X
تبلیغات
ايمان امروز

من هیچ مورخ ارجمندی را، از هردوت تا به اکنون،  نیافته‌ام که تاریخچه‌ی دقیق ابداع عبارت محترم "شهر ما خانه‌ی ما" را به درستی ریشه‌یابی کرده باشد. یعنی هنوز اطلاع دقیقی از اینکه چه کسی نخستین بار این عبارت را وارد "حوزه‌ی عمومی" و فرهنگ شهرنشینی ما کرد، در دست نیست. با این حال، "شهر ما خانه‌ی ما" بیش از اینکه یک پیام تبلیغی یا یک گام در راه "فرهنگ‌سازی" بوده باشد، یک تعارف "مشتی" و پرملات بوده که حسابی آمده است! این تعارف از آنجا "آمده" که همه‌ی تعارفها، آمد و نیامد داشته و دارند، و این تعارف به دلیل خونگرمی وافر مردم ما، حسابی آمده و جا خوش کرده!

درست است که وقتی شما در پایان ماموریت میزبانی کردن یک میهمانی طاقت‌فرسای خانوادگی از عبارت "حالا تشریف داشتید" استفاده می‌کنید باید درک کرد که وقت رفتن فرارسیده، اما ممکن است عده‌یی هم باشند که شما را جدی بگیرند و حالا تشریف داشته باشند. نباید آنها را ملامت کرد که چرا به درخواست شما پاسخ مثبت داده‌اند. شما خودتان، به زبان خودتان از آنها خواسته اید که تشریف داشته باشند، و قرار نیست که همگی به ادبیات افعال معکوس تسلط داشته باشند!

"شهر ما خانه‌ی ما" هم از همین دست تعارفات است. ممکن است گوینده‌ی عزیزی که برای نخستین بار از این جمله پرده‌برداری کرد، منظورش این بوده که ما را متوجه اهمیت شهر محل زندگی‌مان کند تا شاید از سر لطف و عنایت، آن را به دست خودمان به قهقرا نبریم و مثلاً در رعایت نظافت، سکوت، زیبایی‌ و طراوتش بکوشیم، اما حالا اگر آمد و یک نفر واقعاً باور کرد که شهرش خانه‌اش است، چه اتفاقی می‌افتد؟ قانون ما در خانه‌هایمان، "قانون خانه" است. تصور کنید که آمدیم و این قانون را در شهرمان اعمال کردیم: مجوز خواندن آواز ابوعطا با هر صدای یک دنگ و نیم دنگ، بوق زدن هر زمان که لازم بود، در خانه‌ها که چراغ راهنمایی و رانندگی نیست! چه لزومی دارد آنها را رعایت کنیم... بگذریم!

یک دوست روزنامه‌نگار پاکستانی داشتم که بخشهایی از کتاب نویسنده‌ی انگلیسی، کریستفور دی بلاجیو را به من نشان می‌داد. این نویسنده که مدتی است در ایران زندگی می‌کند، خاطرات خود از عادات و سکنات ما را تحریر کرده بود و در بخشی از آن، به تعارف می‌پرداخت، زمانی که در یک تاکسی نشسته بود و نظاره‌گر گفت‌وگوی بین راننده‌ی تاکسی و مسافر بود:

- مسافر: چه قدر باید تقدیم کنم قربان؟

- راننده: حرفش را نزنید. من نمی‌گیرم

- نمی‌شود که. خواهش می‌کنم بفرمایید

- خواهش می‌کنم نفرمایید. راه ندارد

- آقا اینطوری من راضی نیستم، بفرمایید لطفاً

- نفرمایید آقاجان. میهمان من باشید

- شما لطف دارید، ولی بگذارید من خیالم راحت باشد

- آخر چه می‌شود حالا یک بار شما میهمان من باشید؟ حال می‌کنم شما را میهمان کنم

- شما بزرگوارید قربان. ولی نگذارید خواهش کنم. بفرمایید

- چون اصرار می‌کنید. وگرنه به جان خودتان اصلاً راضی نبودم. قابلی ندارد. 200 تومان می‌شود. ناقابل

- خواهش می‌کنم. حتماً ... ولی... من هر روز 150 تومان می‌دهم برای این مسیر

- بله، ولی از دیروز گفته‌اند گران کنید

- ای بابا... حالا سر ما رسید گران شد؟

- دیگر همین است وضعیت. چه کار کنیم؟

- نه آقا من پول زور نمی‌دهم. 150 تومان می‌دادم، الان هم همانقدر

- یعنی چه آقا؟ من که گفتم 200 تومان. می‌خواستی سوار نشوی...

- عجب آدم ... هستی ... به چه زبانی .... . توی روز روشن داری ....؟

- خودت آدم ... هستی. ....، .... ..... ..... .

- خیلی .......... ..........

....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 


نیکولاس سعدی کارنو

ما ایرانی‌ها، خیلی معروف هستیم به اینکه همیشه نگاهمان به گذشته است. در گذشته "این"ها بوده‌ایم، بزرگان داشته‌ایم، مفاخر، دانشمندان، شاعران، متکلمان، متفکران و.... در گذشته که هنوز اصلاً خیلی‌ها نبودند، ما بودیم. خیلی‌ها که امروز برای ما خط و نشان می‌کشند، یک روزی ما اگر می‌گفتیم که شب سیاه نیست، می‌گفتند "چشم"! البته این خیلی خوب است که خودمان را بشناسیم، و همه‌ی آنچه که بودیم، مایه‌ی افتخارمان باشد، با این حال، هر از گاهی هم می‌توان مستقیم و رو به جلو دوید و نگاه کرد که باید چه باشیم.

اما راست می‌گویند. ما خیلی بوده‌ایم، بیش از آنکه بتوان تصور کرد. وقتی به لحظه‌های نادیده و نوشته‌های ناخوانده‌یی که بودن ما را معرفی می‌کنند نگاه بیندازیم، می‌بینیم که انصافاً حق هم هست افتخار کردن به این پیشینه و تاریخچه‌ی درخشان.

یک روز دکتر طهمورث ساجدی، استادیار دانشگاه تهران و یکی از ایران‌شناسان گران‌سنگی که به تازگی افتخار شناختن ایشان را یافته‌ام، سخنرانی علمی با موضوع "تاریخ ایران‌شناسی در فرانسه" انجام می‌دادند و ما هم شنونده بودیم.

ایشان 13 سال از عمر خود را پای تحقیق و تتبع در تاریخ ایران‌شناسی در دیار "فرنگ" گذاشته و همه‌ی ایران‌شناسان برجسته یا خاورشناسانی که از قرن پانزدهم میلادی تا امروز به هر نحو در آثار خود، اشاراتی به ایران داشته‌اند را به شکل مستند معرفی کرده است.

ایشان ما را با خاورشناس ارجمندی به نام "آنتوان ایزاک سیلوستر دو ساسی" آشنا کردند که در سالهای 1781 تا 1791 روی سنگ‌نوشته‌ها و کتیبه‌های ساسانی پژوهش کرده و همه‌ی آنها را به ترجمه‌ی فرانسوی درآورده است.

دکتر ساجدی تعریف می‌کرد که در اکتبر 1801 در پاریس و زمانی که سیلوستر دو ساسی مشغول تدریس زبان فارسی در یکی از کلاسهایش بوده، خبر می‌آورند که همسر او فرزندی به دنیا آورده و شادی به زندگی این مرد بزرگ فرانسوی پا گذاشته است.

دانشجویان او که خیلی خوشحال شده بودند و از قضا فارسی را هم به سبک و سیاق خاصی یاد می‌گرفتند، پیشنهاد دادند که نام فارسی "استادزاده" بر روی این فرزند گذاشته شود؛ "استاد" بلادرنگ می‌پذیرد و "استادزاده سیلوستر دو ساسی" پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد. او مدتی بعد به یک روزنامه‌نگار و منتقد ادبی سرشناس تبدیل می‌شود.

در جایی دیگر می‌خواندم که "لئونارد نیکولا سعدی کارنو" یک فیزیکدان و مهندس نظامی بود که در سال 1824، نخستین بار توانست یک تعریف جامع و دقیق از کارکرد موتورهای حرارتی ارایه دهد و با این کار خود، وضع "قانون دوم ترمودینامیک" را تسهیل کند. او که نامش با مفاهیمی چون "چرخه‌ی کارنو"و "موتور حرارتی کارنو" گره خورده، عموی پنجمین رییس‌جمهور فرانسه بود و پدرش "لازار نیکولاس مارگاریت کارنو"، یک رهبر قدرتمند و بانفوذ ارتش محسوب می‌شد. وقتی نیکولا در سال 1769 متولد شد، پدرش که علاقه‌ی وافری به ادبیات و زبان فارسی داشت، نام میانی فرزندش را به افتخار شیخ شیراز، "سعدی" می‌گذارد.

پس از اینکه "ماری فرانسوا کارنو"، برادرزاده‌ی نیکولا در سال 1837 متولد شد، نام میانی او را به افتخار عمویش، "سعدی" می‌گذراند و او تدریجاً به نام "سعدی کارنو" شناخته می‌شود. او در سال 1887 به ریاست‌جمهوری فرانسه می‌رسد و نام سعدی را بار دیگر در جهان زنده می‌کند.

همین واقعیت که نام بزرگان و مفاخر ایران‌زمین و اصلاً عبارات و عنوانهای زبان شیرین فارسی، الهام‌بخش بسیاری از بزرگان در جهان شده‌اند و من تنها اشاره‌یی گذرا به دو نمونه‌ی شاخص آنها کردم، نشان می‌دهد که ما حقیقتاً تاثیرگذار و تعیین‌کننده بودیم و همیشه در معادلات جهانی، حساب ویژه‌یی برایمان باز می‌شده است؛ خواه این معادلات فرهنگی بوده باشند یا سیاسی.

امروز، در عصری که هیچ اتفاقی از چشم رسانه‌های کوچک و بزرگ دنیا پنهان نمی‌ماند، وظیفه‌ی سنگین‌تری بر دوش ماست. وظیفه‌یی که باید آن را همچون وصایای بزرگان خود، هرچند که هرگز اینگونه وصیت نکرده‌اند، با امانت‌داری و صداقت عمل کنیم. آنها هرگز از ما نخواسته‌اند که نامشان را گرامی بداریم و در یادشان باشیم، اما آیا ما حقیقتاً چنین وظیفه‌یی نداریم؟

حتماً این بیت مشهور حضرت مولانا را خوانده‌اید که در دیوان شمس گفت:

تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم // دانم من اینقدر که به ترکی است آب "سو"

و امروز، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، بزرگترین افتخار فرهنگی و تاریخی مردم ترکیه است، نه مردم ایران، همانطور که حکیم نظامی گنجوی در جمهوری آذربایجان و اخیراً ابن‌سینا در امارات متحده‌ی عربی، اعزاز و احترام می‌شوند و انگار دیگر از ما نیستند...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |