
فاصلهی زیادی با عید غدیر نداریم. صدای پاهای این عید ارجمند که بار دیگر از راه میرسد را میتوان از همین لحظه شنید. صداهای پاهایی که قرار است طنین یادآوری باشند برای ما. یادآوری یک پیام که نباید از خاطر برود. این پیام که ماه پشت ابر باقی نمیماند و حق، مکتوم از خاطرها نمیرود. عید غدیر برای من عید حقانیت است. عیدی که در آن، ما به خاطر میآوریم هیچ مظلومیتی، حتی اگر بر دوش کشیدن آن دشوارتر از همهی دشوارهای عالم باشد، دیر نمیپاید. عید بر شما مبارک باد. به حق صاحب اصلی این عید و پیامبرش (ص)، در هر دو جهان "سربلند" باشید، باشیم...

هموطن، همزبان، همشهری، همکیش، همایرانی
آسمانی شدنت، پرواز دوبارهات، سبز شدنت، آبی دیدنت
صفای قلبت، معطر شدن گلستان خلقت
عید پاکیات، مبارک باشد
عید فطر را میتوان با سادگی یک فنجان چای، با رفاقت یک سلام، با شیرینی یک قند
با سفیدی یک لبخند و با خنکی یک لیوان آبمیوه، جشن گرفت
هموطن، سبز و آبی و بنفش، رنگین کمان باقی بمانی :)
هموطن، اگر همه به تو اخم میکنند، تو لبخند پاسخ بده. رسم ما این است!

یکی از سرمایههای ارزشمندی که در سفر به خانهی خدا اندوختم، آموختن این حقیقت بود که دعا در حق دیگران چه قدر برکت و نعمت به دنبال خود دارد. خداوند دعای بندگان در حق یکدیگر را زودتر به مقصد اجابت میرساند و برای او دلپذیرتر است که ما به درگاهش، برای یکدیگر طلب خیر و مغفرت کنیم...
بیاییم اصلاً همیشه با همدیگر معاملهی خیر بکنیم. چه زیبا و دلنشین است وقتی در قنوتها، نام یک برادر را بر زبان بیاوریم و از درگاه پروردگار، برایش همهی خوبیها را بطلبیم، در عوض از او هم بخواهیم که دعای ما را به آستان خدایش ببرد. نه اینکه از خدا برای همدیگر وسعت روزی و ملک و خانه و ثروت و... بخواهیم. این تمناهای حقیر دنیایی، ارج و قرب و فضیلت دعا را زایل میکنند. از خدا برای برادران و خواهرانمان بخواهیم که آنان را بندهی شایسته و برگزیدهی خودش بسازد، آنان را در مسیری قرار دهد که خودش میپسندد، خلق و خویی نصیبشان کند که خودش به پیامبرش عطا کرد، ایستادگی و مقاومتی ارزانیشان کند که خودش را راضی و خشنود میکند...
فقط کافی است یکی از اینها را بگیری، تا آخرش را تنهایی میروی...
و در این روزها و شبهای عزیز، از شمایی که این سطور و خطخطیها را میخوانید، دو التماس دعا دارم:
1- برای جوانان این سرزمین دعا کنید. جوانان ما، حقیقتاً دلهای آمادهیی دارند و در قلبهای هر کدامشان، مزرعهیی وسیع و آماده برای پاشیده شدن بذر احسان و محبت قرار گرفته. از خداوند آسمانها و زمین بخواهیم که ابتلائات، آزمایشها و فتنههای این دنیا را از آنها دور کند و قرار گرفتن در مسیر خطا و گناه را برایشان بعید سازد. لطفاً نخندید. دعا کنید. ما در این مملکت، کمبود داریم. ما کمبود سیگنالهای مثبت داریم...
2- برای میرحسین موسوی دعا کنید. کاری ندارم که چه شد و چه نشد، چه گفتند و چه نگفتند. میرحسین، مردی بود که اگر میآمد، کشور ما را عطر معنویت و نیکی فرا میگرفت. مردی که هنوز در سی سال پیش باقی مانده بود و بلد نبود با معادلات حقیر این زمانه چه طور دست و پنجه نرم کند... "من، میرحسین موسوی... آمدهام تا کرامت انسانها را پاس بدارم...". ما نبودیم و آن روزها را ندیدیم، ولی میرحسین، بوی روزهای اول انقلاب را با خودش آورده بود...

نه کلمات من، نه تصاویر، نه توصیف آشنایان، نه فیلمهای تلویزیونی ... از هیچ رو نمیتوان دریافت که چه میگذرد در سرزمین پیامبر خدا (ص)، مگر آنکه با چشم خودتان ببینید و با تک تک سلولهایتان، در هوایی نفس بکشید که آدم و ابراهیم در آن تنفس کردند.
من برگشتم، و ای کاش که هرگز برنمیگشتم. بازگشت به سطح را احساس میکنم. بازگشت به روی زمین. میتوانم حس کنم زمین سفت و سخت را وقتی پایم را بر رویش میگذارم. احساسی که نداشتم، وقتی در کوچههای مدینه راه میرفتم...
چه بگویم که افزودن هر واژهیی به واژگان ناقص و حقیرم، خیانتی است به آنان که هنوز دعوت نشدهاند به سرزمین وحی و زنده کردن داغ دل است برای کسانی که پیشتر، در این گلستان سوخته اند.
سلام همهی بزرگوارانی که به این حقیر ماموریت داده بودند، ابلاغ کردم، حال که خانهی خدا، دلهای پاک و تازه متولدشدهیی است که از خشم و کینه و نفرت تهی شدهاند و جای خود را برای عشق و یاد باز کردهاند.
پینوشت: نمیتوانی اشک نریزی وقتی در باشکوهترین نمازهای جماعت عالم، با سوز صدای شیخ صلاح البدیر، حمد را زمزمه میکنی. خواهش میکنم حتماً گوش کنید...

عید غدیر امسال هم آمد و گذشت. مبارک همهی "شیعیان" واقعی باشد... هیچ وقت فکر کردهایم که "شیعه" یعنی چه؟ یعنی عزاداری به وقت محرم و صفر، شادی به وقت نیمهی شعبان، خواندن 17 رکعت نماز و دیگر هیچ؟ و در لوای همهی این کارهای زیبا که ظاهر ما را به بهترین شکل آذین میدهند، دروغ، تهمت، بخل و کینهورزی، افترا و دشنام ...؟ چرا قبح این اعمال برایمان شکسته؟ چون فرصت توبه هست و خداوند هم میبخشد؟ آیا حقیقتاً خداوند گناهی که ما با ضایع کردن حق دیگران برای رسیدن به منافع خودمان، با ریختن آبروی مومن برای بالا کشیدن خودمان و با خاموش کردن چراغ دیگران برای روشن نگاه داشتن شمع خودمان انجام میدهیم را میبخشد؟
بگذریم. فقط میتوانیم دعا کنیم که خداوند ما را از شیعیان حقیقی علی (ع) قرار دهد و به ما بیاموزد که عدالت، مهر، صداقت و انسانیت متبلورشده در رفتار این مرد بیتکرار، شعار و فسانه نیست، خاطره و تاریخ هم نیست. "باید"های فراموش شده و از دست رفتهی زندگی امروز ماست.
برای تبریک عید، غیر از اهالی فامیل و برخی دوستان نزدیک، دیگر کسی سراغمان نیامد. نمیدانم، یا سادات همه واقعاً مهجور شدهاند، یا این منم که لایق نیستم چنین تاج بندگی پرقیمت و گرانبهایی را همراه داشته باشم... خداوند یاری برساند که "بازگشت" را نه در حرف و کلام، همانند آنها که توبه بر زبان دارند و شوق معصیت در دل و از مستهزئین به پروردگار خود هستند، که در روح و جان، با تار و پود هستی خود بیامیزیم.


تصور تمام شدن ماه رمضان خیلی سخت است. اینکه دیگر باید یک سال منتظر بمانی تا بوی شامی و شلهزرد، چند ساعت مانده به افطار بپیچد توی خانه. اینکه باید یک سال دیگر منتظر بمانی تا "اسماءالحسنی" و "ربنا"ی شجریان را بشنوی. اینکه باید یک سال دیگر منتظر بمانی تا شیطان را در غل و زنجیر کنند و تو نفس راحت بکشی. اینکه باید یک سال دیگر منتظر بمانی تا وعدهی بهشت را به تو بدهند، خواب و نفس کشیدنت عبادت باشد...
چه خسارت بزرگی است اگر بعد از 30 روز هم بخشیده نشده باشی و بار گناهان، همچنان روی دوشت سنگینی کند...
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه میخوام پریشون تو باشم
تویی که زندگیمو، آبرومو
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو میتونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم تنهای تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه
درست است که عید بندگی، عید رهایی و عید دریافت پاداش یک ماه عبادت بیریا رسیده و حالا تو باید منتظر باشی تا حساب بانکیات را پر کنند از دستمزد آخر ماه، اما باور کردنش خیلی سخت است. آنقدر با ماه محبوب دوست میشوی که وقتی اینطور ناغافل تو را میگذارد و میرود، حتی دلت هم میشکند... یعنی تو آنقدر لایق نبودی که او پیشت بماند؟
با همهی این احوالات، عیدتان مبارک باشد. عیدی که حال و هوای عجیبی دارد. حال و هوای "صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت."
ماه عسل، دلمان برایت تنگ میشود. زودتر برگرد...
پینوشت: آخرین گزارش چاپشده ی من فیلمهای ایرانی در 14 کشور دنیا - خبرگزاری موج انگلیسی , Iranian films due in 14 countries

حتماً پیامک فرستادن را تجربه کردهای. خوب میدانی چه حسی دارد وقتی که پیامکی را میفرستی و خالی میشوی از همهی احساسهای بودن و گریختن. وقتی یک نفس راحت میکشی از اینکه عزیزی در دوردست، صدای تو را شنیده و کلام تو را خوانده، حتی اگر نخواهد جوابت را بدهد. و این برایت مبارک است که بدانی او حداقل تو را میبیند. و چه شیرینتر زمانی که منتظر میمانی تا هر لحظه جوابت برسد...
این بار زودتر از جمعه دلم گرفته. حالا سهشنبه است و من هم هوای جمعه را دارم. جمعهیی که باید لایق شوی تا بفهمی انتظارش چه درد فراغی است، سوزانتر از فراق هر معشوق و محبوب. و من نبودم. لایق نبودم و نخواهم بود، اما آتش درون را...
گر آتش دل نهفته داری // سوزد جانت، به جانْت سوگند
و زبانهی این آتش دارد همهی وجودم را میگیرد. آتشی که نمیتواند خودش را پنهان کند، هرچند که:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند // نه که هر آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست // کلاهداری و آیین سروری داند
حکایت ما هم این است. رویمان سرخ میشود، اما دریغ از اینکه جرات کنیم و یک لحظه پرده را کنار بزنیم و جمال یار، یک نظر هویدا شود.
از پیامک گفتم. ای کاش تو هم پیامک داشتی آقا. ما که نه صدایمان به جایی میرسد و نه دعایمان از این سقف بالاتر میرود. اما ای کاش راهی داشتی تا ما "بدها" هم بتوانیم سراغت بیاییم. تویی که ندیده عاشقمان کردی و حالا حالاها تصمیم آمدن نداری... که بنویسیم: " دل به داغ بي كسي دچار شد ، نيامدي // چشم ماه و آفتاب تار شد ، نيامدي // سنگهاي سرزمين من در انتظار تو // زير سم اسبها غبار شد ، نيامدي...
آقا جان، شیعهی دلشکستهی تو منتظر دست نوازش است. دریغش نکن..." آن وقت شمارهی سیصد و سیزده را تایپ میکردیم و "ارسال" را میزدیم. آن وقت حتی اگر جواب نمیدادی هم دلمان خوش بود که خواندهای...
پینوشت: به یاری خدا، مقالهی من در معرفی "تخت جمشید" در سایت کانادایی دیجیتال ژورنال به عنوان مقالهی برگزیدهی هفته در حوزهی گردشگری معرفی شد.

همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره، تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو، محتاجی حرومه...
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات
مثل ماه سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی
آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟
میخوام عاشق تو باشم...
تازه فهمیدم به جز تو
حرف هیچکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن
هیچکی جز تو موندنی نیست...
منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خستهام از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم
- موسیقی متن بینظیر پایانی سریال "مثل هیچکس"، شبهای ماه مهربان، مبارک رمضان، شبکهی ۲ سیما، احسان خواجه امیری با شعری از دکتر افشین یداللهی- دریافت فایل صوتی از اینجا
پینوشت: ای کاش همیشه "رمضان مهربان" میآمد و میبود. ای کاش همیشه بهانهیی برای خوب بودن و بد نشدن داشتیم. ای کاش همیشه امیدوار بودیم که یک نفر قرار است ما را ببخشد...

بسم ا...
من علمّنی حرفاً فقد سیرّنی عبداً
این فراز، باز مینمایاند غایت دانشمندی، عظمت و یگانگی مردی را که در میدان نبرد، "صفدر" است و در میدان علم، "بندهی هر آنکس که به او کلمهیی بیاموزد."
روزمرگی و مشغلههای آزمون سراسری، مهلتم نداد تا در سالروز ولادت بانوی بیهمتای دو عالم، حضرت فاطمهی زهرا (س) خطی بنگارم و چنین مناسبت فرخندهیی را شادباش بگویم.
با این حال، از فرصت بهره جستم تا همزمان با سالروز ولادت یگانه رادمرد تاریخ عدل و داد، حضرت علی(ع) که در اوج صلابت و قدرتمندی، "ابوتراب" بود، رقعهیی گسیل کنم و این دو مناسبت فرخنده را همزمان و البته با اندکی تاخیر، تبریک بگویم.
به یقین بر بندگانی اینچنین گناهکار، روا نیست جسارت کنیم و از منظومهی تابناک ولایت سخنی بگوییم که بر انسان عاقل، دست دراز کردن به سوی آسمان پرستاره، هرچند نورانی و پرفروغ، بینتیجه مینمایاند. مگرآنکه "مجنون" باشی، و مجنون با قلب خود نگاه میکند، در قید و بندهای عقلا نیست.
اینگونه میاندیشم که پیوند آسمانی مولای پرهیزگاران علی (ع) و یگانه اسطورهی عصمت و طهارت، فاطمهی زهرا (س)، نورانیترین و بابرکتترین پیوند مقدس زناشویی تاریخ بود. پیوندی که نخستین حاصل آن، الگوی صلح و کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی (ع) بود.
این پیوند، بنیان دلاوری و رادمردی را با امام حسین، بنیان مرصوص عبادت را با امام سجاد، بنیان علم را با امام محمد باقر، بنیان فضل و ادب را با امام صادق، بنیان صبر و گذشت را با امام موسی کاظم، بنیان جهاد و ایستادگی را با امام رضا، بنیان بخشش و جوانی را با امام محمد تقی، بنیان هدایت را با امام علی النقی، بنیان پایمردی و جهاد را با امام حسن عسکری و بنیان امید و انتظار را با حضرت موعود آلاف التحیه و السلام علی جمیعهم نهاد و تا همیشه استوار ساخت.
بر دستان همهی "پدران" ایرانزمین بوسه میزنم و سر تعظیم دربرابر "مادران" نجیب سرزمین آسمانیمان فرود میآورم، هر روز را روز آنان میدانم و از درگاه قادر بیهمتا و متعال درخواست میکنم به برکت دعای خیر و وجود پرمهر آنان، آتش جهنم را بر ما حرام بگرداند، راه سربلندی و عزت کشورمان را هموار سازد و ارادههایمان را در مسیر توسعه و آبادانی ایران عزیز استوار نماید.
آرزو میکنم به برکت دستهای سخاوتمند پدران ایرانی که بر سر سفرههای پاک ایرانی، نان حلال میآورند و به برکت دامان عفیف مادران ایرانی که محبت را معنا میکنند، هر روز و هر روز برگ دیگری از افتخارات و موفقیتهای جمهوری اسلامی ایران ورق بخورد تا روزی که سر انجام در 1404 خورشیدی، ایران عزیز نه تنها بر بام منطقهی خلیج فارس و خاورمیانه، که بر بام آسیا و جهان ایستاده باشد.
به امید آن روز

اسلام، دین بزرگی است. نه نیاز به وکیل مدافع دارد و نه نیاز به حامی. هم او که نازلش فرموده، راه مراقبت و حفاظتش را نیز به خوبی میداند و در آن، نیازی به شریک و همتا ندارد.
عظمت و حقانیت اسلام، برای کوردلان و منافقان، برنتافتنی است و به هر ترفندی میکوشند به آن ضربه بزنند. یک روز "آیات شیطانی" را علم میکنند، روز دیگر به چند نفر "دانمارکی" پول میدهند و روز دیگر از در "فتنه" وارد میشوند.
یک روز میگویند که به کار بردن نام "ا..." در نشانی پست الکترونیک ممنوع است و روز دیگر میگویند که اصلاً مردم 57 کشور اسلامی حق ندارند ایمیل داشته باشند. یک روز میگویند بر سرتان بمب میریزیم، روز دیگر میگویند تحریم میکنیم. یک روز میگویند حق ندارید حجاب داشته باشید و دست آخر هم میگویند اصلاً حق زندگی ندارید!
چنین اعمالی، از مخالفان و معاندان دین مبین اسلام، یک مشت بیمار عصبی و هیستریک ساخته که هر روز به یک پناهگاه چنگ میزنند، اما سرآخر باز هم سقوط میکنند...
میگویند که دین یک امر شخصی است و فقط به عبادات فردی انسانها اختصاص دارد، فردای روز همایش بینالمللی میگذارند برای تبلیغ "بوداییسم"!
میگویند آزادی ادیان در ایران وجود ندارد، بعد میگردند در قانون اساسی تمام کشورها و نام "زرتشت" را فقط در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مییابند، میآیند و میگویند که: "خوب، حالا یک آزادیهایی هست!"
بعد از دستگیری سه نفر بهایی به جرم بمبگذاری، هوار میکنند که: "ایران سی هزار مسیحی را در یک روز اعدام کرد!"، فردا خبر میپیچد که مسجد شهر رم را تخریب کردند برای ساختن فروشگاه...
به قول ابوذر منتظر قائم، دروغ است دیگر، کانتر که ندارد، شماره هم نمیاندازد. شما بگویید، آنقدر نادان و کوردل در دنیا هست که باور کند، کار و کاسبی شما از سکه نمیافتد!
حتماً شما هم روزانه، صدها ایمیل از این دست دریافت میکنید که: "تناقضهای جدید در قرآن مسلمانان کشف شد." یا "پردهبرداری از اشتباه تاریخی پیامبر اسلام" و یا "نسخهی تحریفشدهی قرآن به بازار آمد."
راستش نه به عنوان یک مسلمان، که به عنوان یک شهروند، وقت و عمر خود را گرانبهاتر از آن میدانم که برای خواندن "لاطائلات" و "اراجیف" یک مشت ذهن بیمار فرصت بگذارم و چشمهایم را خسته کنم.
ترجیح میدهم عبثترین کار دنیا یعنی گوش دادن به رادیوهای فارسی زبان خارج از کشور را هر روز 24 ساعته انجام بدهم، اما ایمیلها و نامههای این بندگان خدایی که خودشان را "استاد ایلیا" و "استاد مسعود" و "دکتر اهورا" و "مهندس هخورا" معرفی میکنند، نخوانم.
با این حال، یکی از دوستان عزیز، ایمیلی فرستاد که یک کتاب الکترونیکی را ضمیمهی خود داشت و حتی اسمش را خاطرم نیست، اما ادعا کرده بود که سری جدید تناقضهای اسلام و سخنان پیامبر (ص) را کشف کرده است.
داشتم نامه میزدم به موسسهی نوبل که جایزهی نوبل "هوش" را برای این نویسندهی مبتکر کنار بگذارد، تصمیم گرفتم چند سطری بخوانم و ببینم واقعاً در ذهن این آدمها چه میگذرد...
بد ندیدم یکی از تناقضات مکشوفهی "استاد دشتی" که احتمالاً ربطی به "مصطفی" در "کباب غاز" هم دارد (چرا که ایشان هم دشتی تخلص میکردند!!) را با شما در میان بگذارم، تا بعد با هم یک نتیجهگیری اساسی انجام بدهیم.
استاد دشتی فرمودهاند: (نقل به مضمون)
اینکه گفته میشود پیامبر اسلام، "امی" بوده و این "امی" معنای بیسواد و درسنخوانده را دارد، اشتباه ترجمهیی است، چرا که "امی" مورد نظر در قرآن، قومی به نام "امی" بوده که پیامبر در آنجا متولد شده و منظور این است که پیامبر در یکی از اقوام عرب به دنیا آمده نه اینکه درس نخوانده بود و نوشتن نمیدانست...
از سویی خندهام گرفت که عنوان "استاد" امروزه دیگر به هر "هویج" و "خیار"ی اطلاق میشود، از سوی دیگر متاسف شدم که چرا چنین افراد "کوچه بازاری" و "بیسواد"ی مخالفان و منتقدان دین ما را تشکیل میدهند. یعنی این دین آنقدر باعظمت، برحق و استوار است که حتی یک انسان تحصیلکرده و دانشمند هم با آن مخالفت نمیکند؟
دلم میسوزد از اینکه امروز، حتی هر طفل سه سالهیی هم میداند که پیامبر اعظم (ص) اهل طایفهی قریش بودند و من یکی حداقل تا به امروز و غیر از دهان مبارک استاد دشتی، نامی از قبیلهی "امی" نشنیده بودم... از سوی دیگر، تاسف خوردم که چه طور بعضی از جوانهای هیجانزده و ناپختهی ما، "استاد" بودن چنین کلاهبردارانی که ادعا میکنند مفسر قرآن و عالم دینی هستند را باور میکنند.
که حتی در فهرست سوابق و افتخارات "استاد دشتی" میخواندم ایشان حافظ کل قرآن هم هستند و حتی سه بار این کتاب آسمانی را از بر خواندهاند.
و آنگاه متوجه نشدم که استاد، چه طور آیهی 48 سورهی مبارکهی عنکبوت را از قلم انداختهاند که: بسم الله الرحمن الرحیم / وَ ما کنت تتلو من قبله مِن کتابٍ و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون ...
وظیفهی ما، امر به معروف و نهی از منکر است. وظیفهیی که در آنجام آن کوتاهی نخواهیم کرد. تا مرز جهاد... اما حضرت سعدی میفرماید:
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنی در سنگ...

بسم ا... الرحمن الرحیم / والذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلاً و انا... لمع المحسنین
متاسفانه اینروزها اتفاقاتی در وبلاگستان و به تبع آن در سطح جامعه در حال تکوین است که اگر از همین نقطهی شروع جلویش را نگیریم و صدا را در نطفه خفه نسازیم، یک فاجعهی فرهنگی و انسانی قریبالوقوع روی خواهد داد که هیچگونه جبران نمیشود.
از همین رو، یک پیشنهاد بسیار جدی به اهالی فکر و برادران متعهدم دارم و آن نیز برخورد قاطعانه با وبلاگهایی است که با سرعت فراوانی این روزها مشغول گسترش هرزهنگاری در وبلاگها و سایتها هستند و منجر به اشاعهی ناروای ضداخلاقیات و زیر پا گذاشته شدن اصول انسانی میگردند.
کمبودهای روحی ناشی از برتافتن بیتوجهی و قرار گرفتن در محاق بیخبری، بسیاری از بلاگرهای پرمدعای ایرانی که از قضا بسیار محبوب هستند را وادار کرده تا با دست زدن به حملات انتحاری فرهنگی، به سمت مرزهای اخلاقی و انسانی حمله کنند و شرافت را به معنای واقعی زیر پا له کنند.
به کار بردن بیپروا و مداوم الفاظ رکیک و غیراخلاقی، مطرح کردن بیمارگونهی مسایل جنسی، تبلیغ روابط نامشروع و حمایت از اقلیتهای همجنـسبـاز به عنوان افرادی بیگناه همانند سایر افراد جامعه، پروژهی تقریباً جدیدی است که روشنفکر نماهای وابسته به انجمنهای فمینیستی و صهیونیستی در پیش گرفتهاند تا به قیمت از بین بردن همهی هنجارها و ارزشهای جامعه، خود را دگراندیش و متفاوت جلوه دهند.
در این میان کم نیستند زنان برجعاجنشینی که در پی شکستهای عاطفی، طلاق و جدایی، از کشور خارج شدند و در سواحل کالیفرنیا و بالای شهر اونتاریو مرفهانه سکنی گزیدهاند و از سرمستی کسب درآمدهای نامشروع از راه مشاغل جنسی و کالا قرار دادن خود، تجربههاشان را برای آگاهی همگان با همهی جزییات بازگو میکنند و حقا که این گمراهان و شیاطین زمانه، چه قدر واژگان را حقیر و کمارزش میسازند...
به هر حال، من گمان میکنم آرزوی دستنیافتنی اینکه عدهیی چنین بدذاتان و بدگوهرانی را روشنفکر و پیشرو خطاب کند، آنان را به درههایی خواهد کشاند که بیرون آمدن از آنها هرگز ممکن نخواهد شد.
فاز اول فریاد زدن خویش به عنوان روشنفکر و پیشتاز، سرودن اشعار دو کلمهیی و نوشتن داستانهای یکسطری و ساخت مجسمههایی بود که باید آنها را کُپّّه گِل دانست!
در مرحلهی دوم، تبلیغ پوچگرایی و نهیلیسم و سخن راندن از خودکشی، اعتیاد و افسردگی چارهی پوشاندن این عقده شد و هماکنون هم پس از اینکه بایکوت عظیم و همگانی مردم روی نمایاند، پناه آوردن به ترویج بیبند و باری جنسـی و دم زدن از حقوق همجنـسبازان و اراذل و اوباش در دستور کار قرار گرفته است.
به هر حال، تبلیغ کردن اندیشههای فمینیستی که اینروزها آن را با انواع کمبودها و شکستهای عاطفی، روحی، شخصیتی و خلاءهای اخلاقی میتوان مترادف دانست، به ویژه که با هواخواهی از گروههای منحرف و مجرمی به نام همـجـنس بازان همراه شده، لجامگسیختگی اخلاقی و لکهدار شدن ارزش و نام انسان را به همراه دارد که اگر هر چه سریعتر برخوردی قاطع و انقلابی با آنان صورت ندهیم و مصداق بارز جهاد و مبارزه با فساد را به اجرا نگذاریم، این جماعت را تا آنجا گستاخ خواهد کرد که قابل تصور نیست...
اما یک نکتهی مهم، قابل توجه برادرانم:
این جماعت، آنقدر گستاخ و آشوبگر هستند که زبان موعظه و پند را متوجه نشوند. آنها امروزه آنچنان پر آب و تاب از حقوق اقلیتهای تازه به راه افتادهی همجنسبـازان حمایت میکنند و موضوع را به حقوق بشر و سازمانهای جهانی ارتباط میدهند که شما تصور میکنید چنین اوباشگریهایی حقیقتاً یک واقعیت تاریخی است و ریشه در گذشته دارد!
فارغ از اینکه چنین گونهی تازهتاسیسی از هـوس رانی غیرانسانی حاصل رفاهزدگی بیش از حد و عدم وجود دردهای اقتصادی، فرهنگی، مالی و اجتماعی است.
امروزه در جامعه، دانشگاه هست، رفاه اقتصادی هست، آزادی هست، سرمایه هست، حساب بانکی پر از پول پدرجان هست، تویوتا و هیوندا هست، سوییچ پژو 206 برای گشت دور شهر هست، آیس پک و پیتزا و کافه گلاسه هست، سینما و ماهواره و اینترنت هست، گوشی یک میلیون تومانی و سیمکارتهای پرتعداد هست، در کنارش یک لذت حیوانـی دستساخته هم باشد، چه اشکالی دارد؟
چندی پیش در جایی به نقل رسول گرامی اسلام (ص) میخواندم که ایشان هوشمندانه دوران فرارسیدن اینگونه بیبندوباریها را پیش بینی کرده و فرموده بودند (نقل به مضمون) میبینم آن روزی که مردان و زنان از یکدیگر فاصله بگیرند و زیادهرویهای قوم لوط را تکرار کنند...
به هر حال، بر هر مرد و زن مسلمانی است که در چنین دورهیی سکوت را بشکند و جهاد را از محیطهای مجازی آغاز نموده و در صورت لزوم به دنیای واقعی بکشاند.
جامعهیی که "مرفه و بیدرد" است و از فرط بیدردی خود را به غلطهی فساد و تباهی میکشاند، در مقابل هیچ نصیحت و راهنمایی انعطاف نشان نمیدهد و ناسازگاری را به حدّ اعلا رسانده، باید با جهاد بر علیه مفسدانش اصلاح کرد.

نمیدانم چه اتفاقی افتاد که به سرم زد کمی گذشتههای تارنگارم را نگاه کنم... خیلی از جاها، از خودم خجالت کشیدم. شاید اینطور بهتر باشد که بگویم بیشتر جاها از خودم خجالت کشیدم. از جوانی کردنها، از نادانیها... نامهربانانه به بسیاری از افراد که مقصّر یا بیتقصیر، اشتباهی را به زعم من انجام داده بودند، بیاحترامی کردم...، ادبیاتم زیبا نبود، تحت تاثیر جوسازیها و هیاهوها قرار میگرفتم، به ناحق حکم میدادم، با بزرگترها خوب تا نمیکردم... بد بودم... خدایا، خودت ببخش...
بد نیست حالا که قرار شده دگرگون شویم و مقلّبالقلوب و الابصار، دلهامان را زنده سازد، به جای دیگران از خودمان شروع کنیم. فریاد بزنیم که دگرگون شدهایم. راستش آنقدر آدم نشدهام که بگویم جراتش را داشته و دارم. نه... اما میخواهم آدم بشوم. میخواهم بیبی فاطمه اگر لایقم دید، روزی شفاعتی بکند تا به اشارتی...
دفترچههای خاطرات کاغذی، یک ایراد عمده دارند و گذشتههای ما، سابقهی ما، اشتباهات ما و لغزشهایمان را تنها در قالب واژگان و حروف باز مینمایانند. ابزار وبلاگ هم فراتر از این نیست، اما آن را زندهتر و ملموستر میبینم. احساس میکنم این وبلاگ ساده و کمارزش، آیینهیی شده تا خود را در گذر زمان تویش نگاه کنم.
احساس میکنم کلیک روی نام هر کدام از ماهها و سالهایی که این گوشه هست، دقیقاً اعمال و رفتار و پندار و گفتار همان روزها، هفتهها و ماهها را مثل یک فیلم متحرک، زنده میکند و جلوی چشمانمان میآورد. و حالا که در این جهان هستیم... حال چه قدر دشوار و مایهی سرافکندگی خواهد بود وقتی در روز قیامت، در جهان باقی، تکتک گناهانمان را زنده و حاضر روبهروی چشمانمان حاضر کنند و بگویند که تشریف ببرید از این در، رو به سوی "هاویه"...
سبحانک یا لا اله الا انت ... الغوث الغوث خلّصنا من النار یا رب
چند روز دیگر که هفتم اردیبهشت میآید، سالروز تولدم است. این پست را ننوشتم که به خودم تبریک بگویم و منتظر شادباشهای شما باشم. کما اینکه همیشه بزرگواری داشتید و... اما میخواهم چند کار مهم انجام بدهم:
1- از همهی آدمهایی که در طول سالهای عمرم به ویژه در دوران پرآشوب وبلاگنویسی، کلام درشت، ناحق، اخمآلود و ناپسندی از من شنیدهاند، از سویدای جان عذر میخواهم. اظهار شرمندگی میکنم و آرزو دارم مرا ببخشند.
از دکتر محمود احمدینژاد عزیز که هرچند منتقدش بوده و هستم، اما راه و رسم نقد کردن را بلد نبودم و از او میخواهم که حلالم کند. از همهی وبلاگنویسهایی که در مقابل انتقادهایشان جبهه گرفتم و پرخاش کردم. از همهی عزیزانی که به اینجا سر زدند و خواندن پستهایم، آزرده خاطرشان کرد.
2- خدای من. تو حجتت را قرنهاست که تمام کردهیی... نبیّ (ص) آمد تا برای ما بندگان سراپا تقصیر، عذری باقی نماند. اما دیر او را شناختیم. دین تو را دیر شناختیم، بد شناختیم... به درگاهت ناسپاسی کردیم. خدای من. شاید لایق تاج سیادت که بر سر ما نهادی نبودیم، شاید اشتباهی شدیم...
خدای من، امیر المومنین علی (ع) که سرور جوانمردان جهان است فرمود تا ما جرات بیابیم و از زبان او تکرار کنیم: "الهی ان اخذتنی بذنوبی فانا اخذتک برحمتک..."
خدای من. به خاک افتاده و روسیاه ربوبیت و لطف لاینقطع تو هستیم. خدایا... دری باز بگذار تا بتوانیم بیاییم. مولای من... یک نظر ارفاق کن... یک نظر...
3- مهدی جان... طاووس اهل بهشت... از خدایت، از حضرت عشقت، از مولایمان بخواه تا در همین دم، همین لحظه، همین آن، اگر گوشتی از لذت گناه بر تنمان روییده، آب کند. اگر حقی از مومن و شیعهی علی ستاندیم که ناحق بود، با اشدّ ربانیّت از این وجود حقیر بستاند... اما، تو را به همان خدا... نگذار کارمان به قیامت بکشد... نگذار...
بسم ا...
دوست عزیز و برادر وبلاگنویسم، حامد احسانبخش مهربان، دعوت کرده تا به مناسبت پخش فیلم ضداسلامی جدیدی با عنوان فتنه در حرکتی گروهی به نام "برادرم مسیح" شرکت کنم و از دل پردرد مسلمانان بنویسم. دلی که هر روزه، به نام آزادی بیان و دموکراسی، زخمهیی تازه بر آن میزنند و داغی دیگر از برایش تازه میکنند.
روزی آیات شیطانی است که ناخوانده از روی نامش میتوان به ماهیت غیرانسانی و فرومایهاش پی برد، روزی دیگر شاگرد تربیتشدهی ریگان و کندی (بنلادن) است که همهی جنایات انسانی خود را با نام مبارک "اسلام" در لفاف میپیچد و به خورد افغانهای بینوا میدهد، روزی "پرسپولیس" است که وقیحانه نام پرافتخار بنای توحیدی و باشکوه ایرانیان باستان را یدک میکشد تا تقابلی ساختگی بین ملیت و دیانت به هم آمیختهی ایرانیان مسلمان پاکنهاد ایجاد کند، روزی دیگر کارتون طنز 300 است، روزی کاریکاتورهای دانمارکی و امروز هم فتنه.
غیر از کاریکاتورهای مجلات دانمارکی (که بر حسب اتفاق به آنها برخورد کردم)، نه علاقهیی به دیدن و پیگیری آن باقی لاطائلات داشته و دارم، نیز نه آنها را دیده و خواندهام. لاطائلاتی که برای لکهدار کردن وجههی ایران و اسلام، و هر دوی اینها در کنار هم بافته میشوند و در نهایت، با یک برچسب دموکراسی، خیلی راحت روی پرده و پشت ویترین میروند و میشوند محبوب دلهای آزاداندیشان!
از سوی دیگر، حالا که حرکتی جمعی برای درد دل و شکواییه بردن به پیامبر مسیحیان جهان به راه افتاده تا شاید با میانجیگری و عنایت خاص او، این فتنهگریها به پایان رسد، شخصاً خود را در حد و قدری نمیبینم که به مسیح (ع) نامهیی بنویسم. او که خواجه شمسالدین حافظ شیرازی را نیز واداشت تا اینگونه بسراید:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که از انفاس خوشش بوی کسی میآید
او که اولالعزم بود، روحا... بود، کتاب داشت، نفس مسیحایی داشت و دستانی شفابخش.
با این حال، بدون اینکه عیسی ناصری (ع) فرزند مریم مقدس (س) روی سخنم باشد، که من بندهی زمینی حقیر و سراپا تقصیر، هرگز به ساحت آن بزرگواران و حواریونشان راهی نخواهم داشت، خواهم نوشت نکاتی چند که در ذهن دارم و مرور آنها را خالی از لطف نمیدانم:
1- آنانی که امروزه در کشورهای اصطلاحاً توسعهیافته و بیشتر در اروپای غربی، دست به کینهسازی و کینهجویی میزنند، جریانهای کاذب تولید میکنند و ناآرامی به وجود میآورند، مسیحی به شمار نمیروند.
مسیحی ازدواج نمیکند، مسیحی حجاب دارد، مسیحی در هر کلیسا و صومعه دست به تاسیس فرقهی جدید نمیزند، مسیحی شرب خمر نمیکند، مسیحی غیر از یکشنبهها نیز عبادت روزانه دارد، مسیحی عزاداری میکند، مسیحی "تثلیث" را گناه میداند و مسیحی، "مسیح مصلوب" را باور ندارد.
2- جدایی دین از سیاست در نیمکرهی غربی جهان، مطمئناً دلایل فراوانی دارد که چند مورد عمدهی آنها را همگی میدانیم.
نخست اینکه مسیح (ع) خود هرگز به عنوان حاکم و فرمانروای سیاسی در قلمرو فلسطین و بیتالمقدس و بیتلحم فعالیت نکرد تا الگویی برای پیروانش باشد. دوم اینکه قوانین سختگیرانهی دین مسیح برای پیروانش، باعث شده تا بسیاری از جوانان و نوجوانان امروز در قرن بیستویکم، دستورات و قوانین این مکتب را گزینشی اجرا کنند و اقلیتهای معتقد و پایبند مسیح، در گوشههای دورافتادهی ایتالیا، اسپانیا، ارمنستان، اورشلیم و بخشهایی از آمریکا محدود و مهجور باشند.
در نهایت، میل ذاتی غربیها به غوطهور شدن در دریای بیبند و باری، لیبرالیسم اخلاقی و آزادی گزینشی (یعنی نوعی از آزادی که به شما اجازه نمیدهد در خیابان، سهواً به کسی تنه بزنید چون از شما در دادگاه شکایت خواهد کرد، اما این اجازه را میدهد که به خداوند متعال و پیامبران او توهین کنید چرا که هیچکس از شما شکایت نخواهد کرد!) بود که باعث شد هنجارهای اخلاقی دین مسیح توسط این جماعت شکسته شود و تقریباً گامهای اصلی محو دین از زندگی روزمره برداشته شود.
3- مقدمههای پیشین را چیدم تا به این نتیجه برسم که توهینکنندگان امروز به اسلام و مقدسات آن، این پروژههای فتنهگرانه را با عنوان پیروان مسیح و دینداران حقیقی اجرا نمیکنند. آنها گرفتارشدگان در مرداب سقوط اخلاقی و افول ارزشهای انسانی هستند که میخواهند با تحریکات استراتژیک، مسلمانان را نیز به درد خود مبتلا کنند. 
مردمان صاحب تمدنی که از معماری و نگارگریشان گرفته تا خوشنویسی و کتابآرایی، کیمیاگری و اخترشناسی، در هر شاخهیی از علم و هنر، سرآمد بودند و مایهی مباهات.
امروزه، بیشترین مانور غرب وحشی (دانمارک، فرانسه، هلند و آمریکا) برای اثبات ادعای مبنی بر تحجرگرایی از سوی حاکمان مسلمان، روی موضوع حقوق زنان به ویژه در ایران به عنوان نماد کشورهای اسلامی صورت میگیرد.
یادم میآید زمانی یک پروفسور جامعهشناس استرالیایی میهمانم بود. او که پس از یک گشت کوتاه در سطح شهر حسابی ذوقزده شده بود، اینطور به من میگفت: "من شهر شما را با لسآنجلس اشتباه گرفتم. نوع پوشش جوانان، اینجا کاملاً غربی است! ای کاش میدانستید در رسانههای ما راجع به شما چه میگویند..."
دوست دارم این نمایندگان پارلمانهای غربی (که بیشتر به گوجهفروش و لبنیاتی میمانند) و اهالی رسانههای mainstream که راجع به وضعیت حقوق بشر و به ویژه حقوق زنان در ایران اظهار نظر میکنند و آن را نتیجهی تعالیم اسلامی میدانند، دقیقاً توضیح بدهند که منظورشان چیست!؟ اینکه زنان مسلمان در کشورهای مختلف اسلامی از جمله ایران، با کمی تاخیر (مثلاً 2 هفتهیی) آخرین تولیدات لباسهای ایتالیایی و آمریکایی را در مغازههای شهرشان دریافت میکنند، زیر پا گذاشته شدن حقوقشان محسوب میشود؟ اگر اینطور است، با آنها موافقم!
5- هیچ دیدهاید این جوانهایی که میخواهند دوست سالم و از همهجا بیخبرشان را به استعمال دخانیات یا اعتیاد مبتلا کنند، از چه روشی استفاده میکنند؟ دور میایستند، برایش پوزخند و نیشخند و زهرخند میزنند و به همدیگر میگویند: "بچه ننه را ببین! پاستوریزه را ببین! بچه مثبت را ببین..." و با اینگونه تحریکهای کلامی و جنگ روانی، سرانجام به مقصودشان میرسند.
بگذارید از همهتان (اگر در سنگر ما هستید) خواهش کنم که کمک کنید تا فریب این رفتار بچگانهی غرب را نخوریم. آنها دور ایستادهاند و ما را تروریست، محور شرارت، آشوبگر و فتنهساز میخوانند تا عکسالعملهای ما را ببینند.
ما باید مثل هشت سال دفاع مقدس که جوانانمان پاک و آسمانی جنگیدند، در مقابل خمپارههای خشم و نفرت غرب، فرهنگی و هنری وارد عمل شویم. زمانی که بعثیهای ملعون، به زنان ایرانی تعـرض میکردند و کودکان بیگناه سردشتی را زیر بمبهایشان هدف میگرفتند، جوانان پاک و معصوم ایرانی حتی یک غیرنظامی عراقی را نیز به اسارت نگرفتند.
آنانی که در استخراج آمار استادند، خیلی آسانتر به این نتیجه میرسند. مقایسه کنید آمار غیرنظامیان شهیدشدهی ایرانی و کشتهشدگان غیرنظامی عراق در جنگ هشتساله را. نمونهی بارزش، سیصد گیلانی بیگناه و غیرنظامی که هزاران کیلومتر دورتر از خط مقدم جنگ، در پیربازار رشت توسط صدام (لعنتا... علیه) بمباران شدند.
حالا هم بگذارید برایمان سیصد بسازند، چهارصد بسازند، فتنه بسازند، توهین کنند. کار عقلانی و هوشمندانه این است که در نهایت آرامش، شبکههایی مانند پرس تیوی، سحر تیوی و جام جم را گسترش دهیم و مثل همان روزها، جواب خمپاره را با شاخهی گل بفرستیم. خاصیت غرب وحشی همین است. مگر فیلمهای وسترنشان را ندیدهاید؟
وظیفهی ما تنها این است که چهرهی حقیقی اسلام را به جهانیان بشناسانیم. چهرهیی که سراسر نور، روشنایی، برکت، صلح و محبت است. چهرهی دینی که مبنای اصلی آن بر کتاب است و کتاب نماد فرهنگ است و فرهنگ از نتایج تمدن. تمدن، آرزوی دور و دراز بشر برای به رخ کشیدن پیشرفت و اسلام یعنی عین تمدن فرهنگی. اگر درست بخوانیم، بشناسیم و اجرایش کنیم.
6- روح مسیح (ع) در عذاب است. میدانم... در عذاب است از آنانی که به اسم پیروان او، میخواهند جنگهای صلیبی نوین را بنا کنند، میخواهند جهان را به ناآرامی بکشانند...
روزی در موزهی کلیسای وانگ اصفهان بودم و تصاویری را میدیدم که خود هنرمندان مسیحی از پیامبرانشان نقش کرده بودند. به عنوان یک مسلمان، از دیدن آن تصاویر، شرمناک و خجالتزده شدم... تصور میکنید آنان نیز به پیامبرشان به مانند یک قدیس آسمانی مینگرند؟ همانگونه که ما فخر جهان محمد مصطفی (ص) را با سربلندی و عزت میستاییم؟ نه... اشتباه نکنید. برای مسیحیان امروز، عیسی (ع) در حد یک روشنفکر، یک چهرهی موفق و یک واعظ بود که با به صلیب کشیده شدن، حیاتش پایان یافت و اثری از خود بر جای نگذاشت. آنها در وجود عیسی مسیح (ع) تقدسی نمیبینند همانطور که در وجود پاپ بندیکت و پاپ ژان پل و...
اما مسلمانان سراسر جهان به ویژه ما ایرانیان، مسیح (ع) را میستاییم. نخست از این روی که پیامبر صلح و دوستی است و مژدهی نزول مصحف بدون تحریف را سالها قبل از پیروزی مسلمانان داده بود. دوم از این روی که برگزیدهی بلامنازع پروردگار جهانیان در میان قومی گمراه و خونریز بود و در نهایت از این روی که یک پیامبر آسمانی بود و جسم زنده و روح ناظر او انتظار میکشد تا در روز ظهور، یکی از همراهان حضرت قائم (عج) باشد.
ما چهرهی عیسی (ع) را نورانی ترسیم میکنیم. ما مسیحیان واقعی را برادران و خواهران خود میدانیم. ما سفارش مسیح به پیراوانش را فراموش نمیکنیم که گفت: و پس از من احمد خواهد آمد، از او پیروی کنید...
مسلک ما مسلمانان، مسلک پیامبری است که وقتی مرد یهودی بر سر مبارکش زباله و خاکروبه میافکند، غیر از سکوت و لبخند پاسخی نمیداد و او را بر خوان محبت و بزرگواری خویشتن میهمان میکرد.
پینوشت: از برادران عزیزم مازیار ناظمی، کامران نجفزاده، محمدرضا رهبر، احمدرضا توسلی و هادی نیلی دعوت میکنم دربارهی فتنه بنویسند و از درد دلهایشان ...
هفتهی وحدت آغاز شد. هفتهیی که سالروز ولادت پیامبر صلح و رحمت، عدالت و اعتدال، مساوات و اعانت بهانهی نامگذاری آن است. هفتهیی که در آن، دشمنان وحدت شیعه و سنی تلخترین و آزارادهندهترین روزهای زندگی خود را سپری میکنند. دشمنانی که با پرورش توپچیهایی مانند صدام و بنلادن، میکوشند نام اسلام را اینگونه با خون و شمشیر و قتل و وحشت گره بزنند، حال که این خیال خام با بشارت صلح و دوستی، نماز و عطر و ازدواج از سوی آن ابرمرد تاریخ، مدتهاست نقش بر آب شده!
شاید اگر هر مسلمان اهل بصیرت و آگاهی، چشمان دل خود را بگشاید و با کمی غور و تفکر در اسناد، مدارک، آیات، احادیث، روایات و مجموعهی همهی این مستندات در "الغدیر" شیوا و ارجمند علامه امینی، به دنبال ریشههای شکلگیری تفکر سنّی بگردد، واقعیت را درخواهد یافت و حقانیت شیعه را باور خواهد کرد، با این حال امروز دیگر موعد زنده کردن اختلاف سلیقههای قدیمی نیست.
درست است که هر کدام از دو طرف این اختلاف سلیقه (شیعه و سنی) خود را محّق میدانند و برای اثبات ادعاهای خود، مدارک و دلایلی نیز دارند، اما زیبایی و یگانگی مسلمانان در این است که فارغ از هر تفاوت رنگ و نژاد و پوست و مذهب و باور، همگی به دور یک کعبه طواف میکنند، به سمت یک قبله نماز میگذارند، صفحات یک کتاب آسمانی را میگشایند و یک پیامبر را پیشوا و پرچمدار خود میدانند و این متفاوت از هزاردستگی و گسیختگیهایی است که پیروان سایر ادیان از آن رنج میبرند.
زیبایی و اعتدال باور مسلمانان در این است که به سفارش پیامبر صلح و دوستی (ص) هرگز به انبیای دیگر، بیاحترامی و هتک حرمت نمیکنند حتی اگر در این میان، تازه به دوران رسیدههایی پیدا شوند و کاریکاتور و فیلم و نقشهای ضدانسانی بسازند. هرگز در جمعیت مسلمانان، یافت نمیکنید آنکه از مسیح (ع) به بدی و ناروا یاد کند، ارج و قرب الهی وی را زیر سوال ببرد و او را پیامبر الهی نخواند حال که مسیحیان باورمند نیز خود چنین نمیاندیشند.
بهار امسال ما مسلمانان ایرانی، ربیع در نوروز است و فرصت شادی چندباره برایمان فراهم میسازد. از این بهار، بهره ببریم و پیام جاودانهی محمد امین (ص) که همانا صلح، عدالت، یکتاپرستی، محبت و اخلاق است را فراموش نکنیم.