Ovi Magazine يكي از معتبرترين و معروفترين مجلات فرهنگي - هنري كشور فنلاند است كه از سراسر دنيا (از زیمباوه و آفریقای جنوبی، هلند و انگلیس، آمریکا و کوبا، هند و عراق تا ایران) نویسنده و عضو هیات تحریریه دارد. Ovi که در زبان فنلاندی به معنای "درگاه" یا "ورودی" است، تصمیم دارد درگاه تضارب و تبادل ایدهها، افکار و باورهای هزاران خرده فرهنگ و فرهنگ ریز و درشت در سراسر دنیا باشد که به دلایل مختلف، کمتر شناخته شدهاند و یا فرصتی برای ابراز و معرفی ایدئولوژی خود پیدا نمیکنند. صفحهی معرفی این مجله در ویکیپدیا
در سال 2006 میلادی، این مجله موفق شد رتبهی دوم جشنوارهی Newropeans Magazine که جشنوارهی رسانهیی اتحادیهی اروپا محسوب میشود را در رشتهی "اطلاعات - روزنامهنگاری فرهنگی" دریافت کند.
طبیعتاً بخش عمدهی مطالبی که با عنوان معرفی فرهنگها در این مجله مطرح میشود، همخوان و سازگار با فرهنگ و هویت ما نیست و من هم آنها را تایید نمیکنم، اما چه چاره که شما ناچارید برای متصل کردن فرهنگ خود به فرهنگ جهانی و رونق دادن باورها، اعتقادات، داشتهها و سرمایههای خود در عرصهی بینالمللی، اینگونه زواید را هم تحمل کنید، و نه البته در آنها حل شوید...
همیشه آرزو داشتم بتوانم فرصت کار کردن با مجلهیی از منطقهی اسکاندیناوی را پیدا کنم، چرا که فرهنگ و تمدن کهن آن منطقه برایم واقعاً تحسینبرانگیز است. به لطف و یاری پروردگار، دیروز بود که پس از یک سری مذاکرات، من را به عنوان جدیدترین عضو هیات تحریریهشان پذیرفتند و در صفحهی بیوگرافی ام چنین درج کردند:
Kourosh Ziabari was born in the April 1990 is an Iranian freelance journalist and the author of Book "7+1". He is the contributing writer for websites and magazines of Netherlands, Canada, Italy, Hong Kong, Bulgaria, South Korea, Belgium, Germany, UK and the US, the member of Stony Brook University Publications' editorial team, a member of Media Left magazine's board of editors. As a young Iranian journalist, he has been interviewed or quoted by several mainstream magazines, radio stations and TV channels such as BBC world service, PBS Media Left, Deutsch Financial Times, LA Times and Sky News.
و نخستین نوشتهی من هم اینجا گفتوگویی است که با انوشه انصاری، اولین بانوی فضانورد ایران انجام دادهام.

عید غدیر امسال هم آمد و گذشت. مبارک همهی "شیعیان" واقعی باشد... هیچ وقت فکر کردهایم که "شیعه" یعنی چه؟ یعنی عزاداری به وقت محرم و صفر، شادی به وقت نیمهی شعبان، خواندن 17 رکعت نماز و دیگر هیچ؟ و در لوای همهی این کارهای زیبا که ظاهر ما را به بهترین شکل آذین میدهند، دروغ، تهمت، بخل و کینهورزی، افترا و دشنام ...؟ چرا قبح این اعمال برایمان شکسته؟ چون فرصت توبه هست و خداوند هم میبخشد؟ آیا حقیقتاً خداوند گناهی که ما با ضایع کردن حق دیگران برای رسیدن به منافع خودمان، با ریختن آبروی مومن برای بالا کشیدن خودمان و با خاموش کردن چراغ دیگران برای روشن نگاه داشتن شمع خودمان انجام میدهیم را میبخشد؟
بگذریم. فقط میتوانیم دعا کنیم که خداوند ما را از شیعیان حقیقی علی (ع) قرار دهد و به ما بیاموزد که عدالت، مهر، صداقت و انسانیت متبلورشده در رفتار این مرد بیتکرار، شعار و فسانه نیست، خاطره و تاریخ هم نیست. "باید"های فراموش شده و از دست رفتهی زندگی امروز ماست.
برای تبریک عید، غیر از اهالی فامیل و برخی دوستان نزدیک، دیگر کسی سراغمان نیامد. نمیدانم، یا سادات همه واقعاً مهجور شدهاند، یا این منم که لایق نیستم چنین تاج بندگی پرقیمت و گرانبهایی را همراه داشته باشم... خداوند یاری برساند که "بازگشت" را نه در حرف و کلام، همانند آنها که توبه بر زبان دارند و شوق معصیت در دل و از مستهزئین به پروردگار خود هستند، که در روح و جان، با تار و پود هستی خود بیامیزیم.
مولانا نيوز - «اسرافيل شيرچي» هنرمند خطاط و نقاش اشعار مولانا را روي بومهای مشكي كه به روكشي خاص از طلا پتينه شده، نقش بست. به گزارش خبرگزاری كتاب ايران(ايبنا)، «اسرافيل شيرچی»، در اين نمايشگاه 50 اثر جديد خود را كه قالبهاي نو و مدرن خوشنويسی دارند، در كنار 20 اثر قديمی به نمايش میگذارد. تم آثار تازه او «عشق» است ، برگرفته از اشعار مولانا روی بومهای مشكی و نقش بسته به روكشی خاص از پتینهی طلا. در نتیجه، بومهای مشكی با حاشيههای كمرنگ طلايی و قلم عشق مولانايی، نمادی از «كعبه» يافتهاند. مرغ بسملهای جديد «شيرچی» كه شاخصه هميشگی آثار اوست، مضامين آثار «شيرچي» شاه بيتهايي از بزرگان شعر و ادب فارسي، مولانا، حافظ و ... است كه اين بار با محوريت «ايران» و در راه اعتلاي نام «ايران سربلند» اشعاري از فردوسي را نيز با خود همراه دارد. «شيرچي» 15 كتاب خوشنويسي نفيس به چاپ رسانده. وي 38 نمايشگاه انفرادي و 63 نمايشگاه جمعي در اقصي نقاط دنيا برگزار كرده است و آثارش در مونترو سوئيس، دانشگاه پلي تكنيك لوزان نيويورك، نيوجرسي، واشنگتن، دانشگاه كلمبيا نيويورك، دانشگاه هـاروارد، دهلي نو، مونيخ، اوكراين، پكن، پاريس، استرازبورگ و پارلمانهاي کشورهای مختلف اتحاديه اروپا به نمايش گذاشته شده است. علاقهمندان براي ديدن اين آثار ميتوانند از 16 آبان تا 26 همين ماه از ساعت 10 تا 19 به نگارخانه اصلي فرهنگسراي نياوران مراجعه كنند. |

در چند روزي كه از خداحافظي ناگهانيام با دنياي وبلاگنويسي گذشت (این خداحافظی بیشتر از دیگران، برای خودم ناگهانی بود، چرا که احساس میکردم وظیفه دارم انجامش بدهم) هرگز به این فکر نکردم که چه قدر به این محیط و فضا وابستهام و ناچارم برگردم به این دلیل که شاید قادر به ترک عادت دیرینهام نباشم. برای همهی ما همینطور است و مداومت در یک کار - هرچند نه از سر میل و رغبت -، وادارمان میکند که دوستش بداریم. با این حال، وبلاگنویسی در محیط وبلاگفا، برای من اینطور نبوده است.
در این فضای مجازی، رویکردها و رفتارهای نادرست و اشتباه فراوانی دیدم که در موردشان بسیار هشدار و تذکر دادم اما متاسفانه هرگز پاسخی قانع کننده و شایسته دریافت نکردم، و از این رو به یقین دانستم که مدیریت مجازی در کشور ما، هنوز یک طفل نوپاست که دارد تاتی تاتی کردن را یاد میگیرد. به گوشهی بالای سمت چپ این صفحه نگاه کنید، همین الان! یا تبلیغ فیلم دراکولا و خونآشـام را میبینید و یا تبلیغ نرمافزارهای دزدی اطلاعات و هک و... آیا این شایستهی یک وبسایت ایرانی است؟ آیا این شایستهی کاربر ایرانی است که به سرویسدهندهی وطنی اعتماد کرده است تا اینگونه اعتبار و حیثیت حرفهیی اش معامله شود؟
به وبلاگهای زیرمجموعهی BlogSpot و WordPress سر بزنید. آیا حتی یک کلمه تبلیغات متنی میبینید که حالا بخواهید در مورد محتوایش بحث کنید؟
علاوه بر تمام دلایلی که برای خداحافظی از فضای مجازی در آخرین پستم نام بردم، بلاگفا و خدماتدهی ابتداییاش - که نشاندهندهی ارزش گذاری ناچیز مسوولان آن برای کاربران و متولیان اصلی سایت است - عاملی بود که مرا نسبت به وبلاگنویسی ناامید میکرد. چیزی که من اسمش را میگذارم عدم وجود حس مسوولیتپذیری آگاهانه که باعث شود یک مدیر، در اسرع وقت به درخواستها و سوالات کاربرانش پاسخ دهد و خود را از موضع یک "مسوول" - کسی که مورد سوال واقع میشود - ببیند، نه از موضع یک رییس. ما کاربران بلاگفا هستیم، نه کارمندانش... و این تصوری است که مدیران محترم این سرویسدهندهی وطنی ندارند.
از این شکایتها بگذریم. حتماً میخواهید بدانید من چرا برگشتم تا دوباره چهرهی پرآشوب و دردسرساز دنیای مجازی باشم!
حقیقت امر، اتفاقاتی در این روزها افتاد که مرا ناچار ساخت تا صابون کار کردن با این سرویس را علیرغم تمام مشقتها و زحماتش، دوباره به تن خود بزنم و با وجود اینکه دامنهی اختصاصی ضیابری دات کام را هم ثبت کرده بودم، باز به این خانهی موقتی برگردم و در انتظار رویدادهای بعدی باشم.
مهمترین اتفاق، پسلرزههای این همایش بود که مرا وادار کرد تا دوباره به "ایمان امروز" برگردم و آن را برای سنگر دفاع از خودم حفظ کنم!! سنگری که خوشبختانه هنوز در اختیارش دارم و میتواند صدایم را به گوش مخاطبانم برساند.
به پسلرزههای همایش برسیم! همایشی که برگزاری آن در تاریخ دانشگاه گیلان بیسابقه بود و با عنایت پروردگار بیهمتا، و با یاری شبانهروزی، خالصانه و پاک یک مرد وصفنشدنی برگزار شد. استاد عبدا... اکباتان، کارشناس ارشد زبانهای باستانی و یکی از بازماندگان جنگ تحمیلی که انگار روح و روانش با تار و پود همان روزهای آسمانی گره خورده و همانطور پاک، خالص و انقلابی باقی مانده...
شنبهی هفتهیی که گذشت، همایشی در دانشگاه برگزار شد برای بزرگداشت این حقیر و بخشهایی داشت از جمله سخنرانی و پخش فیلم زندگینامه و تقدیر و... در مورد جزییات این همایش در پستهای بعدی به طور مفصل خواهم نوشت، اما آنچه که مرا به ایمان امروز برگرداند، برگزاری این همایش نبود، که پسلرزههای جذاب بعدیاش بود.
دقیقاً فردای روزی که همایش تجلیل با حضور مقامات بلندپایهی دانشگاه و برخی از چهرههای استانی در دانشکدهی علوم انسانی برگزار شد، شبنامهیی سراسری در سطح دانشگاه پخش شد که امضای مشخصی نداشت و مشخصاً حاصل فکر عدهیی کودکمنش بود، که مرا ضدانقلاب، جاسوس، خائن و پسماندهی طاغوت معرفی کرده بودند.
در آن شبنامهی بیمارگونه که ادبیاتی ابتدایی و "کمدی" داشت و مملوء از اشتباهات املایی، نگارشی و انشایی بود، به مقامات بلندپایهی دانشگاه توهینهای ناروای بسیاری شد از اینکه برای یک عنصر وطنفروش و جاسوس، همایش بزرگداشت گرفتهاند و او را بالای سن بردهاند و...
در اینکه من از پسماندگان طاغوت هستم یا برای Intelligence Service جاسوسی میکنم، اندکی بحث و شک وجود دارد و من هم در پی برطرف کردن آنها نیستم، چرا که یادم است یک روز یک برادر شهید (که خودش هم جانباز جنگ تحمیلی است و برادر دیگرش هم جانباز است) به من میگفت: "فلانی، خوش به حالت که جای من نیستی. یک روز در شهر خودمان، یک بندهی خدایی من را در خیابان دید، بعد مرا کشید کنار و گفت که در مورد خانوادهتان یک زمزمههایی شده. میگویند شما از عناصر ضدانقلاب و برانداز رژیم هستید... من هم خندیدم و گفتم لابد درست میگویند دیگر!"
برایم مهم نیست اگر بعد از 10 سال خدمت صادقانه کردن به این مملکت، پرچم، اعتقاد و بودن در رکاب این آب و خاک، اینطور با آبروی من بازی میکنند و یک شبنامهی مالیخولیایی را به دست رییس دانشگاه و استادان و دانشجویانی که نمیتوانند پسزمینهی این بازیهای ناسالم و بیمایه را درک کنند هم میرسانند. آنچه که برای من مهم است، توهین شدن به رییس دانشکده، معاونان، رییس دانشگاه و زیر سوال رفتن اعتقادات و باورهای میلیونها انسان است از سوی عدهیی که حتی نمیدانند انقلاب را با با کدام "ق" بنویسند.
من نمیدانم چه طور یک عده میتوانند به خودشان جرات دهند و به اسم "خون شهید" و "ارزشهای انقلاب"، هرچه ارزش و خون است را لگدمال کنند و بعد بگویند که ما مدافع کشور و انقلاب و... هستیم. هرچند شاید که این تقدیر آنطور رقم خورده تا من برخی واقعیتها را ببینم و با نادیدهها آشنا شوم. وقتی مسوول بسیج دانشگاه میگفت که وبلاگش را فیلـتر کردهاند، بخشی از حساب کار دستم آمد، اما آنچه که هنوز نمیتوانم هضم کنم، این است که کدام اسلام و کدام انقلاب به ما مجوز صادر کردهاند تا بزرگترین گناهان را انجام دهیم، برای امیال و مقاصد پلید شخصی، و بعد برویم و نماز مستحبی بخوانیم؟
خوب دیگر... گروهکهای تروریستی و انتحاری در عراق و افغانستان هم میگویند ما برای دفاع از اسلام است که آدم میکشیم و جنایت میکنیم. هرچند فرهنگ ایرانی به ما اجازه نمیدهد مثل طالبان باشیم و زیر نقاب و برقع بمب حمل کنیم، اما خودخواهیها، حسادتها و زبونیهای فکر و اندیشهی ما آنقدر بیپایان هست که ما را قانع میکند تا برای محقق کردن خواستههای ناپاک و حقیر خود، از هر کلیشه و ارزشی مایه بگذاریم و هر حریمی را بشکنیم.
یادم است رهبر انقلاب میگفت: "اینطور نباشد که دو نفر در بیرون از دانشگاه با همدیگر دعوا کنند، شما هم به تبعیت از آنها بروید و در داخل دانشگاه دعوا بگیرید"... و البته امروز حتی اگر بیرون دانشگاه امن و آرام هم باشد، ما آنقدر قدرت داریم که از فرصتی، یک تهدید بسازیم و از هر نوآوری و ابتکاری، یک فاجعه دربیاوریم.
آن جوانکی که این شبنامه را پخش کرده و آن "افشاگری"ها را انجام داده میشناسم. خیلی دوست داشتم میتوانستم در همین دنیا، حسابم را با او پاک کنم و حقم را بگیرم، اما گذاشتهام آن دنیا، خیرش را بگیرم و از او چند سوال بزرگ بپرسم، که اگر جواب نداد، آن وقت سر و کارش با کرام الکاتبین است...
اگر باور داشتم که درد آن دانشجوی وابسته به فلان تشکیلات، که آمده برای بدنام کردن تشکل رقیب، امضای جعلی درست کرده و چند عبارت از کلیشهها و عناوین آنها را به طرز ناشیانهیی در شبنامهاش "پرت کرده"، درد دین و انقلاب است، باور کنید خوشحال میشدم. ماجرا اینجاست که به سادگی، آن برادر خام و ناپختهی ما، بالا رفتن یک نام را برنتافته و رشک بر او غالب آمده و اینگونه است که به صحرای کربلا زده ...
خداوند متعال، بخل و حسد و ریا و دروغ را از همهی ما دور بدارد.
