تبليغاتX
ايمان امروز
واپسین گسیل این تارنگار در سالی که گذشت...

پروردگارا، باز هم ضربان قلبم از شمار خارج شده. هر سال همینطور است. چند ساعت مانده به سال نو، لکنت می‌گیرم. عنان قلم و زبانم را از دست می‌دهم.
انگار این "نسیم باد نوروزی" که از "کوی یار می‌آید " و می‌وزد، ما را حسابی شوریده و شیدا و پریشان می‌سازد و دست‌بردار هم نیست.
انگار این "قلب"ی که می‌خواهد "منقلب" شود، از چند ساعت مانده به لحظه‌ی تحویل سال تا چند روز بعدش، ما را گرفتار افسون عشوه‌گرانه‌ی خود می‌کند و یادمان می‌دهد که ایرانی مسلمان، به عشق زنده است و به عشق‌ورزی با افسون جاودانه‌ی "ایمان". افسونی که باور دارم اگر الهی نبود، اینچنین نافذ و مدهوش‌کننده نمی‌شد!
سرخوشم و به شکرانه‌ی این سرخوشی، آرزو می‌کنم که پروردگارم، توفیق یاری رساندن به آنانی که در این شبهای خوش‌عطر و آکنده از رایحه‌ی بهار، از نعمتهای او محرومند تا وسیله‌ی آزمایش شدن ما گردند، در سال جدید نصیبم کند.
خیلی آرزوها دارم. برای خودم، برای ایران، برای دنیا... برای خودم، آرزوی توفیق "انسان بودن" و "انسان شدن" می‌کنم.
برای دوستان و همقطارانم، "آرامش و بهروزی" آرزو می‌کنم. برای والدین سبز و سبزاندیشم، "سربلندی و ترقی" آرزو می‌کنم. برای همه‌ی بیماران، درماندگان، افسرده‌دلان و شرمندگان، "رهایی و گشایش" آرزو می‌کنم. برای همه‌ی فقیران، یتیمان و گرسنگان، "مناعت و قناعت" آرزو می‌کنم. برای ایران عزیزم، "سلامت و صلابت" آرزو می‌کنم. برای جهان، "صلح و سکوت" و بار دیگر برای همه‌ی شما، هفت‌سینی پر از همه‌ی "سین"های زیبا و دوست‌داشتنی دنیا آرزو می‌کنم.

سرمستی نوروز باستانی که "شوری در نهاد ما نهاد"، مرا واداشت تا به عنوان آخرین گسیل تارنگارم در سال ۱۳۸۶ خورشیدی، غزلی بسرایم و دست به سینه، پیشکش پروردگار جهانیان و بندگان نازنین ایرانی او کنم.

لحظه‌ي تحويل سال، سفره‌ي دل را ببين
سين يکش گم شده، همچو نشان نگين

سين دلم دست تو، نيستي‌ام هست تو
اين شش من هفت کن، تا که شود هفت سين

صلح و صفا و ثمر، نيک و عزيزند ليک
من سمنو خواستم، اين سه ندارند سين

قلب و دل و چشم من، در طلب روي تو
اي تو مقلب قلوب، سفره‌يي از عشق چين

گمشده‌ي راه تو، يوسفٍ در چاه تو
شيفته‌ي ماه تو، در سفر هند و چين

صبر فراوان کنم، خانه‌تکاني دل
چون که بگفتند صبر، غوره کند انگبين

هرچه غزل داشتم، هرچه که پنداشتم
بازبگفتم تورا، شاه جهان آفرين

سيب و سماق و سلام، تحفه‌ي درويشي‌اند
خانه‌ي دل جاي توست، گرچه نداريم دين

ثانيه‌هاي قليل، فرصت تحويل ما
خواهش "ايمان" شنو، محو کن اين خشم و کين

این غزل را با صدای من بشنوید

قبل از پی‌نوشت: در پس‌زمینه‌ی شعری که با جسارت به اهل هنر و ادب، خوش‌صدایان خوش‌گفتار و خوش‌الحان، دکلمه کرده‌ام، نوای دلنشین سازی ایرانی - ارمنی به نام Duduke به کار رفته که یقین دارم از آن لذت خواهید برد...

هر روزتان نوروز، نوروزتان... شاد، ایرانی، باایمان، پایدار و پیروز!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب مناسبتها و جشن‌ها  | 

با چهارشنبه‌سوری آشتی کنیم...

نمی‌دانم از چه زمانی، اما حدوداً یک دهه می‌گذرد از آن وقت که شروع کرده‌ایم و با دستان خودمان، آتش می‌اندازیم بر خرمن یک آیین باستانی و ملی و هنگامی که فاجعه را به مرحله‌ی طغیان رساندیم، به مانند همیشه فریاد نارضایتی و انتقاد برمی‌آوریم از زمین و زمان و دولت و رییس‌جمهور و شرایط جوی، که چرا فرهنگ و سنت‌مان در حال نابودی است، بشتابید و کاری بکنید!

نمی‌دانم چند نفر از ما جوانهایی که با رسیدن "چهارشنبه سوری"، انواع بمب و نارنجک و فشفشه و ترقه دستمان می‌گیریم و به جان کوچه‌ها و خیابانها و خانه‌ی مردم بی‌گناه (بیماران، سالمندان، زنان و کودکان) می‌افتیم، چه قدر از فلسفه، تاریخچه و گذشته‌ی چهارشنبه‌سوری می‌دانیم. اینکه چرا آخرین چهارشنبه‌ی سال، چنین نامی بر خود گرفته، دلیلی بر یک گردهمایی ملی شده و اصلاً از چند سال پیش در زمره‌ی جشنهای باستانی ایران‌زمین قرار گرفته است.

از سوی دیگر نمی‌توانم خنده‌ی تلخم از تهی‌مغزهای تکیه‌زده بر صندلی شبکه‌های ماهواره‌یی ایرانی را پنهان کنم که به طور متوسط هر هفته یکبار، انقلابی جدید بر ضد دولت را به وسیله‌ی دو الی سه نفر شورشی انقلابی ساماندهی می‌کنند! آنها که ادعای ایرانی‌ بودنشان، گوش عالم را ناشنوا کرده، با سوءاستفاده از شور و شوق جوانان در جریان چهارشنبه سوری، تبلیغات مسموم خود را با تیرهای زهرآگین رسانه‌یی از طریق آن امواج شوم، روانه‌ی خانه‌ی مردم می‌سازند تا به نوعی اهداف سیاسی احمقانه‌ی خود را با عرق وطن‌گرایی مردم پیوند دهند و کارگزاران دولتی را به طور طبیعی، هرچه بیشتر نسبت به این رویداد فرهنگی، برگرفته از آیینهای کهن و باستانی مردم این بوم و بر، بدبین کنند.

چاهی که ما به دست خود برای رویداد صلح‌آفرین، وحدت‌بخش و فرهنگی چهارشنبه‌سوری حفر می‌کنیم، به مانند استوانه‌یی مدرج است که با گذر کردن از هر مرحله‌ی آن، بیشتر به قهقراء نزدیک می‌شویم. بد نیست اگر هنوز اثری از وجدان اخلاقی در درونمان باقی مانده، از دور نگاهی بر این خرمن آتش‌خورده بیندازیم و یادمان باشد که اگر چهارشنبه‌سوری امروز به جای یک رسم کهن و دیرین، دارد به فرصت دعوای نیروی انتظامی با آشوبگران بدل می‌گردد، تقصیر خودمان است، نه رییس‌جمهور، نه دولت، نه مجلس، نه شورای نگهبان...

چهارشنبه‌سوری، فرصت دورهم نشینی، اسپند دود کردن، پریدن از روی آتشی مختصر، آجیل شکستن و قاشق‌زنی است. اگر امروز صدای قاشق‌ها، در میان نفیر انفجارهای دلهره‌آور گم می‌شود و کسی هنگام "فال‌گوش" ایستادن، به جای پچ‌پچ‌های بچگانه، غیر از ترس و دلهره، ندایی دیگر نمی‌شنود، به این دلیل نیست که "ما را محدود کرده‌اند". یاد بگیریم مثل زندانی‌های مجرمی که جوهره‌ی کژ، آنها را به شوربختی کشانده، "رفیق ناباب" را دستاویز فرافکنی کودکانه‌ی خود قرار ندهیم.

اگر ایرانی هستی و افتخارت، شکوه تخت جمشید است، باید بدانی که "پارسه" در درجه‌ی نخست، یک بنای توحیدی است و در عصر باستان، فرصتی بوده برای ارتباط با پروردگار جهانیان، که دست کمی از مسجد ندارد. در نتیجه همان جمشید و کوروشی که یک روز بر کرسی‌های تخت‌جمشید تکیه داشتند نیز هرگز به تو مجوّز نخواهند داد که برای دلخوشی و شادی خود، ناخوشی و ترس پراکنده کنی.

با فرهنگ ایرانی – اسلامی آشتی می‌کنیم و می‌آموزیم که امروز، این خود ماییم اگر بازیچه‌ی ذهنهای بیمار قرار گرفته‌ایم و نوروز، چهارشنبه‌سوری، سپندارمذگان و مهرگان خود را به اغراض سیاسی یکروزه می‌فروشیم. چهارشنبه سوری، فصل حاجی‌فیروز، قاشق‌زنی، تخم‌مرغهای رنگی، دور هم نشینی شبانه، شاهنامه‌خوانی، قصه‌های قرآنی پدربزرگ و گاه آرامش است. آن را ملعبه‌ی "انیرانی‌"ها قرار ندهیم...

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب مناسبتها و جشن‌ها  | 

"خاموش پرگفتار" چگونه ماندگار شد؟

 مدتی بود که حقیقتاً حس می‌کردم یکی از بنده‌های تنهاشده‌ی خداوندم. بنده‌یی که به کیفر گناهان عمر، از همه‌ی لطف او محروم شده‌ام... اما این وقایع‌نگاری که شاید تنها بازگویی چکیده‌یی از دو ماه (لحظه به لحظه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت و روز به روز) زحمت، شب‌بیداری، دویدن، استرس، درس نخواندن و اضطراب من و یک گروه 12 نفری باشد، به من ثابت کرد که این بیت سعدی، آن معنای ظاهری و لمس‌کردنی‌اش را ندارد:

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن /// که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب هنري  | 

مولانا انسان را به همدلي، وحدت و انسجام دعوت مي‌كند

خبرگزاری فارس: استاد دانشگاه و اديب برجسته كشور گفت: مولانا جلال‌الدين مولوي يك تفكر جهاني است و بشريت به اين تفكر نياز دارد كه در آن انسانها را به پيام هاي كليدي همدلي، وحدت و انسجام دعوت مي‌كند.

 به گزارش خبرگزاري فارس از رشت، مهديه الهي قمشه‌اي استاد دانشگاه و اديب برجسته كشور امروز در همايش«خاموش پرگفتار»در مجتمع خاتم الانبياء رشت با بيان اينكه ادبيات بخشي از ستايش خداوند و بخش ديگر آن گفتگوي ما با پروردگار است افزود: نماز را بايد جدي گرفت و شعر و ادبيات ما با هزاران زبان نيايش خداوند است.

وي ادامه داد: مولانا جلال‌الدين مولوي يك تفكر جهاني است كه بشريت به اين تفكر نياز دارد.

الهي قمشه‌اي با بيان اينكه مولانا مفسر كلام الهي بود و آيات بسياري از كتاب آسماني را تفسير كرده است، تصريح كرد: فطرت انسانها الهي است كه با كارهاي نيك و شايسته خوشحال مي شويم و خدمت به خدا يعني كمك به انسانها.

اين استاد دانشگاه اظهار داشت: قرآن و تمام ادبيات عرفاني ما حكايت از جاودانگي انسان دارد و مولانا انسانها را دائماً به صلح و محبت دعوت مي كند.

قمشه‌اي با بيان اينكه مولانا به ما درس عشق مي‌آموزد اضافه كرد: مولانا طبيب روحاني ما است و تمام امراض معنوي انسانها را شناخته است.

در اين همايش مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي گيلان نيز با بيان اينكه ما ميراث دار گنجينه‌هاي با ارزش اين مرزكهن هستيم افزود: در زمان زيست چنين بزرگاني تمام مناطق بلخ، افغانستان، آذربايجان و ديگر نقاط جزو قلمرو ايران بوده و اين مساله‌اي است كه به همان اندازه كه به نام خليج فارس حساسيت نشان مي دهيم بايستي در حفظ اين بزرگان تلاش كنيم.

حميد پورعيسي تصريح كرد: وظيفه ما در عرصه فرهنگ و هنر پاسداري از اين گنجينه‌ها است.

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ادبيات  | 

همایش بزرگ "خاموش پرگفتار" در رشت برگزار می‌شود

مولانای ایرانی - همزمان با سالروز ولادت حضرت مولانا جلال‌الدین خراسانی اسطوره‌ی ایرانی شعر و عرفان، مصادف با پنجم ربیع‌الاول، همایش بزرگ خاموش پرگفتار از سوی اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان در رشت برگزار می‌شود.

سید ایمان ضیابری، دبیر این همایش با بیان مطلب فوق افزود: در این همایش یک‌روزه که برنامه‌ریزی‌های اجرایی آن از حدود یک ماه پیش آغاز شده است، دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی، استاد دانشگاه و مولاناشناس سخنرانی خواهد کرد.

وی همچنین افزود: اجرای موسیقی سنتی، نمایش فیلم و مولاناخوانی، از دیگر بخشهای این همایش هستند که 23 اسفندماه جاری در سالن وارش مجتمع فرهنگی هنری خاتم‌الانبیا (ص) رشت برگزار می‌شود.

در این همایش که از ساعت 10:30 صبح پنجشنبه بیست‌وسوم اسفندماه آغاز خواهد شد، پس از سخنرانی حجت‌الاسلام حمید پورعیسی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان و اجرای موسیقی و نمایش فیلم، دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی با موضوع عرفان در شعر مولانا سخنرانی خواهد کرد.

تقدیر و نکوداشت مقام علمی دکتر علیرضا نیکویی مولاناشناس گیلانی و استاد دانشگاه به همراه تقدیر از دکتر الهی قمشه‌یی، بخشهای دیگر این همایش را تشکیل می‌دهند که حضور در آن نیز برای عموم علاقه‌مندان به شعر و ادب پارسی، آزاد اعلام شده است.

ضیابری همچنین گفت: ضرورت برگزاری این همایش در حالی که کم‌کاری همگی نهادهای فرهنگی در رابطه با حفظ ارزشها، هویت و صیانت از ملیت مولانا باعث ادعاهای پوچ و واهی دولتهای بیگانه در مورد زادگاه و سرزمین مادری این شاعر گرانسنگ شده، بیش از پیش آشکار می‌گردد و از همین رو، حضور پررنگ و پرشور دوستداران این چهره‌ی تکرارناشدنی ادب و عرفان ایران و اسلام در روز برگزاری همایش، قابل ستایش خواهد بود.

به گفته‌ی سید ایمان ضیابری، برگزاری همایش "خاموش پرگفتار" با ابتکار تنی چند از جوانان دلسوخته و شیفته‌ی عرفان مولانا از جمله احمدرضا توسلی مولاناپژوه جوان، پیشنهاد داده شده است و نیز برای نخستین بار در سطح کشور به صورت خودجوش و با تلاش جمعی از جوانان دانش‌آموز و دانشجو برگزار می‌گردد که از حمایتهای اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان نیز بهره برده است.

او در پایان، قرابت زمانی برگزاری این همایش با روز برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی را تصادفی خواند و ضمن رد کردن شبهات ایجادشده در مورد بهره‌برداری سیاسی برخی از کاندیداهای محلی از این اقدام فرهنگی برای جذب آرای مردمی، حفظ سلامتی کامل همایش "خاموش پرگفتار" که برای هماهنگی‌های آن، چندین روز تلاش و انرژی صرف شده را تضمین نمود.

در این همایش همچنین بروشورهایی از خلاصه‌ی شرح حال و زندگینامه‌ی حضرت مولانا، بین حاضران توزیع و پخش خواهد شد.

دبیر همایش خاموش پرگفتار همچنین از رونمایی لباسهای ابتکاری چاپ‌شده با طرح ویژه‌ی "مولانا" در روز برگزاری این آیین خبر داد.

|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ادبيات  | 

فریاد مولانا را به مقصد برسانیم

تا چندی پیش، دلبستگی ویژه‌یی به قوم افغان داشتم و آنها را برادران و یاران ایرانی خود می‌پنداشتم. یارانی که به قداست و پاکی نام ایران، همچنان پارسی سخن گفتن را افتخار و سربلندی خود می‌پندارند و از آن مغرورند.
با این حال، توسنی کردنها و سرکشی‌های آنان که تا همین چند سال پیش، زیر یوغ شکنجه‌گران طالبان بودند و این مقدار آزادی و پیشرفت برایشان مضر و بیش از حد به نظر می‌رسد، باعث شده تا در دیدگاههایم تجدید نظر کنم و با وجود تمام اعتقادی که به برابری اقوام و حفظ شخصیت اقلیتهای نژادی دارم، بدون تعارف ابراز نمایم که افغان‌ها هنوز تا مرز رسیدن به شعور و شخصیت یک ملت منسجم، فاصله‌ی زیادی دارند.
قومی که تا دهها سال پس از استقلال خودخواسته به دست کمپانی هند شرقی، حضور پرخرج و پردردسر آنان را بدون منت و مزد، در کشورمان تحمل کردیم و چهره‌ی کریه و زشتی که به گوشه گوشه‌ی شهرهایمان می‌دادند برتابیدیم تا به یک وظیفه‌ی اخلاقی و انسانی عمل کرده باشیم. اما میهمان بی‌چشم و رویی که اینگونه نمک می‌خورد و نمکدان می‌شکند را باید با "تیپا" از میهمانسرای گرم و نرم، بیرون کرد. کافی است کمی به اراجیف رادیوهای بیگانه گوش بسپاریم و همینطور در گزارشهای ارسالی خبرنگاران افغان ریزنگری کنیم: "دخالت دولت ایران در امور داخله‌ي مملکت ما..."، "ایران برای ایجاد تفرقه در افغانستان، سلاحهای شیمیایی ارسال می‌کند..." و از همه مهمتر، تظاهراتی چهارصدنفره با شعارهای "مولانا، خداوندگار بلخ..." تا اینکه اثبات کنند مولانا چون روزگاری در شهر ایرانی بلخ زاده شده، امروز باید افغانی شمرده شود.
پررویی‌های این قوم تازه به دوران رسیده را نمی‌توان آسان نادیده گرفت. قومی که خیانت‌شان به لطفعلی خان و کریم‌خان زند را نمی‌توان از یاد برد... از سوی دیگر، ترکان هم گوش عالم را کر کرده‌اند تا فریاد بزنند مولانا در قونیه دفن شده و از همین روی است که او را باید "ترک" دانست. جایی که انگار فراموش کرده‌اند مولانا خود در دیوان کبیر، خطاب به شمس می‌فرماید:

"تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم///دانم من این‌قدر که به ترکی است آب سو"
"آب حیات تو گر از این بنده تیره شد///ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک‌خو"

با این حساسیتهای فراوان، حتی اگر ایمان بداریم که مولانا اگر بلخی باشد و اگر دفن‌شده در قونیه، باز هم ایرانی است، اما نیاز داریم که ایرانی بودن بی‌چون و چرای او را فریاد بزنیم.
این فریاد، نه از سر تعصب و جاهلیت، که با دلایل عقلی و منطقی آن هم از زبان شخص مولانا سر داده می‌شود و ما به عنوان هموطنان و میراث‌داران او (اگر ادعای ایرانی و وطن‌دوست بودن داریم، که هرچند بیشتر به یک شعار لوکس می‌ماند تا اینکه خود را برای اثباتش به زحمت بیندازیم) تنها وظیفه داریم که اجازه ندهیم این فریاد، خاموش شود.
به همت دوست هنرمندم اسکریپتی به گونه‌ی زیر طراحی شده و قرار دادن آن در وبلاگها و وب‌سایتها، حداقل وظیفه‌یی است که می‌توانیم برای اثبات ادعاهای ملی‌گرایانه‌مان انجام دهیم. این اسکریپت، تصویر گوشه‌ی سمت راست بالا که در این صفحه می‌بینید را در دیمه‌های شما نیز نمایش خواهد داد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب ادبيات  | 

سرباز وطنم، تا آخرین قطره‌ی خون...

            آن هنگام که می‌بینم حکومت جمهوری اسلامی ایران، چه همیستاران (مخالفان) نادان و کوته‌اندیشه‌یی دارد، بیشتر به حقانیت و استواری‌اش ایمان می‌آورم. مخالفانی که در ازای گران شدن "500 ریالی" کرایه‌ی تاکسی، حاضرند تمام مقدسات خود را از دم قلع و قمع کنند و گریبان خود را بدرند و همین افراد هستند که اگر در خیابان از کسی تنه بخورند، تمام ناموس آن شخص را با دشنام شست‌وشو می‌دهند، مخالفان این حکومتند.

مخالفانی که تمام الگوی روشنفکری‌شان، آقای علیرضا نوری‌زاده و ابراهیم نبوی است! دو دلقک بالفطره که سرشت‌شان با ناسزا و دروغ آمیخته، که اگر یک با‌دل‌و جرات بخواهد دنبال پرونده‌های اخلاقی اینان برود، از انسان بودن خودش پشیمان می‌شود.

امروز با جوانی صحبت می‌کردم که شاید هشت ساعت از عمر خود را در روز، پای شبکه‌های تروریستی تلویزیونی مانند VOA و CNN سپری می‌کند. جوانی که حتی نمی‌دانست محمدعلی شاه در دوم تیر 1287 با کمک کدام اجنبی‌ها، مجلس شورای "ملی" را به توپ بست و این کدام محمدرضا پهلوی خودفروخته بود که با دستور اکید ژنرال آیزنهاور و دکتر! وینستون چرچیل، دولت ملی مصدق را با کودتا، در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کله‌پا کرد.

مصدقی که ملی‌گرایان افراطی برای زیر سوال بردن نقش کاشانی در ملی شدن صنعت نفت، از او هم به عنوان ابزاری برای به رخ کشیدن اپوزیسیون خارج از کشور دریغ نمی‌کنند.

جوانی که مثل خیلی دیگر از جوانهای ایرانی، چشمش را به روی فجایع انجام شده به دست بیگانگان در تمام تاریخ ایران بسته و امتیازهای ننگین تالبوت و رویترز را یادش رفته، قراردادهای ننگین ترکمانچای و گلستان را یادش رفته، قرارداد آخال و معاهده‌ی پاریس و اعلان جنگ کمپانی هند شرقی را یادش رفته، انتصاب نمایندگان مجلس به دست رضاخان میرپنج با نظارت شخص شخیص جرالد فورد را یادش رفته، ۵۰ سال پیش غارت شدن هرات از ایران به دست همین انگلیسی‌های خوش‌تیپ را یادش رفته، ادموند آیرونساید، کلنل استاروسلسکی و سرهنگ اسمایس، پرسی کاکس و کمپانی نفت آنگلو ایرانی را یادش رفته، اردشیر ریپورتر و هزاران هزار خائن یانکی و چشم‌آبی دیگر مثل جاستین پرکینز و آساهل گرانت را یادش رفته که حالا سرکار خانم جنیـفر لوپــزشان عزیز و دوست‌داشتنی شده و به همین مجوز است که ما روزی یک دور قربان صدقه‌ی پیشرفتهای علمی و رفاه آمریکایی می‌رویم!

جوان اپوزیسیون و مخالفی که به رهبریت فکری بزرگانش (همانند دکتر طوطی‌زاده و...) امروز دردش، کج نگاه کردن پلیس به دختر بدحجاب و دستگیر شدن پسری است که دانسته و نادانسته، روی پیراهنش فریاد I am an object را می‌نویسد!

جوانی که اگر پای صحبتش بنشینی، خودش را با شهروند ژاپنی مقایسه می‌کند که چرا از لحاظ سطح رفاه و خوشبختی همانند او نیست، اما در عمل، به اندازه‌ی یک شهروند سونامی‌زده‌ی اندونزیایی هم مطالعه و کار نمی‌کند.

پسر جوانی که انتظار دارد کارگزاران دولت، در بزنند هر روز و پول نفت را دودستی تقدیمش کنند اما بزرگترین دلخوشی‌اش این است که مثل دخترها، به ناخنهایش لـاک بزند و موهایش را رنگ بگذارد و زیر ابرویش را بردارد!

جوانی که انتقاد می‌کند فیلمها سانسور می‌شوند و سینمای ایرانی جذاب نیست که به تئاتر و سینما برویم و فرهنگ‌دوست شویم، اما برای به دست آوردن فیلمهای غیراخلاقی "زهـره"، تمام شهر را از بالا به پایین گز می‌کند!

جوانی که یادش رفته صدام حسین با موشکهای مارک چه کشوری، در شلمچه و سردشت و مسجد سلیمان و هویزه، بر سر مردم بیگناه بمب می‌ریخت و جان جوانان آن روز ما را می‌گرفت. جوانانی که انگار در رفاه کامل زندگی می‌کردند و نه مشکل مسکن داشتند و نه مشکل کار و ازدواج، و از سر بیکاری، خودشان را به مین می‌بستند تا بعثی‌ها بیشتر از آن جلو نیایند و از خرمشهر راهشان را کج کنند بروند بیرون.

 

 جوان ایرانی، زبانش مثل بلبل کار می‌کند و برای تک‌تک کم‌کاریهایش در برابر وطن، توجیه کافی دارد. رای نمی‌دهد چون انتخابات فرمایشی است، کار نمی‌کند چون کار گیر نمی‌آید، کتاب نمی‌خواند چون کتاب گران است، سیگار می‌کشد چون افسرده است، دروغ می‌گوید چون کارش گیر است، تعرض می‌کند چون ناچار است، موسیقی "رپ"ی را گوش می‌کند که سازنده‌اش واردکننده‌ی عمده‌ی مواد مخدر به داخل کشور است چون بیکار است، قرص "اکـس" می‌زند چون سرگرمی ندارد و باید فاز بگیرد (غافل از اینکه یک‌دفعه می‌بینی نول گرفته و...) دزدی می‌کند چون ندارد... اما وقتی نام زین‌الدین را می‌شنود، به جای شهید حاج مهدی زین‌الدین، یاد زین‌الدین زیدان می‌افتد و آن‌وقت ادعا دارد که مدرن است و پیشرفته کرده و...

من هم یک جوان ایرانی‌ام، اما سرباز وطن. خیابانهای پرچاله و چوله‌ی شهرم را با خیابانهای هشت‌بانده‌ی لاس‌وگاس هم عوض نمی‌کنم که پلیسش، معلولان را با لگد پرت می‌کند داخل جوی آب.

من یک جوان ایرانی‌ام، اما یک تار موی روزنامه‌ی کیهان را با تمام دروغهایش، به سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی و بقیه‌ی قلم‌به‌مزدهای چشم‌آبی پست و حقیری نمی‌دهم که چون ادعای استقلال رسانه‌یی‌شان دارد گوش دنیا را کر می‌کند، متن خبرهایشان هم یکی است! این 1 و این هم 2

من یک جوان ایرانی‌ام و دل خوشی از احمدی‌‌نژادی ندارم که در دانشگاه کلمبیا، آبرویمان را برد. اما یک تار موی احمدی‌نژاد را هم به آن دلقک بین‌المللی نمی‌دهم که از صبح تا شب در دفترش نشسته و برای فتنه برنامه می‌چیند.

خیلی کوته‌فکرانه است اگر فکر کنیم دیده‌بان حقوق بشر، عاشق چشم و ابروی ماست اگر اعدام دو قاتل و قاچاقچی سابقه‌دار در ایران را در گوش تک‌تک شهروندان آمریکایی و اروپایی می‌خواند، اما در مورد "غرق مصنوعی با آب 30 درجه زیر صفر" در زندانهای مخفی آمریکایی و گوانتانامو ساکت می‌نشیند.

من سرباز وطنم. تا آخرین قطره‌ی خون. اگر جنگی دربگیرد، حاصل کودکی‌ کردنهای رییس‌جمهور ماست، اما این مرد را هفده میلیون نفر با حافظه‌ی تاریخی کوتاهتر از یک کوده 2 ماهه، دو سال و نیم پیش برگزیدند. پس اولین "کروز" ناپاکی که ایران را هدف بگیرد، من نیز همان کاری را خواهم کرد که حسین فهمیده کرده بود...

 

پی‌نوشت 1: جامعه‌یی که قدر نعمتهایش را نمی‌داند، عیدی مفت و مجانی 200 هزار تومانی به چشمش نمی‌آید، از ماهی 400 هزار تومان حقوق گله می‌کند، کتاب نمی‌خواند، موسیقی گوش نمی‌دهد، توهین می‌کند، عفت و پاکی ندارد، فیلم نمی‌بیند، عبادت نمی‌کند، از خودش انتقاد نمی‌کند، دیگران را مقصر می‌داند و از همه‌ی عالم و آدم طلبکار است را عذاب و عقوبت فرامی‌گیرد و این یک حقیقت است که خداوند در قرآن خود ما را از آن برحذر داشته اما...

 

پی‌نوشت 2: این همه سال کار فرهنگی کردیم، حرف منطقی زدیم، آمار دادیم، گفتیم آمریکا و ژاپن و فرانسه مدینه‌ی فاصله نیستند، 37 درصد کارگران ژاپنی روزی کمتر از یک دلار درآمد دارند، 12 درصد آمریکایی‌ها زیر خط فقرند، رتبه‌ی آمریکا در آزادی مطبوعات در دنیا 48 است و... اما جامعه نفهمید. رسیدن سرانه‌ی فضای ورزشی از 1 سانتی‌متر مربع در سال 1380 به 1 متر مربع در 1386 را ندید، سه برابر شدن حقوقها را ندید، فرستاده شدن "امید" به فضا را ندید، برگزاری 38 انتخابات در 30 سال را ندید و همگی را فرمایشی خواند... در این جامعه دیگر کار فرهنگی بس است، باید منتظر فرمان جهاد بود و "وای اگر خامنه‌یی حکم جهادم دهد"...

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري موضوع مطلب انتقادي  |