اوضاع همهجای جهان خوب است!
آدم وقتی مرض بیکاری پیدا میکند، یا به درد بیدردی دچار میشود، باید حرف بزند، لب بجنباند و به عبارتی "ورّاجی" کند. این حرف زدن، اگر فرصت و موقعیتش باشد، دربارهی شمسی و قدسی و هستی و "شوهر آهو خانم" و... خواهد بود که به عبارتی میشود حرفهای موقع "سبزی پاک کردن".
اگر کلاستان کمی بالاتر باشد و به سندروم منورالفکری دچار باشید که در این راه حاضرید حتی عینک تهاستکانی پدربزرگ را هم قرض بگیرید و به چشم بزنید، احتمالاً به اوضاع مملکتی رسیدگی خواهید کرد و از آنجایی که هم کارشناس ورزشی هستید، هم کارشناس اقتصادی و هم کارشناس سیاسی، با تبحر فراوانی به همهی موضوعات جاری میپردازید و از رییسجمهور گرفته تا رفتگر محلهتان را از دم تیغ تیز انتقاد کارشناسانهتان میگذرانید.
البته مطمئناً چنین ذهن فعالی اگر سوژهی درست و درمان داشته باشد، به لطیفههای نخنما و تکراری همیشگی نمیپردازد. سوژههای مشترکی که در کلام تمامی آقایان روشنفکران و اپوزیسیون و منتقدان و... دیده میشود و از جملهی آنها، وجود آزادی بیان، پیشرفت اقتصادی و توسعهی علمی در اروپا و آمریکاست.
البته ما که هرچه جستوجو کردیم، در این مناطق جهان، پیشرفت و توسعهیی ندیدیم... ولی اگر شما همچنان در پی این هستید که روشنفکر بمانید و با گل ارکیده و سیگار و بند عینک و کراوات، ما را به تفکر و تعقل دعوت کنید، پیشنهاد میکنم این لینکهای زیر را ردیابی و دنبال کنید، شاید برای وقتهای بیکاری سوژهی جدیدی یافتید!:
1- آمریکا بزرگترین استثمارگر جنسی جهان - سیا
3- رسوایی اخلاقی مجدد برای وزیر امور خارجهی کانادا
4- اوج درگیریهای واشنگتن و اورشلیم
5- جداییطلبی در اسپانیا 800 کشتهی دیگر داد
6- هوانورد آمریکایی در ژاپن دستگیر شد
7- چالش جدید برای پلیس فلوریدا
8- جرثقیلها در آمریکا متوقف میشوند
9- آمار 41 اعدام آمریکا در سال 2007 – دموکراسی در اتوپیای غربپرستان!
10- ادامهی بحران سوخت در لندن – شهر در دست کامیونداران
11- 18 هزار مسافر، معطل فرودگاههای تعطیل نروژ!
12- اعدامهای پنهانی در ژاپن، آبروریزی برای دولت
13- لبنیات در آلمان، گرانترین قیمت در طول تاریخ
بگذریم. از قرار معلوم، اوضاع همهجای جهان خوب و آرام است، نه گرانی وجود دارد و نه بحران مواد غذایی. دموکراسی مطلق حکمفرماست و انگاری مردم دارند در بهشت زمینی زندگی میکنند. آدم حسودیش میشود!!
دیروز داشتم سایت Yahoo mail را گشت میزدم که فهمیدم Yahoo mail در لیست کشورهای خودش یعنی Yahoo mail، اسم ایران را حذف کرده! خیلی برایم عجیب بود که Yahoo mail یعنی سایتی با عظمت و گستردگی Yahoo mail چنین حرکتی انجام داده و اسم ایران را حذف کرده! Yahoo mail یعنی سرویسی که میلیونها نفر کاربر دارد، Yahoo mail یعنی سایتی که روزانه هزاران هزار بازدیدکننده دارد، Yahoo mail یعنی سرویسی که آدرس ایمیل من و شما در آن ثبت شده...
به هر حال به مسوولان Yahoo mail ایمیل زدم و درخواست کردم که نام ایران را به Yahoo mail اضافه کنند... البته از اشتباه نگارشی عذرخواهی میکنم، درخواست کردم نام ایران را به لیست کشورها در صفحهی ثبت نام Yahoo mail اضافه کنند. با این تفاسیر، Yahoo mail جواب داد که سایتی مثل ما یعنی سایت Yahoo mail واقعاً نمیتواند به تک تک کاربران شخصاً جواب بدهد و از همین رو ما دوباره به Yahoo mail سر زدیم و به بخش کمک و راهنمایی در Yahoo mail هم مراجعه کردیم و Yahoo mail را دوباره دیدیم ولی فهمیدیم که Yahoo mail باز هم اسم کشور ما را در لیست کشورهایش نگذاشته است.
من در اینجا ضمن انتقاد از Yahoo mail که اسم کشور ما را از لیست کشورهای بخش ثبت نام سرویس Yahoo mail حذف کرده، اعلام میکنم که ای Yahoo mail، تویی که اسم بیمسمای Yahoo mail را داری که اصلاً معلوم نیست در این ترکیب اضافی Yahoo mail هر کلمه چه معنایی دارد...
اگر سرتان درد گرفت از اینکه این همه Yahoo mail خواندید، من معذرت میخواهم! قول میدهم در پستهای بعدی دیگر اینقدر پشت سر هم ننویسم Yahoo mail و از کلمات دیگری به جای Yahoo mail استفاده کنم. به هر حال Yahoo mail یک بمب است که اینطوری باید مجبورش کنیم بترکد. Yahoo mail حالت خوبه؟ Yahoo mail چه طوری؟ Yahoo mail سلام برسون به بچهها! Yahoo mail ما رو داشته باش. Yahoo mail کاری نداری؟ Yahoo mail خداحافظ... راستی Yahoo mail، منو ببین Yahoo mail، داری میری در رو هم پشت سرت ببند Yahoo mail! حالا دیگه خداحافظ Yahoo mail
سید ایمان ضیابری - گلآقا: اتفاقي كه باعث نوشتن اين گزارش شد، همزماني سفر ماركوپولو به ايران با انتشار وبنامه سفر گلآقا بود. وقتي به ما گفتند وبنامه سفر منتشر ميشود، ديديم كار و كاسبي مغز خلاقه، كساد شده و چيزي خطور نميكند! در نتيجه دست از پا شستيم (يا احياناً دست و پايمان را شستيم) و بيخيال نوشتن شديم. حال اينكه نگو قرار است يك اتفاق خارق عادت بيفتد و ماركوپولو به ايران بيايد. تا خبر را شنيديم، بيمعطلي افتاديم دنبال كارهاي ماركو. با مدير برنامههايش تماس گرفتيم و خودمان را خبرنگار گلآقا جا زديم و گفتيم كه مصاحبه اختصاصي را رديف كن كه معاون مخصوص شاغلام دارد ميآيد!
اطاله كلام نميكنم، بگذاريد آنچه كه به صورت نتبرداري در سفر لحظه به لحظهام همراه با ماركوپولو، جهانگرد مشهور ايتاليايي به ايران يادداشت كردم، نقل كنم. هيجانزدگي متن ذيل را به خونسردي خودتان و خميازههايي كه ميكشيد، ببخشيد!
روز اول
ماركوپولو در برنامه اين روز، سري به پمپبنزينهاي باستاني پايتخت زد و سعي كرد با عكس و تفصيلات مختلف، اين اين مكان را جزو عجايب ناشناخته مشرق زمين ثبت و شرححالنويسي كند! در هنگام عكس گرفتن و يادداشت برداشتن از روي وجنات و سكنات پمپ بنزينهاي سوخته (خاستگاه مردمان شهر سوخته)، او كه به زبان فارسي مسلط نبود، با لطف و محبت چند نفر از متصديان حفاظت از آثار باستاني (همان مسوولان پمپ بنزين) مورد پذيرايي زباني قرار گرفت و كمي تا قسمتي با ادبيات شفاهي اين مملكت آشنا شد!
روز دوم
ماركوپولو شنيده بود كه مطبوعات هم در ايران، از عجايب روزگار هستند. براي نمونه او را به دفتر روزنامهاي برديم تا به او اثبات كنيم مسوولان ما در حفظ و حراست آثار باستاني واقعاً يد طولايي دارند، چرا كه ممكن است بعد از هفت سال تازه يادشان بيايد اشتباهي مجوز به يك نفر دادهاند و... اما آن بدبخت كه اين حرفها حاليش نميشد، با ورود به دفتر و مشاهده اهالي خشكشده هيات تحريريه كه تازه خبر تعطيليشان را شنيده بودند و هر كدامشان به شكل مجسمهاي بتني و سنگي، با پوزيسيوني خاص خشك شده بودند، فكر كرد وارد موزه مردمشناسي شده!

پست آخر وبلاگ محمود فرجامي، منتقد خوشفكر و البته بيمعرفت وبلاگستان كه به يك انساننماي سياستمدار! بلژيكي اختصاص داشت و البته نادر جديدي الهامش را بخشيده بود، باعث شد تا نظرم را براي پرداختن به وضعيت فاجعهبار تيم ملي فوتبال ايران به عنوان يكي از نمادهاي معرفي بينالمللي كشورمان در حضور رسانهها و مردم دنيا، عوض كنم و به سبكي ديگر اين قضيه را نگاه كنم.
اول تصميم اين بود كه يك مقالهي تند و آتشي بنويسم و بكوبم همهي منتقدان نانبه نرخروزخوري كه اول ميگويند علي دايي پيرمرد و است بايد برود خانهي سالمندان، بعد كه تيم ميبازد و 4 گل ميخورد، انتقاد ميكنند كه چرا كاپيتان قهرمان ليگ برتر در تيم ملي نيست؟!! و بكوبم همهي كارشناسنماهايي كه وقتي بيرون گود مينشينند، فابيو كاپلو هستند (يعني سرمربي تيم ملي فوتبال ايران و اگر باور نداريد، از سايت رسمي فيفا بخوانيد) و وقتي ميآيند وسط ميدان، ميشوند ...
اما نظرم عوض شد و تصميم گرفتم از ديد دوستان عزيزي كه جنبه و ظرفيت طنز و مطايبه را به خوبي در خود پرورش دادهاند، باخت نه چندان دور از انتظار ولي تحقيركنندهي تيم ملي مقابل مكزيك را بررسي كنم... عدهيي از اين افراد صاحب نگاه، رفقاي وبلاگنويس هستند و عدهيي ديگر هم حاصل منحرف شدن من به صحراي كربلا و...
1- محمد مسيح مهدوي: مطمئنم دستهايي در كار است. اينكه چرا تيم ملي باخت را بايد در چند عامل بررسي كرد. يكياش بيحجابي تماشاگران مكزيكي در خاك خودشان است كه حواس بازيكنان ما را پرت كرد. ديگري هم اين كه احتمالاً رفقاي حراستي به طور كامل تيم را همراهي نكردند. بايد چند شماره تلفن از زايشگاه و آسايشگاه دربياورم، ببينم قضيه چه است
2- قصههاي عامهپسند: ....
3- توماج فريدوني: هزار بار گفتم، اگر از اول براي تيم ملي يك پورتال راهاندازي ميكردند و جان بچههايشان قسم ميدادند كه پورتال را پرتال ننويسند، اينطور ضايع نميشديم جلوي جمع. آقاي قلعهنوعي موبايلت را روشن كن
4- مازيار ناظمي: برنامهي زندهي امشب راديوام يعني راديو گفتوگو را اختصاص دادهام به اين قضيه. من گفتم علي دايي پير شده و بازي بلد نيست؟ اصلاً علي دايي كه آقاي گل جهان باشد، يعني ركن اصلي تيم، يعني همذات من و جواد خياباني... حالا همه چيز امشب در راديو گفتوگو معلوم ميشود. اگر هشت ساعت قبلش موبايلم را جواب ندادم، بدانيد "سر ضبط" هستم!!
5- كامران نجفزاده: و باز هم تكرار ميشود غمهاي تكرارشدني تكرارهاي مكرري كه كرور كرور از كرات ديگر بر سر ما ناكريمانه ميريزند...
6- فرزاد حسني: الهي قربونش برم، امير همين الان اساماس زد و جوك جديدي كه در مورد باخت تيم ملي ساخته شده رو فرستاد. ببخشيد كه بده و نميتونم بخونم، همينطور ازم معذرت خواسته كه قبل از ارنج كردن، هماهنگي نكرده...
7- حميدرضا علاقهبند: ما فقط چند غيورمرد استشهادي داخل زمين نياز داشتيم و بس. وگرنه اينطور آبرويمان نميرفت... الان فقط بايد گوش كنم كه محسن نامجو چه ميگويد. او الان بهترين تسكين دردهايم است. ما از زمان درد خوردهايم، سرد خوردهايم، تخته نرد خوردهايم...
8- صادق افراسيابي: من فكر ميكنم اگر بچههاي تيم ملي را به وبلاگنويسي رسانهيي دعوت كنيم و برايشان جشنوارههاي ملي راه بيندازيم، مشكل حل ميشود. (تعريف وبلاگنويسي رسانهيي: وبلاگنويسي رسانهيي به نوشتن در مورد موضوعاتي مانند حجاب، استشهاديون، ازدواج موقت، فتحالقدس، حزبالله لبنان، شبكهي تلويزيوني المنار و امثالهم اطلاق ميشود و جشنوارهي ملي براي اين نوع وبلاگنويسي را هم با كمك سفارت فلسطين و هيات وبلاگنويسان مسلمان ميتوان برگزار كرد)
9- يك وبلاگنويس زرد: بچهها آهنگ جديد فرزاد! رو به مناسبت پيروزي تيم ملي گذاشتم، به اميد قهرماني در جام ملتهاي آسيا، نظر يادتون نره!!
10- يك سايت سياسي كه در آدرسش كلماتي مثل جنبش، همبستگي، بيان و امروز هست: آقايان حيا كنيد، آقايان دست از سر اين ملت برداريد، آقايان اين جوانان را رها كنيد بگذاريد نفس بكشند، آقايان ديگر دوران اين نمايشها به سر رسيده است. اي مردم قهرمان، به پا خيزيد، اي مردم دلير امروز روز شماست، امروز وقتي است كه بايد حقارتهاي بينالمللي را پايان دهيد، به پا خيزيد، به خيابانها برويد، امرور روز انقلاب زرد رنگ مردم ايران است!
11- اميد محدث: حال ندارم، همين الان از دادگاه برگشتم... حال ندارم، اي كاش ميبرديم... حال ندارم، چرا ما نبرديم... حال ندارم تعريف كنم دادگاهم سياسي نبوده و مربوط به درخت خانهي همسايه ميشده كه نيم متر از شاخههايش سر از حياط ما در آورده...
12- حسين درخشان: فوتبال يك ورزش ...... كه من ....... و همهي آدمهايي كه فوتبال بازي ميكنند .....، من تيم ملي فوتبال ........ و اگر دستم به ....... ميدانم چه طور..... مرتيكهي ...... با آن ........ و قيافهي ........ و ........ و حقشان همان ..........، لندهورهاي ..........!
13- زهرا اچبي!: هيچ كسي قبول نميكند يك خانم مهندس درسخوانده كه كنكور داده و وارد دانشگاه شده و مدركي به نام ليسانس در نزديكي دستانش است و فناوري اطلاعات را عين آب فوت ميكند و ميخورد، وقت ندارد بنشيند بازي نگاه كند كه حالا مهدي رحمتي بعد از هشت ماه نيمكت نشستن در استقلال، فيكس تيم ملي شده... چرا كسي باور نميكند؟
14- محمدرضا درويش: اي ايرانيان، اي مردمان ديار كوروش، اي اهالي سرزمين آريا. چرا به پا نميايستيد؟ چرا سكوت؟ تا كي اهمال و سستي؟ چمنزارهاي سرسبز سنتلوييس زير چكمههاي آهنين يك عده به نام فوتباليست لگدمال ميشود و آنگاه ما همينطور نشستهايم...؟
15- صنم دولتشاهي: آقاي شوهر قول داده بود مرا ببرد سنتلوييس براي ديدن بازي، چون تهديدش كرده بودم مهرم را اجرا بگذارم. ولي آخرش اجرا نگذاشتم، ميدانيد چرا؟ چون يازده شاخه گل سرخ آورد و قبل از شروع بازي تقديم كرد و گفت: تو فوقالعادهيي خانم همسر!
16- حامد احسانبخش: من تصميم گرفتم با يكي از عوامل باخت تيم گفتوگو كنم.
حامد: خوب آقاي عامل، چرا تيم باخت....؟
آقاي عامل: خوب ببينيد...
حامد: نه ديگر، نشد! شما متوجه نيستيد كه من روزنامهنگار، خبرنگار، ژروناليست، مصاحبهكننده، جف جارويس و كاظم معتمدنژاد هستم؟ شما توجه بفرماييد، اين فقط منم كه سوال ميكنم. متوجه هستيد؟
آقاي عامل: آ.....
17- مسيح علينژاد: آقاي سردار آجورلو، نگران نباشيد، ما تصاوير شنيع اين بازي شنيع را هيچ جا چاپ نميكنيم تا كسي يادش بيايد يك وقتهايي سيد مهدي رحمتي در پاس بازي ميكرده... آقاي سردار آجورلو، ما فقط خون گريه ميكنيم...
18- صادق اهري: قبل از بازي: براي همهي بچههاي خوب تيم ملي آرزوي موفقيت و شادابي دارم و اميدوارم هميشه سبز و مويد باشند /// بعد از بازي: }متاسفانه به دليل گسترده بودن طيف سني خوانندگان وبلاگ و نيز احتمال دچار شدن به ترشيدگي فيل! از ذكر مجدد الفاظ به كار رفته در جملهي كوتاه استاد، خودداري ميكنم.{
19- رضا شكراللهي: من فكر كردم به دليل فراوان بودن سطح ابتذال در اين بازي و هم اينكه هيچ كس يادش نبود نيمفاصلههاي استاندارد پاسكاري را رعايت كند، از وبلاگنويسي استعفا بدهم! ولي بعد يادم آمد كه اگر انصراف بدهم، شكيلتر و جزيلتر است!
۲۰- پرستو دوكوهكي: بله اتفاقاً ديروز حميدرضا بليت يك تاتر در مورد زندگي مردم مكزيك بهم هديه داد. نماد مردم ايران در اون تاتر، جواد كاظميان بود كه مدام تكل ميزد و آخر هم اخراج شد. بله، ميگفتم... يك سكانس خيلي عالي داشت كه سايت آيامديبي...
۲۱- امين ثابتي: ديروز من رو ماهوارهي گوگل ارث نشسته بودم. از سنتلوييس چند عكس ماهوارهيي گرفتم كه گذاشتم روي وبلاگم... هرچند صداي موقع عكسبرداري، چند انفجار در حوالي زاهدان، باعث شد تا مجبور به مهاجرت بشم و با همون ماهواره سريع بيام تهران... شايان شليله سلام ميرسونه!
۲۲- دكتر شيرين احمدنيا: من از سيل مشتاقاني كه هزاران هزار نامه روزانه به ايميل من ميفرستند و خواهش ميكنند مدت زمان وبلاگ را اضافه كنم، متشكرم. اما باور كنيد مشكل تيمهاي ملي ما، ازدواج است، ازدواج. اين بچهها اگر غم نان داشته باشند، به افتخار زن و بچههايشان توي هر بازي هشتاد گل ميزنند. باور نميكنيد؟
۲۳- دكتر عليرضا مجيدي: كنار زمين بغل دست امير قلعهنوعي نشسته بودم، لپتاپ روي زمين بود. حال و حوصلهي بازي نگاه كردن نداشتم كه در همان لحظات بازي يكي از بچههاي كشيك زنگ زد و گفت اكستنشن جديد فايرفاكس همين الان هوا شده. رفتم ديدم كه بله، بچههاي فايرفاكس يكي از ايدههاي من براي طراحي اكستنشن جديد را اجرا كردند و...
۲۴- مجيد زهري: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند///واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند... يادم ميآيد يكي از روزهايي كه با ناصرالدينشاه در معيت اميركبير و مهدعليا رفته بوديم ديار فرنگ، صحبتش شده بود كه در يكي از روزها جوانان فوتباليه به برگزاري يك فقره ديدار مرافقيه اقدام كنند كه البته با يكي از كشورهاي بلاد امريكي لاتين باشد و...
گلآقا - سيد ايمان ضيابري: اهالي كتاب و كتابخوان و كتابنخوان، حداقل در كشور ما، بايد در يكي از دستههاي زير جاي بگيرند كه اگر جا نگرفتند يقين بدانيد با جهان پهلوان رضازاده نسبتهايي دارند!
1- كتاب دارد و نميخواند
2- كتاب ندارد و نميخواند
3- كتاب ندارد و ميخواند!
4- كتاب ميخواهد ولي ندارد!
5- كتاب را نميداند چيست
6- كتاب دارد و ميخواند
ميگويند كه دستهي ششم همانند نسل دايناسورها، از موجودات عجيبالخلقهيي هستند كه در حال انقراضند و هر صد سال، يكيشان ظهور ميكند و مدتي بعد نيز به دلايلي كه نخواست نامش فاش شود، اثرش مفقود ميگردد! جالبترين دسته، دستهي سوم است كه در ادامه به تفصيل توضيح ميدهيم! اما براي هر كدام از اين دستهها، يك سري نظريات هست. پيشنهاد براي آنهايي كه نميخوانند و البته چند دستورالعمل براي آنهايي كه ميخوانند. به پيوست ايفاد ميگردد:
1- دستهي اول يعني كساني كه كتاب دارند و نميخوانند، معمولاً انسانهاي قابل هدايتي هستند. اين هدايت ميتواند در مرحلهي اول به صورت ارشادي و راهنمايي، در مرحلهي دوم به صورت مهرورزي و در مرحلهي آخر به صورت مسالمت آميز! حل شود.
هاديتونز، سيد ايمان ضيابري :حيفم آمد حالا كه در فصل بهار هستيم و گيلان، يعني ديار بارانهاي نقرهيي هم حداقل 3 ميليون نفر مسافر دارد و جمعيتش در عرض چند هفته، سه برابر شده!، چند پردهي كوتاه از ميهماننوازي معروف اهالي ديار رنج و برنج را برايتان نقاشي نكنم! ميهماننوازي معروفي كه همهجا شناسنامهي گيلانيهاست!
شما كافي است در هر نقطهيي از ايران كه باشيد، تنها يك آشنا يا قوم در گيلان بداريد! آنوقت گيلان براي شما با كاليفرنيا يا احياناً نيوجرسي تفاوتي نخواهد داشت.
وقتي از شهر مورد نظر آمديد (چه به فرودگاه و چه به ترمينال) يك ماشين حاوي اقوام و آشنايان شما اطراف سالن ترانزيت منتظر است. در بدو ورود، به عنوان دستگرمي چند قلم صنايع دستي اصفهان هديه ميگيريد چون ربطي به گيلان ندارد. بعد كه به خانه رسيديد، اسباب استحمام و استراحتتان فراهم ميشود. تا اينجا اتفاق خاصي نيتفاده.
فرض كنيد براي شام رسيدهايد. ضمن اينكه سر سفرهتان، ميرزاقاسمي، باقالاقاتق، تورشتره و سيرقليه به عنوان دستگرمي و چاشني موجود است، فسنجان، قرمهسبزي و قيمه به علاوهي خورشت بادنجان بيشك سفرهي شما را رنگين كردهاند. باور كنيد ذرهيي اغراق نميكنم... بياييد اينجا خودتان متوجه ميشويد. ماست بوراني (يك مدل ماست كه در آن بادنجان و سير له ميشود) و املت ايتاليايي و دوغ محلي هم سر همين سفره، به كنار، رسم ادب است و شگون دارد.
اگر تابستان باشد، احتمالاً پنج كولر همزمان روشن ميشوند تا وقتي ميخواهيد سر مبارك بر بالين بگذاريد، يك وقت احساس گرما به سلولهاي همايوني دست ندهد! هرچه رختخواب و تشك در خانه هست، رديف ميشود و اتاقهاي پذيرايي گرفته تا اتاقهاي شخصي هم خالي گشته و خلاصه ميهمانان سر بر بالين ميگذارند. خود صاحبخانهها (اعم از پدر و مادر و فرزندان) كجا ميخواهند؟ باور كنيد به چشم ديدم كه يا در حياط، يا روي شيرواني و يا در كنار لوجنك (اتاق كوچك زيرشيرواني كه پنجرهيي رو به فضاي باز دارد).
روزها، به انواع شيرينيهاي دستپخت خانگي مزين ميشويد، از كامپيوتر خانگي بچهي صاحبخانه گرفته تا كتابخانهي شخصي پدر و روسريها و شالهاي رنگي مادر هم عليالحساب از آن ميهمانان ميشود تا حوصلهشان سر نرود. بعدش به يك تريپ كوتاه برده ميشويد. ماسوله، لاهيجان، فومن و...
يكي دو روز به همين ترتيب سپري ميشود. آرتروز مادر عود كرده و سرگيجههاي شديد امانش نميدهد از بس دو لا و راست شده، براي ميهمانها غذا و چاي آورده و پدر هم كه يكجا نشسته و از اين طرف و آنطرف برايتان سوغاتي جور ميكند! موقع رفتن ميهمانها، پدر خود را به هر دري ميزند، دو روز ديگر ميمانيد، مادر ميافتد...
خلاصه روز رفتنتان فرا ميرسد. باور كنيد دروغ نيست... به اندازهي تعداد اعضاي خانوادهي ميهمان، بليت هواپيما آماده است... با ماشين دربست به فرودگاه ميرويد يا احياناً اسكورت ميشويد، پرواز ميكنيد و قبل از رفتن به ديار خودتان هم توسط يكي از اسكورتها، به اندازهي آذوقهي يك سال، صنايع دستي، گليم، جاجيم و تابلوي هنري برايتان خريداري ميشود. با سلام و صلوات تشريف ميبريد و آخر سر هم ممكن است بگوييد: همين بود؟ ميهمان نوازي...؟
پدرم تعريف ميكرد چهار سال دورهي ليسانسش را در يك استان ديگري تحصيل ميكرد. يك استان خيلي محبوب براي همهي شماها! اگر خانهي نزديكترين فاميل يا دوستتان هم برويد، بعد از دو ساعت كه نشستيد و يك ليوان چاي يخ! (در حد آب زيپو) ميل كرديد، با احترام به شما ميگويند: خوب... نميفرماييد؟!! بگذريم. برويم سيزده جا به شما معرفي كنيم كه اين قصه سر دراز دارد و در سال اتحاد ملي هم خوب نيست اينطوري بين اقوام تفرقه بيندازيم. همه دوستداشتني هستند، فقط دوزاژش فرق ميكند...!
اين روزها، بحث جذاب و دوستداشتني فيل-ترينگ، با شدت و حرارت خاصي در اقصي نقاط مردم، اهم... اهم... در اقصي نقاط كشورمان و با نظريهپردازي اقشار مختلف مردم پيگيري ميشود و هر كسي به فراحال آنچه كه ميخورد... ببخشيد...، به فراخور حال و روزي كه دارد، در اين زمينه نظريه پرداخت ميكند.
تعريف فيل-ترينگ: فيل-ترينگ، يك فرآيند طبيعي و ژئولوژيك است كه در آن، موجودي كبيرالجثه اعم از فيل و ماموت و امثالهم، جلوي مانيتور كاربر مينشيند و عدم دسترسي به سايت اينترنتي مورد نظر را سبب ميگردد.
سوال: فيل از كجا ميداند اينترنت چيست؟
جواب: وقتي در آن قرن دور، حضرت حافظ هم ميدانسته ايميل و اينترنت چيست، ميخواهيد فيل نداند؟ فيل كه تازه امروز در باغ وحشهاي كنار خيابانها زندگي ميكند و با تحولات و پيشرفتهاي جديد هم كاملاً آشنا و مانوس است.
حالا براي جلوگيري از پرسش اين سوال كه حافظ از كجا در مورد شبكههاي نوين ارتباطي قرن بيستويكم ميدانسته و قص عليهذا، بگذاريد چند نمونه از تردستيهاي پيشگويانهاش در آن زمان كه به ما نشان ميدهد يك آدم عارف در عين خموشي و سر به مهري، چه قدر ميتواند دست نوسترآداموس را از پشت ببندد، برايتان باز بگوييم:
اگر ميل دل هر كس به جايي است
بود ميل دل من سوي فرخ!
اين بيت، به وضوح فراوان (در حد السيدي!) به ما از تنهايي و غربت حافظ در فضاي سايبر آن زمان ميگويد. حافظ معتقد است هر كسي در Address book خود، صدها آدرس ايميل دارد و به هركدامشان نامه ميزند ولي تنها contact ذخيرهشده در ميلباكس حافظ، آدرس فرخ بوده كه در وقت تنهايي و دلگرفتگي، براي او نامه مينوشته است...
جامهي كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
اوج ابتكار و مهارت حافظ در اين قسمت از غزل مطرح ميشود. جايي كه بحث ابتذال در وبلاگستان را هشتصد سال پيش از متبادر شدن به ذهن نخستين ضدابتذال، خواجهي شيراز مطرح كرده است.
خواجه در اينجا فرموده كه در فضاي سايبر، قصد انتشار مطالب موهون، واهي و غيراخلاقي ندارد و حتي به مبتذلنويسان، ايميل هم نميزند...
آخرين هنرنمايي شمسالدين هم جايي بوده كه بحث پورتال ملي را با صراحت تمام مطرح كرده و حتي كنسرسيوم 3w را در آن موقع به واكنش واداشته است:
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
وآنچه خود داشت ز بيگانه تمناميكرد
تنها اگر كمي در جريان اخبار روز باشيد، خواهيد دانست كه جام جم همان شبكهي اينترنت ملي است و به دست متخصصان جوان خودماني طراحي شده است. زماني كه ما چنين جام جهاننماي بيبديلي داريم، چه نيازي به پايگاههاي تفرقهافكن و ظالهي ياهو و امثالهم است؟
با تمام اين تفاسير، ميتوانيد انتظار داشته باشيد فيل به عنوان حيوان نسل جوان، از اين قضايا بيخبر باشد؟
سوال: رابطهي فيل با جلوگيري از ديدن برخي سايتهاي مورد نظر چيست؟
جواب: خيلي تابلو و مشخص! مطمئناً اگر چند ثانيهي ديگر هم فكر ميكرديد، به جواب ميرسيديد. فيل، از لحاظ ابعاد (شامل قطر، قاعده، ارتفاع، عرض، طول، نصفالنهار و عمودمنصف) يك حيوان جميعالجهات محسوب ميشود كه اگر جلوي مانيتور قرار بگيرد (حتي از آنهايي كه وسط خيابانها ميگذارند و هيچ وقت هم فرزاد حسني را نشان نميدهد و صدايش هم خيلي پايين است و...) كل صفحه را ميپوشاند و هيچ منفذ و نقطهيي براي نفوذ عوامل استكباري باقي نميگذارد.
حالا شما كدام موجود را با اين مشخصات سراغ داريد؟ اورانگوتان؟ خوب معلوم است به دليل انحراف بينايي و تنبلي چشم اورانگوتان، يكي از چشمهايش از ديگري خيلي كوچكتر است و از حفرهي كنار چشم موجود، ميشود قسمتهايي از صفحهي نمايشگر را ديد!
موش را هم اگر در نظر بگيريد، چون از لحاظ هندسي، يك حيوان متقارن نيست، نميتواند صفحه را به زيبايي پوشش دهد... پس همان فيل از بقيه بهتر است.
سوال: آيا فيل خود به خود براي تَرينگ سايتهاي اينترنتي و راساً وارد عمل ميشود؟
جواب: ديگر مشخص است كه به طور كلي خبرهاي روز را دنبال نميكنيد. آيا مگر فقط داروي ضدسرماخوردگي و بمبهاي صلحآميز هستند! كه به دست جوانان صلحآميز ما توليد و روانهي بازار ميشوند؟ نه خير! اشتباه نكنيد. هوش مصنوعي فيلي، فناوري جديدي است كه در جهت رفاه و آسايش كاربران اينترنت تا زماني كه هنوز ملي نشده است، به كار گرفته ميشود.
در اين روش، فيلهاي تعليمديده، باهوش و چابكي كه دم در خانهي هر كاربر اينترنتي ميخوابند و حتي جاي شترهاي قديم را هم گرفتهاند، به محض اينكه بوهاي خاصي به مشامشان برسد، وارد عمل شده، خودشان را خيس ميكنند (البته زير آب گرم... فكر ديگري نكنيد لطفاً) و بعد از اينكه حسابي تر شدند، ميپرند جلوي مانيتور طرف و با ناز و محبت تمام ميپرسند: اي user كجا كجا؟ با ما اينجوري نباش...!
سوال: براي غيرممكن شدن دسترسي به برخي سايتها توسط فيلهاي عزيزي كه در اكثر ساعات شبانهروز به شكل خوابيده مشغول كشيك دادن هستند، دليل ويژهيي موجود هست؟
جواب: هرچند معلوم است به طور كلي اهل فكر، جستوجو و تحقيق نيستيد و همينطور سوالهاي يكوري و داغان ميپرسيد، ولي بگذاريد در چند سطر به شكل مكانيزه و فرمولاييزه! پاسخ بدهيمتان.
فيل-ترينگ، مشمول اين سايتها ميشود:
1- سايتهاي خبري: وقتي كاربر به سايتهاي خبري دسترسي داشته باشد، با تعدد و تراكم و تكثر اخبار روبهرو ميشود و نميداند از بين آن همه (يا احياناً اين همه) خبر، كدام را باور كند. كدام راست و كدام دروغ است؟! در نتيجه سردرگمي، سردرگيجه و سردر درد! ميگيرد... اينطوري ميشود كه مطبهاي پزشكي پر از آدم ميگرني و سردردي ميشوند، ترافيك بالا ميرود، مصرف سوخت افزايش پيدا ميكند...
2- سايتهاي علمي: وقتي كاربر در سايتي علمي، به يك موضوع علمي بربخورد، حتماً وسوسه ميشود يك اختراع علمي بكند يا ابتكاري جديد بزند. اگر ابتكارش موفق شد، حتماً فرار مغزها ميكند و اگر هم شكست خورد، حتماً افسرده شده، خودكشي ميكند...
3- سايتهاي هنري: اين سايتها مثل گالريهاي عكس، نقاشي و موسيقي را به طور كلي بايد به فيل ها داد تا ]............[ چرا كه همه ميدانيم چنين سايتهايي ]..............[ (واي... عجب حرفي زد...)
4- سايتهاي خدمات اينترنتي: اگر آدمي در يكي از اين دست سايتها، براي خودش آدرس ايميل بسازد، آن وقت به رفيقش هم پيشنهاد ميكند كه ايميل بسازد و برايش ايميل بزند. آن كسي كه به او پيشنهاد شده هم به چهار نفر ديگر ميگويد و خلاصه اينطوري همه صاحب ايميل ميشوند. به نظر شما اين مدل فعاليت، يك مقدار شبيه گلدكوئست و ساير ظالههاي هرمي نيست؟
5- سايتهاي باقيمانده: باقيمانده در تمام دنيا به معناي آنچيزي است كه بايد دور ريخته شود. از باقيماندههاي غذا و كاغذ و شيشه و پلاستيك گرفته تا باقيماندهي تقسيمهاي اعشاري... اينها به چه دردي ميخورند؟ مگر غير از اين است كه بايد فاكتورشان گرفت و بيخيالشان شد؟
سوال: براي تر شدن فيل هاي دستآموز، دليل خاصي هست؟
جواب: به دليل پرت بودن بيش از حد اين سوال كه در مقايسه با سوالهاي قبلي ديگر واقعاً ضايع بود، دسترسي به پاسخ مورد نظر، عليالحساب بيخيال...
مثل اينكه عدهيي قرار نيست اجازه بدهند ما مثل يك بچهي خوب و حرفگوشكن و درسخوان، بنشينيم و به كارمان برسيم... وبلاگنويسي براي من يك تفريح محسوب ميشود. اما حالا وقتي اينقدر جدي شده كه در زندگي خصوصي و شخصي هم بايد پاسخگويش باشيم، پس وقتش است بزنم به سيم آخر!
بسيار خوب! از اين به بعد شروع ميكنيم ببينيم به كجا ميرسيم

1- الفنون: ببين خواهر من، ضعيفهيي، احترامت واجب! ولي همچين با پشت دست ميزنم كه نفهمي با پشت دست زدم يا با روي دست...
2- خواهر شمارهي 2: چي شد؟ نفهميدم؟ كيو بزني؟ ببين نخودي! با بروبچز ما بد صحبت كني، با ما بد صحبت كردي! اينجا از اين خبرا نيستا...
3- خواهر شمارهي 3: ســــــــي؟ داداس من؟!! درست شنيدم؟ با پشت دست بزني؟ به جان تو نباشه، به جان تو نباشه، به مرگ فيدل كاسترو، يه بار ديگه از اين جسارتا بكني، اين دفعه ميدم خود نيكآهنگ كاريكاتورتو بكشه. حالا اون بنده خدا بهت رحم كرد فقط دور و برت هالهي نور گذاشت...
4- خواهر شمارهي 4: چي؟!!! تو؟
5- خواهر شمارهي 5: اي ول! عجب ابهتي... كيف كردم.
6- برادر: حاجي جان برو تو كارش! برو خودتي... حاجي با پا بِكًن... بيا بالا حاجي...
سلام به همگی... من رفتم! خداحافظ . و اگه برنگشتم، حلالم كنيد، اگر ميتونيد!
--------------------------------------------------
قبلنوشت: يادم رفته بود بگويم فردا با يك روز تاخير، عازم رامسر هستم براي شركت در همايش دانشآموزي - دانشجويي دانشگاههاي آزاد سراسر كشور و سخنراني خواهم داشت. همينطور اينكه خبر جالبي هم دارم! نخستين اختراع من كه يك قطعهي الكترونيكي است و بدون كمك اينترنت و تنها با استفاده از نرمافزاري كه خودم نوشتم، امواج راديويي را با بهترين كيفيت ممكن دريافت ميكند در حال تكميل است...
خبرش را خودتان به تفصيل خواهيد شنيد . وقتي به توليد انبوه برسد حسابي ارزان خواهد بود!
عازم سفرم و چند روزي به روز نميشوم. فقط اين چند بيت از حافظ را كه تفال قبل از سفرم بود، يادتان باشد:
در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان ميشنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
پيشاپيش ايام پرسرور و نشاط نيمهي شعبان، سالروز ولادت امام عصر عجل الله تعلي فرجه را تبريك ميگويم. اميدوارم بتوانم نيمهي شعبان با يك پست درست و حسابي خدمت باشم...
هرچند ميدانيم شما ملت هميشه در صحنه، هيچ از اينكه كسي آخر يك داستاني را برايتان تعريف كند و اينطوري بزند توي ذوقتان، لذت نميبريد و يا خود بايد مكاشفه كنيد يا اينكه منتظر بمانيد تا آخر داستان خودش بيايد سراغتان. در نتيجه ما هم از فرصت سوءاستفاده را برديم و قصد نموديم تا يك قسمت از قسمتهاي خوش پاياني سريال نرگس! را برايتان تعريف كنيم:
نسرين در حالي كه قرمز و آبي شده از شدت عصبانيت: نرگس تو خيلي ديوونهيي
نرگس در حالي كه قيافهاش مهربان است: قربونت برم عزيز دلم!
نسرين قرمزتر ميشود: دوست دارم بزنم تو سرت با اين پتك...
نرگس هم به نسبت مهربانتر ميشود: نظر لطفته عزيزم. بزن! بزن خالي شي
دست نسرين بالا ميرود. دوربين به سياه Fade Out ميكند. صداي شَتَرَق ميآيد! دوربين Fade In ميكند.
نرگس هم قرمز است ولي همچنان مهربان: عزيز دلم، چه قدر چسبيد. ديگه نميخواي بزني...
نسرين: تو چه ...
زنگ در به صدا درميآيد.
نرگس: نسرين جون من ميرم در رو واكنم.
نرگس از كادر خارج ميشود، ثانيهيي نميگذرد همراه با سمانه وارد شده (اصلاً فكر نكنيد رفتن به آن حياط دراندشت و رسيدن تا در و دوباره برگشتنش، نيم ساعت طول ميكشد!)
سمانه وارد ميشود. نرگس پشت سر او قرار دارد. چادر نرگس همچنان روي سرش است. از دندانهايش هم براي گرفتن چادر كمك ميگيرد.. (كاراكترهاي حاضر در صحنه فقط نسرين، نرگس و سمانه خواهند بود!!!)
نسرين حالا بچهاش را بغل كرده و گوشهيي نشسته. بچه دارد "مسخ" فرانتس كافكا را ميخواند. يك ليوان آب پرتقال هم كنار دستش است. چشمهاي بچه كه حالا مثلاً دو ماهه شده، از چشمهاي فيدل كاسترو هم بزرگتر است و دارد از حدقه ميزند بيرون... به بخشي از جنگ و صلح ميرسد كه يكهو صداي قهقهاش بلند ميشود... احتمالا پدر گرگور زامزا با سيب سرخ دنبالش راه افتاده و تعقيبش ميكند!
سمانه شروع ميكند: نرگس جان عزيزم، به خودت مسلط باش، آروم باش. من بچه ها رو دادم هدايت برده پيش مادر...
نرگس: چه قدر تو خوبي سمانه. من اگه تو رو نداشتم، ميمردم
در همين لحظه تلفن زنگ ميزند. بهروز از ايتاليا تماس گرفته. هيچ تاخيري در برقراري مكالمه نيست، صدا هم قطع و وصل نميشود. تا سلام را بگويي، جواب سلامش ميرسد.
نرگس برميدارد گوشي را: سلام آقا بهروز. خوبيد شما!؟
بهروز: ممنون. نسرين هست؟
نسرين جيغ ميكشد: دلمو زدي، طلاقنامهم رو بفرست، ازت بدم ميآد، خيلي نامردي، ديوونه. ميزند زير گريه، صورت خودش را خنج مياندازد...
سمانه آب قند ميآورد. نرگس به بهروز: شما چه كار ميخوايد بكنيد؟
بهروز: دارم كار ميكنم. چند ماه صبر كنيد ميام طلاقشو ميدم بره پي كارش! وضع اينجا رو كه ميدونيد
تصوير ميپرد. برق رفته است...
ده دقيقه بعد. برق آمد. پيام بازرگاني رب گوجه فرهنگي با شصت ميليون دستگاه خودروي سواري!
فلان شركت ما را به ادامهي فيلم ديدن ميكند!
سرگرد ايماني رو به روي احسان سعيدي نشسته، ضربهيي به چراغ بالاي سر احسان ميزند. بلند ميشود: احسان. ميخوام خبري رو بهت بدم. تو بيگناهي... ما اشتباه كرديم... عزيز قاتله. اون فردا اعدام ميشه.
احسان منقلب شده: سرگرد، من منقلب شدم...
سرگرد ايماني: بچههاي خدماتي زودتر بيايد...
احسان: نه! مرسي، خوب شدم. ولي عزيز؟ من اون رو به خاطر كمكاريش اخراج كرده بودم... نه! اون آدم خوبيه. تو رو خدا منو به جاش اعدام كنيد... (براي احسان اصلاً اين سوال پيش نميآيد كه چرا عزيز شقايق را كشته و اصلاً او را از كجا ميشناسد. اين شاهكار فيلمنامه است...)
سرگرد: حالا اين يه دفعه رو بذا اونو اعدام كنيم. دفعهي بعد مزاحمت ميشيم.
نرگس از طريق آقاي هدايت (كه فرقي هم نميكند هدايت نام فاميلي اش است يا اسم كوچكش! چون همسرش هم راه به راه صدايش ميكند هدايت هدايت! و مردم هم به او ميگويند آقاي هدايت...) مطلع ميشود. تلفني... ميگويد: آقاي هدايت. خودتون احسان رو بياريد خونه. نسرين واجبتره. اشتباه نكرديم ازدواج كرديم كه! حالا آزاد شده! ميخواست اين همه مدت تو اون حلفدوني نمونه...!
آقاي هدايت: چشم! شما سعي كنيد آرامش خودتون رو حفظ كنيد نرگس خانم...
جلسهي دادگاه برگزار شد. عزيز احمدزاده اعدام ميشود به جرم قتل. محمود شوكت به جرم معاونت در قتل حبس ابد ميخورد. زهره بعد از جلسهي دادگاه به سمت پدرش ميرود: باباجون، چيزي نميخواين براتون بيارم؟
شوكت: چرا بابا. زهرمار اگه داري بيار...
پري بعد از زهره ميآيد: من ميدونم. تقصير ديوونه بازيهاي بهروزه. ولي ما ميدونيم كار شما نيست.
شوكت: همهي حرفاتو زدي؟
پري سكوت ميكند. اسماعيل ميآيد. گريه كنان بر سر و صورت خودش ميزند: آقا دستتون رو بياريد من ببوسم. آقا ميدونيم اشتباه شده. آقا شما بيگناهيد. آقا ... آقا... آقا...
شوكت دستش را جلو ميآورد: ببوس ديگه نفله
اسماعيل همچنان ناله ميكند: آقا ما يه تعارفي زديم. شما چرا روتو زياد ميكني آقا؟
مجيد با سر بانداژ شده ميآيد: آقا... فروغ خانم خيلي متاثر شدن... ميدونم!
شوكت تف ميكند
مجيد زير لب ميگويد: اينو خوب اومدي...
ابراهيمي ميآيد: آره؟ مگه ميشه... پس زن من چي؟ هنو طلاقش ندادم؟ يعني فنيتو؟ بابا بيخيال!! بونجورنو شوكت خان! يعني همه چيز پرفاووره تموم شد؟
شوكت يخه!ي ابراهيمي را ميچسبد: تو يكي كه ديگه حسابي گند زدي نكبت. گورتو گم كن...
ابراهيمي گورش را گم ميكند
دو نفر گروهبان يكم ميآيند. شوكت را دستبند ميزنند. دست و پاهايش را ميبندند. كشان كشان به سمت سلول ميبرند. نرگس از دور ايستاده و نظاره ميكند...
شوكت با فرياد خطاب به نرگس: همهي وجود تو... پر از كينه و نفرته... انتقاممو ميگيرم نرگس خانم... عروس گلم... تو چرا گول اين خواهرتو خوردي؟... همه چيز زير سر اون بود...
احسان سعيدي سرش را پايين انداخته و كنار نرگس ايستاده: بريم خونه نرگس خانم؟
نرگس: نه، كار دارم. نسرين بيرون دادگاه منتظر واستاده...
احسان: پس من ميرم جلسه. آقاي كياني پيغام داده بود... قراره در مورد راههاي بهينهسازي مصرف سوخت و اينكه چه طور ميشه با بستن درها و پنجرهها، گرفتن كانالهاي كولر و همينطور مسدود كردن لولهي بخاريها، ضمن اينكه در مصرف انرژي صرفهجويي كرد، به ذخيرهسازي اونها هم كمك نمود و گامي برداشت در جهت آباداني مشرق زمين و اينكه ما بتونيم در يك فرآيند هفتادو سه ساله، ميزاني انرژي ذخيره كنيم كه كل خاورميانه بي نياز بشن از انرژي. اين يعني بزرگترين گامي كه در جهت ذخيرهسازي و بهينهسازي مصرف سوختهاي فسيلي برداشته ميشه و هر ايراني ميتونه با خاموش كردن يك كولر، با خاموش كردن يك بخاري و با بستن پنجرهها و گرفتن لاي درزها، به اين فرآيند كمك كنه.
نرگس مشتاق ميشود: پس انرژي هستهيي چي ميشه؟
احسان سعيدي: انرژي هستهيي... انرژي هستهيي... راست ميگي.. آها! يادم اومد. حق مسلم ماست
صفحه fade مي شود. تيتراژ ميرود...
پيام بازرگاني پخش ميشود. رب گوجه فرهنگي اينبار هفتاد ميليون دستگاه ميدهد...
معجون معجزهآساي وبلاگنويسي در كمتر از ۲۴ ساعت!
چگونه پدرخواندهي وبلاگستان شويم؟!
فرا رسيدن روز جهاني وبلاگ كه مشت محكمي بر دهان استكبار جهاني و در جهت خنثي كردن توطئههاي عوامل تفرقهبرانگيز، نفوذي، مشكوك و بودار! بود، فرصتي گشت تا به عنوان يكي از معلمخواندههاي وبلاگستان!، مبحث يك جلسهيي چگونه وبلاگنويس محبوب و دلربايي شويم! را خدمت شما طرح درس كنيم، آزمون نهايي براي ارزشيابي بنيهي علمي دانشجويان عزيز نيز در فرصت منقضي! برگزار خواهد شد.
سلام بچهها! همين كه شما يك دامين اختصاصي (ترجيحاً دات كام) براي خودتان ثبت كنيد، نشانهي خيلي چيزها خواهد بود. مثلاً نشانهي اينكه شما دست به جيب خوبي داريد و حاضريد خرجهاي دمدستي و همينطوري الكي! مانند ثبت دامين كه يَللّي تَللّي و خرج قرهقوروت شما محسوب ميشوند را فرت و فرت انجام بدهيد بدون اينكه ورشكست بشويد و مجبور شويد ... ّ
دات كام بودن به صورت بالفطره يعني داشتن همينطوري الكي 10 هزار بازديدكننده در روز. چرا؟ چون مردم كلاس كاريشان پايين ميآيد اگر به وبلاگهاي دات ...فا يا پرشين... يا ...بلاگ يا بلاگ... يا ...بلاگ... !!! سر بزنند و تايپ كردن وبلاگي كه آخر آدرس دات كام باشد حتي اگر شش متر آدرس شامل بيوگرافي، زندگينامه و ليست پپرونيهاي مورد علاقهي آقا يا خانم وبلاگنويس، اصولاً اجر و منزلت خاص خودش را دارد و به تعداد هر بار تايپ كاراكترهاي آدرس دات كام، به درجات وبگردي شخص هم اضافه ميشود
اين يعني اگر شما حتي سالي يكبار هم وبلاگتان را نبينيد يا ندانيد موشهايش دارند از طرف كدام مجموعهي پيسكلها، دندانهايشان را با درافشانيهاي شما تيز ميكنند ! و همينطور موقع رفتن به داخل كنترل پانل، سر مباركتان با تار عنكبوتهاي تنيدهشده و به جامانده از گذر تاريخ ! شستوشو شود، براي خواننده فرق نميكند و او شما را جيرهي روزانهي خود محسوب ميكند
2- گام دوم: با وبلاگستان، نسبت قوم و خويشي پيدا كنيد
قاعدتاً اين بخش از كار خيلي سخت و طاقتفرساست و توضيح آن هم در تخصص ما نميگنجد. اما كار زياد خاصي ندارد. كافي است شما يكي از مجموعه پدرخواندههاي وبلاگستان باشيد. هرچهقدر بيشتر قربان خودتان برويد، مريدهاي بيشتري دور و برتان جمع ميشوند. چون به طور كلي، هر كسي قربان خودش ميرود، در واقع براي خودش، خودشيريني ميكند. اينطوري شيرين ميشود. كسي كه شيرين بشود، دور و برش مگس زياد ميپلكند. مطمئن باشيد شما در مدت كوتاهي ميتوانيد كندوي مگس! راه اندازي كنيد.
البته الآن براي پدرخوانده شدن كمي دير به نظر ميرسد چون باد فنا قبلاً وزيده و همهي پدرخواندهها را با خودش برده جاهايي كه بنيبشري، عهدالناسي و عضوً من الابناء بشر! دستش نميرسد آنجا. مثلا همين بلادهايي كه با مسماي ايالات متحدهً الامريكي! يا خلائف المتحده لانجليس! شناخته ميشوند.
هيچ اهميتي ندارد اگر شما وقتي اينجا بوديد، به دليلي دسترسي نداشتن به حمام و دوش آب گرم، محل زندگي گونههاي جانوري مختلف از جمله ككهاي گزيدهنشده، سوسكهاي استوايي و موريانه (از آنهايي كه داخل پينك پانتر بازي ميكرد!) محسوب ميشديد. به محض اينكه آنجا ميرويد، يك دستفروش گير ميآوريد، يك سري خرت و پرت مدرن تحت عنوان لباس از او ميخريد (حتي اگر پارچهي گوبلن دوزي باشد!) و به عنوان لباس پوشيدني به خودتان نصب ميكنيد... آنوقت با داميني كه راه انداختيد شروع ميكنيد. اسم وبلاگ شما بايد حتماً با خودم تمام شود كه همگان بفهمند نويسندهي وبلاگ، وجود خارجي دارد و يك تنابنده است. در غيراينصورت، بازديدكننده تصور ميكند يكي از نفوذيهاي عبدالغدير خان يا خرزوخان! وبلاگ را به روز ميكند.
اسامي اشغالنشدهي مديرمسوول، دبير هيات تحريريه، رييس شوراي سياست گذاري، مشاور سردبير، مديراجرايي و سرانجام صاحبامتياز خودم پيشنهاد ميشود. البته شما قبلاً اين عنوان را بايد به يكي از اهالي خانواده تفويض و سپس تاخيذ و دوباره به ايشان تنفيذ كنيد!
مردم ابله هستند و نميفهمند. كامنتهاي وبلاگتان عدد 2 را نشان ميدهد و بازديدكنندهي وبلاگتان عدد دوازده بيليارد (گلف يا راگبي... فرقي نميكند!) هيچ كس حاليش نميشود كه آمار شما دستساخته و جعلي است. فقط همين كه دل خودتان را خوش كنيد و با خودتان تصور كنيد روزي شصتادهزار تا بازديدكننده داريد كافي است. اين كار را نرمافزارهايي كه روزي nبار صفحهي شما را پينگ يا ريفرش ميكنند به طور اتوماتيك جابهجا خواهند نمود... شما فقط sit back and get relaxed
همينطور يك نرمافزار هوشمند كه فقط در اختيار شما و امثال شماست نصب كنيد كه كامنتهاي دوستانه و محبتآميز برايتان ميگذارند. همهي اين كامنتها هم با لفظ استاد... شروع ميشوند. اينطوري بقيه ياد ميگيرند براي شما كامنتي نگذارند كه خداي نكرده با عنوان آقاي... يا دوست عزيز... شروع شود. كسي دوست شما نيست چون شما افتخارش را به كسي نميدهيد. به كامنتهايي كه با كلمهي استاد شروع ميشوند فقط پاسخ بدهيد!
خودتان را قايم كنيد. حتي اگر دختر 14 ساله نباشيد، اگر يك وقتي ايميلي از شما لو برود، ممكن خواستگارها، خانوادهي داغدار كشته مردهها و سرانجام در آستانهي كشته ومردهشدنهاي شما صف بكشند و ايميل شما تعطيل شود از بس كه نامهي فدايت شوم، بميرم برات و جيگرتو بخورم ! به شما برسد... آنوقت ممكن است برايتان پيام برسد كه "پدرخواندهي ايروني كه محبوب و ازدماغ فيل افتادهيي، پيام من جيگرسوخته و عاشق دلباختهي يه لا قبا رو گوش كن، ميشكوني قلب هزاران هزار سينهچاكت رو ، حرف مغزشون رو گوش كن!"
يك ايميل از همانهايي بسازيد كه با info@ شروع ميشوند، بعد بنويسيد كه من حتي براي اجابت مزاج هم كه ميروم، ايميلم را از داخل welcome چك ميكنم و حتي اگر خبر مرگ عمه كتي را بشنوم، جواب ميدهم بعد ميروم به كفن و دفنش ميرسم... ولي خوب، كي به كيه، خواننده كه حاليش نيست، شما ايميلت را چك نكن.
كامنتهايتان را هم ببنديد. شما براي دل خودتان وبلاگ مينويسيد. خواننده هر فكري ميكند، فكرش بخورد توي سر... صدام حسين! مگرنه؟ شما ميتوانيد با اين روش، هم به آدم و عالم فحش، فلاكت و بيراه بگوييد هم دلتان غنج برود از اينكه احدي به شما دسترسي ندارد و هرچه گفتيد، همان است
خوب. حالا شما در اوج زيبايي، جواني، محبوبيت و شهرت هستيد. اينجا ديگر حتي اگر شما آدم هم بكشيد، مقتول را جاي شما محاكمه ميكنند. چون قاعدتا او يا خودش را در مسير شليك شما قرار داده، يا آمده خودش را بين دستهاي شما جاسازي كرده تا عين كروكوديل خفهاش كنيد يا حتما عين خياري كه دلش لك ميزند براي پوست گرفته شدن، زده خودش را به چاقوي شما و نفلهي دوعالم كرده...
اينجاست كه بايد به سيم آخر بزنيد. به كسي لينك ندهيد. لينك ندادن به مردم، نشانهي پرستيژ، فهم اجتماعي و كلاس كاري است. هرچه بيشتر به كسي لينك ندهيد، بيشتر به شما لينك ميدهند چون فكر ميكنند مدلش اينطوري است و لينك ندادنش هم نكتهي انحرافي
با خودتان مصاحبه كنيد، از خودتان در پوزيسيونهاي مختلف از جمله در اماكن گردشگري و تفريحي (ترجيحاً باغ وحش در حالي كه دست در گردن گراز سواحل قناري داريد و او هم نيشهايش را تا بناگوش وا كرده!) عكس بگيريد و بگذاريد در فليكر...!!
توهم توطئه داشته باشيد... وانمود كنيد همهي جمعيت دنيا منتظرند تا شما يك لحظه بيكار شويد، بيايند شما را هك كنند. نگو آقاي عزيز، پول دامينت را ندادي، شارژش تمام شده! همهجا بگوييد حرفهيي ترين گروههاي هكري دنيا براي هك كردن شما به شيشهپنجرههاي خانهتان حمله كردند كه با فرار به موقع شما، توطئهشان خنثي شد و فقط خانهتان با خاك يكي گشت! اما باز هم كسي جرات نكرد وبلاگتان را چپ نگاه كند
براي مردم مسابقهي نامهنويسي به اسطورهي محبت وبلاگستان بگذاريد، عاشقانهترين نامه را برداريد و براي يك دستگاه! سنگ چخماق بخوانيد. احتمالاً دلش آب ميشود. اگر اينطور بود، به او يك لفظ دوستانه و دلبرانهي "متشكرم پسرم!" هديه بدهيد... فكرش را هم نكنيد كه پسرم! ميتواند جاي پاپابزرگ آدم باشد و دويست سال سن... همه پسر شما هستند. اين را از صميم قلب مطمئن باشيد.
راديو راهاندازي كنيد. راديوي شما بايد در وصف سكنات، سجايا و زواياي مختلف شما صحبت كند. از قول آدمهاي مختلف... به بقال محله بگوييد از اينكه سه سال است پيش او دويست دلار جنس نسيه خريدهايد تشكر كند و بگويد كه اين، از بزرگواري شماست كه پول را نقد نميدهيد تا فروشنده از شادي ديدن آن همه پول، ذوقمرگ شود.
هر كسي كه هر كاري ميكند، بايد بداند رفيق شماست. خاطرات خودتان با شش ميليارد آدم دنيا را بنويسيد. چرا ريا ميشود؟ شما نبايد پنهانكاري كنيد. واقعيت اين است كه شما از بدو تولد، وقتي يك روزتان بود، موهايتان را دم اسبي از پشت ميبستيد و به همين دليل از عنفوان نوزادي، همه كشتهي تيپ شما بودند. مثلا بنويسيد وقتي ناهار پيش كوفي عنان ميرويد، به شما چه دسرهايي تعارف ميكند. يا بنويسيد اگر فرانك لمپارد بين دو نيمه و موقع حرف زدن آقاي مورينيو عطسه زده، به خاطر سفر آخر هفتهيي بوده كه همراه شما به سيبري آمده و بعدش يك راست رفته دوش گرفته!
همين... الان شما ميليونر هستيد. ميليونر بازديدكنندهي وبلاگ. لذت ببريد...!!
مدتي است كه جام جهاني فوتبال تمام شده و مردم مثل قبل بابت فوتبال به غش و ضعف، تب، آنفولانزاي مرغي و شكسته شدن جناغ!! مبتلا نميشوند و همينطور براي مورد عنايت قرار دادن، بچههاي تيم ملي فوتبال را صدا نميزنند كه : حالا بيا اينجا، حالا بيا اينجا، اونجا نه! بر عكس، هر كسي به كار خودش اشتغال پيدا كرده و در اين راستا، خوداشتغالي بسي گسترش يافته است.
اين واقعيت را نيز همگي ميدانيم كه فوتبال هر كشور، يك قيصر دارد و يك سلطان! سلطان در فوتبال هر كشوري، معمولا قرمزترين خون را دارد و قيصر هم آدمي است كه رگهاي آبي دستش دارد بيرون ميزند تا همه كس ببينندش!
همينطور فوتبال بعضي كشورها، محل كشت و كار صيفي جات است و مغز مردم فوتبالدوست آن كشور نيز به طور طبيعي، محل بذرپاشي، اصلاح نباتاتي و آفت پاشي خواهد بود. كشور ما از جمله اين كشورها محسوب ميشود. از آنجايي كه در فوتبال كشور ما هم مدت زيادي است كاشت انواع هويج (قرمز ملايم، نارنجي، زرد راه راه، و تازگيها سياه اخرايي!) رواج داشته و شايد بعداً هم داشته باشد، هر كشوري كه هويج اضافه بالا ميآورد، ميفرستاد براي ما.
ما ياد نگرفته بوديم هويجها را جايي انبار كنيم تا يكهو به جاي پول نفت نگذاريم سر سفرهي مردم. در نتيجه قوت غالب مردم مملكت، هويج شد. تا روزي كه خلاصه آقا قيصر آمد و كل هويجها را بالا كشيد و قورت داد و بعد از اينكه از سمت قياصرت! (قيصر بودن) فوتبال هم استعفا داد، خطاب به مردم گفت كه من خودم هم هويج شما ميشوم، هم سيب زميني شما و هم پامادور شما! چرا پول بيخودي صرف اين موطلاييهاي بلوك شرق ميكنيد؟ تازه اينها كه مويشان طلاي اصل نيست. از همين بدليهاست كه براي زنهايشان ميخرند! حداقل از هرچيزي يك اصليش را جور كنيد. مثلا خود من را ببينيد. من نه حنا گذاشتم، نه روناس و نه سكنجبين! ولي موهايم مشكي اصل است. مثل رنگ عشق! آنوقت ميبينيد ما چه طوري در فوتبال دنيا يكه تازي ميكنيم و گلهايي ميكاريم كه بويش تا فرسنگها آنطرفتر هم بيايد. البته قيصر در پاسخ به سوال جمع كثيري از خبرنگاران مبني بر اينكه بويش تا فرسنگها كدامطرفتر ميرود، سكوتي بيش پيشه نكرد!
خلاصه قيصر نشست روي نيمكت و قرار شد كه در كمترين زمان ممكن، ما را بر بام دنيا بنشاند تا جايي كه بتوانيم راحت با چهار لگد خيلي جوانمردانه، كوليهاي برزيلي و سينيورهاي ايتاليايي كه با نامردي و تقلب جاي ما را گرفتند و قهرمان شدند، گاوچرانهاي اسپانيايي و خروسهاي فرانسوي را پرت كنيم پايين بروند همان فوتبال ساحليشان را بازي كنند بينيم بابا!
اولين قدم قيصر، شكست دادن پيروزمندانهي تيم منتخب محلات امارات بود كه همگي بازيكنانش سابقهي يك دست شركت در جام فوتبال دستي خليج مجعول ع ر ب ي را داشتند! اين پيروزي كه با نتيجهي پرگل يك بر 0 شكل گرفت، قيصر را آنقدر خوشحال كرد كه به شكرانهي بازي آبرومندانهي بازيكنانش، تصميم گرفت در ضيافت شام بازي با تيم ملي سوريه، در تلافي تساوي ناجوانمردانهي يك بر يك مقابل آنگولا، با اين تيم هم يك يك كند و به جهانيان نشان دهد كه اگر ايران به آنگولا يا مكزيك ميتواند فقط يك گل بزند، بر سر سوريه هم ميتواند چنين بلايي بياورد در نتيجه سوريه با مكزيك و آنگولا مترادف است!
هرچند سوريها ارزش واقعي اين ضيافت را درك نكردند (چون از قبل رخت و لباس درست حسابي تن نكرده بودند و با لباس خوابشان آمده بودند داخل مراسم!) چند روزي در خماري عزاي عمومي بابت خوردن يك گل مهلك از ما باقي ماندند حالي كه اصلاً نفهميدند قرار است به رتبهي مكزيك و امثالهم برسند! اما قيصر و شاگردانش، خوب درك كردند كه بايد فوتبال را به خاطر سپرد چون مالديو خلاصه يك روز مردني است و نميشود كه آدم هر دفعه روحيه كم ميآورد، به مالديويها رو بيندازد، تداركاتي بگذارد و 17 تا بزد. يكهو ديدي مالديو غيرتي شد، در و تختهي تيم را تعطيل كرد.
خيليها هستند كه مثل من، بعد از درخشش فجيع و خيرهكنندهي تيم در جام جهاني، آرتروز چشم گرفتند و ديگر خبرهاي تيم ملي را دنبال نكردند. اما ماها يك كاري را يادمان نرفته. دعا كنيم كه كرهي جنوبي ما را با اين وضعيت جالب قيصرپخت، به سرنوشت مالديو 10 سال پيش دچار نكند!
در مورد محمدرضا رهبر حرف زيادي براي گفتن ندارم. اين جوان، آنقدر باانرژي، فعال و پرتلاش كار ميكند كه من را هم از رو برده است! اميدوارم روز به روز بالندهتر، قويتر و پركارتر بنويسد. فقط آنچه كه به پيشرفت كار وبلاگنويسياش كمك خواهد كرد، اين است كه اين نثر ثقيل ، سنگين و گاه بيگانه براي مخاطب را كنار بگذارد و طوري بنويسد كه از دانشجوي ارتباطات گرفته تا يك آدم وبگرد معمولي بتوانند با كارهايش ارتباط برقرار كنند. اما به طور كلي، كارهاي قوي، پخته و كارشدهيي دارد و روي نوشتههايش فكر ميكند... اين هم يك معرفي!
اين هفته، سالگرد انتشار، ببخشيد! تولد هاتف بود. ما گفتيم از آنجايي كه هيچ كس نيست پانزدهمين بهار عمر اين نوجوان را به او تبريك بگويد، ما كه هستيم! در نتيجه ما ضمن اينكه به او تبريك مي گوييم، در عنفوان جواني و شباب و دوران گذار!! توصيه هايي به وي نيز مي نماييم كه از قول ما به عنوان هديه ي تولدش بپذيرد.
1- نخست اينكه اي جوان! اي پرانرژي! اي پامادور (كه البته در نوع خودت خيلي سالخورده هستي ها! اين را مي فهمم) هيچ وقت به خواستگاري نرو كه اگر رفتي مقولات بسيار دارد. نخست اينكه خواستگاري تركيبي از مصدر خواستن با نون محذوف به غلط مصطلح!! و گاري به عنوان يك وسيطه ي نقليه است. يعني كسي كه براي اين عمل دست به كار مي شود، تمايل دارد وسيطه ي نقليه براي عبور و تردد بيابد. در نتيجه هميشه اشتباه مي رود و به جاي اينكه به فروشگاه معاملات ماشين سركوچه شان برود، اشتباهي مي رود خانه ي مردم و هميشه هم جواب منفي مي شنود.
مقوله ي ديگر در اين مجال اينكه در يكي از جرياناتي كه براي يكي از همين جوانها اتفاق افتاده بود، ديالوگهايي رد و بدل شد كه خيلي بد شد آن وقت، در نتيجه آن موقع بود كه دانشمندان فهميدند هميشه موقع رفتن به خواستگاري بايد كبريت همراه داشت. چرا كه:
داماد: ببخشيد، كبريت داريد؟!
پدر عروس: كبريت؟! براي چي؟
داماد: مي خواستم يه فندكي چيزي روشن كنم!
پدر عروس: آها!! نمي دونستم اهل اين حرفها باشي.
داماد: نه بابا! چيزي نيست. يه بار تو يه دعواي خيابوني چوب خوردم، اعصابم خورد بود، اومدم تسكين پيدا كنم، به اين عادت كردم ديگه...
پدر عروس: عجب حرفي زد... اهل دعوا كه نبودي... بودي؟
داماد: دعوا كه نبود. آخه گواهينامه كه ندارم، با سرعت مي اومدم، يه تصادفي كردم و اينطوري شد ديگه!
پدر عروس: بدون گواهينامه!! حالا چرا با سرعت مي اومدي خوب؟
داماد: نه زياد مهم نبود، رفته بوديم با بچه ها يه بانك خالي كرده بوديم، خلاصه پليس اومد دنبالمون، البته تو اين بين فكر كنم زديم يكي رو كشتيم..!
پدر عروس: ااااا.... بانك چرا زديد؟ دزد هم هستيد پس!؟
داماد: دزد چيه آقا، اين چه حرفيه. اين قرصهايي كه مي خورن، توهم مي زنن مي رن فضا، يك مقدار خرجش زياده، بايد تامين مي شد ديگه...
پدر عروس: اهل قرص و...
و اينگونه گشتيد كه جوانك به همان سلول انفرادي خودش بازگشت و لاغير...
2- دوم اينكه جوان. هيچ وقت تاريخ تولدت را به ياد نداشته باش. چون اگر به ياد داشته مي بودي، مجبور مي شدي والدينت را وادار كني برايت تولد بگيرند. اينجا نيز دو حالت در بزم خويشتن خواهي يافت. يا پدر و مادر، مايه تيله (به قولي همان قوه ي اقتصاديه يا نقديه) را به كار مي گيرند كه اگر اينطور باشد، شما مجبور مي شوي به عنوان صاحب مجلس، حركاتي موزون از خود به نمايش بگذاري كه چون مي شناسمت، مي دانم در محظور گير مي كني و از خجالت، به ديار باقي مي شتابي. اگر هم تولد نگيرند، باز از افسردگي، عطاي اين جهان را به مقصد آن جهان به لقايش خواهي بخشيد و در هر دو صورت طوري مي شوي كه همه بگويند انگار از ابتدا نبودي كه بوده باشي. پس زياد دور و بر اين قضايا نباش.
3- اينكه برو چاييتو بخور، حالا همگي دست، دست...!
پينوشت: براي دوستاني كه با هاتف آشنا نيستند. هفتهنامهي فرهنگي، اجتماعي و آموزشي شمال ايران كه استقلال كاري، مالي و فكرياش در سراسر ايران بينظير است. نه عرق محلي و نه هيچ تعصبي . اين واقعيت محض است و حتي دشمنان دوآتشهي هاتف نيز اين را اقرار كردند. ۱۶ سال است منتشر ميشود و ثابت ترين كادر هيات تحريريهي نشريات ايران را داشته است. نخستين نشريهيي بوده كه در ايران، امتياز آموزشي گرفته است.
پي نوشت ۲: بندهي خدايي كه نميداند "عيال" را با الف نمينويسند ميآيد كامنت ميگذارد و ... آخه پسرم! حداقل كلاس يك و دو رو رد كن بعد بيا در مورد نشريات استانها نظر بده. خوبيت نداره، در و همسايهتون ممكنه دلگير بشن يك وقتي...
در اين روزهاي كوتاه باقي مانده تا شروع جام جهاني فوتبال كه همه ي رسانه هاي دنيا از احتمال صد درصد قهرماني تيم ملي فوتبال كشورمان در جهان صحبت مي كنند، هيچ تيم ملي فوتبالي جرات نكرده براي برگزاري بازي تداركاتي با تيم ما، به ايران سفر كند يا حتي تيم ما را به كشور خودشان راه بدهد چون معتقدند به محض انجام بازي با ايران، همينطور گلباران مي شوند و امكان دارد روحيه شان زير دست و پا له شود و براي جام جهاني چيزي نداشته باشند.
ما در يك گفت و گوي خصوصي با يكي از همكلاسيهاي سابق برانكو، يك چيزهايي دستگيرمان شد كه البته به علت نداشتن مترجم براي ترجمه ي متن زبان اصلي، به صورت زيرنويس آمديم خدمتتان:
خبرنگار: خوب آقاي فلات 14 اينچ وانكوويچ! شما مي دانيد چرا هيچ تيم ملي فوتبالي حاضر نمي شود با ايران بازي كند؟
فلاتكو: بله يك دليل خيلي مشخص دارد. خوب هيچ كدام از تيمهاي ملي دنيا نمي توانند خاطره ي تلخ بازي ايران و گوام را فراموش كنند كه ايران 19 تا به گوام گل زد. خوب مثلا شما انتظار داريد تيم برزيل با اين شرايط متزلزل و با اين وضعيت ضايع ورزشي بيايد با ما بازي كند؟ خوب نمي شود! احتمال دارد آنها هم 19 تا بخورند. بعد چه طور تو روي در و همسايه در بيايند؟
خبرنگار: يعني ايران بدون بازي تداركاتي به جام جهاني برود؟
فلاتكو: نه اين چه حرفيست شما مي فرماييد! مهم اين است كه مارتين (شما داخل كشورتان صدايش مي كنيد برانكو!) به اهدافش دست پيدا كند. چه فرقي مي كند شما به منتخب باقرشهر 4 تا گل بزنيد يا به برزيل؟ خوب برزيل يك تيمي است كه جذابيت جام جهاني به حضور اين تيم است. چرا؟ چون همگي سياه هستند در اين تيم و خوب در چمن سبز زمين فوتبال، حالت نگاتيوي پيدا مي كنند و علاوه بر اينها بعد از هر بازي نيز با انجام آيين خاصي، دور هم جمع مي شوند، رونالدويشان مي زند، بقيه هم حركات موزون انجام مي دهند و مي گويند كه : حالا بيا... آها بيا... خوب اگر اين تيم روحيه نداشته باشد، چه كسي براي تماشاگران تفريح و اشتغالزايي ايجاد كند؟ پسرعموي من؟
خبرنگار: پس وضعيت بازيهاي تداركاتي چه مي شود؟ چه وضعي داريد؟ اوكراين كه نام ايران را شنيد، سرمربي و بازيكنانش يك هفته از ترس بستري شدند در بيمارستان مغز و عروق !! يا قلب و اعصاب نمي دانم يكي از اين دو تا بود. فلاتكو: حالا ما برنامه داريم كه با يكي از تيمهاي زير تداركاتي بگذاريم كه هم به اهداف خودمان برسيم، هم اينكه به روح و روان كسي صدمه يي نرسد:
1- منتخب كلشتالشان
2- منچستر حميديان
3- رئال گوراب زرميخ
4- عقابهاي طلايي شهرداري
5- سبزپوشان ليچاه
همينطور اجازه بدهيد به نام چند تيم بين المللي اشاره كنم كه بعد از جنگ جهاني اول، در رده بندي فيفا هر كدام يك پله صعود داشتند و از قدرتمندترين تيمهاي منطقه ي خودشان هستند:
1- كنگو كينشاسا
2- منتخب كينگستون اوپن هال (ديدي چه اسم باكلاسي دارد!؟ خوب آدم از اين تيم ده تا گل هم بخورد جزو كارهاي خير محسوب مي شود!)
3- ولادي قفقاز
4- جزاير ساردينيا و قناري
و از همه مهمتر، يك تيم باشگاهي خيلي قوي كه در بازي با اين تيم، ما ضمن شناسايي نقاط ضعف و قوت خود، مي فهميم كه كجاي كاريم. اين تيم در يكي از ليگهاي معتبر محلات بازي مي كند و چندين لژيونر دارد. بله! درست حدس زديد. منتخب برره با سرمربي گري شيرفرهاد! زمان بازي متعاقبا دنبال خواهد شد!
خدمت انور شما عرض شود كه ما در طول هفته خبرهاي جالبي مي خوانيم. خبر جالبناك تر از همه اينكه يك دزد محترم و عزيز در راس يك هيات بلندپايه طي يك سفر كوتاه به منزل وزير سابق تعاون، ضمن زدن مقاديري دستبرد محترمانه و باصفا به گاوصندق محترمتر اين وزير، با ارسال پيامهاي محبت آميز سعي كرده از دل ايشان دربياورد و غم فراق را برايشان آسان سازد.
در هفته يي كه گذشت باز هم هرچه اتفاق افتاد حول محور اين برنامه ي تلويزيوني بود كه توسط عوامل نفوذي و شبيخون زده ساخته شده و مشخص است كه دستهايي در كار است تا همش پشت سر هم همينطوري الكي به مردم بدآموزي شود. تازه علاوه بر اينها دارد كم كم معلوم مي شود كه اهالي اين روستاي جدايي طلب اسمشو نبر كه تمايل دارند براي خود كشوري مستقل باشند، از كجاها پول مي گيرند و چه ارتباطاتي با مافياي پنبه دارند.
از بدآموزي گفتيم، مثلا من در يك تلويزيون داخلي و غيرنفوذي و خيلي خوب و قشنگ ديدم كه يك آقايي به آقاي ديگر مي گويد: "عجب فرمايشي بفرماستي آقاي دوكتور!" و پس از آن به صورت كاملا صلح آميز و سبز، مبادرت به خفه كردن ايشان نمود و تصويربردار هم بدون هيچ دريغي، لحظه هاي جان دادن آن آقاي دكتر خوش فرمايش را براي ما به تصوير كشيد. حتي آن قسمتهايي كه امحا و احشا و اثني عشر آقاي دكتر داشت از حلقومش بيرون مي زد و پس از آن به ديار باقي مي شتافت نيز به تصوير كشيده شد تا ما بدانيم كه هيچ چيز بدآموزي نيست غير از هرآنچه كه در سريال شبهاي برره اتفاق مي افتد و دشمن محكوم است و دست نفوذي ها بايد قطع شود.
البته ما مي خواستيم بگوييم اين داريوش پسر خيلي خوبي است كه در همين اثني عشر، فهميديم يك نفر ديگر پسر خوبه ي اصلي است و در نتيجه به اين نتيجه رسيديم كه اصولا نتيجه گرفتن هم يك كار استبدادي و استعماري است و ما در راستاي سياستهاي صلح جويانه ي خود از آنجايي كه براي اداره كردن برره آماده شده بوديم، همچنان محكوم مي كنيم تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.
بله، آقاي داريوش كاردان اعتراضاتي داشتند كه واقعا نشان از درد سينماي طنز ما دارد و اين نشان مي دهد كه ما از قافله ي دنيا عقبيم و از آن اول بايد مي نشستيم و شبكه ي سه و نيم تماشا مي كرديم و از خنده مي مرديم. مثلا ايشان كه خيلي پسر خوبي دارند و نوه هاي خوبي هم دارند، گفتند چرا در دو ثانيه از سريال 135 قسمتي برره، خانم بايد برود خواستگاري آقا؟! اين بدآموزي دارد و فرهنگ منت كشي را ياد مردم مي دهد و ما بايد بنشينيم و شبكه ي سه و نيم ببينيم و بدانيم كه آن سه ثانيه تاثير شونصد هزار سال را بر طنز ما گذاشته است و اثرات غيرقابل جبراني تحميل كرده تا جايي كه آنفولانزاي مرغي در تركيه گشايش يافته است و قرار است شعبه هاي بعدي آن نيز داخل خاك برره افتتاح شود تا صادرات اين كالا به صورت انبوه صورت گيرد، نتيجه اينكه ما ضمن محكوم كردن و اعلام خوشحالي از مرگ هر كسي كه آدم بدي است، بايد بگوييم كه سريال برره خيلي بدآموزي دارد و اصلا آدم را نمي خنداند و آن خبري كه يك آقايي بابت خنده ي شديد از ديدن شبهاي برره ديار فاني را به قصد ديار باقي ترك گفته است، آن هم تحريف شده بوده، آن آقا شبكه ي سه و نيم را ديده خنديده، عوامل نفوذي آمدند خبر را دستكاري كردند.
همينطور پس از چاپ اسكناسهاي برره كه تا مدتي ديگر از كاخ ورساي هم سر درخواهند آورد، شما اصلا فكر نكنيد داريوش جان ناراحت شده و از اين حرفها، نه! اما اين سوال برايش به وجود آمده كه چرا نبايد اسكناس سه ونيم چاپ شود پس به كوفي عنان نامه ي سرگشاده نوشته تا در فائو قضيه را پيگيري كنند.
الان گفته مي شود ارزش هر اسكناس بانك مركزي برره، با ارزش يورو برابري مي كند و تا مدتي ديگر همه ي كارخانه هاي فرهنگي، هنري، ورزشي، تجاري، تكلمي، تنوعي، تصنعي و تفنني را ورشكست خواهد كرد. در اين ميان پرسشي اساسي مطرح مي شود و آن اينكه چرا كيانوش هنوز در برره مانده است!؟ آيا او واقعا هيچ چيز نوفهمد؟ اين سوالي است كه با پيگيري قسمتهاي بعدي خواهيم فهميد سرانجام استاد شائولين چه خواهد بود!