
نه کلمات من، نه تصاویر، نه توصیف آشنایان، نه فیلمهای تلویزیونی ... از هیچ رو نمیتوان دریافت که چه میگذرد در سرزمین پیامبر خدا (ص)، مگر آنکه با چشم خودتان ببینید و با تک تک سلولهایتان، در هوایی نفس بکشید که آدم و ابراهیم در آن تنفس کردند.
من برگشتم، و ای کاش که هرگز برنمیگشتم. بازگشت به سطح را احساس میکنم. بازگشت به روی زمین. میتوانم حس کنم زمین سفت و سخت را وقتی پایم را بر رویش میگذارم. احساسی که نداشتم، وقتی در کوچههای مدینه راه میرفتم...
چه بگویم که افزودن هر واژهیی به واژگان ناقص و حقیرم، خیانتی است به آنان که هنوز دعوت نشدهاند به سرزمین وحی و زنده کردن داغ دل است برای کسانی که پیشتر، در این گلستان سوخته اند.
سلام همهی بزرگوارانی که به این حقیر ماموریت داده بودند، ابلاغ کردم، حال که خانهی خدا، دلهای پاک و تازه متولدشدهیی است که از خشم و کینه و نفرت تهی شدهاند و جای خود را برای عشق و یاد باز کردهاند.
پینوشت: نمیتوانی اشک نریزی وقتی در باشکوهترین نمازهای جماعت عالم، با سوز صدای شیخ صلاح البدیر، حمد را زمزمه میکنی. خواهش میکنم حتماً گوش کنید...

در ابتدا قصد داشتم یک مثنوی مفصل بنویسم از اینکه عازم سفری هستم صعب و صد البته تاریخساز. تاریخساز برای خودم؛ "خود"ی که به دنبال یک روزنهی جدید است برای زندگی زیر سایهی یک تقویم جدید. خسته از تقویمی که تحویل سال ندارد.
به سفری بروم که در زندگی هر انسان، سرآغاز تاریخی جدید میشود و فرصتی برای تجدید؛ تجدید قوا، تجدید روحیه، تجدید حیات... سفری که من فکر میکنم در آن محال است تو را بخواهند و صدا بزنند، ولی به صدایت گوش نکنند؛ هر چه قدر هم که نالایق و ناچیز باشی... من با سه آرزو به این سفر میروم، و اگر بازگشتی در کار بود، یقین دارم که دست خالی باز نخواهم نگشت.
از صعوبت و دشواریهای این سفر فراوان گفتهاند و شنیدهایم. از بازگشت خود بیخبرم و همه چیز را سپردهام به هم او که مرا خوانده است. برای گفتن، زیاد دارم و برای خواستن... از کتابهای نخوانده و حرفهای ننوشته و سلامهای نگفته و جوابهای فروخورده و محبتهای دریغ کرده و قلبهای شکسته و آرزوهای نرسیده و میوههای نچیده و آرمانهای دور و دراز و ندیده و از لحظههایی که گذشتند و آنها را نقاپیدم...
میخواهم بروم و بروم و بروم، آنقدر دور، که بتوانم نفسم را حبس کنم، و از خودم بگریزم، و آن وقت که برگشتم، همان "خود"ی را باز بیابم که مدتی است گم شده و هیچ جا، در هیچ روزنامهیی، آگهی و اعلان نداده تا تماس بگیرم و پیدایش کنم.
اگر بازگشتی در کار بود، برایتان خواهم نوشت از سرزمینی، که البته به اندازهی سرزمین من، شاید عجیب نباشد، اما در آن، لحظههای عجیب فراوان خواهم دید.
اگر بازنگشتم، و یا فرصتی نبود برای دنبالهی ماموریت، آخرین خطخطیهایم، بین صفحات "اَوِستا" ماندهاند و پیدا میشوند...
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازهی پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
من امشب، به جستوجوی پیراهن تنهایی خود میروم و مثنوی نمیسرایم و به شما سلام میگویم...
روز خبرنگار نزدیک است و 17 مرداد، اهالی قلم در کشور ما یادشان میآید که از تمام روزهای سال، سهمی دارند تا به نامشان باشد. البته این روز، معمولاً آنقدر با سخنرانیهای شعارزده و اظهار نظرهای عجیب و غریب خراب میشود که آنها ترجیح میدهند تا همین روز را هم نداشته باشند:
- خبرنگار چراغ هدایت جامعه است و ما بدون مطبوعات ...
- نقد، جزو لاینفک فعالیت مسوولان است و بدون انتقاد ما اصلاً...
- ما نقدپذیرترین مدیران دنیا را داریم که ...
- ایران آزادترین رسانههای دنیا را دارد ...
- بر اساس آمار، رسانههای نوشتاری ایران، از یک رشد هشتصد درصدی نسبت به روزنامههای آمریکایی ..
- روزنامهنگاران روی سر ما جا دارند و ما هر چه قدر هم برایشان کار کنیم...
- اگر در جامعه نقد نباشد، آن جامعه ...
- ما مشتاقترین مسوولان به نقد هستیم و یک روز بدون انتقاد از خودمان ..
وقتی روز خبرنگار میگذرد و گذاشتن هندوانه زیر بغل خبرنگارها تمام میشود، یک دسته واقعیات عریـان و تحریفنشده میماند که ما انصافاً هرچه قدر هم تلاش کنیم تا خودمان را گول بزنیم، میبینیم نمیتوانیم که تسلیم عظمت و توی چشم بودن این واقعیتها نشویم: روزنامهنگار، یک شهروند درجهی سوم است که یک سرباز صفر وظیفه در نگهبانی یک ادارهی دولتی هم میتواند او را با دشنام و برخورد فیزیکی پس بزند، روزنامهنگار از مصونیت برخوردار نیست و صرف بیان دیدگاههایش (ولو اگر غلط باشد) میتواند به قیمت آزادیاش تمام شود، کرامت انسانی روزنامهنگار در اجتماعات، درگیریها و هرجا که آشوب باشد به اسانی زیر دست و پا میماند، روزنامهنگار نمیداند که بعد از بازنشستگی، باید به کجا پناه ببرد و یقهی چه کسی را برای دریافت حقوق و مزایا و بیمهی تامین اجتماعی بچسبد، روزنامهنگار میتواند یکشبه از کار بیکار شود با تعطیل شدن رسانهیی که در آنجا مینویسد، روزنامهنگار حق نقد کردن را ندارد چرا که فوری نقدش را با تغییر نام به "سیاهنمایی" به زبالهدان ذهن میفرستند، روزنامهنگار جاسوس آمریکا و انگلیس است مگر اینکه...
***

چند روز پیش، فردی که خود را عباسی از ادارهی کل حفاظت محیط زیست گیلان معرفی میکرد، با دفتر هفتهنامهی هاتف از گیلان تماس گرفت تا به "نشر اکاذیب" توسط این نشریهی محلی اعتراض کند. ایشان که بدون ذکر سمتی از خود با نشریه تماس میگرفت، به درج روتیتر "چه کسی باور میکند" در ابتدای تیتر "قاچاقچیان اسب خزری.." در صفحهی دوم شمارهی 862 نشریه، چاپ شده در تاریخ سهشنبه 13 مرداد 1388 معترض بود.
داستان از این قرار است که روتیتر "چه کسی باور میکند؟" متعلق به خبری است راجع به خرید و فروش غیرقانونی اسبهای نژاد خزری که با قیمت 250 هزار تومان از روستاهای گیلان خریداری شده، به شکل غیرقانونی از کشور خارج میشوند و در هلند و کانادا و چند کشور دیگر، با قیمتهای نجومی مانند 35 هزار دلار به فروش میروند. خبری که در بالای این گزارش چاپ شده، مربوط به "انجام گشتزنی زیستمحیطی از آسمان گیلان" است و در آن از تصمیم ادارهی کل حفاظت محیط زیست گیلان راجع به خریداری یک هواپیما و انجام تحقیقات زیستمحیطی خبر داده شده است.
آقای عباسی به این موضوع معترض بودند که چرا ما خبر ادارهی کل را با درج تحلیل "چه کسی باور میکند"، زیر سوال بردهایم و نشر اکاذیب کردهایم!
فارغ از اندیشهها و تصمیماتی که در پس این ماجرا قرار دارد، به طور طبیعی هر کسی که روزنامه خوانده باشد، به خوبی تفاوت متن خبر، تیتر، روتیتر، سوتیتر و... را میداند و اطلاع دارد که پس از پایان متن یک خبر، هیچ مطبوعهیی تحلیل خودش را در یک خط و آن هم به عنوان روتیتر خبر یا گزارش بعدی درج نمیکند! این که چه طور چنین شائبهیی ایجاد شده است، برای خود من هم جالب و تاریخی مینماید.
اما من در اینگونه ماجراها، نه امثال آقای عباسی را مقصر میدانم و نه مسوولان اداراتی مانند اداره کل محیط زیست گیلان را. من یک تفکر را مقصر میدانم. تفکری که آزار و اذیت روزنامهنگاران و ایجاد دغدغهی فکری برای آنان را یک ارزش میداند و اهالی مطبوعات را معاندانی تصور میکند که برای سیاهنمایی، تخریب و زیر سوال بردن از آسمان به زمین افتادهاند و در مواردی که دست بدهد، برای بیگانه هم جاسوسی میکنند و خلاصه اینکه یک سری وطنفروش بالفطره هستند.
من تصوری را مقصر میدانم که بعد از سقوط پیدرپی هواپیماهای فرسودهی روسی و emergency landing چندین هواپیما در روزهای آینده، به جای عذرخواهی از مردم و دادن استعفا، شروع به مقصر دانستن مطبوعات میکند و آنها را مسوول التهاب فضای موجود میداند. این تفکر، اهمیتی قایل نیست که انتقاد مطبوعه از فضای موجود، به التیام دردهای زخمخوردگان منجر میشود تا اینکه بفهمند در این کشور، حداقل یک نهاد پیدا میشود که با آنان همدردی کند... حال اینکه در پس آگاهسازی مطبوعات، مردم به حقوق خود آشنا شوند و چند بار صدای اعتراضشان هم در بیاید..
من تفکری را مقصر میدانم که به جای "مسوول" و پاسخگو بودن در برابر مردم، خود را مسوول مقابله و زهر چشم گرفتن از روزنامهنگار میداند و او را با اتهام سیاهنمایی و تخریب و تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب و انواع برچسبهای رنگی، به هر بلایی دچار میکند.
من تفکری را مقصر میدانم که به جای پاسخگو بودن در برابر محتوای یک انتقاد، چالش گرفتن زبان آن انتقاد را دستور کار خود میداند و از منتقد میخواهد که مستند سخن بگوید. تفکری که وقتی به او میگویید قیمت گوشت در کشور چهار برابر شده، به شما میگوید قیمت چیپس سیبزمینی ده درصد کاهش داشته است.
من تفکری را مقصر میدانم که برای شما از مزایای نقد و انتقاد، یک ساعت سخن میگوید و حتی از رواج داشتن فرهنگ نقد و انتقاد در یونان باستان هم خاطره میگوید، ولی برای رضای خدا، یک بار هم نمیگوید من فلان جا را اشتباه کردم!
من تفکری را مقصر میدانم که روزنامهنگار را غیرخودی و بیگانه میداند. تفکری که با خودش نمیگوید اگر همین انتقادها هم نباشد، او کارش یک ماه دوام نخواهد داشت.
من در نهایت، تفکری را مقصر میدانم که به جهان اطرافش نگاه نمیکند تا ببیند که رسانههای دنیا، دیگر مشکلشان، معلق بودن بین مفاهیم بدوی مثل نقد سازنده و نقد غیرسازنده نیست. رسانههای دنیا، تمام زندگی شخصی و غیرشخصی یک مدیر را زیر و رو میکنند و او را در ملاء عام خرد میکنند تا به مردمش پاسخگو باشد. ما خرد شدن هیچ مسوولی را نمیخواهیم، اما برایمان جالب است که چرا مسوولان ما، خودشان را "مسوول" نمیدانند!
پینوشت: ادارهی کل محیط زیست گیلان که در پی بحران احداث کنارگذر انزلی و از بین رفتن بخش قابل توجهی از تالاب بینالمللی انزلی، با انتقادات و اعلام نگرانی محافل رسانهیی و علمی مواجه شد، بیش از یک سال است که سایت اینترنتی رسمی خود را به روز نکرده و آخرین خبرش متعلق به خرداد 1387 است. ای کاش مسوولان و مقامات ما میدانستند که سر پا نگاه داشتن یک مطبوعه در ایران به مدت 18 سال و تولید کردن خبر و گزارش و... در لحظه به لحظهی این هجده سال، چه معنایی میتواند داشته باشد.

Kourosh Ziabari: The post-election episodes that have taken place in Iran, which continue to occupy front-page headlines of world newspapers, have perplexed and mystified many
Although the dissidents who continue to defy the government’s call for an end to the protests over the June 12 presidential election have failed to provide hard proof that the election was rigged in favor of the incumbent, President Mahmoud Ahmadinejad, their suspicions are reasonable and their right to speak out against a perceived wrong unquestionable
On the other hand, there are those who allege interference by foreign powers attempting to fuel unrest and destabilize the government with the eventual goal of regime change in mind, suspicions which are also not unreasonable given the historical record, which contains no shortage of precedents for similar actions
The 1953 CIA-orchestrated coup d’etat that overthrew Iranian Prime Minister Mohammed Mossadegh was one such example, well remembered in Iran but often purged from U.S. accounts and unknown among much of the American public.
Stephen Kinzer has done much to remedy this with his book All the Shah’s Men, which documents events leading up to and following the coup in extraordinary detail. An award-winning journalist for the New York Times, Kinzer was at one time also the paper’s bureau chief in Istanbul, and has received an honorary doctorate for his lifelong contribution to journalism
Stephen Kinzer generously set aside time from his busy schedule, which includes work writing a new book on realpolitik in the Middle East set to come out early next year, to join me in an interview for Foreign Policy Journal to try to clear up some of the ambiguities surrounding Iran’s disputed election and to share his view of the events that have followed and the controversy that has captured the world’s attention