X
تبلیغات
ايمان امروز

همیشه از خودم می‌پرسم که چه می‌شد اگر مادران و پدران سخاوتمند و عزیز سرزمین ما، حیات اجتماعی فرزندان خود را از یک زاویه‌ی متفاوت می‌نگریستند و به یقین می‌رسیدند که "ازدواج"، تنها تشکیل یک خانواده‌ی جدید و شروع فصل استقلال نیست، بلکه در نظرگاه اسلامی، آغاز یک عروج معنوی، فرار از دامهای گناه و "تکمیل دین" مسلمان است. 

از رسول الله (ص) نقل شده است که درهای آسمان در چهار وقت گشوده می‌شوند: هنگان نزول باران، هنگامی که فرزندی به صورت والدین خود می‌نگرد، هنگام باز شدن در کعبه و هنگام ازدواج 

یفتح ابواب السماء بالرحمة فی اربع مواضع: عند نزول المطر، و عند نظر الولد فی وجه الوالدین، و عند فتح باب الکعبة، و عند النکاح (بحار الانوار، ج 103، ص 221) 

و ایضاً از حضرت رسول (ص) نقل شده که فرموده‌اند: بیشتر اهل جهنم انسانهای بی‌همسر هستند

اکثر اهل النار العزاب (من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 251)

با تمام این اوصاف، آنچه که امروز در جامعه‌ی ما رخ می‌دهد، بسی دورتر و بیگانه‌تر از کلام و سنت رسول و دستور خداوند و ارزشهای جامعه‌یی است که می‌خواهد اسلامی باشد. شوربختانه، رسوم و آدابی در ازدواج ایرانیان رخنه کرده که نه اثری از خیر و صلاح مادی در آنهاست و نه جایگاهی از برکات و خیرات معنوی. 

حقیقتاً این انتظار که از فرزندان 21، 22 ساله‌ی خود بخواهیم در آغاز مسیر یک زندگی، صاحب کاخ و قصر و آخرین خودروهای آمریکایی و ژاپنی و مشاغلی با درآمدهای نجومی باشند، چه جایگاه و چه مفهومی دارد؟ مگر این دارایی‌ها و امتیازات، توانسته‌اند زندگی شاهزاده‌ها و درباریانی که با یک کودتا یا انقلاب، همه‌ی هستی خود را نقش بر آب دیده‌اند، حفظ کنند؟ غیرمنطقی بودن این خواسته، توجیهی بر کاهلی و سستی از سوی جوانان نیست، اما اینکه ما با ایجاد کردن یک رقابت اقتصادی، از بین بردن همه‌ی ارزشهای معنوی ازدواج و راه اندازی معاملات تجاری به جای رسوم و آیین‌های کهن، مسیر ازدواج را به هفت خوان رستم تبدیل کنیم، چه هدفی را دنبال می‌کند، غیر از تباه کردن دنیا و آخرت جوانانمان؟

این روزها، خانواده‌ها در تلاش برای ثبت رکوردهای جدید در پیکارگاه "مهریه" هستند و هر روز خبرهای عجیب و غریب تازه به گوش می‌رسد از اینکه فلان خانواده برای دخترشان مهریه معادل سال میلادی و توان چهارم سال شمسی تولد او درخواست کرده‌اند و آن یکی خانواده هم مبلغ ریالی 50 هزار شاخه گل را به عنوان مهریه از داماد خواسته‌اند. معنای این رفتارها، آیا غیر از تبدیل کردن سنت مقدس و نبوی ازدواج به یک پیکار اقتصادی یا مناقصه است که در آن هر کدام از طرفین بتوانند رقم بالاتری را ثبت کنند، موفق‌تر هستند؟

سوی دیگر این معادله را هم می‌توان بررسی کرد. این روزها خانواده‌های پسران ما انتظاراتی از طرف مقابل خود در زمینه‌ی "جهیزیه" دارند که گاهی اوقات حتی یک فروشگاه لوازم خانگی هم از پاسخگویی و تامین کامل آنها عاجز می‌ماند. درست است که در آداب دینی ما، وظیفه‌ی تامین جهیزیه بر عهده‌ی خانواده‌ی دختران گذاشته شده، اما آیا انصاف و عدالت اجازه می‌دهد که ما از خانواده‌های متوسط و فقیر انتظار داشته باشیم تا از مایحتاج عمومی و قوت غالب خود هم صرفنظر کنند تا جهیزیه فراهم بیاورند یا اینکه مدتی بی‌دلیل فرزند خود را محبوس کنند به این دلیل که قادر به تامین کامل جهیزیه نیستند؟

البته اینها تقریباً قسمتهای امیدوارکننده‌تر ماجرا هستند. باید به گلایه‌های قبلی، تعجب از تجملات غیرقابل درک و عجیبی را افزود که در برپایی آیین ازدواج مرسوم شده‌اند و هر کدام از آنها با هزینه‌های کمرشکن خود، سهمی در ایجاد تاخیر و یا حتی با تنگ‌نظری‌های تاسف آور، ممانعت از ازدواج بازی می‌کنند.

سن ازدواج در کشور ما به طرز عجیبی بالا رفته و جوانان زیادی هستند که با داشتن تفکر الهی و نبوی، به دلیل مانع‌تراشی‌های خانواده‌ها و تنگ‌نظریهای غیرقابل توجیه، از در پیش گرفتن این مسیر باز می‌مانند و چه بسا که در دام معصیت و گناه گرفتار می‌شوند. یقیناً در بر دوش گرفتن بار این گناهان، هم جوانان، هم خانواده‌ها و هم جامعه سهم خواهند داشت و من تصور می‌کنم که خیر و برکت از آن جامعه‌یی که به امر ازدواج جوانانش بی‌توجه و بی‌تفاوت باشد، رخت برخواهد بست.

یقیناً با این چند خط نوشته و ابراز گلایه، نابه سامانی جامعه‌ی ما که از قرار معلوم ریشه‌دار هم هست، حل نخواهد شد. من تنها آن را از سر وظیفه نوشتم و با این باور که شاید حداقل یک تغییر کوچک در تفکر یکی از خوانندگان ایجاد کند و حقیقت را گوشزد کند. باید به این باور برسیم که ایجاد تاخیر در ازدواج و مانع‌تراشی و ابداع کردن رسوم و آداب جدید در مراحل ازدواج، لطف و نظر خداوند را از جامعه دور می‌کند و هیچ فقیه و عالم و دانشمندی مدعی حجت آن نیست.

النهایه: باور کنیم که دشواری و مشقت مالی و اقتصادی در این دنیا، خیلی گواراتر از دشواری در زمانی است که باید پاسخگوی اعمال خود در برابر خداوند باشیم. اگر در خانواده‌ی خود، جوانی داریم که تفکر او ازدواج است (و همین امر یک خیر و برکت و امتیاز محسوب می‌شود)، برای او تسهیل فراهم کنیم و به هزاران گونه برکت و رحمتی بیاندیشیم که یک ازدواج بین دو مسلمان می‌تواند به همراه بیاورد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

هموطن، هم‌زبان، همشهری، هم‌کیش، هم‌ایرانی
آسمانی شدنت، پرواز دوباره‌ات، سبز شدنت، آبی دیدنت
صفای قلبت، معطر شدن گلستان خلقت
عید پاکی‌ات، مبارک باشد

عید فطر را می‌توان با سادگی یک فنجان چای، با رفاقت یک سلام، با شیرینی یک قند

با سفیدی یک لبخند و با خنکی یک لیوان آبمیوه، جشن گرفت

هموطن، سبز و آبی و بنفش، رنگین کمان باقی بمانی :)
هموطن، اگر همه به تو اخم می‌کنند، تو لبخند پاسخ بده. رسم ما این است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

اگر دیدن همین یک شمه از هنرآفرینی استاد جلیل رسولی بر روی صفحه‌ی سفید و بی‌جان کاغذ که در گلستان وجود آتش می‌افکند و مرغ جان را به سوی آسمان هفتم پرواز می‌دهد، تو را به یاد باغی گمشده انداخته که می‌خواهی در آن گل فطرت بچینی، به پایگاه اختصاصی استاد سر بزن و برای خرید "باغ ملکوت"، یک لحظه هم درنگ نکن. 

خلاصه‌یی از زندگینامه‌ی استاد جلیل رسولی:

تولد: 1326 - همدان
نخستین نمایشگاه خوشنویسی: 1352 خورشیدی
مهمترین آموزگار: سید حسن امیرخانی
سبک مورد پیروی: میرعماد، عبدالمجید طالقانی
مجموعه آثار: کتابهای "جان جانان"، "یادگار عشق"، "مرقع برگ سبز" و "چهار فصل"
مهمترین نمایشگاهها: 1353 لندن، 1357 فرهنگسرای نیاوران، 1358 انجمن فرهنگی فرانسه در تهران، 1360 پاکستان
نمایشگاههای خارجی از سال 1362:
ایتالیا، ترکیه، قطر، کویت، لبنان، سوریه، ژاپن و چین
آخرین سمت: عضو هیات داوران هشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی خوشنویسی، ترکیه - 2010
افتخارات: تقدیر شده توسط دفتر منطقه‌یی یونسکو در تهران و شورای بین‌المللی موزه‌ها به پاس یک عمر خدمات فرهنگی و هنری، 2008

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

چند روز پیش، به یک برنامه‌ی هنری از شبکه‌ی "خبر" نگاه می‌کردم که در آن راجع به هنر "حجاری" و تراشیدن نقوش روی سنگ گفت‌وگو می‌شد. مجری برنامه در قسمتی از کلام خود به بیان تفاوتهای ماهوی این هنر در عصر ایران باستان و عصر معاصر رسید و گفت که در زمان "پادشاهان ستمگر و خونخوار" ایران، فلان ویژگی‌ها در "حجاری" وجود داشته که امروز...

 این جمله، از همان اواسط برنامه تمرکزم را بر هم ریخت و مرا به فکر فرو برد. به طور کلی از موضوع اصلی منحرف شدم و دیگر نتوانستم به آن فکر کنم. گذشته از اینکه بار دیگر احساس ناامیدی کردم از رواج این عادت ناصواب که یک  تشیه برداریم و مدام به ریشه‌ی خودمان بزنیم و هرچه تاریخ داشته‌ایم را همگی طاغوت  و عرصه‌ی ستم و فساد بخوانیم و آنگاه به ساخته شدن "300"ها اعتراض کنیم، به یک نتیجه‌ی اجمالی بر پایه‌ی بضاعت مزجات خودم رسیدم که در انتهای این سطور،  آن را با شما تقسیم می‌کنم.

 تعریف شما از عمل "غیبت" به معنای رایج آن که یک گناه و تجاوز از حریم الهی محسوب می‌شود چیست؟ فکر می‌کنم غیبت آن است که در غیاب فرد یا افرادی، به بدگویی و برشمردن آنچه که ما گناه و خطاهای آنان می‌پنداریم پرداخته شود، بدون آنکه حق دفاع از خود را داشته باشند. از قرار معلوم، تفاوتی نمی‌کند که این غیبت با چه ابزار و وسیله‌یی انجام شود. خواه از پشت تلفن، خواه در یک گفت‌وگوی حضوری و خواه به وسیله‌ی ابزار تلویزیون. اما شاید تعداد شنوندگان یک غیبت، بار این گناه را سنگین‌تر می‌کند. وقتی شما آبروی شخصی را در حضور یک نفر می‌ریزید، تفاوت بسیار دردناکی دارد با زمانی که شما در روبه‌روی میلیونها انسان، غیبت می‌کنید.

 چند ماه پیش و در عرصه‌ی رقابتهای انتخاباتی برای تصدی سمت ریاست جمهوری، یک مناظره‌ی تلویزیونی برگزار شد که در آن غیبت بسیار روی داد و نام چندین نفر برده شد که در محل حاضر نبودند تا از خود در برابر اتهامات دفاع کنند. "رسانه‌ی ملی" با ندادن فرصت دفاع به افرادی که حرمت آنها خدشه دار شده، بار این گناه را بسیار سنگینتر ساخت و در زشتی آن شریک شد.

 گروهی از هموطنان ما، به دلیل اینکه عوارض شرعی و قبح اخلاقی این گناه برشمرده نشد، آن را یک اقدام قهرمانانه و تهورآمیز دانستند و به تقدیر از آن پرداختند و خواستار ادامه‌ی آن شدند. "الناس علی دین ملوکهم"... از میان مسوولان و صاحبان منصب هم هیچ صدایی برای اعتراض بلند نشد، و فارغ از محتوای سیاسی و جهت‌گیری طرح آن مطالب، کمتر کسی اعتراض کرد به اینکه گناه و معصیت اینگونه آشکارا و بی‌پرده در جامعه ترویج می‌شود. آن موقع از خودم پرسیدم که پس چه انتظاری از عوام‌الناس باید داشت، که گفته‌اند "چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را // کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند"...

 بر می‌گردم به آنچه که از شبکه‌ی خبر شنیده بودم. "پادشاهان خونخوار و ستمکار ایران"... فرض مطرح شده را می‌پذیریم و باور می‌کنیم که همه‌ی پادشاهان ایرانی از ابتدا تا به انتها خونریز و ستمکار بوده‌اند. سرنوشت آنان چه شد؟ بعد از 2500 سال، چه از عظمت و جبروت و مکنت‌شان باقی ماند؟ از آن‌همه قدر و قدرت که برایش "خون می‌ریختند"، چه باقی ماند؟ کدامیک را همراه با خود به آن سرای بردند؟

"آینه‌ی سکندر جام می است بنگر // تا بر تو عرضه دارد، احوال ملک دارا"

 اتفاقاً، امروز بیش از هر زمان دیگری، باید سرنوشت آنان در جلوی چشمان بینا قرار بگیرد و از تاریخ بیاموزیم که با آن همه خدم و حشم و پیاده نظام و تملق‌گو، چه طور یک شبه از هم می‌پاشید امپراتوریهای باشکوه ایران...

من تنها بیم دارم از سنت الهی، که در آن تغییری یافت نمی‌شود، تا بار دیگر ما را فرا بگیرد و به واسطه‌ی ترویج گناه و سکوت در برابر آن، به کام نیستی و تباهی‌مان بکشاند. آنجا که ما از سرقت یک "ریش‌تراش" گله می‌کنیم و در برابر سرقت ایمان مردم، لب فرو می‌بندیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 


آهنگ و آواز: استاد محمدرضا شجریان
تنظیم: مجید درخشانی
شعر: فریدون مشیری

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو 
ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی‌ست
زبان قهر چنگیزی‌ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده‌ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
و حق با توست
ولی حق را، برادر جان
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

دانلود کنید و بشنوید

با تشکر از وبلاگ دوستداران همایون شجریان
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

یکی از سرمایه‌های ارزشمندی که در سفر به خانه‌ی خدا اندوختم، آموختن این حقیقت بود که دعا در حق دیگران چه قدر برکت و نعمت به دنبال خود دارد. خداوند دعای بندگان در حق یکدیگر را زودتر به مقصد اجابت می‌رساند و برای او دلپذیرتر است که ما به درگاهش، برای یکدیگر طلب خیر و مغفرت کنیم... 

بیاییم اصلاً همیشه با همدیگر معامله‌ی خیر بکنیم. چه زیبا و دلنشین است وقتی در قنوت‌ها، نام یک برادر را بر زبان بیاوریم و از درگاه پروردگار، برایش همه‌ی خوبی‌ها را بطلبیم، در عوض از او هم بخواهیم که دعای ما را به آستان خدایش ببرد. نه اینکه از خدا برای همدیگر وسعت روزی و ملک و خانه و ثروت و... بخواهیم. این تمناهای حقیر دنیایی، ارج و قرب و فضیلت دعا را زایل می‌کنند. از خدا برای برادران و خواهران‌مان بخواهیم که آنان را بنده‌ی شایسته و برگزیده‌ی خودش بسازد، آنان را در مسیری قرار دهد که خودش می‌پسندد، خلق و خویی نصیبشان کند که خودش به پیامبرش عطا کرد، ایستادگی و مقاومتی ارزانی‌شان کند که خودش را راضی و خشنود می‌کند...

فقط کافی است یکی از اینها را بگیری، تا آخرش را تنهایی می‌روی...

و در این روزها و شبهای عزیز، از شمایی که این سطور و خط‌خطی‌ها را می‌خوانید، دو التماس دعا دارم:

1- برای جوانان این سرزمین دعا کنید. جوانان ما، حقیقتاً دلهای آماده‌یی دارند و در قلب‌های هر کدامشان، مزرعه‌یی وسیع و آماده برای پاشیده شدن بذر احسان و محبت قرار گرفته. از خداوند آسمانها و زمین بخواهیم که ابتلائات، آزمایشها و فتنه‌های این دنیا را از آنها دور کند و قرار گرفتن در مسیر خطا و گناه را برایشان بعید سازد. لطفاً نخندید. دعا کنید. ما در این مملکت، کمبود داریم. ما کمبود سیگنالهای مثبت داریم...

2- برای میرحسین موسوی دعا کنید. کاری ندارم که چه شد و چه نشد، چه گفتند و چه نگفتند. میرحسین، مردی بود که اگر می‌آمد، کشور ما را عطر معنویت و نیکی فرا می‌گرفت. مردی که هنوز در سی سال پیش باقی مانده بود و بلد نبود با معادلات حقیر این زمانه چه طور دست و پنجه نرم کند... "من، میرحسین موسوی... آمده‌ام تا کرامت انسانها را پاس بدارم...". ما نبودیم و آن روزها را ندیدیم، ولی میرحسین، بوی روزهای اول انقلاب را با خودش آورده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

در ماجراهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم، انصاف و عدالت زیاد زیر پا گذاشته شد و آنقدر اظهار نظر به ناحق و ناروا انجام گرفت که آدم حقیقتاً خوف می‌کند از سرنوشتی که خداوند برای این جامعه رقم خواهد زد. آیا به عذاب آنچه کسب کرده‌ایم، خداوند درهای رحمتش را بر ما می‌بندد؟

1- روزنامه‌ی اعتماد ملی یک‌شبه تعطیل می‌شود بدون اینکه شاکی داشته باشد، دادگاهی برایش تشکیل شود و یا هیات منصفه و وکلا، حق دفاع از متهم را پیدا کنند. روزنامه‌ی کیهان با داشتن بیش از 30 شاکی خصوصی و دولتی که به طرز جالبی "وزارت اطلاعات"، "وزارت علوم، تحقیقات و فناوری"، "دانشگاه تهران"، روزنامه‌های توس، نشاط و جامعه و برخی از حادثه‌دیدگان ماجراهای کوی دانشگاه نیز در میان آنها دیده می‌شوند، همچنان به فعالیت خود ادامه می‌دهد و حتی زمانی که چند سایت و روزنامه، خبری مبنی بر توقیف این روزنامه را صادر کردند، با تکذیبیه‌ی بلادرنگ مسوولان مواجه شدند. 

فارغ از مقایسه‌ی محتوایی و این واقعیت که شخصاً می‌توانم عملکرد روزنامه‌ی اعتماد ملی را در بسیاری از جایگاهها مورد سوال و چالش قرار دهم، و جدا از طرح این پرسش که روزنامه‌ی کیهان و گردانندگان آن چگونه پاسخگوی اتهاماتی می‌شوند که گاه و بیگاه به افراد وارد می‌کنند و در جدیدترین آنها، استاد محمدرضا شجریان را به "مهره‌ی خوب استعمار" بودن متهم کرده‌اند، خلاصه و مختصر می‌خواهم بگویم که این نحوه‌ی رفتار، انصاف نیست، و پیامبر اسلام (ص) چه زیبا گفت، آن زمان که گفت: "از ستم‌ كردن‌ بپرهيزيد كه‌ آن‌، موجب‌ تاريكي‌هاي‌ روز قيامت‌ است‌."

راستش فکر نمی‌کنم نیازی به توضیحات بیشتر باشد. هر کدام از ما اگر فارغ از تعصبات روزمره‌مان، کمی به عدالت رجوع کنیم، می‌توانیم واقعیتی که پشت این دوگانگی‌ها پنهان شده را بدون دردسر کشف کنیم...

2- چند روز پیش، یکی از نمایندگان حامی دولت در مجلس، تذکری به یک نماینده‌ی اصلاح‌طلب که در مخالفت با یکی از وزرای پیشنهادی رییس جمهور سخن می‌گفت داد و این عبارت را ضمن تذکر خود به کار برد: "خسروان همه را به کیش خود پندارند" و البته واضح است که این جمله، به نوعی تعدیل‌شده‌ی ضرب‌المثل "کافر همه را به کیش خود پندارد" بود. نگرانی آدم از همین است. اینکه عده‌یی تصور می‌کنند جواز و وظیفه‌ی اندازه گرفتن ایمان و اعتقاد دیگران را دارند و تنها خود هستند که از عبادت و زهد و تقوا و... نصیب برده‌اند. باور کنید خیلی ناصواب و نادرست است این تفکر که ما خود را در دایره‌ی هستی، بندگان واقعی خدا بدانیم و در منازعات سیاسی، بر علیه آنانکه در اقلیت قرار دارند و صدایشان به کمتر جایی می‌رسد، مدام از این حربه استفاده کنیم و ایمان داشته‌ی خودمان و ایمان نداشته‌ی آنها را به رخ‌شان بکشیم. آیا خداوند این رفتار را می‌پسندد؟

این سناریو در دوران تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری به کرات تکرار شد. از طرح این سوال که مهندس موسوی چرا 20 سال است به نماز جمعه نمی‌آید (آیا ما واقعاً مطمئنیم از این ادعا؟ اگر او را در صف اول نماز جمعه ندیده‌ایم، یعنی اینکه او نمی‌آید؟ آیا واقعاً باید شرکت در نماز جمعه را به یک ابزار تبلیغاتی انتخاباتی تنزل بدهیم تا هر نامزدی از این پس بیاید و مصاحبه کند و بگوید که من سالی 52 بار در نماز جمعه شرکت می‌کنم؟) تا طرح این موضوع که جوانان حامی میرحسین، قیافه‌شان اینطور است و آنطور است و اینها دین و ایمان ندارند. اصلاً می‌خواهم بپرسم که آیا شرکت در نماز (به هر عنوان، اعم از نماز جماعت و نماز جمعه و به جا آوردن سایر اعمال عبادی)، وجه‌المصالحه‌ی بازیهای سیاسی است یا راهی برای عبادت و تقرب به خدا؟ اگر در جامعه‌ی ما، عبادتها در جایگاه واقعی خودشان قرار داشتند و ما مدام تلاش نمی‌کردیم ایمان مردم را تفتیش کنیم و میزان باورمندی‌شان را در ترازو بگذاریم، هیچ کس برای حجاج عزیزی که از سفر خانه‌ی خدا برمی‌گردند، پرده و دیوارنویسی و.. راه می‌انداخت؟. چه قدر ناصواب است این فرهنگ که مدتی است جا افتاده... آدم حیران می‌شود که آیا سفر به این عظمت و معنویت، قرار است وسیله‌ی توی چشم بودن و فهمیدن دیگران شود، یا قرار است که نیمچه ثوابی برای آن دنیای ما جمع و جور کند؟ فکر نمی‌کنیم که اینطوری اجر عبادتهای ناقض و دست و پا شکسته‌مان هم زایل می‌شود؟

اینکه ما معتقد به جدایی دین از سیاست نیستیم، حقیقت دارد و محترم است. اما اینکه ما دین را به یک ابزار برای توطئه علیه دیگران، مچ‌گیری کردن و زیر سوال بردن اعتقادات شخصی آدمها و حتی نقض کردن باورهای خودمان، تنها برای شکست دادن رقیب انتخاباتی استفاده کنیم، وهن دیانت نیست؟ چرا زمانی که منافع ما ایجاب می‌کند، همه‌ی اینها جوانان ما هستند و باید با آنها با اخلاق حسنه‌ی اسلامی رفتار کرد، ولی چرا زمانی که به مزاق ما سازگار نیست، از قیافه گرفته تا همه‌ی اعتقادات این جوانان برای ما به مثقالی نمی‌ارزد و باید آنها را "سپاهیان دشمن" بخوانیم؟

یادم می‌آید چند سال پیش، یک روحانی محترم، خطبه‌یی داشتند در یک مجلسی، و می‌گفتند که به برکت دولت نهم، شما به چهره‌ی جوانانی که به مساجد و جلسات وعظ و خطابه و مراسم مذهبی می‌آیند نگاه کنید و ببینید که حالا دیگر اینها فقط جوانان مذهبی نیستند که می‌آیند، بلکه همانهایی که ما آنها را به خاطر ظاهرشان شماتت می‌کنیم، آنها هم برای عبادت و شرکت در نماز جماعات و مراسم افطار و... می‌آیند و اصلاً مگر چه عیبی دارد؟ بگذارید آنها هم بیایند، مثلاً آن جوانی که موهایش را ژل می‌زند یا از فلان مدل لـباس پیروی می‌کند ... خدا از دهانت بشنود حاج آقا! اتفاقاً ما هم همین را می‌گوییم، چون وقتی نماز جمعه‌ی 26 تیرماه 88 به امامت آیت‌ا... هاشمی رفسنجانی برگزار شد، گروههای تندرو و افراطیون عزیز، شروع کردند بر این طبل کوبیدن که "نگاه کنید ببینید چه جوانهایی با چه ریخت و قیافه‌هایی در این نماز جمعه شرکت کرده‌اند... با کفش نماز می‌خوانند، با این قیافه‌ها نماز می‌خوانند... واویلا...!"

و آدم متاسف می‌شود از اینکه نمی‌فهمد آیا ما همیشه به آنچه که می‌گوییم، صادق و وفادار هستیم و آیا می‌دانیم که جمع شدن کثیر و عظیم دروغ، تهمت، غیبت، افترا و ریا، نهایتاً موجب فرود عذاب الهی می‌شود...؟

من می‌گویم اگر قرار است دین و سیاست‌مان را با هم داشته باشیم، حداقل سیاست را قربانی دین کنیم، نه اینکه دین را هر جا صلاح شد، نابود کنیم و زیر پا بگذاریم، به این قصد و نیت، که چند صباحی بیشتر قدرت و صدارت در دست‌مان باشد. باور کنیم گناه دارد!

پی‌نوشت: چند سالی است یک فرهنگ در ادبیات سیاسی ما رایج شده، و آن هم افزایش کنتراست بین دسته‌بندی‌ها و اعداد است. من هیچ وقت اینقدر تکرار شدن عبارت "دولت nام" را نشنیده بودم به اندازه‌ی این مدت چهار ساله. مثلاً خودتان یک جست‌وجویی بکنید برای عبارت "دولت هشتم" که حدوداً 22 هزار نتیجه می‌دهد و اغلب هم مربوط به صفحاتی است که در همین سالهای اخیر تولید شده‌اند، و مقایسه کنید با نتایج جست‌وجوی عبارت "دولت نهم" که بیش از یک میلیون و هشتاد هزار نتیجه است. قبل از اینها، ما معمولاً می‌شنیدیم که بگویند دولت جمهوری اسلامی ایران، یا دولت ایران. اینکه از این بازی با اعداد و مقایسه کردن‌ها و گفتن "چند" برابر شدن‌ها چه هدفی دنبال می‌شود، برای من هم جای سوال است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |