

در مدت چهار سال گذشته، هرگز در این وبلاگ، بر خلاف عقیده و نظرم ننوشتم. ممکن است نظرات اشتباه یا قابل اصلاحی داشته باشم، اما هرگز بر اساس مصلحت، خوشآیند دیگران یا فرار از خطر، کلامی بر زبان نیاوردهام. سکوت بسیار کردهام و بسیار اتهام شنیدهام، اما هرچه بوده، میدانم که توانستهام صداقت را تا حدودی حفظ کنم. این سکوت طولانی و سنگین، البته روزی خواهد شکست، و بیان واقعیتهای بسیاری را به دنبال خواهد داشت. روزی که من باز هم بر اساس اعتقاداتم، واقعیتها را خواهم نوشت. با این حال، علیالحساب و تا زمانی که من یک شهروند معمولی و درجهی دوم ایرانی هستم و از کوچکترین اختیارات و حقوق شهروندیام بیبهرهام، همین سکوت را ترجیح میدهم.
اواخر سال گذشته، روزهایی بود که جنجال در مورد برنامهی تلویزیونی ورزشی 90 بالا گرفته بود. تهیهکننده و مجری برنامه عادل فردوسیپور را به دلیل اینکه با رییس سازمان لیگ برتر فوتبال، بحث و جدل کرده بود، به عنوان یک قهرمان آزادی و حقطلبی معرفی میکردند. دخالتهای سیاسی در فوتبال و متعاقباً روی دادن چند سلسله بیمدیریتی فوتبالی که منجر به برخی از اتفاقات ناگوار شده بود، فرصتی را به عادل داده بود تا او حسابی با مقام مربوطه وارد چالش شود، و بعد از اینکه زمزمههایی مبنی بر ایجاد محدودیت در مورد برنامهی او شنیده شد، آنتنهای خبری پر شدند از ادعاهایی که او در خطر است و ...
عدهیی، به مطلب چند مدت پیش من لینک داده بودند که در آن از برنامهی آقای فردوسیپور انتقاد کرده بودم، و ادعا میکردند که من، یک "حقوق بگیر" و "اجیرشده" هستم که با "قهرمان آزادی و حقطلبی" دشمنی میکنم.
همان زمان دوست داشتم از آقایان بپرسم که چه کسی 10 سال مجری و تهیهکنندهی یکی از پربینندهترین برنامههای تلویزیونی این کشور بوده که حداقل به اندازهی بودجهی سالانهی کل فوتبال شهرستانهای ایران، برای برنامهاش خرج میشود و هر بار مقامات و مسوولان شبکهی 3 با حمایتهای بیقید و شرط خود، ادامهی کار او را نوید میدهند؟ آن وقت حقوقبگیر و وابسته من هستم؟ اساساً آیا رسانهی "ملی"، از هر شهروند ایرانی به واسطهی تواناییها و دانشش، اینطور حمایت میکند؟ آیا من هم اگر بخواهم، میتوانم آنتن شبکهی 3 را 10 سال، هر هفته در اختیار داشته باشم؟ چه طور میشود یک نفر تمام حمایتهای مادی و معنوی و بهترین ساعات پخش برنامههای یک صدا و سیمای دولتی را در اختیار دارد تا آن را به هر شکلی که میپسندد پر کند، آن وقت او میتواند قهرمان مبارزه و آزادی باشد؟
از این یکجانبهنگری ها و ادعاهای غیرمنصفانه زیاد رخ داد. من در چهار سال گذشته و در اوج حملاتی که به محمود احمدینژاد، رییس جمهور ایران میشد، از او حمایت کردم. در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری سال 84، 20 میلیون نفر به خواهش ویرانگر و سادهانگارانهی رسانههای خارجی، سلطنتطلبها و مخالفان رژیم پاسخ مثبت دادند و پای صندوقهای رای نرفتند و به قول خودشان انتخابات را تحریم کردند. این البته حاصل دلخوشی فراوان ناشی از مدیریت موفق دوران اصلاحات بود که امید به آینده، و تا حدود زیادی "تساهل" را در مردم ما گسترش داد و همه فکر کردند که چه پای صندوقها بروند و چه نروند، تفاوتی در زندگیشان ایجاد نمیشود.
همین مردم، بعد از انتخاب رییس جمهور، شروع کردند به شکوه و گلایه و هر روز برای منتخب اکثریت، لطیفه و پیامک و طنز و کمدی درست کردن. همین مردم، تا هر اتفاقی میافتاد، لعنت و نفرین میفرستادند به هر چه در زمین و آسمان هست، و آن وقت که تورم 35 درصدی زندگیشان را نشانه رفت، دیگر نتوانستند تحمل کنند و...
من در آن زمان از آقای رییسجمهور حمایت کردم، چرا که معتقد بودم "دموکراسی" هم خوب و هم بد نمیشود. مردم ما باید به نتیجه برسند که هم نمیشود نسبت به همه چیز بیتفاوت بود، و هم اینکه به هیچ ساختار و چارچوبی اعتقاد نداشت. آن زمان که وقتش بود، ما رای ندادیم. حالا اینهمه گلایه و انتقادمان دیگر چیست؟ مگر ما نمیدانستیم که این اتفاقات میافتد؟
هر اتفاقی که در چهار سال گذشته افتاد، بحرانهای اقتصادی و سیاسی و انزوای بینالمللی و هر چه که شما نام میبرید، همگی حاصل نرفتن من و شما پای صندوقهای رای در سال 84 بود، چرا که فکر میکردیم "زندگی خلاصه یک طور طی میشود". اما زندگی به آسانی طی نشد، و من با خودم میگفتم بگذار هر اتفاقی میافتد، حداقل مردم به آن نتیجهیی که چهار سال پیش باید میرسیدند، برسند...
زمان گذشت و اسم ما شد حقوقبگیر و مزدور دولت و حکومت. من به ندای وجدانم پاسخ میدادم و از آنانی که حتی شکل ظاهری و قوارهی رییسجمهور را به سخره میگرفتند، انتقاد میکردم، اما کمتر کسی متوجه میشد که منظور من چیست. تلاش میکردم امید را به جامعه تزریق کنم: ببینید مردم، این اتفاقات خوب هم افتاده است. چرا انصاف نداریم؟ اما..
چهار سال، با تمام پستیها و بلندیهایش به سر آمد و موعد حضور دوباره فرا رسید. این بار مردم حساسیت ماجرا را درک کردند و به این نتیجه رسیدند که باید حاضر شوند، وگرنه باز هم به سرنوشت خودشان است که پشت میکنند. مردم حاضر شدند و خوب هم درک کردند، اما ...
در روزهای انتخابات، من فرصت حضور در کشورم را نداشتم. روزی که تقریبا پنج - شش ساعت در London Heathrow بودم، در یکی از ترمینالها، طرف یک پلیس انگلیسی رفتم و از او پرسیدم که مدت زمان زیادی تا پروازم به کلگری باقی مانده است. چه کاری میتوانم انجام دهم؟
پلیس که از ادب و احترام او شگفتزده شده بودم (و برایم بیسابقه بود)، تشکر کرد و گفت: هیچ نیازی نیست که نگران باشید. در آن قسمت سالن، یک رستوران برزیلی وجود دارد و میتوانید در آنجا ناهار بخورید (ساعت 2 بعد از ظهر بود)، در آن قسمت هم یک کافه تریای ایتالیایی وجود دارد که میتوانید یک فنجان قهوه سفارش دهید، در طبقهی پایین هم سالن عبادت وجود دارد که میتوانید دعا کنید (یک نشان پرچم ایران را روی کتم سنجاق کرده بودم) و بعد از اینکه وقت پروازتان فرارسید، شمارهی پرواز و شمارهی گیت روی این تابلوها نمایان میشود که میتوانید به گیت مربوطه مراجعه کنید، پس لطفاً اصلاً نگران نباشید!
با خودم گفتم که هیچ وقت چنین مکالمهی طولانی و عجیبی با یک پلیس در ایران نداشتهام، علیرغم اینکه لحن و میزان احترام و ادبیات من تغییری نکرده است.
یک ماه بعد، همین چند روز پیش، در شهر رشت و در ادارهی گذرنامه، به یک سرگرد 55- 60 ساله مراجعه کردم که همشهری، همزبان و هموطن من است. حتی روی اتیکت او، نام "سید..." را هم دیدم. برای فراهم کردن مقدمات سفر به خانهی خدا، نیاز به راهنمایی او داشتم. او پشت یک میز نشسته بود و من هم این طرف بودم. رفتم نزدیک: "ببخشید... من میتونم در مورد مراحل بعدی کارهای دریافت مجوز خروج، یک مقدار اطلاعات داشته باشم؟" با سردترین نگاه و سردترین زبان، کوتاهترین پاسخ را به من داد: "نه!"
بعد شروع کردم به توضیح دادن: "البته جناب سرگرد بذارید خدمتتون بگم که این سفر با توجه به ..."
صحبتم را قطع کرد: "ا... وقت رو تلف نکن دیگه... برو اون کارهایی که بهت گفتم رو انجام بده و برگرد..."
و این، نحوهی برخورد پلیس با کسی است که ادعا میکنند از دولت جیره و مواجب میگیرد...
باید هجرت کرد. باید به نقطهیی از جهان رفت که در آن، حتی اگر هیچ اثری از دین و دیوارها پر از تصاویر نمادهای مذهبی نیست، اما کرامت انسانی به عالیترین شکل و لحظه به لحظه بر اساس همان دستوراتی که دین میگوید، مورد احترام و حکمفرماست و هیچ کس ادعای این را ندارد که بیگناه و معصوم است. باید به مقصد جایی رفت که در آن، اگرچه هیچ کس ادعای حکومت خداوند را ندارد، اما حکومت جانشیان خدا، برای تضمین تشخص و کرامت انسان، سنگ تمام میگذارد.
در 22 خرداد 1388، اتفاقی در این کشور افتاد که نتیجهاش، نتیجهی همان اتفاق 3 تیر 1384 است. من حرفهای زیادی برای گفتن دارم. خودم را بی طرف میدانم، و تصورم این است که حسن نیتم را اثبات کردهام. رویدادهایی برای من در حال رخ دادن است که شاید سکوت من را خیلی زودتر از آنچه خودم تصور میکردم، خواهد شکست. چند روز پیش، نامهیی در دستم بود که باید توسط مدیر آموزشی دانشگاه مان امضا میشد. بعد از سه روز پاسکاری شدن توسط ایشان و همکارانشان به یکدیگر، یک صبح به دفترشان در دانشکدهی محل تدریسشان مراجعه کردم. به دانشجوهایی که در دفترشان نشسته بودند اشاره کردند و گفتند: "این دانشجوها یک ساعته منتظر هستند. حالا شما تشریف آوردید اول صبح... شما بیرون تشریف داشته باشید تا من تماس بگیرم با آقای (...)، به شما خبر میدم."
و من گمان میبرم که آن رفتار پلیس و این رفتار آقای دکتر، همگی نشانه هستند. نشانههایی از اینکه دیگر باید سخن گفت. و من، سکوت را خواهم شکست.