنند كه ما برايشان در آينده دردسر درست مي‌كنيم. البته من فكر مىكنم با اين وضع فعلي نيز حق دارند و ترجيح مىدهند بدون وردست كار كنند تا اينكه كارگر بگيرند و مجبور شوند بعد از  مدتي، مقدار زيادي ضرر كنند. حتي همين فروش تمشك هم مقدار زيادي دردسر دارد و ساده‌ترين كارها هم در شهر، كلي مانع و مشقت دارند."
اما در مورد دردسرهاي يك زندگي شهري، دكتر رسول اسماعيلي، كارشناس مسايل اجتماعي، مىگويد: "افزايش جمعيت، تخصصي شدن مشاغل و گسترش شهرها، باعث شده تا زندگي و گذران معيشت، مثل گذشته آسان و ساده نباشد. نخست اينكه امروزه هيچكس نمىتواند بدون داشتن شغل ثابت و مطمئن، به آينده‌ي كاري مطمئن، تكيه داشته باشد. به همين دليل، برخورداري از مدارج تحصيلي بالا و مناسب و داشتن تخصصهاي فني و علمي، از جمله معيارهاي اصلي و مهم كارفرمايان براي استخدام نيروهاي تازه‌كار به شمار مىرود. هرچند كه شرايط جامعه‌ي ما و ظرفيتهاي شغلي، باعث مىشود تا حتي بسياري از دكترها و مهندسهاي ما نيز بيكار باشند و نتوانند خود را متكي به هيچ پشتوانه‌ي مالي قدرتمندي ببينند. با وضع فعلي جامعه‌ي ما نيز هيچكس نمىتواند انتظار داشته باشد كه گوشه‌يي بنشيند و لقمه‌يي نان حلال، برايش به ارمغان بيايد هرچند كه در هيچ جاي دنيا اينطور نيست اما بايد اطمينان داشت كه جامعه‌ي ما با توجه به گذار از مراحل ابتدايي پيشرفت، هنوز راه زيادي براي موفقيت در اشتغال‌زايي دارد و نخستين گام نيز اعتمادسازي براي كارگران و كارفرمايان، با تصويب قانونهايي جهت تامين پشتوانه‌ي مادي و معنوي كارگر و در كنار آن، كارفرماست كه بتواند با طيب خاطر، عناصر جديد را به كار بگيرد و از عواقب استخدام نيروهاي جديد نيز ابايي نداشته باشد.
هرچند علاوه بر مشكلات اشتغال و درآمدزايي براي خانواده‌هاي تازه شكل گرفته و جواناني كه براي كار به شهرها مىآيند، برخي مشكلات فراگير و جهاني زندگي در شهرها نيز وجود دارند كه باعث مىشود تا يك شهروند، هيچگاه نتواند با آرامش خاطر، به فرداي آسوده و بي‌تنشي بيانديشد اينها مشكلاتي هستند كه كم و بيش اتفاق مىافتند اما باعث مىشوند تا زندگي در شهر، پرمخاطره‌تر، ناامن‌تر و پردردسرتر از هرجاي دنيا باشد. جايي كه يك شهروند، يك كارمند اداره و يك كارگر ساده نيز نمىتوانند نسبت به فرداي خود در زمينه‌ي شغل و درآمد و كانون خانواده، اطمينان كامل داشته باشند و بايد نسبت به فرداي خود، همواره با ديده‌ي احتياط و ترديد بنگرند."
شهر، جايي است كه درآمدهاي آن، بين صدهاهزار نفر تقسيم مىشود. جايي كه كمتر پيش مىآيد همگي متمول‌ترين باشند و يا همگي مفلس‌ترين. جايي كه همه چيز در اعتدال پيش مىرود. حتي درآمدها و امنيتهاي جاني و مالي و شغلي و در بسياري از موارد نيز اين اعتدالها، رو به سقوط و نزول هستند.
شهر، جايي است كه هرجاي آن را نگاه كني، برج و بارو مىبيني، دود و دم مىبيني و ماشين و تراكتور و تريلي هجده چرخ. جايي كه در هر گوشه‌ي آن، كارخانه‌يي است با فلان‌هزار متر وسعت. جايي كه مردم، حتي كمتر وقت مىكنند حال همديگر را بپرسند. جايي كه ماراتن نفسگير زندگي، به اوج خود مىرسد. همگي سعى مىكنند تا هرطوري شده، از خط پايان عبور كنند، حتي با پاي شكسته. جايي كه شام هر شب، براي بسياري از خانواده‌ها، به معضل و مشكلي تبديل مىشود و جايي كه از سوي ديگر، براي بسياري از خانواده‌ها، تعداد بنزهايي كه قرار است در پاركينگ، پارك شوند.
شهر، جايي است كه عده‌يي در آن، از فرط بدبختي و فلاكت، رو به خيابان‌خوابي و آوارگي مىآورند و عده‌يي ديگر، آسمان‌خراشهاي خود را روز به روز افزايش مىدهند و كل هزينه‌ي خريد يك آپارتمان را، به عنوان پول توجيبي، به فرزند خود مىسپارند.
شهر، جايي است كه شما در آن، حتي در بعضي از روزها و شبها و در اوج التهاب و شلوغي و سردرگمي، در اوج خستگي و كلافگي از دردسرها و مشكلات، رو به گريه مىآوريد و قلب خود را، با اشكهايي كه از همانجا سرچشمه مىگيرد، آبياري مىكنيد.
و شهر، اين باغ سبز زيبا، كه به ظاهر، پر از درختها، نهرهاي روان از آب‌ و ميوه‌هاي بي‌نظير است، جايي است كه وقتي در آن پا گذاشتي، با بي‌رحمانه‌ترين سيمهاي خاردار، محاصره‌ات مىكنند و زنداني مىشوي تا محكوم باشي يا به فناي مطلق و يا به موفقيت كامل در عرصه‌يي كه در آن، حتي از فرداي خود نيز مطمئن نيستي. پيچيدگيهاي نامهربان زندگي در شهر، شايد براي آنهايي كه در شهرنشيني خبره شده‌اند و با تمام موانع امرار معاش در شهر آشنا هستند و براي خود، ديگر به استاد مواجهه با مشكلات نيز تبديل گشته‌اند، خيلي سخت نباشد هرچند كه آنقدر ناملايمتها دارد كه شهري‌ترين آدمها را نيز دچار اضطراب و التهاب مىكند اما براي آنهايي كه از فرط سادگي، رو به جايي مىآورند تا به قول خودشان بتوانند پله‌هاي ترقي را آنجا طي كنند، مىتواند جنگلي تاريك باشد، پر از گرگهاي وحشي كه هر كدام از آنها، به انتظار فرصتهايي نشسته‌اند تا از راه، به درت كنند. در مورد دردسرهاي زندگي شهري، حرف و حديث زياد هست.
شهر، جايي است كه روستا نيست. روستا كه در آن، صفا و همدلي در كار و دوستي و مودت در جدي‌ترين عرصه‌ها، حرف اول را مىزند. جايي كه خبر از مناسبات رياكارانه‌ي معمولي دنيوي در آن نيست....

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب اجتماعي  |