X
تبلیغات
ايمان امروز

چند سال پیش وقتی برای نخستین بار بخشهایی از یک پست وبلاگ انگلیسی‌ام به آلمانی ترجمه و در مجله‌ی فایننشال تایمز آلمانی چاپ شد، زیاد موضوع را جدی نگرفتم و حتی لینکش را هم ذخیره نکردم و الان دیگر آدرسش را یادم نیست، حیف! خیالم این بود که از این اتفاقها زیاد می‌افتد و برقراری ارتباط با رسانه‌های غیرانگلیسی کار آسانی است، که البته اینطور نبود، و حقیقتاً‌ هم اینطور نبود!

امروز مشغول گشت و گذار روی اینترنت بودم و اخبار مربوط به کنسرت کریس دی‌برگ در تهران را دنبال می‌کردم که حسابی حال روزنامه‌های انگلیسی (و البته نه فاکس نیوز و سی‌ان‌ان آمریکا) را گرفته و پخش آلبوم مشترک‌اش با گروه آریان، یک بازتاب بی‌سابقه‌ی جهانی پیدا کرده... در اثنای این گشت و گذار، به سایت روزنامه‌ی آلمانی "ریدرز ادیشن" برخورد کردم که گزارشی با عنوان Chris de Burgh tritt im Iran auf چاپ کرده. به عنوان گزارش کمی مشکوک شدم و بعد از پیگیری لینک، دیدم که مقاله‌ی انگلیسی‌ام را به آلمانی ترجمه کرده‌اند.

مطمئناً برای هر نویسنده، روزنامه‌نگار یا وبلاگنویس، ترجمه شدن آثار به زبانهای مختلف، اتفاق خجسته و مبارکی است و یک پیشرفت محسوب می‌شود. خدا را شاکرم، امیدوارم لیاقتش را داشته باشم و با این اتفاقات، خودم را گم نکنم یا مغرور نشوم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

اعتماد - سید ایمان ضیابری: چند روز پيش با يکي از مهندسان سازمان هوا و فضاي کشور به صورت دوستانه گفت وگويي داشتم. نکاتي شنيدني را مطرح مي کرد و مقايسه هاي جالبي داشت. او مي گفت حدود 40 سال پيش به دليل روابط گسترده ايران و غرب، سازمان هاي فني و علمي کشور، پر از مهندسان امريکايي، انگليسي و آلماني شده بودند که انجام همه پروژه هاي تحقيقاتي و تکنولوژيکي کشور به دست آنها انجام مي شد و حتي اجازه به دست گرفتن ساده ترين ابزارهاي فني را نيز به محققان و دانشجويان ايراني نمي دادند، اما امروزه به دليل تحريم هاي اقتصادي اعمال شده بر کشورمان، ساخت بالگرد و ماهواره فضايي، از جمله فناوري هاي بومي شده و قابل دسترسي است که ده ها کشور صنعتي دنيا هنوز در روياي آن به سر مي برند.

مطمئناً خبر فرستاده شدن ماهواره بر سفير اميد از يک پايگاه ايراني به مدار LEOزمين را شنيده ايد. شبکه هاي الجزيره، بي بي سي و يورونيوز از جمله صدها شبکه تلويزيوني در سراسر دنيا بودند که با آغاز پرتاب اين ماهواره بر به فضا، با قطع فوري برنامه هاي خود، اقدام به پخش زنده اين انقلاب علمي در ايران کردند.

با پرتاب اين ماهواره بر از پايگاهي در کشورمان، ما به جمع هفت کشور نخست دارنده فناوري پرتاب ماهواره بر پيوستيم که امريکا، روسيه، فرانسه، ژاپن، چين، انگليس و هندوستان هستند. کشورهايي مانند کانادا، استراليا، آلمان، سوئد، نروژ، ايتاليا و چين به رغم در اختيار داشتن فناوري فضايي، هنوز نتوانسته اند ماهواره برهاي بومي خود را از پايگاهي در داخل خاک کشور خود به مدار زمين بفرستند.

نخستين ماهواره بر دنيا که اسپوتنيک-1 محسوب مي شود، در سال 1957 توسط شوروي سابق به فضا فرستاده شد و يک سال پس از آن، امريکا اکسپلورر-1 را در پاسخ به رقيب سنتي خود به فضا فرستاد. فرانسه در سال 1965، ژاپن و چين در سال 1970، انگليس در سال 1971 و هند در سال 1980، پروژه هاي فضايي خود را کليد زدند و بعد از آن، هيچ کشوري موفق به کسب فناوري بومي فضايي نشد تا اينکه 18 سال بعد، ايران به عنوان آخرين کشور داراي فناوري بومي فضايي، موفق شد سفير اميد را وارد مدار کند.

جالب است که کشورهايي مانند دانمارک، اسپانيا، پرتغال، کره جنوبي، برزيل، سوئد، مکزيک و لهستان، همگي در طول سال هاي 1960 تا 2007، پروژه هايي فضايي را اجرا کردند که البته هيچ کدام از آنها، کاملاً بومي نبود. ماهواره سينا -1 جمهوري اسلامي ايران با مشارکت روسيه، يکي از همين دست پروژه ها بود.

اما سفير اميد، ماهواره بر 26 تني است که ارتفاع اوج آن به بيش از500 کيلومتر مي رسد، از حدود 10 هزار قطعه طراحي و ساخت داخل تشکيل شده است و هر 24 ساعت، شش بار به دور مدار زمين مي چرخد.

سازمان فضايي ايران اعلام کرده ماهواره برهاي خانواده سفير اميد تا سال 2010، چهار ماهواره مخابراتي، هواشناسي و ارتباطي را حمل خواهد کرد و در اين صورت، ايران پس از روسيه و امريکا به رتبه سوم دنيا از لحاظ تعداد ماهواره هاي ارسال شده به فضا خواهد رسيد.

سوخت مخصوص ماهواره برها در مصارف نظامي و براي ساخت سلاح هاي سنگين نيز کاربرد دارد، به همين دليل هيچ کدام از کشورهاي دنيا حاضر نيستند سوخت ماهواره برهاي فضايي را به يکديگر بفروشند، با اين حال ايران توانست علاوه بر ساخت بومي قطعات موتور، بدنه و سامانه راداري الکترونيک «سفير اميد»، سوخت آن را نيز توليد کند.

براي ساخت ماهواره بر سفير اميد از واحد صنايع طراحي و ساخت سيستم هاي هدايت کنترل ماهواره يي کمک گرفته شده تا واحد هاي کامپيوتر پرواز، سيستم ناوبري، منابع تغذيه، باتري ها، عملگرها، فشارسنج ها، کابلاژ و همه تسترهاي ذاتي واحد ها و تستر پرتاب توليد شود.

تستر پرتاب، شايد يکي از حساس ترين و حياتي ترين بخش هاي طراحي و ساخت ماهواره برهاي فضايي است، چرا که در صورت انجام نشدن دقيق شبيه سازي پرتاب، هرگونه اشکال و خطا هنگام اجراي اصلي ماموريت پرتاب، به يک شکست علمي بزرگ منجر خواهد شد و بازتاب نامطلوب رسانه يي آن، اعتبار فني و تکنيکي يک کشور را به طور کلي زير سوال خواهد برد، با اين حال پرتاب موفقيت آميز ماهواره بر سفير اميد، پس از شکست آخرين ماهواره بر فضايي ژاپن در سال 2007، نشان داد تجربه مشترک ارسال ماهواره سينا-1 و کاوشگر زهره با روسيه، متخصصان ايراني را در اين زمينه کاملاً مجرب و آبديده کرده است.

ماهواره بر 22 متري سفير اميد از خانواده فضاپيماهاي آپولو و مرکوري است که در صورت ارتقا به نسل هاي بعدي، قابليت قرار گرفتن در ارتفاع دوهزار کيلومتري از سطح زمين را نيز دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

حتماً پیامک فرستادن را تجربه کرده‌ای. خوب می‌دانی چه حسی دارد وقتی که پیامکی را می‌فرستی و خالی می‌شوی از همه‌ی احساسهای بودن و گریختن. وقتی یک نفس راحت می‌کشی از اینکه عزیزی در دوردست، صدای تو را شنیده و کلام تو را خوانده، حتی اگر نخواهد جوابت را بدهد. و این برایت مبارک است که بدانی او حداقل تو را می‌بیند. و چه شیرین‌تر زمانی که منتظر می‌مانی تا هر لحظه جوابت برسد...

 این بار زودتر از جمعه دلم گرفته. حالا سه‌شنبه است و من هم هوای جمعه را دارم. جمعه‌یی که باید لایق شوی تا بفهمی انتظارش چه درد فراغی است، سوزانتر از فراق هر معشوق و محبوب. و من نبودم. لایق نبودم و نخواهم بود، اما آتش درون را...

گر آتش دل نهفته داری // سوزد جانت، به جانْت سوگند

و زبانه‌ی این آتش دارد همه‌ی وجودم را می‌گیرد. آتشی که نمی‌تواند خودش را پنهان کند، هرچند که:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند // نه که هر آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست // کلاه‌داری و آیین سروری داند

حکایت ما هم این است. رویمان سرخ می‌شود، اما دریغ از اینکه جرات کنیم و یک لحظه پرده را کنار بزنیم و جمال یار، یک نظر هویدا شود.

 از پیامک گفتم. ای کاش تو هم پیامک داشتی آقا. ما که نه صدایمان به جایی می‌رسد و نه دعایمان از این سقف بالاتر می‌رود. اما ای کاش راهی داشتی تا ما "بدها" هم بتوانیم سراغت بیاییم. تویی که ندیده عاشقمان کردی و حالا حالاها تصمیم آمدن نداری... که بنویسیم: " دل به داغ بي كسي دچار شد ، نيامدي // چشم ماه و آفتاب تار شد ، نيامدي // سنگهاي سرزمين من در انتظار تو // زير سم اسبها غبار شد ، نيامدي...

آقا جان، شیعه‌ی دلشکسته‌ی تو منتظر دست نوازش است. دریغش نکن..." آن وقت شماره‌ی سیصد و سیزده را تایپ می‌کردیم و "ارسال" را می‌زدیم. آن وقت حتی اگر جواب نمی‌دادی هم دلمان خوش بود که خوانده‌ای...

پی‌نوشت: به یاری خدا، مقاله‌ی من در معرفی "تخت جمشید" در سایت کانادایی دیجیتال ژورنال به عنوان مقاله‌ی برگزیده‌ی هفته در حوزه‌ی گردشگری معرفی شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

شاید امروز که وجود دانشگاه (اعم از سراسری، آزاد، پیام نور، علمی کاربردی، غیرانتفاعی، نیمه حضوری، پودمانی، مجازی و...) مانند فروشگاه و رستوران در هر محله و شهر و روستا یکی از ملزومات زندگی روزمره محسوب می‌شود، دانشجو شدن مثل گذشته ذوق و خوشحالی نداشته باشد با این حال من باور دارم که "دانشگاه" هنوز هم یک مکان مقدس و ارجمند است و این قداست را با هیچ چیز نمی‌شود عوض کرد.

تا امروز به مناسبتهای مختلفی پای در محیط دانشگاه گذاشته بودم. سخنرانی، مسابقه، جشنواره، همایش و... اما هیچگاه عنوان "دانشجو" را یدک نمی‌کشیدم. احساس می‌کنم امروز که با ثبت نام در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه گیلان، از 12 سال دانش‌آموزی معافیت پیدا کردم، با مسوولیتها و وظایف جدیدی مواجهم که بارم را سنگینتر از قبل می‌کند.

 25 تیرماه 1387 همزمان با چهاردمین روز از ماه محبوب خدا، ماه رمضان، روز به‌خاطرماندنی و زیبایی بود. با وجود اینکه بیش از 2400 نفر برای ثبت‌نام آمده حاضر شده بودند، اما نظم برگزاری مراحل چندین‌گانه‌ی ثبت‌نام که به ازای هر دانشجو حداقل 3 ساعت طول می‌کشید، واقعاً قابل توجه و امیدوارکننده بود به طوری که یک لحظه ناهماهنگی، تعلل، اشتباه یا کوتاهی از سوی هیچکدام از عوامل دیده نمی‌شود.

از یکی از مسوولان ثبت نام که با خنده و خوشرویی باورنکردنی، مراحل ثبت نام را به تک تک دانشجویان جدیدالورود توضیح می‌داد پرسیدم که آیا از تکرار چندصدباره‌ی این توضیحات خسته نمی‌شود؟ و او گفت که "عادت کرده است..."

دانشجویان سالهای بالاتر که به عنوان راهنما در کنار ما تازه واردها، مراحل مختلف ثبت نام در امور دانشجویی، امور آموزشی، معافیت تحصیلی، باجه‌ی پستی، امور اداری، وام دانشجویی، تغذیه، امور ورزشی، مشاوره و درمان، انجمن اسلامی، انجمنهای علمی و فرهنگی و... را توضیح می‌دادند، مثل "فرشته‌"ها دور بچه‌ها می‌چرخیدند و به ویژه دانشجویان غریب و غیربومی که دیدن فضای گیلان و دانشگاه بزرگش، کمی برایشان جدید بود را به دوستانه‌ترین شکل راهنمایی می‌کردند.

در مسیری که از یک طبقه به طبقه‌ی بالاتر می‌رفتم، مهمترین مدرک زندگی یعنی شناسنامه‌ام از بین پوشه‌های قطور و سردرگمی که در دست داشتم افتاد روی یکی از پله‌ها و من هم متوجه نشدم، راهم را ادامه دادم. پدر مهربان و عزیز یکی از بچه‌های میهمان که اصلاً‌ نمی‌شناختمشان، چند متر بعد متوجه شد و با فریادهایش خبرم کرد. خدا خیرش بدهد، حقا که چه ثواب بزرگی برد در این ماه عزیز...

امروز در مراحل مختلف ثبت نام، متوجه شدم که انجمن اسلامی چه نعمت بزرگی برای یک دانشگاه می‌تواند باشد. بر خلاف تصویرهایی که سعی می‌کنند از اعضای این انجمنها ارایه بدهند، امروز با جوانهای ساده، صاف، بی‌ریا و خونگرمی آشنا شدم که متعلق به همه‌ی طیفهای فکری و عقیدتی بودند، اما یک چیز برای همه‌شان موضوعیت داشت: "اخلاق، ارزشها"

بچه‌های انجمن اسلامی تمام کمپ دانشگاه را با پرده‌های خوش‌آمد گویی به سال اولیها با پیامهای پرانرژی، شاد و ابتکاری‌شان تزیین کرده بودند. اگر آنها نبودند...

خیلی حرفها برای نوشتن دارم. از استاد بوستامانته‌ی فیلیپنی که با او باید 4 واحد "روخوانی و نگارش" بگذرانیم تا دکتر ابریشم‌چیان، خیّر نیکوکار گیلانی که ساختمان دانشکده‌ی علوم انسانی را او وقف دانشگاه گیلان کرده ... می‌گذارم برای یک فرصت بهتر.

اما یک چیز در این میان، بیش از همه برایم مهم است و آن شرمندگی از روی دوستی است که نمی‌دانم باید در مقابلش چه بگویم. احمدرضا توسلی، با وجود اینکه دانش‌آموز علوم تجربی بود و رتبه‌ی کنکور تجربی‌اش هم برای تحصیل در برخی رشته‌های قابل توجه مثل کشاورزی و مهندسی شیلات و... مناسب بود، از خودگذشتگی کرد و برای اینکه با من همکلاسی شود، کنکور زبان داد و علیرغم مجاز شدن در رشته‌های تجربی، به دانشکده‌ی ما آمد. امیدوارم از من ناراضی نباشد، نمی‌دانم باید در مقابل گذشت و "رفاقت" او چه بگویم... بعضی اوقات آدم از یاد گرفتن معنای حقیقی "دوستی و رفاقت" خجالت‌زده می‌شود.

پی‌نوشت: یادداشت من در روزنامه‌ی سئول تایمز راجع به جعل نام خلیج فارس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

دیشب بیست و دوم شهریورماه 1387 مصادف با یازدهمین روز از ماه محبوب رمضان، میهمان برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی افطاری از شبکه‌ی باران بودم.

شبکه‌ی باران در حال حاضر از جمله 13 شبکه‌ی استانی تلویزیونی است که روی ماهواره قرار ندارند اما تا پایان سال جاری به این جرگه خواهد پیوست و توسط ایرانیان سراسر دنیا قابل مشاهده خواهد بود.

مهدی لطفی، مجری توانای گیلانی که به جرات می‌توانم ادعا کنم قوی‌ترین و بادانش‌ترین مرد مجری در استان ماست، میزبان این برنامه بود. تلاش او برای خارج کردن گفت‌وگوی نیم‌ساعته‌ی ما از حالت خشک و کلیشه‌یی مصاحبه‌های تلویزیونی حقیقتاً قابل ستایش بود.

سوالات چالشی و گاه غافلگیرکننده‌یی که مصاحبه شونده برای دادن پاسخ منطقی و پذیرفتنی به آنها، فکر کند و از حضور ذهنش بهره ببرد، برگ برنده‌ی این گفت‌وگو بود.

از مهدی که به تازگی به زمره‌ی وبلاگنویسان پیوسته تشکر می‌کنم و امیدوارم هرچه زودتر به جایگاه رسانه‌یی که استحقاق و آرزویش را دارد برسد و به یکی از مجریان برجسته‌ی کشورمان تبدیل شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

هرچه قدر هم که صبور باشی و بخواهی دردسرها و مشکلات را با طمانینه و آرامش از نظر بگذرانی و اغماض کنی، وجدانت اجازه نمی‌دهد حتی اگر هیچ‌کاره باشی و حرفت جایی خریدار نداشته باشد... به عنوان یک شهروند که نمی‌تواند چشمش را ببندد و احساس وظیفه می‌کند...

 هرچه قدر که مسوولان ارشد کشور و در صدر همه‌ی آنها رهبر انقلاب تاکید دارند که پیگیری و اصرار رسانه‌ی ملی بر حواشی بی‌ارزش و زاید ورزشی کاسته شود تا به نخبگان علمی و مسایل بااهمیت بپردازیم، به گوش آقایان نمی‌رود که نمی‌رود.

 متاسفانه بعضی اوقات آدم نمی‌تواند خودش را کنترل کند از اینکه رسانه‌ی ملی ما دیگر شور "فوتبال" را بیرون آورده و به یک مربای ترش و بدمزه تبدیل کرده که مدتها از بیات شدنش می‌گذرد!

 از اینکه حتی کسی مدال‌آوران المپیادهای جهانی شیمی و فیزیک و زیست‌شناسی و نجوم و ریاضی ایران در سال 2008 که همگی رتبه‌های زیر 5 جهان را آوردند نمی‌شناسد، بگذریم. فکر می‌کنید دلیلش چیست؟ غیر از اینکه صدا و سیمای ما، خبر پیدا شدن کروکودیل 2 متری در گواتمالا را به این نوع اخبار ترجیح می‌دهد؟

 مگر رهبر انقلاب دستور نداد که مسوولان اجرایی موظفند تا سال 1404، ایران را به قدرت اول علمی، صنعتی، فرهنگی، ورزشی و فناوری منطقه تبدیل کنند؟ با این عملکرد مایوس‌کننده‌ی رسانه‌ی ملی ممکن است؟

روزنامه‌های ما که خدا را شکر در دعوای زرگری خودشان دارند صفایی می‌کنند و با پرتاب کاسه و کوزه از پشت سنگرها به همدیگر، هر روز یک دردسر تازه برای کشور درمی‌آورند و از راه همین تفرقه‌افکنی‌ها هم برج و کارخانه می‌سازند و هوارشان هم بلند است که آزادی نداریم و ما را تعطیل می‌کنند. این واقعیت که بدیهی است... نمونه‌ی ساده‌اش در همین روزنامه‌ی اعتماد که خوشبختانه از فیض نوشتن در آن هرگز محروم نشده‌ایم! شما خبر دارید آنجا چه می‌گذرد و کله‌گنده‌هایش چه طور پول در می‌آورند؟

 اما رسانه‌ی ملی که زیر نظر رهبری است و باید آیینه‌ی تمام نمای اهداف و آینده‌ی کشور باشد دیگر چرا اینطور عمل می‌کند؟ آیا باید انتظار داشت که این رسانه‌ هم به یک فضای بی‌ارزش و عاری از فکر و اندیشه‌ی فاخر تبدیل شود؟

 بی‌تناسب ندیدم به بهانه‌ی 10 ساله شدن برنامه‌ی تلویزیونی 90 که شاهکار اتلاف سرمایه و وقت و توهین به شعور مردم در تلویزیون است، کمی درد دل کنم، شاید صدایم به جایی رسید. بگذارید صریح و بی‌واسطه با این سوال شروع کنم که آخر چه معنایی دارد که یک برنامه‌ی کم‌ارزش و جنجال‌آفرین تلویزیونی (90)، ده سال بدون وقفه، هر شب در بهترین ساعات اوج بیننده پخش شود و در دست کسی باشد که حداقل از رفتار و گفتارش مشخص می‌شود هیچ دلسوزی و نگرانی خاصی برای ورزش این مملکت ندارد.

 "توپ به دست خورد یا دست به توپ"، "آقای دایی شما چرا بعد از گل تیم ملی خوشحالی کردید"، "آقای سامره شما معمولاً در امارات از کدام سوپر مارکت آب معدنی می‌خرید"، "به نظر می‌رسد آفساید اعلام شده، 2 و نیم میلی‌متر اشتباه باشد"، "دیشب در مسابقه‌ی فوتبال زیرگروه انتخابی دسته سوم نوجوانان محلات ورامین، مربی تیم قرمز به مربی تیم آبی چشم‌غره رفت"، "آقای قلعه‌نوعی شما آخرین بار چه زمانی به آرایشگاه رفتید تا محاسنتان را اصلاح کنید..."

 این سخنان که با تاسف تمام باید آن را "اراجیف" بخوانم، 10 سال است تمام فکر و ذهن و هم و غم مسوولان و ورزشکاران مملکت را به خودش مشغول کرده و سوژه‌ی تیتر یک روزنامه‌های زرد ورزشی را هم فراهم آورده.

 فایده و سود چنین برنامه‌یی برای ورزش کشورمان چه بود و چیست؟ در جام ملتهای آسیا قهرمان شدیم؟ در المپیک مدالهای بی‌شمار و فراوان گرفتیم؟ تیم ملی فوتبال کشورمان سرانجام توانست با یک تیم درجه‌ی یک دنیا دیدار تدارکاتی برگزار کند و از فاز بازیهای دوستانه‌ی هزارباره با امارات و عمان و بحرین و بوسنی و مقدونیه و آذربایجان خارج شود؟ ورزشگاههایمان سالم‌سازی شد تا برای پخش مستقیم مجبور نباشند صدای آمبیانس را بگیرند که فحاشی تماشاگران به داور شنیده نشود؟ فوتبالیستهایمان یاد گرفتند که به جای گیس کردن دو خط ریش و سبیل، بازیشان را بهتر کنند و دروازه‌ی خالی را اوت نزنند؟

بیایید یک حساب سرانگشتی بکنیم. چنین برنامه‌یی که یک و نیم ساعت پخش می‌شود، در تمام شهرستانهای صاحب فوتبال خبرنگار و تصویربردار دارد، هر هفته یک میهمان و کارشناس دارد که باید به آنها هدیه‌ یا دستمزدی بدهد، حداقل 100 نفر پرسنل و عوامل دارد. جدای از تمامی مخارج اضافی و حاشیه‌یی، اگر همه‌ی این عوامل به صورت مساوی (غیر از شخص شخیص آقای فردوسی‌پور) هر کدام به صورت روتین، حقوقی حداقل 400 هزار تومانی در ماه داشته باشند، به مجموع رقم 480 میلیون تومان در سال می‌رسیم. حالا این عدد را در 10 ضرب می‌کنیم. 4 میلیارد و 800 میلیون تومان، فقط هزینه برای دستمزد آقایان. حالا بگذریم از حق پخش، ایاب و ذهاب، طراحی دکور و تجهیزات و چه و چه. شما فکر می‌کنید با این 5 میلیارد تومان، چند ورزشگاه و استادیوم می‌شود ساخت؟ چند گرسنه را می‌توان سیر کرد؟ به چند پژوهشگر و نخبه می‌توان بودجه‌ی تحقیقاتی داد؟ اصلاً شما فکر می‌کنید این 5 میلیارد تومان را بین چند فدراسیون ورزشی می‌توان تقسیم کرد؟

وقتی دستمزد سالیانه‌ی یک بازیکن پایتختی در فلان تیم پرطرفدار 2 میلیارد تومان است، این امکان وجود ندارد که 10 برابر همین هزینه برای رنگ و لعاب دادن و پخش کردن تصویر آقای بازیکن از 40 زاویه در تلویزیون صرف می‌شود؟ شما فکر می‌کنید بودجه‌ی سالانه‌ی فدراسیونهایی مثل شنا، دوچرخه‌سواری یا دومیدانی در ایران، به اندازه‌ی نصف دستمزد یکی از همین بازیکنهای خوشتیپ و گیس پریشان هم می‌شود که آقای فردوسی پور، آمار آخرین شام خورده‌ی آقا را در فلان رستوران شمال شهر تهران هم برای بینندگان تلویزیونی رو می‌کند؟

میکروفون برنامه‌ی نود، چه سودی به حال ورزش این کشور دارد؟ باور نمی‌کنید اگر به جای 10 سال پخش این برنامه‌ی "وقت تلف کن"، پلنگ صورتی از شبکه‌ی 3 پخش می‌شد، حداقل به لطافت روحیه و طبع مردم یک کمکی می‌شد... اما حیف که میکروفون و تریبون، در دست نااهلان قرار گرفته و همه هم سکوت کرده‌اند. داستان لباس نامرئی پادشاه یادتان هست؟

میکروفون برنامه‌ی نود چه سوالی می‌پرسد؟ آقای مربی، نظر شما درباره‌ی داوری چیست؟ آخر انسان عاقل، مگر کسی از تو در مورد دامپزشکی سوال می‌کند؟ پس چرا از شخصی که هیچ تخصصی درباره‌ی قضاوت کردن و سوت زدن ندارد، درباره‌ی داوری سوال می‌کنید؟ چرا از جوان 17 ساله‌یی که تا همین دیشب داشته در خانه‌ی پدرش بادام زمینی می‌شکسته و حالا از بد حادثه به فلان تیم باشگاهی راه پیدا کرده، در مورد اوضاع داوری سوال می‌کنید؟

میکروفون برنامه‌ی نود چه سودی برای جامعه دارد؟ "آقای فرهاد مجیدی، شنیدیم که یک و نیم میلیارد تومان از طلب معوقه‌ی این فصل شما هنوز پرداخت نشده. آیا این موضوع با شب‌نشینی دیشب آقای فتح‌ا... زاده و آقای سعیدلو در ولنجک ارتباطی دارد؟"

تصویر برنامه‌ی نود چه پیشرفتی در جامعه ایجاد می‌کند؟ "آقای برگی‌زر، ما شنیدیم که در ضرب و شتم دیشب خبرنگار مشهدی توسط شما، 24 دنده‌ی ایشان شکسته است در حالی که شما در مصاحبه‌ی مطبوعاتی گفتید فقط 23 دنده را شکسته‌اید. این تناقض‌گویی شما با دخالت آقای عزیزی در کادر فنی تیم ارتباطی ندارد؟ آیا اشتباهات داوری در بازی دیشب در این برخورد نقش نداشت؟"

من نمی‌دانم تلویزیون جامعه‌یی که نیاز به آرامش و محبت دارد، چرا باید برنامه‌یی تلویزیونی داشته باشد که پیام‌آور دعوا، زد و خورد، ضرب و شتم و فحاشی است. جایی که رده‌بالاترین مسوولان فوتبالی کشور به خود اجازه می‌دهند در آن همانند "چاله‌میدان"، نارواترین توهین‌های خود را نثار هم کنند و دلی از عزا دربیاورند. پس شورای نظارت سیما کجاست؟

و من حقیقتاً نمی‌دانم مسوولانی که 10 سال است بهترین تصویر و نور و صدای بهترین ساعات شب در شبکه‌ی 3 را به یک برنامه‌ی سخیف، سطحی و عوامانه داده‌اند که حتی یک بار از تماشاگران بافرهنگ و باادب کشورمان درخواست نکرد در صورت رخ دادن یک اشتباه داوری، همه‌ی شرف و حیثیت داور را به باد ناسزا نگیرند و 45 هزار صندلی ورزشگاه آزادی را از جا درنیاورند، چه فکری می‌کنند که عادل فردوسی پور را روی سرشان گذاشته‌اند و به بدترین شکل ممکن از او حمایت می‌کنند. من خودم 4 سال پیش برای هفته‌نامه‌ی هاتف با عادل فردوسی‌پور مصاحبه کردم، اما هرگز فکر نمی‌کردم مثل امروز از گفت‌وگو با چنین عنصری پشیمان و خسارت‌زده شوم... متاسفم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

سایت خبری OhMyNews کره‌ی جنوبی، یک خبرگزاری بین‌المللی است که خبرهایش در Google Newsفهرست می‌شوند و تقریباً‌ از همه‌ی کشورهای دنیا، خبرنگار و نویسنده دارد.

به لطف خدا، من افتخار دارم که نماینده‌ی ایران در این سایت باشم و از حقانیت کشورم در یک رسانه‌ی جهانی دفاع کنم، هرچند که در مدت فعالیت و خبررسانی‌ام در این سایت، حتی از یک نفر ایرانی هم تشکر و قوت قلبی دریافت نکردم، گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت... با این حال، من برای اعتقاداتم کار می‌کنم و اگر زمانی هم لب به گلایه می‌گشایم، از فرط بی‌وفایی دیدن‌هاست و لاغیر...

صد هزار بار خدا را شکر که این سایت نسبتاً آمریکایی، مقاله‌ی من در مورد بررسی ریشه‌های جعل نام خلیج فارس را چاپ کرد و البته خودش هم یک تیتر هم انتخاب کرد که "مگر یک نام چه دارد؟" و آن را از بخشهایی از مقاله برداشته بود که گفته بودم "چرا کسی به نام خلیج مکزیک کاری ندارد؟"

خوشبختانه اشاره‌های من به ماجرای دریافت رشوه‌ی گوگل از کشورهای عربی هم اینجا سانسور نشده و فرصت مغتنمی است اگر با لینک دادن و کمک به خوانده شدن این مطلب که برای اولین بار در یک سایت معتبر بین‌المللی از زبان یک ایرانی مطرح می‌شود، کاری کنیم که اتحاد صهیونیستی - عربی، کمی دست از سرمان بردارد.

پی‌نوشت: مقاله‌ی من در سایت دانشگاه استونی بروک (Stony Brook) انگلیس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

به لطف خدا این توفیق را پیدا کردم که در لحظات روحانی و پرشکوه مانده به افطار، میهمان برنامه‌ی تلویزیونی افطاری از شبکه‌ی استانی سیمای مرکز گیلان (شبکه‌ی باران) باشم.
اگر ساکن گیلان یا استانهای همجوار هستید که می‌توانند امواج شبکه‌ی باران را دریافت کنند، روز جمعه ۲۲ شهریور ماه، ساعت ۱۹ یعنی تقریباً یک ساعت و ربع مانده به اذان مغرب، این برنامه را تماشا کنید.
این گفت‌وگو را مهدی لطفی، مجری توانای گیلانی اجرا خواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 


نمایی از پردیس دانشگاه گیلان

 به لطف خداوند متعال که همه‌ی خبرهای خوب دنیا را در ماه مبارک رمضان به بنده‌هایش می‌دهد، و بنا بر آنچه که این سایت اعلام کرده است، من و این آقا از سال تحصیلی جدید، در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه گیلان همکلاسی شدیم و تحصیل خواهیم کرد.

 دانشگاه گیلان در سال 1947 با همکاری وزارت علوم آلمان غربی تشکیل شد و امروز نیز با دانشگاههای از اسپانیا، آلمان، نروژ، ارمنستان، روسیه، فیلیپن، ازبکستان و گرجستان، ارتباط و تبادل دانشجو دارد. در رشته‌هایی مانند مکانیک و نساجی، دانشگاه گیلان دانشجویانی با رتبه‌ی بیش از 3000 و در رشته‌های علوم انسانی و زبان، دانشجویانی با رتبه‌ی بیش از 2500 را جذب نمی‌کند.

 درباره‌ی این دانشگاه در دوران تحصیل بیشتر خواهم نوشت و امیدوارم بتوانم به عنوان یک دانشجو، وظیفه‌ی خودم را برای شناساندن محل تحصیلم به مردم دنیا و البته جامعه‌ی دانشگاهی سراسر کشور به درستی ادا کنم.

 اما گذشته از این نکات، یک وظیفه‌ی وجدانی برای خود دانستم تا در کمتر از سه هفته به آغاز سال تحصیلی جدید، با خودم و همکلاسی‌هایم در سراسر ایران که برای نخستین بار حضور در محیط آموزش عالی را تجربه می‌کنیم، چند کلمه صحبت کنم. این صحبتها، نصیحت و موعظه نیست چرا که خودم هم یک سال اولی ساده هستم، اما بد نیست هراز گاهی، برخی عقاید را در ذهنم یادآوری و به خودم گوشزد کنم:

 1-   بدانیم برای چه هدفی قرار است به دانشگاه برویم. ارزش و حرمت دانشگاه نباید با هیچ حرکت و رفتار نسنجیده‌یی پایمال شود. دانشگاه، محل قدم گذاشتن بزرگانی همچون پروفسور حسابی، پروفسور بهزاد، پروفسور سمیعی، شهید دکتر مطهری، شهید بهشتی، دکتر شریعتی، علامه طباطبایی و هزاران عالم و فیلسوف و استاد است که یک لحظه از عمر هر کدام از آنها با تمام عمر چون منی برابری می‌کند.

 2-   ما حق نداریم به دانشگاه برویم مگر آنکه بدانیم در برابر جامعه موظفیم. اگر قرار است دکتر و مهندس شویم، با جان و مال مردم سر و کار داریم. آنطوری درس بخوانیم که اگر قرار است روزی خانه‌یی بسازیم، گویی قرار است برای پدر و مادر خود بسازیم و اگر قرار است روزی یک عمل جراحی انجام دهیم، انگار که قرار است بر روی برادر یا خواهر خود انجام دهیم.
اما ارزش و جایگاه علوم انسانی در این میان کمتر نیست... اگر ادبیات، زبان، فلسفه، منطق یا حقوق می‌خوانیم، بدانیم که با روح و روان مردم سر و کار داریم. پس حق نداریم برای رفع تکلیف و گرفتن نمره درس بخوانیم.

 3-   علم در کشورمان را به جایگاهی برسانیم که استحقاقش را دارد. رهبر فرزانه‌ی انقلاب در یک اظهار نظر تاریخی که هرگز آن را فراموش نمی‌کنم، به مسوولان دولتی تکلیف کردند: "علم در ایران را باید به جایگاهی برسانید که اروپایی‌ها مجبور شوند برای دست‌ یافتن به دانش روز دنیا، زبان فارسی را یاد بگیرند، نه مثل امروز که شما مجبورید برای رسیدن به علم، زبان انگلیسی را بیاموزید..."

۴- امروز که فکر می‌کنم، تازه درک می‌کنم که مسوولان دولتی در کشورمان چه قدر با مشکل و مانع روبه‌رو هستند تا کشورمان را به قله‌های رفیعی که در افق ۱۴۰۴ تعیین شده برسانند. هر ساله اضافه شدن بیش از ۱ میلیون و ۲۰۰ هزار نفر به چرخه‌ی آموزش عالی کشور و هر ساله فارغ التحصیل شدن صدها هزار نفر که جویای کار هستند و در انتظار بازار... اگر بیکاری، مشکلات اقتصادی و برخی تنگناها هست، حق بدهیم که کشوری با این همه جوان، نمی‌تواند طور دیگری مدیریت شود.
نمی‌دانم ما چرا برای مثال زدن پیشرفت و توسعه در کشورهای دیگر، جمعیت ۳۰۰ میلیونی آمریکا را مثال می‌زنیم اما ۱ میلیارد و نیم جمعیت هندوستان را یادمان می‌رود... فقط اینکه، انصاف هم چیز بدی نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

روزنامه اعتماد - سید ایمان ضیابری: متاسفانه در ميان ما اهالي رسانه هاي ايراني و به ويژه خبرنگاران حوزه فناوري و تکنولوژي، يک عادت نادرست نهادينه شده که حداقل به يک دهه قبل برمي گردد و کمتر تلاشي براي اصلاح آن صورت مي گيرد.

براساس اين عادت، ما براي معرفي آخرين توليدات و دستاوردهاي تکنولوژي، بدون هيچ محدوديت و خودسانسوري به معرفي انواع و اقسام محصولات خارجي توليدشده در اروپا، امريکا و شرق آسيا مي پردازيم و در بسياري از موارد، حکم را بر بهترين بودن آنها صادر مي کنيم، با اين اعتبار که شرکت هاي غيرايراني همگي معروف هستند و سخن گفتن از آنها جنبه تجاري ندارد.

اين روند در بسياري از موارد حتي به شرکت هاي آفريقايي و عربي هم کشيده مي شود و ما براي معرفي نوآوري هاي فني در سطح دنيا، از ارائه محصولات و توليدات آنها هم پرهيز نداريم. اين استدلال ها البته تا حدودي درست است، اما در پي آنها کمتر به اين نکته توجه مي شود که نوشتن از سوني، نوکيا، سوني اريکسون و آي پاد در واقع تبليغ فرهنگ و تکنولوژي ژاپن، فنلاند، سوئد، انگليس و امريکا است در حالي که فناوري و تکنولوژي امروزه در کشور خودمان به آن حدي رسيده که قابل ارائه به جهان و صدور به سراسر دنيا باشد.

 اين توجيه قديمي که محصولات ايراني از کيفيت مناسبي برخوردار نيستند، باعث شده تا همواره از نگاه به توليدات فناوري داخلي غافل باشيم، فارغ از اينکه ايران سال 2008 با 30 سال گذشته تفاوت هاي بسياري دارد و يکي از قطب هاي توليد محصولات تکنولوژي در آسيا و دنيا است.

 «فناوري ايراني» که اميدوار است بتواند مسير خود را بدون توقف و مانع ادامه دهد، تصميم دارد تکنولوژي داخلي را از محاق بي خبري و غفلت خارج کند و محصولات موفق فناوري ساخت داخل کشور که در سراسر دنيا مشتريان فراواني دارند، اما به علت غفلت رسانه هاي ايراني با مصرف کنندگان داخلي بيگانه هستند را معرفي و ارائه کند.

از همين رو، بدون توجه به اين شبهه که چنين نوع بديعي از معرفي محصولات تکنولوژي ممکن است جنبه تجاري و تبليغاتي پيدا کند، با معرفي يکي از پرطرفدارترين خودروهاي سال 2008 دنيا که توليد مهندسان ايراني است، کار خود را آغاز مي کند

ادامه را اینجا بخوانید

پی‌نوشت: بازتاب مقاله‌ی من درباره‌ی محصولات ایران خودرو، سایت صداهای جهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره، تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو، محتاجی حرومه...

تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات
مثل ماه سوت و کورم

نمی‌خوام وقتی تو هستی
آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟
می‌خوام عاشق تو باشم...

تازه فهمیدم به جز تو
حرف هیچکی خوندنی نیست
آدما میان و می‌رن
هیچکی جز تو موندنی نیست...

منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خسته‌ام از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم

- موسیقی متن بی‌نظیر پایانی سریال "مثل هیچکس"، شبهای ماه مهربان، مبارک رمضان، شبکه‌ی ۲ سیما، احسان خواجه امیری با شعری از دکتر افشین یداللهی- دریافت فایل صوتی از اینجا

پی‌نوشت: ای کاش همیشه "رمضان مهربان" می‌آمد و می‌بود. ای کاش همیشه بهانه‌یی برای خوب بودن و بد نشدن داشتیم. ای کاش همیشه امیدوار بودیم که یک نفر قرار است ما را ببخشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

ما که یادمان نیست، اما بزرگترهایمان که دیده‌اند خوب یادشان است که پیش‌بینی امام خمینی (ره) در مورد اضمحلال نظام کمونیستی شوروی سابق، چگونه به حقیقت پیوست و شوروی سابق فرو پاشید. امروز یک پیش‌بینی دیگر از ایشان باقی مانده تا به واقعیت بپیوندد و خلق را برای همیشه شیفته‌ و شیدا سازد، آن هم فروپاشی رژیم جعلی صهیونیستی است.
این پیش‌بینی در مورد پاک شدن نام منحوس رژیم صهیونیستی از صفحه‌ی روزگار سرانجام به حقیقت خواهد پیوست و حتی آمریکایی‌هایی که به دنبال نبش قبر داوود نبی (ع) در بیت‌المقدس هستند هم این را می‌دانند، اما برای این اتفاق حتمی، پیش‌شرطهایی نیاز است.
این روزها سرو صدای زیادی به پا کرده‌اند که به ایران حمله خواهند کرد، دلقکهای رسانه‌یی خود را در سی‌ان‌ان و فاکس نیوز بیش از قبل شارژ کرده‌اند و یک عده سست‌عنصر خودفروخته هم در این میان کاملاً پس زده‌اند و عقب کشیده‌اند.
با این حال اگر منطقی فکر کنیم، حمله‌ی اسراییل به تاسیسات اتمی ایران، یک فرصت مغتنم خواهد بود تا "زلزال"، "شهاب" و "غدیر" در عرض یک ساعت، این لکه‌ی ننگ را از تاریخ محو کنند.
همانطور که حتماً شنیده‌اید، سپاه ایران قول داده که در صورت حمله‌ی اسراییل به تاسیسات اتمی، در عرض یک ساعت ۱۰ هزار موشک به تل‌آویو شلیک کند. هرچند که ایران تنها حکومتی است که در طول تاریخ به هیچ سرزمینی حمله نکرد و هیچ مردمی را آواره نساخت، به هیچ سرزمینی تجاوز نکرد و هرگز نخواهد کرد، اما هر لحظه آماده است تا زمین را از لوث وجود "اشغالگر" و "تروریست" پاک کند.
از همین بابت، ما نترسیده‌ایم و نمی‌ترسیم. منتظریم تا صهیونیستها دیوانگی کنند و آن وقت ما هم گام نهایی را برای تحقق وعده‌ی قرآن کریم برداریم.
این هم متن مقاله‌یی است که در "دیجیتال ژورنال" درباره‌ی پیامدهای حمله به ایران نوشته‌ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

مدتی است که آموخته‌ام تنها بر اساس آمار و اعداد سخن بگویم و تحلیلهایم را کمتر ارایه کنم. شاید به این دلیل که مردم ما بسیار اهل پژوهش و مطالعه هستند! و غیر از زبان علمی، زبان دیگری را نمی‌پذیرند.

رقابتهای المپیک بیست‌ونهم در پکن به پایان رسید و حالا چند روزی بیشتر از اتمام آن نگذشته که دوباره ناچاریم به جای شنیدن بحثهای کارشناسی و بررسی علل شکستهای پی‌درپی ورزشکارانمان، اظهار فضلهای چند مربی تحصیل‌نکرده‌ی فوتبال را در مورد داوری و حقوق پرداخت‌نشده‌ی بازیکنان و چمن ناهموار ورزشگاهها و... هر لحظه از تلویزیون بشنویم.

البته باید پذیرفت که تا زمان قرار داشتن تریبون رسانه‌ی ملی در دست چهره‌های حاشیه‌ساز همچون عادل فردوسی‌پور که منتظرند تا فیلم زد و خورد بازیکنان دو تیم محلی در "آبدانان" ایلام پخش شود، یا خداداد عزیزی و هادی‌ برگی‌زر بروند و یک خبرنگار مشهدی را زیر کتک بگیرند و از این ماجراها سوژه‌ی 12 ساعت برنامه‌ی جنجالی را جور کند، ورزش ما پیشرفت قابل توجهی نخواهد داشت و این یک واقعیت است.

تا زمانی که سالانه دولت ما مجبور است به دلیل علاقه‌ی مفرط و غیرطبیعی مردم، 300 میلیارد تومان برای فوتبال خرج کند (ورزشی که نه برای ما مدال جهانی خواهد آورد و نه مدال المپیک) و ورزشهای ملی ما (کشتی و وزنه‌برداری) را زیر سایه‌ی سنگین فوتبال نگاه دارد، ما نباید انتظار داشته باشیم که کشتی، وزنه‌برداری، جودو، دو و میدانی، شنا و بوکس برای ما مدال بیاورند.

ما باید از آقای افشین قطبی که تازگی‌ها خوب یاد گرفته شکستهای تیمش را به سبک مربیان 150 سال قبل به گردن داوری و چمن نامناسب بیاندازد، انتظار مدال المپیک داشته باشیم. ما باید از خداداد عزیزی انتظار مدال المپیک داشته باشیم که مجبوریم اظهارات تکراری و نخ‌نمایش در مورد ناداواری و کمیته‌ی داوران را روزی 5 بار از شبکه‌های مختلف تلویزیون بشنویم. ما باید از آقای مایلی‌کهن انتظار مدال داشته باشیم که بدون هیچ دردسری تریبون همه‌ی رسانه‌های مملکت را در اختیار دارد تا بتواند درباره‌ی نوع لباسهای کمپانی علی دایی و ارتباطش با شکستهای تیم ملی فوتبال نظر بدهد.

با تمام این اوصاف، در حالی که ما نام مسوول کمیته‌ی داوران سیستان و بلوچستان را به سبب تکرارهای هزاران باره در رسانه‌ی ملی از حفظ هستیم اما اسم بازیکنان ملی‌پوش بوکس و شنا را نمی‌دانیم، با چند رقم ساده می‌خواهم ادعا کنم که نتایج به دست‌آمده‌ی کاروان ایران در المپیک پکن، باز هم بی‌نظیر و باورنکردنی است.

می‌دانیم که سالانه بیش از 90 درصد بودجه‌ی ورزش کشور صرف فوتبال می‌شود و نزدیک به صد درصد فضای رسانه‌های نوشتاری، دیداری و شنیداری ما هم به این ورزش اختصاص دارد.

از سوی دیگر هم می‌دانیم که امسال در المپیک، ورزشهای کشتی و تکواندو برای ما مدال‌آوری کردند یعنی ورزشهایی که همانند صدها رشته‌ی ورزشی دیگر، تنها بخشی از 10 درصد بودجه‌ی ورزش کشور را در اختیار دارند.

با مدال طلای هادی ساعی که بار دیگر غیرت ورزشی‌اش را به رخ جهانیان کشید و به کمک مدال برنز مراد محمدی، ما در رتبه‌ی 51 از بین 205 کشور قرار گرفتیم.

این رتبه به ظاهر راضی‌کننده نیست اما باید مقایسه کنیم که در این فهرست، از چه کشورهای صاحب ورزش، ثروتمند و توسعه یافته‌یی بالاتر هستیم:

1- سوئد = رتبه‌ی 56
2- کرواسی = رتبه‌ی 57
3- یونان = رتبه‌ی 59
4- اتریش = رتبه‌ی 62
5- ایرلند = رتبه‌ی 6۳
6- ایسلند = رتبه‌ی 71

و البته کشورهایی مانند کلمبیا، بحرین، مولداوی، چین تایپه، مصر، صربستان، لیتوانی، تونس، پاناما، کامرون، مراکش، شیلی و آفریقای جنوبی که هر کدام یک ورزش مادر دارند و در این ورزشها بدون اما و اگر سرمایه‌گذاری می‌کنند.

البته نکته‌ی عجیبتر، قرار داشتن دولت خودگردان و عقب‌افتاده‌یی مانند رژیم صهیونیستی در این فهرست است که 35 رتبه پایینتر از ایران قرار دارد...

با تمام این اوصاف، نتیجه‌ی امسال بچه‌ها در المپیک ثابت کرد که ما بدون سرمایه‌گذاری و هزینه کردن در ورزشهای مدال‌آور، می‌توانیم از قدرتهای بلامنازع ورزش آسیا و یکی از برترینهای دنیا باشیم. حال اگر تنها 1 درصد حقوق دریافتی فلان بازیکن دسته‌ی سوم فوتبال کشور که تنها هنرش، گیس کردن موها و دم اسبی گذاشتن محاسن است! را به یک فدراسیون ورزشی مستحق مانند شنا یا تیراندازی اختصاص بدهیم، فکر نمی‌کنید در قله‌های ورزش دنیا جای بگیریم و سرود ملی کشورمان را به دفعات در سالنهای ورزشی المپیک بشنویم؟

به هر حال امیدوارم مدال هادی ساعی که شروع کابوس‌وار المپیک 2008 را برای ما به یک پایان امیدوارکننده گره زد، باعث نشود که ما دوباره برنامه‌ریزی برای ورزش قهرمانی‌‌مان را به 5 ماه قبل از المپیک 2012 موکول کنیم و بخواهیم از سر لطف و کرم، در مقابل 300 میلیارد تومان بودجه‌ی یک‌تنه‌ی فوتبال، لطف کنیم و 8 میلیارد تومان به 24 رشته‌ی المپیکی اختصاص بدهیم.

پی‌نوشت: در جریان باشید که ضعیف‌ترین نتایج تاریخ المپیک ایران در زمان محمدرضا پهلوی در سال ۱۹۴۸ میلادی اتفاق افتاد. در آن زمان، ما تنها ۱ برنز گرفتیم و از آخر، تیم سوم شدیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

من خسته‌ام از "عدالت"ی که به دنبالش حیران و سرگردان، باید همه جا را بگردم و پیدا نکنم...

من خسته‌ام از "مدیرعامل"ی که می‌خواهد به اعتلای فرهنگ کمک کند اما یادش می‌رود به من زنگ بزند...

من خسته‌ام از تبلیغات محسن نامجو که بلاگفا باید مثل آینه‌ی دق روبه‌رویم بگذارد تا بعداً بفهمم این خواننده‌ی نسل جوان با نعره‌هایش، به کتاب خدا هم جسارت کرده است...

من خسته‌ام از پلاکهایی که یک روز شماره شناسنامه‌ی شهیدان بود و امروز آویزه‌ی گردن پسربچه‌های پارتی کوچه‌ی بغلی...

من خسته‌ام از اختتامیه‌ی المپیک پکن که باید در آن یک ساعت تمام موسیقی سنتی چینی اجرا شود، اما در افتتاحیه‌ی بازیهای ورزشی کشور 7500 ساله‌ی من، جاز و سینتی‌سایزر و ترامپت و...

من خسته‌ام که می‌گویند بانیان سایتهای غیراخلاقی را اعدام می‌کنیم، و این سایتها هر روز بیشتر و آزادتر می‌شوند...

من خسته‌ام از وضع اخلاقی زیر صفر در جامعه‌یی که هرچه پلیس امنیت اجتماعی بیشتر دستگیر می‌کند، بدتر و بدتر می‌شود تا جایی که شاید مجبور شویم فرار کنیم از این شهر، یا چشم‌بند بزنیم و در خیابانها راه برویم...

من خسته‌ام از عنوان نخبه‌یی که معاون رییس‌جمهور با دستان خودش به من می‌دهد،. و در دیدار ۱۰۰۰ نخبه‌ی سراسر کشور با رهبر انقلاب، همکلاسی من با رتبه‌ی ۴۵۰۰۰ در کنکور است که می‌رود...

من خسته‌ام از آن جاسوسی که آزاد و رها هر روز دارد محرمانه‌ترین اخبار نظامی و سیاسی کشور من را به رادیو زمانه ایمیل می‌کند و لبخند احمقانه‌اش روی جلد کتابهایی که صفار هرندی به آنها مجوز می‌دهد...

من خسته‌ام از ازدواجی که حالا این روزها هفت خوان رستم در برابرش کم می‌آورد، و روابط نامشروعی که در عرض 5 دقیقه می‌توانی ردیف کنی و...

من خسته‌ام از دانشگاهی که جای هر کاری هست غیر از "جستن" دانش...

من خسته‌ام از جوان 19 ساله‌یی که می‌ترسد از والدینش برای ازدواج اجازه بگیرد، و من خسته‌ام از جوان 19 ساله‌یی که برای رفتن به آن پارتی شبانه از هیچ کسی اجازه نمی‌گیرد...

من خسته‌ام از 225 میلیون تومان هدیه‌یی که آقای مدیرکل می‌گیرد، و من خسته‌ام از 80 هزار تومان بن کتاب که آقای مدیرکل ندارد تا به من بدهد..

من خسته‌ام که امام (ره) گفت: جمهوری اسلامی ایران، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر. و آنها امروز دارند اسلامی‌اش را یواشکی برمی‌دارند...

من خسته‌ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

اضافه شدن نام جمهوری اسلامی ایران به فهرست کشورهای سایت یاهو و عقب‌نشینی تحقیرآمیز این سایت آمریکایی بار دیگر توجهات جهانی را به عظمت و قدرت امپراتوری ایران اسلامی جلب کرد.

در این میان، رسانه‌ی انگلیسی بی‌بی‌‌سی که به فتنه‌افکنی و خبرسازی شهرت دارد هم نتوانست سکوت اختیار کند و در گفت‌وگوی خود با من به عنوان نماینده‌ی بلاگرهای ایرانی و طراح بمب گوگلی سلام یاهو در برنامه‌ی Outlook، به بررسی جزییات این خواری و خفت بزرگ برای یاهو پرداخت.

در این گفت‌وگو همچنین سوالات دیگری هم مطرح شد که بیشتر حول محور آزادی بیان در ایران، جوانان ایران، فرهنگ و تاریخ ایران و گسترش وبلاگنویسی در ایران بودند.

هرچند شیطنت خبرنگار بی‌بی‌سی که قبل از شروع گفت‌وگو با من اعلام کرد بسیاری از وبلاگنویسهای ایرانی مخالف حکومت هستند را نمی‌توانم نادیده بگیرم، اما گفت‌وگوی تکمیلی "لوک ماهال" با یک خبرنگار ایرانی ساکن لندن که خوشبختانه صحبتهای من را تایید و اذعان کرد که سیاه‌نمایی، دروغ‌پراکنی و جنجال‌آفرینی رسانه‌یی و در یک کلام، "پروپاگاندای سیاه" علیه ایران شدیداً آزاردهنده و تکراری شده است، باعث شد تا مصاحبه‌ی 10 دقیقه‌یی لوک ماهال، خبرنگار BBC World با من، تقریباً بی‌طرفانه از آب دربیاید.

 در فایل صوتی برنامه‌ی Outlook 22 بی‌بی‌سی که آگوست 2008 (جمعه) پخش شد و از این طریق قابل شنیدن است، بعد از بررسی موضوع قتل "سوفی لنکستر" دختر 20 ساله‌ی انگلیسی به دست اراذل و اوباش شمال لندن، گفت‌وگو با من را خواهید شنید که توضیحات جزیی‌تر آن نیز به همراه شرح ماجرای حذف نام ایران از یاهو و طراحی بمب گوگلی، در این صفحه آمده است.

در این گفت‌وگو، من به موضوع وجود 2 میلیون زندانی در زندانهای آمریکا و مقایسه‌ی آن با 23 هزار زندانی در ایران اشاره کردم که متاسفانه توسط ادیتورهای بی‌بی‌سی حذف شد.

همینطور در پاسخ به سوال خبرنگار مبنی بر زندانی شدن روزنامه‌نگارها در ایران، به زندان گوانتاناموی آمریکا اشاره کردم که البته از قرار معلوم شدیداً روی آن حساس هستند و حتی شنیدن اسمش را هم تحمل نمی‌کنند...

 با این حال، خوشبختانه صحبتهای من در مورد از بین رفتن خط قرمزها و  وجود مفرط و بیش‌ از اندازه‌ی آزادی بیان در ایران، ماجرای بمب گوگلی پس از گستاخی سایت یاهو، فرهنگ و تمدن 7000 ساله‌ی ایران و لزوم تعظیم جهانیان به این فرهنگ و اهدافم برای مقابله با تبلیغات سیاه و دروغ‌پراکنی‌های رسانه‌های غربی در این گفت و گو گنجانده شدند که شما را به شنیدن و خواندن آن دعوت می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |