اوضاع همهجای جهان خوب است!
آدم وقتی مرض بیکاری پیدا میکند، یا به درد بیدردی دچار میشود، باید حرف بزند، لب بجنباند و به عبارتی "ورّاجی" کند. این حرف زدن، اگر فرصت و موقعیتش باشد، دربارهی شمسی و قدسی و هستی و "شوهر آهو خانم" و... خواهد بود که به عبارتی میشود حرفهای موقع "سبزی پاک کردن".
اگر کلاستان کمی بالاتر باشد و به سندروم منورالفکری دچار باشید که در این راه حاضرید حتی عینک تهاستکانی پدربزرگ را هم قرض بگیرید و به چشم بزنید، احتمالاً به اوضاع مملکتی رسیدگی خواهید کرد و از آنجایی که هم کارشناس ورزشی هستید، هم کارشناس اقتصادی و هم کارشناس سیاسی، با تبحر فراوانی به همهی موضوعات جاری میپردازید و از رییسجمهور گرفته تا رفتگر محلهتان را از دم تیغ تیز انتقاد کارشناسانهتان میگذرانید.
البته مطمئناً چنین ذهن فعالی اگر سوژهی درست و درمان داشته باشد، به لطیفههای نخنما و تکراری همیشگی نمیپردازد. سوژههای مشترکی که در کلام تمامی آقایان روشنفکران و اپوزیسیون و منتقدان و... دیده میشود و از جملهی آنها، وجود آزادی بیان، پیشرفت اقتصادی و توسعهی علمی در اروپا و آمریکاست.
البته ما که هرچه جستوجو کردیم، در این مناطق جهان، پیشرفت و توسعهیی ندیدیم... ولی اگر شما همچنان در پی این هستید که روشنفکر بمانید و با گل ارکیده و سیگار و بند عینک و کراوات، ما را به تفکر و تعقل دعوت کنید، پیشنهاد میکنم این لینکهای زیر را ردیابی و دنبال کنید، شاید برای وقتهای بیکاری سوژهی جدیدی یافتید!:
1- آمریکا بزرگترین استثمارگر جنسی جهان - سیا
3- رسوایی اخلاقی مجدد برای وزیر امور خارجهی کانادا
4- اوج درگیریهای واشنگتن و اورشلیم
5- جداییطلبی در اسپانیا 800 کشتهی دیگر داد
6- هوانورد آمریکایی در ژاپن دستگیر شد
7- چالش جدید برای پلیس فلوریدا
8- جرثقیلها در آمریکا متوقف میشوند
9- آمار 41 اعدام آمریکا در سال 2007 – دموکراسی در اتوپیای غربپرستان!
10- ادامهی بحران سوخت در لندن – شهر در دست کامیونداران
11- 18 هزار مسافر، معطل فرودگاههای تعطیل نروژ!
12- اعدامهای پنهانی در ژاپن، آبروریزی برای دولت
13- لبنیات در آلمان، گرانترین قیمت در طول تاریخ
بگذریم. از قرار معلوم، اوضاع همهجای جهان خوب و آرام است، نه گرانی وجود دارد و نه بحران مواد غذایی. دموکراسی مطلق حکمفرماست و انگاری مردم دارند در بهشت زمینی زندگی میکنند. آدم حسودیش میشود!!
دیروز داشتم سایت Yahoo mail را گشت میزدم که فهمیدم Yahoo mail در لیست کشورهای خودش یعنی Yahoo mail، اسم ایران را حذف کرده! خیلی برایم عجیب بود که Yahoo mail یعنی سایتی با عظمت و گستردگی Yahoo mail چنین حرکتی انجام داده و اسم ایران را حذف کرده! Yahoo mail یعنی سرویسی که میلیونها نفر کاربر دارد، Yahoo mail یعنی سایتی که روزانه هزاران هزار بازدیدکننده دارد، Yahoo mail یعنی سرویسی که آدرس ایمیل من و شما در آن ثبت شده...
به هر حال به مسوولان Yahoo mail ایمیل زدم و درخواست کردم که نام ایران را به Yahoo mail اضافه کنند... البته از اشتباه نگارشی عذرخواهی میکنم، درخواست کردم نام ایران را به لیست کشورها در صفحهی ثبت نام Yahoo mail اضافه کنند. با این تفاسیر، Yahoo mail جواب داد که سایتی مثل ما یعنی سایت Yahoo mail واقعاً نمیتواند به تک تک کاربران شخصاً جواب بدهد و از همین رو ما دوباره به Yahoo mail سر زدیم و به بخش کمک و راهنمایی در Yahoo mail هم مراجعه کردیم و Yahoo mail را دوباره دیدیم ولی فهمیدیم که Yahoo mail باز هم اسم کشور ما را در لیست کشورهایش نگذاشته است.
من در اینجا ضمن انتقاد از Yahoo mail که اسم کشور ما را از لیست کشورهای بخش ثبت نام سرویس Yahoo mail حذف کرده، اعلام میکنم که ای Yahoo mail، تویی که اسم بیمسمای Yahoo mail را داری که اصلاً معلوم نیست در این ترکیب اضافی Yahoo mail هر کلمه چه معنایی دارد...
اگر سرتان درد گرفت از اینکه این همه Yahoo mail خواندید، من معذرت میخواهم! قول میدهم در پستهای بعدی دیگر اینقدر پشت سر هم ننویسم Yahoo mail و از کلمات دیگری به جای Yahoo mail استفاده کنم. به هر حال Yahoo mail یک بمب است که اینطوری باید مجبورش کنیم بترکد. Yahoo mail حالت خوبه؟ Yahoo mail چه طوری؟ Yahoo mail سلام برسون به بچهها! Yahoo mail ما رو داشته باش. Yahoo mail کاری نداری؟ Yahoo mail خداحافظ... راستی Yahoo mail، منو ببین Yahoo mail، داری میری در رو هم پشت سرت ببند Yahoo mail! حالا دیگه خداحافظ Yahoo mail
سید ایمان ضیابری - گلآقا: اتفاقي كه باعث نوشتن اين گزارش شد، همزماني سفر ماركوپولو به ايران با انتشار وبنامه سفر گلآقا بود. وقتي به ما گفتند وبنامه سفر منتشر ميشود، ديديم كار و كاسبي مغز خلاقه، كساد شده و چيزي خطور نميكند! در نتيجه دست از پا شستيم (يا احياناً دست و پايمان را شستيم) و بيخيال نوشتن شديم. حال اينكه نگو قرار است يك اتفاق خارق عادت بيفتد و ماركوپولو به ايران بيايد. تا خبر را شنيديم، بيمعطلي افتاديم دنبال كارهاي ماركو. با مدير برنامههايش تماس گرفتيم و خودمان را خبرنگار گلآقا جا زديم و گفتيم كه مصاحبه اختصاصي را رديف كن كه معاون مخصوص شاغلام دارد ميآيد!
اطاله كلام نميكنم، بگذاريد آنچه كه به صورت نتبرداري در سفر لحظه به لحظهام همراه با ماركوپولو، جهانگرد مشهور ايتاليايي به ايران يادداشت كردم، نقل كنم. هيجانزدگي متن ذيل را به خونسردي خودتان و خميازههايي كه ميكشيد، ببخشيد!
روز اول
ماركوپولو در برنامه اين روز، سري به پمپبنزينهاي باستاني پايتخت زد و سعي كرد با عكس و تفصيلات مختلف، اين اين مكان را جزو عجايب ناشناخته مشرق زمين ثبت و شرححالنويسي كند! در هنگام عكس گرفتن و يادداشت برداشتن از روي وجنات و سكنات پمپ بنزينهاي سوخته (خاستگاه مردمان شهر سوخته)، او كه به زبان فارسي مسلط نبود، با لطف و محبت چند نفر از متصديان حفاظت از آثار باستاني (همان مسوولان پمپ بنزين) مورد پذيرايي زباني قرار گرفت و كمي تا قسمتي با ادبيات شفاهي اين مملكت آشنا شد!
روز دوم
ماركوپولو شنيده بود كه مطبوعات هم در ايران، از عجايب روزگار هستند. براي نمونه او را به دفتر روزنامهاي برديم تا به او اثبات كنيم مسوولان ما در حفظ و حراست آثار باستاني واقعاً يد طولايي دارند، چرا كه ممكن است بعد از هفت سال تازه يادشان بيايد اشتباهي مجوز به يك نفر دادهاند و... اما آن بدبخت كه اين حرفها حاليش نميشد، با ورود به دفتر و مشاهده اهالي خشكشده هيات تحريريه كه تازه خبر تعطيليشان را شنيده بودند و هر كدامشان به شكل مجسمهاي بتني و سنگي، با پوزيسيوني خاص خشك شده بودند، فكر كرد وارد موزه مردمشناسي شده!
گلآقا - سيد ايمان ضيابري: اهالي كتاب و كتابخوان و كتابنخوان، حداقل در كشور ما، بايد در يكي از دستههاي زير جاي بگيرند كه اگر جا نگرفتند يقين بدانيد با جهان پهلوان رضازاده نسبتهايي دارند!
1- كتاب دارد و نميخواند
2- كتاب ندارد و نميخواند
3- كتاب ندارد و ميخواند!
4- كتاب ميخواهد ولي ندارد!
5- كتاب را نميداند چيست
6- كتاب دارد و ميخواند
ميگويند كه دستهي ششم همانند نسل دايناسورها، از موجودات عجيبالخلقهيي هستند كه در حال انقراضند و هر صد سال، يكيشان ظهور ميكند و مدتي بعد نيز به دلايلي كه نخواست نامش فاش شود، اثرش مفقود ميگردد! جالبترين دسته، دستهي سوم است كه در ادامه به تفصيل توضيح ميدهيم! اما براي هر كدام از اين دستهها، يك سري نظريات هست. پيشنهاد براي آنهايي كه نميخوانند و البته چند دستورالعمل براي آنهايي كه ميخوانند. به پيوست ايفاد ميگردد:
1- دستهي اول يعني كساني كه كتاب دارند و نميخوانند، معمولاً انسانهاي قابل هدايتي هستند. اين هدايت ميتواند در مرحلهي اول به صورت ارشادي و راهنمايي، در مرحلهي دوم به صورت مهرورزي و در مرحلهي آخر به صورت مسالمت آميز! حل شود.
هاديتونز، سيد ايمان ضيابري :حيفم آمد حالا كه در فصل بهار هستيم و گيلان، يعني ديار بارانهاي نقرهيي هم حداقل 3 ميليون نفر مسافر دارد و جمعيتش در عرض چند هفته، سه برابر شده!، چند پردهي كوتاه از ميهماننوازي معروف اهالي ديار رنج و برنج را برايتان نقاشي نكنم! ميهماننوازي معروفي كه همهجا شناسنامهي گيلانيهاست!
شما كافي است در هر نقطهيي از ايران كه باشيد، تنها يك آشنا يا قوم در گيلان بداريد! آنوقت گيلان براي شما با كاليفرنيا يا احياناً نيوجرسي تفاوتي نخواهد داشت.
وقتي از شهر مورد نظر آمديد (چه به فرودگاه و چه به ترمينال) يك ماشين حاوي اقوام و آشنايان شما اطراف سالن ترانزيت منتظر است. در بدو ورود، به عنوان دستگرمي چند قلم صنايع دستي اصفهان هديه ميگيريد چون ربطي به گيلان ندارد. بعد كه به خانه رسيديد، اسباب استحمام و استراحتتان فراهم ميشود. تا اينجا اتفاق خاصي نيتفاده.
فرض كنيد براي شام رسيدهايد. ضمن اينكه سر سفرهتان، ميرزاقاسمي، باقالاقاتق، تورشتره و سيرقليه به عنوان دستگرمي و چاشني موجود است، فسنجان، قرمهسبزي و قيمه به علاوهي خورشت بادنجان بيشك سفرهي شما را رنگين كردهاند. باور كنيد ذرهيي اغراق نميكنم... بياييد اينجا خودتان متوجه ميشويد. ماست بوراني (يك مدل ماست كه در آن بادنجان و سير له ميشود) و املت ايتاليايي و دوغ محلي هم سر همين سفره، به كنار، رسم ادب است و شگون دارد.
اگر تابستان باشد، احتمالاً پنج كولر همزمان روشن ميشوند تا وقتي ميخواهيد سر مبارك بر بالين بگذاريد، يك وقت احساس گرما به سلولهاي همايوني دست ندهد! هرچه رختخواب و تشك در خانه هست، رديف ميشود و اتاقهاي پذيرايي گرفته تا اتاقهاي شخصي هم خالي گشته و خلاصه ميهمانان سر بر بالين ميگذارند. خود صاحبخانهها (اعم از پدر و مادر و فرزندان) كجا ميخواهند؟ باور كنيد به چشم ديدم كه يا در حياط، يا روي شيرواني و يا در كنار لوجنك (اتاق كوچك زيرشيرواني كه پنجرهيي رو به فضاي باز دارد).
روزها، به انواع شيرينيهاي دستپخت خانگي مزين ميشويد، از كامپيوتر خانگي بچهي صاحبخانه گرفته تا كتابخانهي شخصي پدر و روسريها و شالهاي رنگي مادر هم عليالحساب از آن ميهمانان ميشود تا حوصلهشان سر نرود. بعدش به يك تريپ كوتاه برده ميشويد. ماسوله، لاهيجان، فومن و...
يكي دو روز به همين ترتيب سپري ميشود. آرتروز مادر عود كرده و سرگيجههاي شديد امانش نميدهد از بس دو لا و راست شده، براي ميهمانها غذا و چاي آورده و پدر هم كه يكجا نشسته و از اين طرف و آنطرف برايتان سوغاتي جور ميكند! موقع رفتن ميهمانها، پدر خود را به هر دري ميزند، دو روز ديگر ميمانيد، مادر ميافتد...
خلاصه روز رفتنتان فرا ميرسد. باور كنيد دروغ نيست... به اندازهي تعداد اعضاي خانوادهي ميهمان، بليت هواپيما آماده است... با ماشين دربست به فرودگاه ميرويد يا احياناً اسكورت ميشويد، پرواز ميكنيد و قبل از رفتن به ديار خودتان هم توسط يكي از اسكورتها، به اندازهي آذوقهي يك سال، صنايع دستي، گليم، جاجيم و تابلوي هنري برايتان خريداري ميشود. با سلام و صلوات تشريف ميبريد و آخر سر هم ممكن است بگوييد: همين بود؟ ميهمان نوازي...؟
پدرم تعريف ميكرد چهار سال دورهي ليسانسش را در يك استان ديگري تحصيل ميكرد. يك استان خيلي محبوب براي همهي شماها! اگر خانهي نزديكترين فاميل يا دوستتان هم برويد، بعد از دو ساعت كه نشستيد و يك ليوان چاي يخ! (در حد آب زيپو) ميل كرديد، با احترام به شما ميگويند: خوب... نميفرماييد؟!! بگذريم. برويم سيزده جا به شما معرفي كنيم كه اين قصه سر دراز دارد و در سال اتحاد ملي هم خوب نيست اينطوري بين اقوام تفرقه بيندازيم. همه دوستداشتني هستند، فقط دوزاژش فرق ميكند...!
اين روزها، بحث جذاب و دوستداشتني فيل-ترينگ، با شدت و حرارت خاصي در اقصي نقاط مردم، اهم... اهم... در اقصي نقاط كشورمان و با نظريهپردازي اقشار مختلف مردم پيگيري ميشود و هر كسي به فراحال آنچه كه ميخورد... ببخشيد...، به فراخور حال و روزي كه دارد، در اين زمينه نظريه پرداخت ميكند.
تعريف فيل-ترينگ: فيل-ترينگ، يك فرآيند طبيعي و ژئولوژيك است كه در آن، موجودي كبيرالجثه اعم از فيل و ماموت و امثالهم، جلوي مانيتور كاربر مينشيند و عدم دسترسي به سايت اينترنتي مورد نظر را سبب ميگردد.
سوال: فيل از كجا ميداند اينترنت چيست؟
جواب: وقتي در آن قرن دور، حضرت حافظ هم ميدانسته ايميل و اينترنت چيست، ميخواهيد فيل نداند؟ فيل كه تازه امروز در باغ وحشهاي كنار خيابانها زندگي ميكند و با تحولات و پيشرفتهاي جديد هم كاملاً آشنا و مانوس است.
حالا براي جلوگيري از پرسش اين سوال كه حافظ از كجا در مورد شبكههاي نوين ارتباطي قرن بيستويكم ميدانسته و قص عليهذا، بگذاريد چند نمونه از تردستيهاي پيشگويانهاش در آن زمان كه به ما نشان ميدهد يك آدم عارف در عين خموشي و سر به مهري، چه قدر ميتواند دست نوسترآداموس را از پشت ببندد، برايتان باز بگوييم:
اگر ميل دل هر كس به جايي است
بود ميل دل من سوي فرخ!
اين بيت، به وضوح فراوان (در حد السيدي!) به ما از تنهايي و غربت حافظ در فضاي سايبر آن زمان ميگويد. حافظ معتقد است هر كسي در Address book خود، صدها آدرس ايميل دارد و به هركدامشان نامه ميزند ولي تنها contact ذخيرهشده در ميلباكس حافظ، آدرس فرخ بوده كه در وقت تنهايي و دلگرفتگي، براي او نامه مينوشته است...
جامهي كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
اوج ابتكار و مهارت حافظ در اين قسمت از غزل مطرح ميشود. جايي كه بحث ابتذال در وبلاگستان را هشتصد سال پيش از متبادر شدن به ذهن نخستين ضدابتذال، خواجهي شيراز مطرح كرده است.
خواجه در اينجا فرموده كه در فضاي سايبر، قصد انتشار مطالب موهون، واهي و غيراخلاقي ندارد و حتي به مبتذلنويسان، ايميل هم نميزند...
آخرين هنرنمايي شمسالدين هم جايي بوده كه بحث پورتال ملي را با صراحت تمام مطرح كرده و حتي كنسرسيوم 3w را در آن موقع به واكنش واداشته است:
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
وآنچه خود داشت ز بيگانه تمناميكرد
تنها اگر كمي در جريان اخبار روز باشيد، خواهيد دانست كه جام جم همان شبكهي اينترنت ملي است و به دست متخصصان جوان خودماني طراحي شده است. زماني كه ما چنين جام جهاننماي بيبديلي داريم، چه نيازي به پايگاههاي تفرقهافكن و ظالهي ياهو و امثالهم است؟
با تمام اين تفاسير، ميتوانيد انتظار داشته باشيد فيل به عنوان حيوان نسل جوان، از اين قضايا بيخبر باشد؟
سوال: رابطهي فيل با جلوگيري از ديدن برخي سايتهاي مورد نظر چيست؟
جواب: خيلي تابلو و مشخص! مطمئناً اگر چند ثانيهي ديگر هم فكر ميكرديد، به جواب ميرسيديد. فيل، از لحاظ ابعاد (شامل قطر، قاعده، ارتفاع، عرض، طول، نصفالنهار و عمودمنصف) يك حيوان جميعالجهات محسوب ميشود كه اگر جلوي مانيتور قرار بگيرد (حتي از آنهايي كه وسط خيابانها ميگذارند و هيچ وقت هم فرزاد حسني را نشان نميدهد و صدايش هم خيلي پايين است و...) كل صفحه را ميپوشاند و هيچ منفذ و نقطهيي براي نفوذ عوامل استكباري باقي نميگذارد.
حالا شما كدام موجود را با اين مشخصات سراغ داريد؟ اورانگوتان؟ خوب معلوم است به دليل انحراف بينايي و تنبلي چشم اورانگوتان، يكي از چشمهايش از ديگري خيلي كوچكتر است و از حفرهي كنار چشم موجود، ميشود قسمتهايي از صفحهي نمايشگر را ديد!
موش را هم اگر در نظر بگيريد، چون از لحاظ هندسي، يك حيوان متقارن نيست، نميتواند صفحه را به زيبايي پوشش دهد... پس همان فيل از بقيه بهتر است.
سوال: آيا فيل خود به خود براي تَرينگ سايتهاي اينترنتي و راساً وارد عمل ميشود؟
جواب: ديگر مشخص است كه به طور كلي خبرهاي روز را دنبال نميكنيد. آيا مگر فقط داروي ضدسرماخوردگي و بمبهاي صلحآميز هستند! كه به دست جوانان صلحآميز ما توليد و روانهي بازار ميشوند؟ نه خير! اشتباه نكنيد. هوش مصنوعي فيلي، فناوري جديدي است كه در جهت رفاه و آسايش كاربران اينترنت تا زماني كه هنوز ملي نشده است، به كار گرفته ميشود.
در اين روش، فيلهاي تعليمديده، باهوش و چابكي كه دم در خانهي هر كاربر اينترنتي ميخوابند و حتي جاي شترهاي قديم را هم گرفتهاند، به محض اينكه بوهاي خاصي به مشامشان برسد، وارد عمل شده، خودشان را خيس ميكنند (البته زير آب گرم... فكر ديگري نكنيد لطفاً) و بعد از اينكه حسابي تر شدند، ميپرند جلوي مانيتور طرف و با ناز و محبت تمام ميپرسند: اي user كجا كجا؟ با ما اينجوري نباش...!
سوال: براي غيرممكن شدن دسترسي به برخي سايتها توسط فيلهاي عزيزي كه در اكثر ساعات شبانهروز به شكل خوابيده مشغول كشيك دادن هستند، دليل ويژهيي موجود هست؟
جواب: هرچند معلوم است به طور كلي اهل فكر، جستوجو و تحقيق نيستيد و همينطور سوالهاي يكوري و داغان ميپرسيد، ولي بگذاريد در چند سطر به شكل مكانيزه و فرمولاييزه! پاسخ بدهيمتان.
فيل-ترينگ، مشمول اين سايتها ميشود:
1- سايتهاي خبري: وقتي كاربر به سايتهاي خبري دسترسي داشته باشد، با تعدد و تراكم و تكثر اخبار روبهرو ميشود و نميداند از بين آن همه (يا احياناً اين همه) خبر، كدام را باور كند. كدام راست و كدام دروغ است؟! در نتيجه سردرگمي، سردرگيجه و سردر درد! ميگيرد... اينطوري ميشود كه مطبهاي پزشكي پر از آدم ميگرني و سردردي ميشوند، ترافيك بالا ميرود، مصرف سوخت افزايش پيدا ميكند...
2- سايتهاي علمي: وقتي كاربر در سايتي علمي، به يك موضوع علمي بربخورد، حتماً وسوسه ميشود يك اختراع علمي بكند يا ابتكاري جديد بزند. اگر ابتكارش موفق شد، حتماً فرار مغزها ميكند و اگر هم شكست خورد، حتماً افسرده شده، خودكشي ميكند...
3- سايتهاي هنري: اين سايتها مثل گالريهاي عكس، نقاشي و موسيقي را به طور كلي بايد به فيل ها داد تا ]............[ چرا كه همه ميدانيم چنين سايتهايي ]..............[ (واي... عجب حرفي زد...)
4- سايتهاي خدمات اينترنتي: اگر آدمي در يكي از اين دست سايتها، براي خودش آدرس ايميل بسازد، آن وقت به رفيقش هم پيشنهاد ميكند كه ايميل بسازد و برايش ايميل بزند. آن كسي كه به او پيشنهاد شده هم به چهار نفر ديگر ميگويد و خلاصه اينطوري همه صاحب ايميل ميشوند. به نظر شما اين مدل فعاليت، يك مقدار شبيه گلدكوئست و ساير ظالههاي هرمي نيست؟
5- سايتهاي باقيمانده: باقيمانده در تمام دنيا به معناي آنچيزي است كه بايد دور ريخته شود. از باقيماندههاي غذا و كاغذ و شيشه و پلاستيك گرفته تا باقيماندهي تقسيمهاي اعشاري... اينها به چه دردي ميخورند؟ مگر غير از اين است كه بايد فاكتورشان گرفت و بيخيالشان شد؟
سوال: براي تر شدن فيل هاي دستآموز، دليل خاصي هست؟
جواب: به دليل پرت بودن بيش از حد اين سوال كه در مقايسه با سوالهاي قبلي ديگر واقعاً ضايع بود، دسترسي به پاسخ مورد نظر، عليالحساب بيخيال...
مثل اينكه عدهيي قرار نيست اجازه بدهند ما مثل يك بچهي خوب و حرفگوشكن و درسخوان، بنشينيم و به كارمان برسيم... وبلاگنويسي براي من يك تفريح محسوب ميشود. اما حالا وقتي اينقدر جدي شده كه در زندگي خصوصي و شخصي هم بايد پاسخگويش باشيم، پس وقتش است بزنم به سيم آخر!
بسيار خوب! از اين به بعد شروع ميكنيم ببينيم به كجا ميرسيم

1- الفنون: ببين خواهر من، ضعيفهيي، احترامت واجب! ولي همچين با پشت دست ميزنم كه نفهمي با پشت دست زدم يا با روي دست...
2- خواهر شمارهي 2: چي شد؟ نفهميدم؟ كيو بزني؟ ببين نخودي! با بروبچز ما بد صحبت كني، با ما بد صحبت كردي! اينجا از اين خبرا نيستا...
3- خواهر شمارهي 3: ســــــــي؟ داداس من؟!! درست شنيدم؟ با پشت دست بزني؟ به جان تو نباشه، به جان تو نباشه، به مرگ فيدل كاسترو، يه بار ديگه از اين جسارتا بكني، اين دفعه ميدم خود نيكآهنگ كاريكاتورتو بكشه. حالا اون بنده خدا بهت رحم كرد فقط دور و برت هالهي نور گذاشت...
4- خواهر شمارهي 4: چي؟!!! تو؟
5- خواهر شمارهي 5: اي ول! عجب ابهتي... كيف كردم.
6- برادر: حاجي جان برو تو كارش! برو خودتي... حاجي با پا بِكًن... بيا بالا حاجي...
معجون معجزهآساي وبلاگنويسي در كمتر از ۲۴ ساعت!
چگونه پدرخواندهي وبلاگستان شويم؟!
فرا رسيدن روز جهاني وبلاگ كه مشت محكمي بر دهان استكبار جهاني و در جهت خنثي كردن توطئههاي عوامل تفرقهبرانگيز، نفوذي، مشكوك و بودار! بود، فرصتي گشت تا به عنوان يكي از معلمخواندههاي وبلاگستان!، مبحث يك جلسهيي چگونه وبلاگنويس محبوب و دلربايي شويم! را خدمت شما طرح درس كنيم، آزمون نهايي براي ارزشيابي بنيهي علمي دانشجويان عزيز نيز در فرصت منقضي! برگزار خواهد شد.
سلام بچهها! همين كه شما يك دامين اختصاصي (ترجيحاً دات كام) براي خودتان ثبت كنيد، نشانهي خيلي چيزها خواهد بود. مثلاً نشانهي اينكه شما دست به جيب خوبي داريد و حاضريد خرجهاي دمدستي و همينطوري الكي! مانند ثبت دامين كه يَللّي تَللّي و خرج قرهقوروت شما محسوب ميشوند را فرت و فرت انجام بدهيد بدون اينكه ورشكست بشويد و مجبور شويد ... ّ
دات كام بودن به صورت بالفطره يعني داشتن همينطوري الكي 10 هزار بازديدكننده در روز. چرا؟ چون مردم كلاس كاريشان پايين ميآيد اگر به وبلاگهاي دات ...فا يا پرشين... يا ...بلاگ يا بلاگ... يا ...بلاگ... !!! سر بزنند و تايپ كردن وبلاگي كه آخر آدرس دات كام باشد حتي اگر شش متر آدرس شامل بيوگرافي، زندگينامه و ليست پپرونيهاي مورد علاقهي آقا يا خانم وبلاگنويس، اصولاً اجر و منزلت خاص خودش را دارد و به تعداد هر بار تايپ كاراكترهاي آدرس دات كام، به درجات وبگردي شخص هم اضافه ميشود
اين يعني اگر شما حتي سالي يكبار هم وبلاگتان را نبينيد يا ندانيد موشهايش دارند از طرف كدام مجموعهي پيسكلها، دندانهايشان را با درافشانيهاي شما تيز ميكنند ! و همينطور موقع رفتن به داخل كنترل پانل، سر مباركتان با تار عنكبوتهاي تنيدهشده و به جامانده از گذر تاريخ ! شستوشو شود، براي خواننده فرق نميكند و او شما را جيرهي روزانهي خود محسوب ميكند
2- گام دوم: با وبلاگستان، نسبت قوم و خويشي پيدا كنيد
قاعدتاً اين بخش از كار خيلي سخت و طاقتفرساست و توضيح آن هم در تخصص ما نميگنجد. اما كار زياد خاصي ندارد. كافي است شما يكي از مجموعه پدرخواندههاي وبلاگستان باشيد. هرچهقدر بيشتر قربان خودتان برويد، مريدهاي بيشتري دور و برتان جمع ميشوند. چون به طور كلي، هر كسي قربان خودش ميرود، در واقع براي خودش، خودشيريني ميكند. اينطوري شيرين ميشود. كسي كه شيرين بشود، دور و برش مگس زياد ميپلكند. مطمئن باشيد شما در مدت كوتاهي ميتوانيد كندوي مگس! راه اندازي كنيد.
البته الآن براي پدرخوانده شدن كمي دير به نظر ميرسد چون باد فنا قبلاً وزيده و همهي پدرخواندهها را با خودش برده جاهايي كه بنيبشري، عهدالناسي و عضوً من الابناء بشر! دستش نميرسد آنجا. مثلا همين بلادهايي كه با مسماي ايالات متحدهً الامريكي! يا خلائف المتحده لانجليس! شناخته ميشوند.
هيچ اهميتي ندارد اگر شما وقتي اينجا بوديد، به دليلي دسترسي نداشتن به حمام و دوش آب گرم، محل زندگي گونههاي جانوري مختلف از جمله ككهاي گزيدهنشده، سوسكهاي استوايي و موريانه (از آنهايي كه داخل پينك پانتر بازي ميكرد!) محسوب ميشديد. به محض اينكه آنجا ميرويد، يك دستفروش گير ميآوريد، يك سري خرت و پرت مدرن تحت عنوان لباس از او ميخريد (حتي اگر پارچهي گوبلن دوزي باشد!) و به عنوان لباس پوشيدني به خودتان نصب ميكنيد... آنوقت با داميني كه راه انداختيد شروع ميكنيد. اسم وبلاگ شما بايد حتماً با خودم تمام شود كه همگان بفهمند نويسندهي وبلاگ، وجود خارجي دارد و يك تنابنده است. در غيراينصورت، بازديدكننده تصور ميكند يكي از نفوذيهاي عبدالغدير خان يا خرزوخان! وبلاگ را به روز ميكند.
اسامي اشغالنشدهي مديرمسوول، دبير هيات تحريريه، رييس شوراي سياست گذاري، مشاور سردبير، مديراجرايي و سرانجام صاحبامتياز خودم پيشنهاد ميشود. البته شما قبلاً اين عنوان را بايد به يكي از اهالي خانواده تفويض و سپس تاخيذ و دوباره به ايشان تنفيذ كنيد!
مردم ابله هستند و نميفهمند. كامنتهاي وبلاگتان عدد 2 را نشان ميدهد و بازديدكنندهي وبلاگتان عدد دوازده بيليارد (گلف يا راگبي... فرقي نميكند!) هيچ كس حاليش نميشود كه آمار شما دستساخته و جعلي است. فقط همين كه دل خودتان را خوش كنيد و با خودتان تصور كنيد روزي شصتادهزار تا بازديدكننده داريد كافي است. اين كار را نرمافزارهايي كه روزي nبار صفحهي شما را پينگ يا ريفرش ميكنند به طور اتوماتيك جابهجا خواهند نمود... شما فقط sit back and get relaxed
همينطور يك نرمافزار هوشمند كه فقط در اختيار شما و امثال شماست نصب كنيد كه كامنتهاي دوستانه و محبتآميز برايتان ميگذارند. همهي اين كامنتها هم با لفظ استاد... شروع ميشوند. اينطوري بقيه ياد ميگيرند براي شما كامنتي نگذارند كه خداي نكرده با عنوان آقاي... يا دوست عزيز... شروع شود. كسي دوست شما نيست چون شما افتخارش را به كسي نميدهيد. به كامنتهايي كه با كلمهي استاد شروع ميشوند فقط پاسخ بدهيد!
خودتان را قايم كنيد. حتي اگر دختر 14 ساله نباشيد، اگر يك وقتي ايميلي از شما لو برود، ممكن خواستگارها، خانوادهي داغدار كشته مردهها و سرانجام در آستانهي كشته ومردهشدنهاي شما صف بكشند و ايميل شما تعطيل شود از بس كه نامهي فدايت شوم، بميرم برات و جيگرتو بخورم ! به شما برسد... آنوقت ممكن است برايتان پيام برسد كه "پدرخواندهي ايروني كه محبوب و ازدماغ فيل افتادهيي، پيام من جيگرسوخته و عاشق دلباختهي يه لا قبا رو گوش كن، ميشكوني قلب هزاران هزار سينهچاكت رو ، حرف مغزشون رو گوش كن!"
يك ايميل از همانهايي بسازيد كه با info@ شروع ميشوند، بعد بنويسيد كه من حتي براي اجابت مزاج هم كه ميروم، ايميلم را از داخل welcome چك ميكنم و حتي اگر خبر مرگ عمه كتي را بشنوم، جواب ميدهم بعد ميروم به كفن و دفنش ميرسم... ولي خوب، كي به كيه، خواننده كه حاليش نيست، شما ايميلت را چك نكن.
كامنتهايتان را هم ببنديد. شما براي دل خودتان وبلاگ مينويسيد. خواننده هر فكري ميكند، فكرش بخورد توي سر... صدام حسين! مگرنه؟ شما ميتوانيد با اين روش، هم به آدم و عالم فحش، فلاكت و بيراه بگوييد هم دلتان غنج برود از اينكه احدي به شما دسترسي ندارد و هرچه گفتيد، همان است
خوب. حالا شما در اوج زيبايي، جواني، محبوبيت و شهرت هستيد. اينجا ديگر حتي اگر شما آدم هم بكشيد، مقتول را جاي شما محاكمه ميكنند. چون قاعدتا او يا خودش را در مسير شليك شما قرار داده، يا آمده خودش را بين دستهاي شما جاسازي كرده تا عين كروكوديل خفهاش كنيد يا حتما عين خياري كه دلش لك ميزند براي پوست گرفته شدن، زده خودش را به چاقوي شما و نفلهي دوعالم كرده...
اينجاست كه بايد به سيم آخر بزنيد. به كسي لينك ندهيد. لينك ندادن به مردم، نشانهي پرستيژ، فهم اجتماعي و كلاس كاري است. هرچه بيشتر به كسي لينك ندهيد، بيشتر به شما لينك ميدهند چون فكر ميكنند مدلش اينطوري است و لينك ندادنش هم نكتهي انحرافي
با خودتان مصاحبه كنيد، از خودتان در پوزيسيونهاي مختلف از جمله در اماكن گردشگري و تفريحي (ترجيحاً باغ وحش در حالي كه دست در گردن گراز سواحل قناري داريد و او هم نيشهايش را تا بناگوش وا كرده!) عكس بگيريد و بگذاريد در فليكر...!!
توهم توطئه داشته باشيد... وانمود كنيد همهي جمعيت دنيا منتظرند تا شما يك لحظه بيكار شويد، بيايند شما را هك كنند. نگو آقاي عزيز، پول دامينت را ندادي، شارژش تمام شده! همهجا بگوييد حرفهيي ترين گروههاي هكري دنيا براي هك كردن شما به شيشهپنجرههاي خانهتان حمله كردند كه با فرار به موقع شما، توطئهشان خنثي شد و فقط خانهتان با خاك يكي گشت! اما باز هم كسي جرات نكرد وبلاگتان را چپ نگاه كند
براي مردم مسابقهي نامهنويسي به اسطورهي محبت وبلاگستان بگذاريد، عاشقانهترين نامه را برداريد و براي يك دستگاه! سنگ چخماق بخوانيد. احتمالاً دلش آب ميشود. اگر اينطور بود، به او يك لفظ دوستانه و دلبرانهي "متشكرم پسرم!" هديه بدهيد... فكرش را هم نكنيد كه پسرم! ميتواند جاي پاپابزرگ آدم باشد و دويست سال سن... همه پسر شما هستند. اين را از صميم قلب مطمئن باشيد.
راديو راهاندازي كنيد. راديوي شما بايد در وصف سكنات، سجايا و زواياي مختلف شما صحبت كند. از قول آدمهاي مختلف... به بقال محله بگوييد از اينكه سه سال است پيش او دويست دلار جنس نسيه خريدهايد تشكر كند و بگويد كه اين، از بزرگواري شماست كه پول را نقد نميدهيد تا فروشنده از شادي ديدن آن همه پول، ذوقمرگ شود.
هر كسي كه هر كاري ميكند، بايد بداند رفيق شماست. خاطرات خودتان با شش ميليارد آدم دنيا را بنويسيد. چرا ريا ميشود؟ شما نبايد پنهانكاري كنيد. واقعيت اين است كه شما از بدو تولد، وقتي يك روزتان بود، موهايتان را دم اسبي از پشت ميبستيد و به همين دليل از عنفوان نوزادي، همه كشتهي تيپ شما بودند. مثلا بنويسيد وقتي ناهار پيش كوفي عنان ميرويد، به شما چه دسرهايي تعارف ميكند. يا بنويسيد اگر فرانك لمپارد بين دو نيمه و موقع حرف زدن آقاي مورينيو عطسه زده، به خاطر سفر آخر هفتهيي بوده كه همراه شما به سيبري آمده و بعدش يك راست رفته دوش گرفته!
همين... الان شما ميليونر هستيد. ميليونر بازديدكنندهي وبلاگ. لذت ببريد...!!
مدتي است كه جام جهاني فوتبال تمام شده و مردم مثل قبل بابت فوتبال به غش و ضعف، تب، آنفولانزاي مرغي و شكسته شدن جناغ!! مبتلا نميشوند و همينطور براي مورد عنايت قرار دادن، بچههاي تيم ملي فوتبال را صدا نميزنند كه : حالا بيا اينجا، حالا بيا اينجا، اونجا نه! بر عكس، هر كسي به كار خودش اشتغال پيدا كرده و در اين راستا، خوداشتغالي بسي گسترش يافته است.
اين واقعيت را نيز همگي ميدانيم كه فوتبال هر كشور، يك قيصر دارد و يك سلطان! سلطان در فوتبال هر كشوري، معمولا قرمزترين خون را دارد و قيصر هم آدمي است كه رگهاي آبي دستش دارد بيرون ميزند تا همه كس ببينندش!
همينطور فوتبال بعضي كشورها، محل كشت و كار صيفي جات است و مغز مردم فوتبالدوست آن كشور نيز به طور طبيعي، محل بذرپاشي، اصلاح نباتاتي و آفت پاشي خواهد بود. كشور ما از جمله اين كشورها محسوب ميشود. از آنجايي كه در فوتبال كشور ما هم مدت زيادي است كاشت انواع هويج (قرمز ملايم، نارنجي، زرد راه راه، و تازگيها سياه اخرايي!) رواج داشته و شايد بعداً هم داشته باشد، هر كشوري كه هويج اضافه بالا ميآورد، ميفرستاد براي ما.
ما ياد نگرفته بوديم هويجها را جايي انبار كنيم تا يكهو به جاي پول نفت نگذاريم سر سفرهي مردم. در نتيجه قوت غالب مردم مملكت، هويج شد. تا روزي كه خلاصه آقا قيصر آمد و كل هويجها را بالا كشيد و قورت داد و بعد از اينكه از سمت قياصرت! (قيصر بودن) فوتبال هم استعفا داد، خطاب به مردم گفت كه من خودم هم هويج شما ميشوم، هم سيب زميني شما و هم پامادور شما! چرا پول بيخودي صرف اين موطلاييهاي بلوك شرق ميكنيد؟ تازه اينها كه مويشان طلاي اصل نيست. از همين بدليهاست كه براي زنهايشان ميخرند! حداقل از هرچيزي يك اصليش را جور كنيد. مثلا خود من را ببينيد. من نه حنا گذاشتم، نه روناس و نه سكنجبين! ولي موهايم مشكي اصل است. مثل رنگ عشق! آنوقت ميبينيد ما چه طوري در فوتبال دنيا يكه تازي ميكنيم و گلهايي ميكاريم كه بويش تا فرسنگها آنطرفتر هم بيايد. البته قيصر در پاسخ به سوال جمع كثيري از خبرنگاران مبني بر اينكه بويش تا فرسنگها كدامطرفتر ميرود، سكوتي بيش پيشه نكرد!
خلاصه قيصر نشست روي نيمكت و قرار شد كه در كمترين زمان ممكن، ما را بر بام دنيا بنشاند تا جايي كه بتوانيم راحت با چهار لگد خيلي جوانمردانه، كوليهاي برزيلي و سينيورهاي ايتاليايي كه با نامردي و تقلب جاي ما را گرفتند و قهرمان شدند، گاوچرانهاي اسپانيايي و خروسهاي فرانسوي را پرت كنيم پايين بروند همان فوتبال ساحليشان را بازي كنند بينيم بابا!
اولين قدم قيصر، شكست دادن پيروزمندانهي تيم منتخب محلات امارات بود كه همگي بازيكنانش سابقهي يك دست شركت در جام فوتبال دستي خليج مجعول ع ر ب ي را داشتند! اين پيروزي كه با نتيجهي پرگل يك بر 0 شكل گرفت، قيصر را آنقدر خوشحال كرد كه به شكرانهي بازي آبرومندانهي بازيكنانش، تصميم گرفت در ضيافت شام بازي با تيم ملي سوريه، در تلافي تساوي ناجوانمردانهي يك بر يك مقابل آنگولا، با اين تيم هم يك يك كند و به جهانيان نشان دهد كه اگر ايران به آنگولا يا مكزيك ميتواند فقط يك گل بزند، بر سر سوريه هم ميتواند چنين بلايي بياورد در نتيجه سوريه با مكزيك و آنگولا مترادف است!
هرچند سوريها ارزش واقعي اين ضيافت را درك نكردند (چون از قبل رخت و لباس درست حسابي تن نكرده بودند و با لباس خوابشان آمده بودند داخل مراسم!) چند روزي در خماري عزاي عمومي بابت خوردن يك گل مهلك از ما باقي ماندند حالي كه اصلاً نفهميدند قرار است به رتبهي مكزيك و امثالهم برسند! اما قيصر و شاگردانش، خوب درك كردند كه بايد فوتبال را به خاطر سپرد چون مالديو خلاصه يك روز مردني است و نميشود كه آدم هر دفعه روحيه كم ميآورد، به مالديويها رو بيندازد، تداركاتي بگذارد و 17 تا بزد. يكهو ديدي مالديو غيرتي شد، در و تختهي تيم را تعطيل كرد.
خيليها هستند كه مثل من، بعد از درخشش فجيع و خيرهكنندهي تيم در جام جهاني، آرتروز چشم گرفتند و ديگر خبرهاي تيم ملي را دنبال نكردند. اما ماها يك كاري را يادمان نرفته. دعا كنيم كه كرهي جنوبي ما را با اين وضعيت جالب قيصرپخت، به سرنوشت مالديو 10 سال پيش دچار نكند!
در مورد محمدرضا رهبر حرف زيادي براي گفتن ندارم. اين جوان، آنقدر باانرژي، فعال و پرتلاش كار ميكند كه من را هم از رو برده است! اميدوارم روز به روز بالندهتر، قويتر و پركارتر بنويسد. فقط آنچه كه به پيشرفت كار وبلاگنويسياش كمك خواهد كرد، اين است كه اين نثر ثقيل ، سنگين و گاه بيگانه براي مخاطب را كنار بگذارد و طوري بنويسد كه از دانشجوي ارتباطات گرفته تا يك آدم وبگرد معمولي بتوانند با كارهايش ارتباط برقرار كنند. اما به طور كلي، كارهاي قوي، پخته و كارشدهيي دارد و روي نوشتههايش فكر ميكند... اين هم يك معرفي!
اين هفته، سالگرد انتشار، ببخشيد! تولد هاتف بود. ما گفتيم از آنجايي كه هيچ كس نيست پانزدهمين بهار عمر اين نوجوان را به او تبريك بگويد، ما كه هستيم! در نتيجه ما ضمن اينكه به او تبريك مي گوييم، در عنفوان جواني و شباب و دوران گذار!! توصيه هايي به وي نيز مي نماييم كه از قول ما به عنوان هديه ي تولدش بپذيرد.
1- نخست اينكه اي جوان! اي پرانرژي! اي پامادور (كه البته در نوع خودت خيلي سالخورده هستي ها! اين را مي فهمم) هيچ وقت به خواستگاري نرو كه اگر رفتي مقولات بسيار دارد. نخست اينكه خواستگاري تركيبي از مصدر خواستن با نون محذوف به غلط مصطلح!! و گاري به عنوان يك وسيطه ي نقليه است. يعني كسي كه براي اين عمل دست به كار مي شود، تمايل دارد وسيطه ي نقليه براي عبور و تردد بيابد. در نتيجه هميشه اشتباه مي رود و به جاي اينكه به فروشگاه معاملات ماشين سركوچه شان برود، اشتباهي مي رود خانه ي مردم و هميشه هم جواب منفي مي شنود.
مقوله ي ديگر در اين مجال اينكه در يكي از جرياناتي كه براي يكي از همين جوانها اتفاق افتاده بود، ديالوگهايي رد و بدل شد كه خيلي بد شد آن وقت، در نتيجه آن موقع بود كه دانشمندان فهميدند هميشه موقع رفتن به خواستگاري بايد كبريت همراه داشت. چرا كه:
داماد: ببخشيد، كبريت داريد؟!
پدر عروس: كبريت؟! براي چي؟
داماد: مي خواستم يه فندكي چيزي روشن كنم!
پدر عروس: آها!! نمي دونستم اهل اين حرفها باشي.
داماد: نه بابا! چيزي نيست. يه بار تو يه دعواي خيابوني چوب خوردم، اعصابم خورد بود، اومدم تسكين پيدا كنم، به اين عادت كردم ديگه...
پدر عروس: عجب حرفي زد... اهل دعوا كه نبودي... بودي؟
داماد: دعوا كه نبود. آخه گواهينامه كه ندارم، با سرعت مي اومدم، يه تصادفي كردم و اينطوري شد ديگه!
پدر عروس: بدون گواهينامه!! حالا چرا با سرعت مي اومدي خوب؟
داماد: نه زياد مهم نبود، رفته بوديم با بچه ها يه بانك خالي كرده بوديم، خلاصه پليس اومد دنبالمون، البته تو اين بين فكر كنم زديم يكي رو كشتيم..!
پدر عروس: ااااا.... بانك چرا زديد؟ دزد هم هستيد پس!؟
داماد: دزد چيه آقا، اين چه حرفيه. اين قرصهايي كه مي خورن، توهم مي زنن مي رن فضا، يك مقدار خرجش زياده، بايد تامين مي شد ديگه...
پدر عروس: اهل قرص و...
و اينگونه گشتيد كه جوانك به همان سلول انفرادي خودش بازگشت و لاغير...
2- دوم اينكه جوان. هيچ وقت تاريخ تولدت را به ياد نداشته باش. چون اگر به ياد داشته مي بودي، مجبور مي شدي والدينت را وادار كني برايت تولد بگيرند. اينجا نيز دو حالت در بزم خويشتن خواهي يافت. يا پدر و مادر، مايه تيله (به قولي همان قوه ي اقتصاديه يا نقديه) را به كار مي گيرند كه اگر اينطور باشد، شما مجبور مي شوي به عنوان صاحب مجلس، حركاتي موزون از خود به نمايش بگذاري كه چون مي شناسمت، مي دانم در محظور گير مي كني و از خجالت، به ديار باقي مي شتابي. اگر هم تولد نگيرند، باز از افسردگي، عطاي اين جهان را به مقصد آن جهان به لقايش خواهي بخشيد و در هر دو صورت طوري مي شوي كه همه بگويند انگار از ابتدا نبودي كه بوده باشي. پس زياد دور و بر اين قضايا نباش.
3- اينكه برو چاييتو بخور، حالا همگي دست، دست...!
پينوشت: براي دوستاني كه با هاتف آشنا نيستند. هفتهنامهي فرهنگي، اجتماعي و آموزشي شمال ايران كه استقلال كاري، مالي و فكرياش در سراسر ايران بينظير است. نه عرق محلي و نه هيچ تعصبي . اين واقعيت محض است و حتي دشمنان دوآتشهي هاتف نيز اين را اقرار كردند. ۱۶ سال است منتشر ميشود و ثابت ترين كادر هيات تحريريهي نشريات ايران را داشته است. نخستين نشريهيي بوده كه در ايران، امتياز آموزشي گرفته است.
پي نوشت ۲: بندهي خدايي كه نميداند "عيال" را با الف نمينويسند ميآيد كامنت ميگذارد و ... آخه پسرم! حداقل كلاس يك و دو رو رد كن بعد بيا در مورد نشريات استانها نظر بده. خوبيت نداره، در و همسايهتون ممكنه دلگير بشن يك وقتي...
در اين روزهاي كوتاه باقي مانده تا شروع جام جهاني فوتبال كه همه ي رسانه هاي دنيا از احتمال صد درصد قهرماني تيم ملي فوتبال كشورمان در جهان صحبت مي كنند، هيچ تيم ملي فوتبالي جرات نكرده براي برگزاري بازي تداركاتي با تيم ما، به ايران سفر كند يا حتي تيم ما را به كشور خودشان راه بدهد چون معتقدند به محض انجام بازي با ايران، همينطور گلباران مي شوند و امكان دارد روحيه شان زير دست و پا له شود و براي جام جهاني چيزي نداشته باشند.
ما در يك گفت و گوي خصوصي با يكي از همكلاسيهاي سابق برانكو، يك چيزهايي دستگيرمان شد كه البته به علت نداشتن مترجم براي ترجمه ي متن زبان اصلي، به صورت زيرنويس آمديم خدمتتان:
خبرنگار: خوب آقاي فلات 14 اينچ وانكوويچ! شما مي دانيد چرا هيچ تيم ملي فوتبالي حاضر نمي شود با ايران بازي كند؟
فلاتكو: بله يك دليل خيلي مشخص دارد. خوب هيچ كدام از تيمهاي ملي دنيا نمي توانند خاطره ي تلخ بازي ايران و گوام را فراموش كنند كه ايران 19 تا به گوام گل زد. خوب مثلا شما انتظار داريد تيم برزيل با اين شرايط متزلزل و با اين وضعيت ضايع ورزشي بيايد با ما بازي كند؟ خوب نمي شود! احتمال دارد آنها هم 19 تا بخورند. بعد چه طور تو روي در و همسايه در بيايند؟
خبرنگار: يعني ايران بدون بازي تداركاتي به جام جهاني برود؟
فلاتكو: نه اين چه حرفيست شما مي فرماييد! مهم اين است كه مارتين (شما داخل كشورتان صدايش مي كنيد برانكو!) به اهدافش دست پيدا كند. چه فرقي مي كند شما به منتخب باقرشهر 4 تا گل بزنيد يا به برزيل؟ خوب برزيل يك تيمي است كه جذابيت جام جهاني به حضور اين تيم است. چرا؟ چون همگي سياه هستند در اين تيم و خوب در چمن سبز زمين فوتبال، حالت نگاتيوي پيدا مي كنند و علاوه بر اينها بعد از هر بازي نيز با انجام آيين خاصي، دور هم جمع مي شوند، رونالدويشان مي زند، بقيه هم حركات موزون انجام مي دهند و مي گويند كه : حالا بيا... آها بيا... خوب اگر اين تيم روحيه نداشته باشد، چه كسي براي تماشاگران تفريح و اشتغالزايي ايجاد كند؟ پسرعموي من؟
خبرنگار: پس وضعيت بازيهاي تداركاتي چه مي شود؟ چه وضعي داريد؟ اوكراين كه نام ايران را شنيد، سرمربي و بازيكنانش يك هفته از ترس بستري شدند در بيمارستان مغز و عروق !! يا قلب و اعصاب نمي دانم يكي از اين دو تا بود. فلاتكو: حالا ما برنامه داريم كه با يكي از تيمهاي زير تداركاتي بگذاريم كه هم به اهداف خودمان برسيم، هم اينكه به روح و روان كسي صدمه يي نرسد:
1- منتخب كلشتالشان
2- منچستر حميديان
3- رئال گوراب زرميخ
4- عقابهاي طلايي شهرداري
5- سبزپوشان ليچاه
همينطور اجازه بدهيد به نام چند تيم بين المللي اشاره كنم كه بعد از جنگ جهاني اول، در رده بندي فيفا هر كدام يك پله صعود داشتند و از قدرتمندترين تيمهاي منطقه ي خودشان هستند:
1- كنگو كينشاسا
2- منتخب كينگستون اوپن هال (ديدي چه اسم باكلاسي دارد!؟ خوب آدم از اين تيم ده تا گل هم بخورد جزو كارهاي خير محسوب مي شود!)
3- ولادي قفقاز
4- جزاير ساردينيا و قناري
و از همه مهمتر، يك تيم باشگاهي خيلي قوي كه در بازي با اين تيم، ما ضمن شناسايي نقاط ضعف و قوت خود، مي فهميم كه كجاي كاريم. اين تيم در يكي از ليگهاي معتبر محلات بازي مي كند و چندين لژيونر دارد. بله! درست حدس زديد. منتخب برره با سرمربي گري شيرفرهاد! زمان بازي متعاقبا دنبال خواهد شد!
خدمت انور شما عرض شود كه ما در طول هفته خبرهاي جالبي مي خوانيم. خبر جالبناك تر از همه اينكه يك دزد محترم و عزيز در راس يك هيات بلندپايه طي يك سفر كوتاه به منزل وزير سابق تعاون، ضمن زدن مقاديري دستبرد محترمانه و باصفا به گاوصندق محترمتر اين وزير، با ارسال پيامهاي محبت آميز سعي كرده از دل ايشان دربياورد و غم فراق را برايشان آسان سازد.
در هفته يي كه گذشت باز هم هرچه اتفاق افتاد حول محور اين برنامه ي تلويزيوني بود كه توسط عوامل نفوذي و شبيخون زده ساخته شده و مشخص است كه دستهايي در كار است تا همش پشت سر هم همينطوري الكي به مردم بدآموزي شود. تازه علاوه بر اينها دارد كم كم معلوم مي شود كه اهالي اين روستاي جدايي طلب اسمشو نبر كه تمايل دارند براي خود كشوري مستقل باشند، از كجاها پول مي گيرند و چه ارتباطاتي با مافياي پنبه دارند.
از بدآموزي گفتيم، مثلا من در يك تلويزيون داخلي و غيرنفوذي و خيلي خوب و قشنگ ديدم كه يك آقايي به آقاي ديگر مي گويد: "عجب فرمايشي بفرماستي آقاي دوكتور!" و پس از آن به صورت كاملا صلح آميز و سبز، مبادرت به خفه كردن ايشان نمود و تصويربردار هم بدون هيچ دريغي، لحظه هاي جان دادن آن آقاي دكتر خوش فرمايش را براي ما به تصوير كشيد. حتي آن قسمتهايي كه امحا و احشا و اثني عشر آقاي دكتر داشت از حلقومش بيرون مي زد و پس از آن به ديار باقي مي شتافت نيز به تصوير كشيده شد تا ما بدانيم كه هيچ چيز بدآموزي نيست غير از هرآنچه كه در سريال شبهاي برره اتفاق مي افتد و دشمن محكوم است و دست نفوذي ها بايد قطع شود.
البته ما مي خواستيم بگوييم اين داريوش پسر خيلي خوبي است كه در همين اثني عشر، فهميديم يك نفر ديگر پسر خوبه ي اصلي است و در نتيجه به اين نتيجه رسيديم كه اصولا نتيجه گرفتن هم يك كار استبدادي و استعماري است و ما در راستاي سياستهاي صلح جويانه ي خود از آنجايي كه براي اداره كردن برره آماده شده بوديم، همچنان محكوم مي كنيم تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.
بله، آقاي داريوش كاردان اعتراضاتي داشتند كه واقعا نشان از درد سينماي طنز ما دارد و اين نشان مي دهد كه ما از قافله ي دنيا عقبيم و از آن اول بايد مي نشستيم و شبكه ي سه و نيم تماشا مي كرديم و از خنده مي مرديم. مثلا ايشان كه خيلي پسر خوبي دارند و نوه هاي خوبي هم دارند، گفتند چرا در دو ثانيه از سريال 135 قسمتي برره، خانم بايد برود خواستگاري آقا؟! اين بدآموزي دارد و فرهنگ منت كشي را ياد مردم مي دهد و ما بايد بنشينيم و شبكه ي سه و نيم ببينيم و بدانيم كه آن سه ثانيه تاثير شونصد هزار سال را بر طنز ما گذاشته است و اثرات غيرقابل جبراني تحميل كرده تا جايي كه آنفولانزاي مرغي در تركيه گشايش يافته است و قرار است شعبه هاي بعدي آن نيز داخل خاك برره افتتاح شود تا صادرات اين كالا به صورت انبوه صورت گيرد، نتيجه اينكه ما ضمن محكوم كردن و اعلام خوشحالي از مرگ هر كسي كه آدم بدي است، بايد بگوييم كه سريال برره خيلي بدآموزي دارد و اصلا آدم را نمي خنداند و آن خبري كه يك آقايي بابت خنده ي شديد از ديدن شبهاي برره ديار فاني را به قصد ديار باقي ترك گفته است، آن هم تحريف شده بوده، آن آقا شبكه ي سه و نيم را ديده خنديده، عوامل نفوذي آمدند خبر را دستكاري كردند.
همينطور پس از چاپ اسكناسهاي برره كه تا مدتي ديگر از كاخ ورساي هم سر درخواهند آورد، شما اصلا فكر نكنيد داريوش جان ناراحت شده و از اين حرفها، نه! اما اين سوال برايش به وجود آمده كه چرا نبايد اسكناس سه ونيم چاپ شود پس به كوفي عنان نامه ي سرگشاده نوشته تا در فائو قضيه را پيگيري كنند.
الان گفته مي شود ارزش هر اسكناس بانك مركزي برره، با ارزش يورو برابري مي كند و تا مدتي ديگر همه ي كارخانه هاي فرهنگي، هنري، ورزشي، تجاري، تكلمي، تنوعي، تصنعي و تفنني را ورشكست خواهد كرد. در اين ميان پرسشي اساسي مطرح مي شود و آن اينكه چرا كيانوش هنوز در برره مانده است!؟ آيا او واقعا هيچ چيز نوفهمد؟ اين سوالي است كه با پيگيري قسمتهاي بعدي خواهيم فهميد سرانجام استاد شائولين چه خواهد بود!
اصولا از آنجايي كه مردم ايران، مردمي مبتكر و اهل ابتكار هستند، هر از چند گاهي مي بينيم كه از خودشان ابتكار در مي آورند و گاهي براي اين كار، به تك و پوز (روح محمد جمالزاده شاد!) و تك و پهلو (سايه ي عالي خودم مستدام) و اثني عشر خودشان نيز رجوع مي كنند و خلاصه هر طوري شده نمي گذارند عريضه خالي بماند و به دست دشمنان ناباب بيفتد.
اوج ابتكارپراكني و ابتكارافشاني نخبگان جوان ما كه به فناوري صلح آميز ابتكارسازي نيز دست يافتند، در "تبليغات ها"!!ي بازرگاني تلويزيون ديده مي شود كه گاهي اوقات واقعا آدم را مجبور به گفتن اين بيت از شاعر مي كند كه: "حيرانا كودي! تو چي بودكودي!"
براي مثال اجازه بدهيد در اين مقال به بررسي فيزيوشيميايي و بيوشيميايي تبليغات يك رب گوجه فرهنگي محترم بپردازيم كه كف ما را بريده است و دستمان از دامن برفته پس از ديدن اين تبليغ و از خود بيخود شديم و واقعا حيران گشتيم. در اين تبليغ كه از شعري تضمين شده از سعدي شيرازي استفاده مي كند، مي گويد:
تو خونه، آشپزخونه
توي خواب توي خيال
اگه خوب فكر بكني
"...و..." يادت مي آيد
پاورقي اينكه در جاهاي خالي، يك عدد يك رقمي بايد تكرار شود كه موادش هم خيلي درجه يك است...
اين شعر نغز و بسي نقض، از چندين جهت قابل بررسي است.
-۱شاعر در اين شعر به يك واقعيت علمي اشاره كرده كه مي گويد آدميزاد مي تواند در خواب فكر كند و به نتايجي علمي برسد. انيشتين فقيد با استفاده از نظريه ي همين شعر بود كه مسايل رياضي اش را در خواب حل مي كرد!
-۲شاعر در اين شعر كوتاه و بكر، به واقعيت ديگري اشاره كرده است. اگر شما در خواب خيلي خوب فكر كنيد، حتما به فكر يك محصول غذايي مي افتيد
-۳شاعر در اين شعر معتقد است خانه و آشپزخانه در كنار خواب و خيال، چند عنصر مكمل زندگاني هستند.
-۴شاعر معتقد است رب گوجه فرهنگي كه يكي از عناصر فرهنگي هنري و از اجزاي فرازميني و متافيزيك جهان بشريت است، در زندگي واقعي دست يافتني نيستند. بلكه شما بايد در خواب و خيال خيلي به مغز خودتان فشار بياوريد، باشد كه توفيق زيارت جمال آن قوطي رب گوجه را به دست بياوريد.
-۵شاعر معتقد است ما آنقدر بيكاريم كه بايد در خواب و خيالهايمان، به رب گوجه فرنگي فكر كنيم! باشد كه مستفيض شويم...
-۶و البته شاعر در اين مقال، طوري برخورد كرده است كه ما هنوز مانده ايم چه طور برخورد كرده است...
هرچند خيلي دوست داشتيم به آن شركت قشنگه هم بپردازيم كه اند كيفيت و رفاقت با مشتري است و جانش براي خريدار در مي رود و جيب پول مشتري را كه مي بيند، مست و مدهوش مي شود و به جهان باقي سركشي مي كند، همان شركتي كه معتقد است خميردندان وسيله ي بخت آزمايي نيست، بلكه وسيله ي بخت سنجي است و بين سنجش بخت و آزمايش بخت تفاوت بسيار وجود دارد و ديگران اين را نمي دانند، همان شركتي كه آخر فلسفه است و معتقد است كه تابه ي جرم گرفته و ظروف كثيف شما، با يك قطره مايع ظرفشويي تميز نمي شوند و بايد يك بسته ي كامل مايع ظرفشويي خالي كنيد تا مثلا يك لكه روي بشقاب را بگيريد....
نتيجه ي اخلاقي: هميشه كيفيت، هميشه آش كشك خاله!
در هفته هاي گذشته، خبرنگاران و خبرآوران ما از شهرهاي مختلف سراسر استان، خبرهاي متفاوتي را روي تلكس مغز و اعصاب ما مخابره كردند كه بس تاثير درازمدتي گذاشت و ما فكر كرديم كه چرا نبايد از اين تاثيرات در جهت توسعه و آباداني استفاده كنيم؟!
نخست اينكه خبر رسيده بود آستارايي ها دوست دارند از گيلان بلند شوند بروند بچسبند به اردبيل. ما گفتيم حق دارند! مگر چه چيزشان از ايالت آلاسكا كمتر است؟
خبر دوم اينكه يك بنده ي خداي سبيل تا بناگوش دررفته يي، گفت كه تالش كه پيشكسوت تر است، پس اگر قرار است آستارا جدا شود، ما رويشان را كم مي كنيم، جدا مي شويم مي چسبيم با تالش جمهوري آذربايجان چون كلاس ما بالاتر از اين است كه برويم مزاحم استانهاي ديگر بشويم، ما براي خودمان آقا و اربابي داريم. در همين رابطه، خانم مارپل و كارآگاه گجت در تحقيقات جداگانه يي، سرنخهايي به دست آوردند كه از دار قالي بافي همسر آقاي الگانس اوف رشته مي گرفته... مهمترين بخش قضيه هم همان اوف بودن شخصي است كه خانمش قالي مي بافته.
ما نشستيم در مجمع گردن كلفتهاي شهر، گفتيم كه اي بابا! ما كه مركز استانيم اينطور از قافله عقب مانده ايم، شهرهاي ديگر اينطور از ما سبقت گرفتند. لوشان هم كه عشق جدا شدن دارد، لاهيجانيها هم كه يك زماني سوداي ديار دوست داشتند، دو فرداي ديگر هم حتما ضيابر اعلام مي كند كه ما يك كهكشان ديگر هستيم، پس بهتر است تا سرمان حسابي حسابي كلاه نرفته، دست به كار شويم.
جلسه يي گذاشتيم و به اين نتيجه رسيديم كه رشت هم مي تواند براي خودش كشوري شود و مستقل شود از همه ي دنيا، چند نفر از بروبچه ها را جمع مي كنيم يك سونامي حسابي حوالي درياي خزر رديف كنند (البته تا موجش از نطنز و اصفهان برسد اينور، يك كمي طول مي كشد) آن وقت محور زمين عوض مي شود، رشت جايش عوض مي شود مي پرد آنطرف درياي خزر بعد خيلي خوب مي شود... علي الحساب، ميدان شهرداري را هم به عنوان پايتخت كشور رشت انتخاب مي كنيم، تا برسيم به تقسيم بندي استاني. شايد اصلا لازم نباشد استان بندي كنيم!
×××
سال 1400 خورشيدي، در چنين روزي در مجمع ديوانگان، ببخشيد، گردن كلفتهاي شهر، در حالي كه همچنان صداي كنده كاري خيابانهاي پايتخت رشت به گوش مي رسد و رياست جمهوري هم همچنان تكذيب مي كند و وزارت آب و فاضلاب هم مي گويد ما كاره يي نيستيم
اولي: آقا هيچ خبر داريد كه بچه هاي گلسار اعتصاب كردند و مي گن كه گلسار بايد جدا بشه و براي خودش كشور بشه؟
دومي: اي بابا! همينطوريش كه اوضاع رو ضايع كرديم اينجا گذاشتيم. الان اگه گلسار كشور بشه، حتما هر كدوم از مغازه داراش بايد بشن وزير و من چه مي دونم، شهركهاش هم بايد محل سقوط هواپيما بشن و... ! تو هيچ مي دوني همين الان كه رشت كشور شده، هر شهروندي چند درجه ارتقاي رتبه پيدا كرده؟
اولي: خوب اينكه عاليه. تنگ نظر، ديكتاتور، آگرانديسمان، لنفوسيت، اپيگاستريك، تو هميشه مي خواي شهروندا درجه ي چهار بمونن؟ خوب حالا چشم نداري ببيني شهرونداي مملكت ناپلئوني زدن بالاي درجه ي يك؟
دومي: چرا هذيون مي گي! الان اين افغانيا كه تو خيابونا واسه خودشون مي گشتن، اومدن سفارتخونه زدن تو رشت، يكي از كفاشاي قديمي رو هم گذاشتن وزير امور خارجه باشه! يارو حرف زدن بلد نيست. اينطوري حرف مي زنه: "ا... مـــــــا... آ... در... روابط... خارجـــي... آآآ..." حالا تو مي گي گلسار هم پاشه بياد كشور بشه، اونوقت ديگه همه ي شهروندا از گداهاي خيابان خواب و متكديان و غيره و ذلك و هذا، لا اقل كم استانداري، چيزي مي شن...
×××
سال 1500 خورشيدي، منزل مديرمسوول يك هفته نامه ي فرهنگي - اجتماعي و قص علي هذا:
فرزند خانواده: بابا... بابا... ببين، اين چه وضعيه! الان خونه ي همسايه بقلي مون كشور شده، باباي خونواده شده رييس جمهور، اونوقت تو هنوز در حد شهردار موندي! خوب اين يعني چي آخه... مگه نمي بيني؟ تالش الان دويست ساله كه كلا از منظومه ي شمسي جدا شده و براي خودش يه سياره ي ديگه باز كرده. پس ما كي مي خوايم پيشرفت كنيم؟