X
تبلیغات
ايمان امروز - غم‌نوشته‌ها

مولاي عشق (ع): اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

اگر در وجودم یک جو وجدان و نیمچه ذره انسانیت وجود داشته باشد، اجازه نمی‌دهد در مقابل آنچه که غزه تحمل می‌کند سکوت کنم، کما اینکه در مقابل هیچ فاجعه‌ی انسانی دیگری، سکوت نمی‌کنم.

شاید مدتها بود که جهان به معنای واقعی کشتار جمعی (Genocide) را به خود ندیده بود و کشتار جمعی 2008 غزه (تصاویر بسیار دلخراش هستند) که به آغاز 2009 میلادی گره خورد و شیرینی کریسمس را در کام جهان تلخ کرد، این طلسم را سرانجام شکست. ما دوباره یک نسل‌کشی تمام عیار را می‌بینیم که در حال تکوین است و گرداننده‌ی آن، به غیر از شیپورچی دموکراسی و حقوق بشر کسی نیست.

جدیداً در داخل کشورمان رسم شده وقتی چنین جنایتهایی را محکوم می‌کنی و زبان به اعتراض می‌گشایی، یک عده جواب می‌دهند که "در داخل کشور خودت فقر و تورم بیداد می‌کند، آن‌وقت تو ..." و این ادعا دقیقاً مثل آن است که تو در خیابان دو نفر را می‌بینی شروع کرده‌اند به دعوا و یکی‌شان تا می‌خورد، آن یکی را زیر مشت و لگد دارد می‌زند و تو یاد این می‌افتی که شام نخورده‌ای و باید بروی، و می‌روی... این تبصره دقیقاً توسط همان کسانی نوشته می‌شود که کشته شدن یک موش صحرایی در باغ وحش واشنگتن را عزای عمومی می‌گیرند، اما کشته شدن 400 انسان (و بشمارید) برایشان  فرق خاصی نمی‌کند، ایرانی که نیستند!

 اینگونه تصور کنیم که ما داریم در حمایت از مردم بی‌پناه غزه اشتباه می‌کنیم و اصلاً محکوم کردنشان ربطی به ما ندارد. پس شروع کنید یکی یکی به این لینکها سر بزنید تا بدانید که همه‌ی جهان دارد اشتباه می‌کند، و البته در خاطر داشته باشید که چه عزای غم‌انگیزی است وقتی مرده‌شور نیز خود گریه می‌کند و نیکلاس سارکوزی، رییس‌جمهور افراطی فرانسه، به محکوم کردن اسراییل می‌پردازد!:

- اظهار نظر رافائل نادال و ایکر کاسیاس، دو ورزشکار سرشناس اسپانیایی درباره‌ی کشتار جمعی غزه

- تظاهرات ضد اسراییلی در پرتغال، دانمارک، سوییس، ایتالیا، فرانسه، آلمان، انگلیس، اتریش، اسپانیا، یونان و ده ایالت آمریکا

- وزیر امور خارجه‌ی ایرلند: با سخت‌ترین کلمات خود اسراییل را محکوم می‌کنم

- سارکوزی: این سوءاستفاده از قدرت نظامی اسراییل را محکوم می‌کنیم // خاویر سولانا: اسراییل فقط مرگ را به مردم فلسطین تحمیل می‌کند!

- رجب طیب اردوغان: اسراییل آبروی ترکیه را برد!

- دور سوم تظاهرات مردم انگلیس روبه‌روی سفارت اسراییل در لندن

- و محکومیت از سوی وزیر امور خارجه‌ی چین

- بی‌طرف‌ترین کشور دنیا هم محکوم می‌کند - اظهار نظر وزیر امور خارجه‌ی سوییس

-  شورای حقوق بشر سازمان ملل سکوت را شکست

- نماینده‌ی پارلمان انگلیس...

- فشار نمایندگان پارلمان بر روی وزیر امور خارجه‌ی هلند تا جنایات غزه را محکوم کند

- و حتی گروههای سوسیالیست در داخل اسراییل!

- و البته کمدی‌کلاسیک اعراب بی‌غیرت: در نشست اضطراری اتحادیه‌ی عرب برای رسیدگی به موضوع غزه تاکید شد: مالکیت امارات بر جزایر سه‌گانه‌ی خلیج فارس!!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

آنها انسانیت را به مسلخ می‌برند. تو بمان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

سید ایمان ضیابری - اعتماد: بي وفايي و بي مهري به نخبگان، برگزيدگان و چهره هاي ماندگار در ديار ما، رسم ديرپايي است. ما ايراني ها معمولاً بزرگان و نوابغ خود را پس از مرگشان مي شناسيم. اين رويه، به عادتي برايمان تبديل شده که بصيرت و بينايي حقيقي را از ما سلب کرده و ميزان قدرناشناسي مان را بالا برده... بهتر است با هم تعارف نکنيم. مگر غير از اين است؟
عصر يک روز مرطوب و پرعطش تابستاني جايي که به نظر مي رسيد تابستان در حال صرف کردن همه انرژي خود براي از پاي درآوردن شاخه ها و بوته هاست، روي تخت يکي از بيمارستان هاي شهر رشت، مردي چشم بست و ديگر باز نکرد که روزانه صدها بار از کنارمان مي گذشت، آرام و بي صدا عبور مي کرد و يکي از چهره هاي خاکستري و محوي بود که شايد حتي بارها به او تنه زديم و نفهميديم.
پروفسور محمود بهزاد، پدر علم زيست شناسي نوين که تمام تحصيل کردگان و شايد همه اهالي اين مرز و بوم، بهترين روزهاي کودکي و نوجواني خود را به شاگردي او گذراندند، در سال 1292 در رشت ديده به جهان گشود. همه ما از وي که پس از تحقيقات و تاليفات گسترده خود، به پدر علم زيست شناسي نوين ايران تبديل شد، کتاب هاي علوم تجربي سوم و چهارم دبستان را که با زباني شيوا و ساده، به بيان پايه ها و اصول علوم تجربي پرداخته بود، به ياد داريم.
«هميشه استاد» لقبي است که شاگردان دکتر بهزاد به او داده اند و حقيقتاً با وجود سابقه علمي گرانبها و ارزشمند، او لايق و شايسته اين عنوان نيز به شمار مي رود. پروفسور محمود بهزاد، از اولين ديپلمه‌هاي گيلان به شمار مي رود که در سال 1314 در رشته علوم طبيعي فارغ التحصيل شد.
استاد تسلط کامل به زبان هاي انگليسي، آلماني و فرانسوي را در کارنامه درخشان خود داشت و از مدرسان دبيرستان البرز تهران نيز بود. دبيرستاني که يکي از افتخارات علمي کشورمان در مقطع متوسطه به شمار مي رود و بسياري از بزرگان علم و دانش و ادب اين مرز و بوم، دوره هاي تحصيلي خود را در آنجا سپري کردند.
اين دانش آموخته دبيرستان شاهپور رشت که بعدها به تدريس در همين دبيرستان نيز مشغول شد، نخستين رئيس سازمان تاليف کتاب هاي درسي ايران بود که در سال 1341 اين سازمان را بنا نهاد و امروزه واحد بودن رسم الخط کتاب هاي درسي از دوره دبستان تا دبيرستان، مرهون زحمات شبانه روزي اوست که در اوج فقر علمي و عدم وجود حتي يک کتاب درسي، بار تاليف و گردآوري همه جزوات علمي معلمان و تبديل کردن آنها به کتاب درسي را به دوش کشيد.

ادامه را اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

برای نوشتن در مورد این مرد، کلمات حقیرتر از آنند که جرات عرض اندام داشته باشند... اولین مولف کتابهای درسی در ایران، در نهایت غربت، در شهرش، در یک عصر غمگین و لعنتی...
"به نام خدا، من احساس خطر می‌کنم... مردان ایران چاق می‌شوند: صبحانه مفصل، نهار کم، شام اصلاً... ورزشکار باشید!"
روزی که در تنها مراسم تجلیل و قدردانی عمرش با حضور نجف دریابندری و جمعی از فارغ‌التحصیلان دبیرستان البرز قرار بود سخنرانی کند، پشت تریبون رفت و همین چند جمله را گفت و لرزان از پشت تریبون آمد...
پرفسور محمود بهزاد دیگر در میان ما ایرانیها که هرگز شاگردان مهربانی برایش نبودیم، نیست... لعنت به این زندگی... لعنت... لعنت...
در کشوری که مصدوم شدن حسین رضازاده‌اش مهمتر از درگشت پدر علم زیست شناسی نوین...

یک معرفی دست و پا شکسته و داغان از استاد

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

" سيد محمد تقي ميرابوالقاسمي " پژوهشگر ، گيلانشناس و مورخ گيلاني ظهر امروز يكشنبه دار فاني را وداع گفت.
معاون فرهنگي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي گيلان گفت: از آثار اين محقق كه دبير بازنشسته آموزش و پرورش نيز بود، كتابهاي زيادي در زمينه نهضت جنگل به جا مانده است.
" محمد حسن پور " در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود: ميرابوالقاسمي متولد ‪ ۱۳۰۹‬بوده و در اثر عارضه قلبي به رحمت خدا رفت.
وي افزود: مراسم تدفين اين بهشتي روان ، فردا ساعت ‪ ۹‬صبح از محل باغ رضوان رشت آغاز و در مزار سليمان داراب به خاك سپرده مي‌شود.
نهضت‌هاي روستايي ايران ، سرزمين و مردم گيل و ديلم ، گيلان از آغاز تا انقلاب مشروطه، گيلان از انقلاب مشروطيت تا زمان ما، دكتر حشمت‌الله و انديشه اتحاد اسلام در جنبش جنگل ، بازمانده ميراث اسماعيليه در ايران از ديگر آثار آن مرحوم است.
از وي مقالات و ترجمه‌هاي بسياري نيز بجا مانده است.
متن خبر

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنه‌تر از شمشير است
مستم از دام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است، مگو سهو شده
من و رسوايي و اين بار گناه
تو و تنهايي و چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان، بگذر
دِين ديوانه به دين، عشق تو شد
جاده‌ي شك به يقين عشق تو شد
مستم از دام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

مرگ همين نزديكي‌هاست. نزديكتر از آنچه فكرش را بكني. درت را مي‌زند، باز مي‌كني. آن ديگر بستگي به آدمش دارد كه با روي خندان در را باز كند يا با ترس و لرز و...
تا صبح وقتي كه آخرين نفس‌هايش را كشيد، داشته با دوستان گل مي‌گفته و گل مي‌شنفته. براي نماز بيدار شده كه حالش به هم خورد و به بيمارستان رفت و... اگر خدا كسي را اهل دل بيابد و نظري بكند، حتي مرگش هم مي‌شود يك تولد دوباره. هر دفعه بيشتر مي‌ترسم از اينكه قرار است بر سرمن چه بيايد. براي من كه دارم زندگي امروز و فردا را در سر مي‌پرورانم، من كه پاك يادم رفته يك جايي هم هست و قرار شده همگي‌مان آخرش برويم همانجا. من كه فراموش كردم از دار دنيا برايم يك تكه پارچه‌ي سفيد بيش نمي‌ماند.
حالا حسن نظري كه شهيد شد و معلوم است جايش كجاست. او مصداق بل احيا عند ربهم يرزقون نباشد، ما مي‌خواهيم باشيم...
 دوستانش مي‌گويند چه صفا و لطف و محبتي داشته... وبلاگستان ايران، فقط شهيد نداشت. حالا ديگر دوستانش جمع شده‌اند و از شهادتش مي‌نويسند. جانبازي شيميايي كه حتي وبلاگش را نديده بودم. خدايا... چرا؟ چرا اينقدر از هم غافليم... چرا؟
خدايا هر دفعه با ناقوس مرگي كه به صدا درمي‌آوري، بيشتر مي‌ترساني‌ام... نمي‌شد يك روزي بميرم كه بدانم همه‌ي گناهانم شسته شده و سفيد سفيد مرده‌ام؟ من از آن لكه‌هاي سياه مي‌ترسم خدا...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

من هم ديگر خسته شدم
در اين مدت هرچند اسم كلي هواپيماي از رده خارج شده را ياد گرفتيم
سي‌ ۱۳۰، فالكون، آنتونوف ۷۴
اما اين همه تلاش بس نبود تا بفهميم
جان آدمها، سيري چند در اين مملكت؟
سپاهي‌هايي بودند كه رفتند، ديگر هم برنمي‌گردند
و بينشان سه گيلاني هم پيدا شد، آنها هم به خانه‌ي ابدي سپرده شدند
كه اگر آدمهاي معمولي بودند، مثل من و تو، شايد مي‌خريدند به جان پرپرشده‌ي خود
نفرينهايي...
من هم ديگر حال و حوصله‌ي نوشتن ندارم
به كه بايد تسليت بگويم؟
به پدرومادرهايي كه با هر سقوطي، اشك در چشمانشان حدقه مي‌زد
شايد اين پرنده‌ي بي‌بازگشت، مركب پسر خود من بوده باشد
به خودم؟ كه يك ايراني هستم...
به هموطنانم؟ كه ديگر عادت كرده‌اند
حتي زحمت پاك كردن نمادين قطره اشكي نريخته برگونه‌هايي ترنشده...
به سرلشگر صفوي كه شايد او هم به اين فاتحه دادنها عادت كرده باشد
و لبخندهايي كه آدم را...
سوگواره‌ي من تمام شد. نوحه‌يي از براي سربازان وطنم
سربــــــــــــازان گمــــــــنام وطــــــــــنم، ايران
شيرمردان، شما هر كدام سرداري بوديد به مانند اميركبير، سربازان نهضت آن بزرگ
... باشد كه خون ناقابل من به پاي درخت خشكيده‌ي ايران بچكد،
شايد اين پير كهنسال دوباره سربرآورد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

دست نادر جديدي را مي‌بوسم... اگر او نبود هيچ وقت نمي‌فهميدم دو هفته‌ي ديگر، چهارمين سالگرد پرواز ماه‌پيشوني وبلاگستان است... دختري كه در زمان مرگش، ۱۵ سال داشت. در كوهنوردي با اعضاي خانواده، در اثر ريزش كوه، براي هميشه پر كشيد تا يكي از سنگهاي بهشت‌زهرا، براي هميشه آرامگاه او باشد... هنوز هم در شوك فهميدن اتفاقي هستم كه خيلي دير فهميدمش...
مي‌بيني؟ مي‌بيني فاصله‌ي هر كدام از ما با مرگ به اندازه‌ي يك پست وبلاگ است...؟ پستي كه از دلتنگيهايش شكايت مي‌كند...


تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يک و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...
اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن، آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان..

مطمئناً اين روزها آنجا خيلي آرام است. سلام همه‌ي ماها را به خدا رسانده... بدطوري از هم غافليم... روزي كه زنده بود و از دردهاي دلش شكايت مي‌كرد، هيچ وقت فكر مي‌كرديم قرار است فردايش ديگر نباشد تا براي هميشه از تنهايي‌ها، از نابرابري‌ها و از غصه‌ها فرار كند؟
بدطوري از هم غافليم... تو را به خدا بياييد براي همديگر خاطره‌هاي خوب باقي بگذاريم... چرا اين طور موقع‌ها؟ چرا اينطور موقع‌ها بايد يادمان بيايد... چرا اينطور موقع‌ها سراغ همديگر را بگيريم؟ حالا چه كسي هست كه جواب فروزان امامي را بدهد...
خيلي از شماها هستيد كه دلتان از من پر است. من را ببخشيد. مي‌دانم. سالهاي زيادي است در وبلاگستانم و خيلي‌ها از من گله دارند. اما من امروز مرگ را با چشمان خودم ديدم. مزه‌ي تلخي مي‌داد... من امروز به طرز بدي منقلبم...
سي‌ام شهريور نزديك است. سالگرد پرواز كسي كه داشت لحظه‌شماري مي‌كرد براي استشمام دوباره‌ي بوي مهر، بوي كاغذ كتابهاي درسي... بوي عشق... و او بوي عشق را با تمام مشامش حس كرد
آهاي بچه‌هاي وبلاگنويس و وبلاگخوان... ببينيد چه قدر براي فروزان، با محبت و دوستي نوشته شده... مي‌بينيد كسي پيدا نمي‌شود بدش را بگويد؟ آهاي بچه‌هاي وبلاگستان. سالگرد تولد وبلاگهاي فارسي نزديك است، اما چند روز بعدش، يكي از همان اولين بلاگرهاي نوجوان اين وبلاگستان پر كشيد و رفت. او امروز در جشن ما نيست.
تو را به خدا بياييم بگذاريم كنار اين درگيريها را، اين دشمني‌ها را... از خودم متنفر شدم. فاصله‌ي ما با مرگ مي‌تواند به اندازه‌ي گذاشتن يك كامنت، خوردن يك شام و بيدار نشدن باشد... فاصله‌ي ما با مرگ يك وجب است.
تو را به خدا بياييد ياد بگيريم همديگر را ببخشيم... بياييد گوش كنيد كه فرياد مي‌زنم:
خداحافظ... همين حالا، همين حالا كه من تنهام
خدايش رحمت كناد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

يه عمر طولانيو من به اين سوال مي‌گذرونم
چي شد گذشتي از من و، رفتي چرا... نمي‌دونم!
زخمام كه سربازه هنوز، عمري نمونده تا سحر
خسته و پير و خم شدم، از تو نيومد يه خبر
چشمام به در خشكيد و رفت، نا ندارم بيشتر از اين
با رفتنت فنا شدم، بيا خودت اينو ببين...

دوستي تعريف مي‌كرد: رفتم به بهشت زهرا... شهداي سي-۱۳۰ خيلي تنها بودند، تنهاتر از هر شهيد ديگري... و مي‌دانم... و مي‌فهمم... ناسلامتي روز خبرنگار بود، ولي كسي پيدا نمي‌شد بهشان تبريك بگويد! راست هم مي‌گفت... ناسلامتي روز خبرنگار بود، ولي آنها تنها بودند... چرا؟ مگر آنها اصحاب خبر نبودند؟ مگر آنها براي خبر نبود كه رفتند و برنگشتند؟
فقط ديدم كودكي، براي پدرش نقاشي ساده‌يي كشيده و زيرش نوشته: بابا جون... روزت مبارك... دلم برات تنگ شده... روزت مبارك... و خودش رفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 


مرو اي دوست مرو اي دوست

مرو از دست من اي يار که منم زنده به بوي تو

به گل روي تو

 

مرو اي دوست مرو اي دوست

بنشين با من و دل  بنشين تا برسم مگر

به شب موي تو

 

تو نباشي چه اميدي به دل خسته من

تو که خاموشي بي تو  به شام و سحر

چه کنم با غم تو

 

مرو اي دوست مرو اي دوست

مرو از دست من اي يار که منم زنده به بوي تو

به گل روي تو

بنشين تا بنشاني نفسي آتش دل

 

تو و ويراني ، خاموشي

کوهم اگر چه کنم با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

چه کنم با غم دل

چه کنم با دل تنها

دل من اي دل من

چه کنم با اين درد

 

فعلا حال و حوصله‌ي نوشتن ندارم. اميد محدث هم اگر نبود، اين يكي دو خط را هم نمي‌نوشتم. اكبر محمدي و منوچهر محمدي، به فاصله‌ي چند سال از همديگر رفتند... هر دو به زندان، و يكي‌شان هم كه... و خانواده‌ي محمدي حالا مي‌تواند اطمينان داشته باشد كه دو جوان رشيد را واقعا از دست داده است، يكي را از دار دنيا و ديگري را هم كه... بدون اينكه وهم و خيالي در كار باشد! اما خانواده‌ي محمدي تاوان چه چيز را پس مي‌دهند؟

تاوان جواني فرزندانشان كه نمي‌خواستند بپذيرند نمي‌شود و نمي‌توانيم؟ يا تاوان آستانه‌ي تحمل آناني كه... بگذريم! من يكي حداقل علاقه‌يي ندارم به سرنوشت آن بقيه دچار بشوم... حنيف مزروعي، فرشته قاضي، مجتبي سميعي‌نژاد، آرش سيگارچي... از اين دست نامها كم نداريم. ولي اينها حداقل در قيد حيات هستند.
ولي بي‌خيال هم نمي‌شود بود، حتي اگر خيلي سعي كنيم خودمان را به بي‌خيالي بزنيم...
هر كاري ممكن است، اگر پول باشد، اگر زور باشد... و دل مي‌سوزانيم براي قانا، و شادي مي‌كنيم براي بمباران حيفا، و حالا در مورد اكبر محمدي... چه حسي مي‌تواند نشان دهد ما ايراني هستيم و حال از اينكه يك ايراني را اينگونه فجيع از دست داديم، دلگيريم... و شايد هم دلخور؟ نفر بعدي را مي‌شود از امروز معرفي كنيد...؟ حقوق بشر، حقوق آدم، حق حيات كسي كه طور ديگر فكر مي‌كند، نه مثل ما، حق حيات كسي كه فكر نمي‌كند آنگونه كه ما دلمان مي‌خواهد...

اصلا حق حيات كسي كه درست و منطقي فكر نمي‌كند...؟ مگر بالاتر از اين نبود كه اكبر محمدي اشتباه و غيرمعقول فكر ميكرد...؟ جرم او جواني‌اش بود كه ديگر برنمي‌گردد، يا نفسهاي گرمش و يا فكر كردنهايش...؟

 

پي‌نوشت: عجيبه! ايسنا خبر رو مخابره كرده...


اكبر محمدي درگذشت
مديركل زندان‌هاي استان تهران:
محمدي در آخرين معاينه پزشكي وضعيتي نرمال داشت
جسد اكبر محمدي به پزشكي قانوني تحويل شده است

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فقه و حقوق - حقوق سياسي

شب گذشته اكبر محمدي درگذشت و جسد وي ساعت ‌١٢ شب به پزشكي قانوني تحويل شد.
سهراب سليماني با بيان اين مطلب به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: روز گذشته اكبر محمدي در بهداري زندان اوين بستري بود و وضعيت جسمي‌اش كاملا خوب بود و بنا به درخواست خودش و تشخيص پزشك بهداري از بهداري ترخيص و به بند منتقل شد.
وي افزود: بعد از انتقال به بند طبق گفته‌ي هم‌بندي‌هايش به حمام رفته و دوش گرفته است كه در اين لحظه وضعيت جسمي او با مشكل مواجه شده و به همين دليل توسط زندانيان به نگهباني منتقل مي‌شود كه در مسير انتقال به بهداري فوت مي‌كند.
سليماني گفت: جسد اكبر محمدي شب گذشته به پزشكي قانوني تحويل شد و علت فوت را بايد پزشكي قانوني اعلام كند.
مديركل زندان‌هاي استان تهران درباره‌ي اعتصاب غذا اكبر محمدي و همچنين ادعاي وكيل مدافع وي مبني بر عدم ملاقات با موكلش‌ عنوان كرد: برادر اكبر محمدي دو روز پيش با وي ملاقات كرد؛ البته درباره‌ي درخواست ملاقات وكيل با موكلش بعيد مي‌دانم كه چنين چيزي درست باشد زيرا هر وقت درخواست ملاقات مي‌شد ملاقات انجام مي‌گرفت.
وي افزود: محمدي از تاريخ ‌٣ مرداد اعلام كرده است كه دست به اعتصاب غذا مي‌زنم اما او در اين مدت آب و چاي مي‌خورده است و از همان روز تحت مراقبت بهداري و پزشك بوده است تا ساعت ‌١٩ روز گذشته كه به درخواست خود و با تشخيص پزشك زندان ترخيص مي‌شود.
سليماني گفت: در آخرين مرتبه‌اي كه پزشك او را معاينه كرده كاملا وضعيت نرمالي داشته و فشار وي ‌١٢ روي هفت بوده است.
در همين زمينه خليل بهراميان وكيل مدافع اكبر محمدي با بيان اينكه هم‌اكنون به زندان اوين مي‌رود تا در جريان اتفاقي كه براي موكلش افتاده قرار گيرد به ايسنا گفت: براي بررسي موضوع، همين الان به زندان اوين مي‌روم.
وي افزود: هفته‌ي گذشته با توجه به اعتصاب غذاي اكبر محمدي درخواست ملاقات با او را كردم كه او را از اين كار منصرف كنم اما متأسفانه اين كار انجام نشد.
پيش از اين و در تاريخ ‌٢٢/٠٣/١٣٨٥ پدر اكبر محمدي در تماس با ايسنا مدعي شده بود كه كميسيون پزشكي قانوني طي نامه‌اي بيان كرده است كه فرزندش نبايد به دليل مشكل كمر در زندان بماند و به او طول درمان نامحدود داده است.
وي در تاريخ مذكور از اين كه فرزندش مجددا به زندان بازگشته، گله و انتقاد كرد.
در تاريخ ‌٠٣/٠٥/١٣٨٥ وكيل مدافع اكبر و منوچهر محمدي كه توانسته بود با منوچهر محمدي ملاقات كند، درباره‌ي وضعيت اكبر محمدي به ايسنا گفته بود: مطلع شدم كه اكبر محمدي در اعتصاب غذا به سر مي‌برد كه در اين صورت امكان ملاقات وكيل با موكلش فراهم نمي‌شود.
سليماني، مديركل زندان‌هاي استان تهران در همان تاريخ اعتصاب غذاي اكبر محمدي را رد كرد و به ايسنا گفت: شديدا اين موضوع را تكذيب مي‌كنم و اكبر محمدي در اعتصاب غذا به سر نمي‌برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  | 

نمي‌دانم مي‌دانستيد يا نه... اما خبرنگاران، ژورناليستها و اهالي قلم وقتي مي‌خواهند به سفر بروند و يا از شهر خودشان براي يك اقامت تقريبا طولاني يا ماموريتهاي كاري به نقاط دور خارج شوند، يادگاريهايي مي‌نويسند و از خودشان يادداشتها يا شعرهايي به جاي‌ مي‌گذارند. اين خاصيت آنهاست. اتفاق فجيع و دردناك اخير در سقوط هواپيمهاي سي ۱۳۰ ارتش جمهوي اسلامي كه از سال ۱۳۴۰ تا به حال هنوز در ناوگان هوايي كشور باقي مانده، مرا ياد خيلي چيزها انداخت...
البته اين را بگويم، طي تحقيقي كه كردم، هواپيماي سي ۱۳۰ كه آمريكايي است، در زمان خودش از قويترين هواپيماها محسوب مي‌شد، چرا كه ۴ موتور اصلي دارد و حتي در صورت از كار افتادن سه موتور، يك موتور ديگرش به تنهايي كار خواهد كرد... يعني براي سقوط اين هواپيما و از بين رفتن جمعي از نخبگان كشور، اراده‌يي وجود داشت؟

من وقتي به سفر مي‌روم، اين چند بيت از فريدون مشيري را مي‌نويسم:
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را
كاشكي مي ديدم!!
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت
كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

پي‌نوشت: راستش اينكه من نمي‌دانستم شعر از چه كسي است. سرچكي (سرچ + ك به معناي كوچك) انجام دادم و در يكي از صفحات به نام فريدون مشيري برخورد كردم. دوستان فرمودند كه از حميد مصدق است! مطمئن نيستم، بيشتر سرچ مي‌كنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |