دوستان و همراهان عزیز؛ خوشحالم که همزمان با فرارسیدن سال نو میلادی و عید کریسمس، راهاندازی و شروع به کار سایت انگلیسیام که به همت تیم طراحان آنلاینر در مشهد مقدس طراحی شده را اعلام کنم.
در این وبسایت، مقالات و مصاحبههایی که در رسانههای انگلیسی زبان منتشر میکنم را یک جا گردآوری خواهم کرد تا یک مجموعه و آرشیو کامل از آثارم باشد. با بازدید از وبسایت و ارسال پیام، بنده را مفتخر خواهید کرد. نشانی وبسایت من www.kouroshziabari.com است و از لینک زیر هم میتوانید آن را باز کنید. از نظرات و دیدگاههای ارزشمندتان استقبال میکنم.

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
برگ ديگري از دفتر تاريخ ورق خورد و پاي به دههيي نو گذاشتيم. هفتسين دلتان پر از سربلندي، سعادت، سلامتی، سرفرازی، سرور، سرزندگی و سادگی. نوروز مبارک!

چند ساعتی میگذرد از زمانی که ننوشتنم در این صفحات، یک ماه به درازا کشیده است. در عید غدیر خم، روزی که منتظر فردایش بودم تا زندگی دوبارهیی را در آن آغاز کنم، اندکی نوشتم و رفتم. دیگر به این وبلاگ و نوشتههایش دلبسته نیستم. مثل همهی داشتههای دنیاییام – بگذریم از اندک و فراوان بودنشان --، بعد از گذشت چهار سال از نوشتن اولین حرفهایم در فضایی که فکر میکردم جهان دیگری است، این وبلاگ را هم دیگر در دایرهی محاسباتم نمیگنجانم. تازه احساس میکنم که کمی بزرگ شدهام. زمانی این وبلاگ، همهی دنیایم بود. همان مورچهیی بودم که وقتی به لانهاش قطره آبی بریزد، با خود میگوید که گویی همهی جهان را آب برده است. هرچند که تجربهی "مورچه بودن" هم بسی دستنیافتنی و گران است؛ تو چگونه میتوانی آن مخلوقی باشی که تو را نمیبینند و زیر دست و پاها میمانی، اما توان آن را داری تا باری بر دوش بکشی، دهها برابر سنگینتر از وزن ناچیز و اندک بودنت...
دوشنبه، 16 آذرماه 1388، حوالی ساعت 4 بعدازظهر یک روز آرام و بهخاطرماندنی، خداوند رحمت و نور، دست عنایت بر سر بندهی ناچیز و درماندهی خود کشید و یاریام کرد تا پیمان از خاطررفته را به یاد آورم و بار دیگر دستانش را بگیرم. دستانی که او مدتهای مدید به سمتم گرفته بود تا بفشارم، اما کار غفلت و جهالت به آنجا کشیده بود که گویی اصلاً آن دستها را نمیدیدم... در این مدت، چه عجیب پی بردم به اینکه خداوند وصفناشدنی و بیهمتا، هرگز خسته نمیشود از اینکه دستانش را به سمت یک بندهی غافل بگیرد و او را هر دم فرا خواند؛ بندهی غافل، جهالت میورزد و خود را میزند به نشنیدن، خداوند او اما آنقدر پایانناپذیر هست که لبخندش را از چشمان سردرگم بنده دریغ نکند.
دوشنبه، 16 آذرماه 1388، من دین ناتمام خود را کامل و ایمان سستم را استوار ساختم و از نو متولد شدم. با هدیهیی الهی که ویژه است و فرستادهی مستقیم پروردگارم به حیاط خالی و خلوت دلی که تنها و حیران و گمگشته بود، با بندهیی که حضور او در زندگیام مرا شکرگزار ساخته و قلبم را نورانی ساخته، من امروز معرفت یافتهام تا زندگی آغاز کنم.
همکلاسی دیروز و همسر امروز و شریک همهی داشتهها و نداشتهها و همراه تمامی عمرم، حالا کنارم نشسته و اصرار میکند که به این کنج هم سری بزنم... "حاج خانم"، اینطور صدایش میکنم. خداوندش او را فراوان دوست میداشت که دو سال پیشتر به خانهی خود خواندش، و امروز ارادهاش را اینگونه رقم زده تا سرنوشت ما را با یکدیگر گره بزند. امروز، یک ماه از ازدواج من میگذرد...
![]()
براي نخستين بار، قطعهي موسيقي Chi Mai را زماني "درک کردم" که آن را در فيلم زندگينامهي خودم، ساختهي حسين خائف، شنيدم و گوش دادم. موسيقي آشنايي است که بارها آن را شنيده بودم، اما هرگز نتوانسته بودم آن را با کلماتش، و تکتک عباراتش، درک و لمس کنم.
من فکر ميکنم اين اثر جاودانهي Ennio Morricone، يک اعتراض خاموش است. اعتراض به روزمرگيها و در جا زدنهاي بيپايان ما. اعتراض به اينکه چرا از لايههاي تکراري و بيپايان روزمرگي و عادت، بيهودگي و ملال خارج نميشويم و سقف فلک را نميشکافيم. اما اين قطعه، تنها يک اعتراض نيست. يک روايت هم هست. روايت مظلوميت احساس و گمگشتي انديشهي برتر. گمگشتي تعالي و صعود.
در ابتداي اين سال، يک پست بلندبالا نوشته بودم، که البته طبق عادت و رسم هميشگي، بلاگفا قورتش داد، و زحمت نيم ساعت تايپ کردنم را در يک لحظه... تا بار ديگر بگويم که "حتماً قسمت بوده". بلاگفا حداقل اين خاصيت را دارد که آدم را ياد "قسمت" مياندازد، يا آن چيزي که به بيان شکيلتر، ميشود "سرنوشت". راستي هيچ وقت فکر کردهايد وقتي قديميترها، مثلاً پدربزرگها يا مادربزرگهايمان ميگويند "حتماً قسمت اين بوده..."، چرا ما در دلمان به آنها ميخنديم؟ مطمئناً نه به اين خاطر که اعتقاد آنها علمي نيست، بلکه به دليل اينکه آنها خودشان را با تغييرات لفظي زمانه منطبق نکردهاند. اگر آنها بگويند "حتماً سرنوشت اين بوده..."، مطمئناً ما ديگر پوزخند نخواهيم زد. "قسمت" در بيان آنها، همان چيزي است که ما ميگوييم "سرنوشت" و "رويداد".
روز سال تحويل، با خودم فکر ميکردم چه طور ميشود اگر يک بار، برويم در قطب شمال هم سفرهي هفت سين پهن کنيم تا به خودمان بفهمانيم که بهانهي بزرگ، قدم بزرگ ميخواهد، و قدم بزرگ، قلب بزرگ ميطلبد. ما با قلبمان قدم برميداريم، چون "پا"، قلب دوم انسان است و ما هيچ وقت از يک ابزار يدکي براي انجام کارهايمان استفاده نميکنيم، مگر در مواقع ضرورت...

شاید امروز که وجود دانشگاه (اعم از سراسری، آزاد، پیام نور، علمی کاربردی، غیرانتفاعی، نیمه حضوری، پودمانی، مجازی و...) مانند فروشگاه و رستوران در هر محله و شهر و روستا یکی از ملزومات زندگی روزمره محسوب میشود، دانشجو شدن مثل گذشته ذوق و خوشحالی نداشته باشد با این حال من باور دارم که "دانشگاه" هنوز هم یک مکان مقدس و ارجمند است و این قداست را با هیچ چیز نمیشود عوض کرد.
تا امروز به مناسبتهای مختلفی پای در محیط دانشگاه گذاشته بودم. سخنرانی، مسابقه، جشنواره، همایش و... اما هیچگاه عنوان "دانشجو" را یدک نمیکشیدم. احساس میکنم امروز که با ثبت نام در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه گیلان، از 12 سال دانشآموزی معافیت پیدا کردم، با مسوولیتها و وظایف جدیدی مواجهم که بارم را سنگینتر از قبل میکند.
25 تیرماه 1387 همزمان با چهاردمین روز از ماه محبوب خدا، ماه رمضان، روز بهخاطرماندنی و زیبایی بود. با وجود اینکه بیش از 2400 نفر برای ثبتنام آمده حاضر شده بودند، اما نظم برگزاری مراحل چندینگانهی ثبتنام که به ازای هر دانشجو حداقل 3 ساعت طول میکشید، واقعاً قابل توجه و امیدوارکننده بود به طوری که یک لحظه ناهماهنگی، تعلل، اشتباه یا کوتاهی از سوی هیچکدام از عوامل دیده نمیشود.
از یکی از مسوولان ثبت نام که با خنده و خوشرویی باورنکردنی، مراحل ثبت نام را به تک تک دانشجویان جدیدالورود توضیح میداد پرسیدم که آیا از تکرار چندصدبارهی این توضیحات خسته نمیشود؟ و او گفت که "عادت کرده است..."
دانشجویان سالهای بالاتر که به عنوان راهنما در کنار ما تازه واردها، مراحل مختلف ثبت نام در امور دانشجویی، امور آموزشی، معافیت تحصیلی، باجهی پستی، امور اداری، وام دانشجویی، تغذیه، امور ورزشی، مشاوره و درمان، انجمن اسلامی، انجمنهای علمی و فرهنگی و... را توضیح میدادند، مثل "فرشته"ها دور بچهها میچرخیدند و به ویژه دانشجویان غریب و غیربومی که دیدن فضای گیلان و دانشگاه بزرگش، کمی برایشان جدید بود را به دوستانهترین شکل راهنمایی میکردند.
در مسیری که از یک طبقه به طبقهی بالاتر میرفتم، مهمترین مدرک زندگی یعنی شناسنامهام از بین پوشههای قطور و سردرگمی که در دست داشتم افتاد روی یکی از پلهها و من هم متوجه نشدم، راهم را ادامه دادم. پدر مهربان و عزیز یکی از بچههای میهمان که اصلاً نمیشناختمشان، چند متر بعد متوجه شد و با فریادهایش خبرم کرد. خدا خیرش بدهد، حقا که چه ثواب بزرگی برد در این ماه عزیز...
امروز در مراحل مختلف ثبت نام، متوجه شدم که انجمن اسلامی چه نعمت بزرگی برای یک دانشگاه میتواند باشد. بر خلاف تصویرهایی که سعی میکنند از اعضای این انجمنها ارایه بدهند، امروز با جوانهای ساده، صاف، بیریا و خونگرمی آشنا شدم که متعلق به همهی طیفهای فکری و عقیدتی بودند، اما یک چیز برای همهشان موضوعیت داشت: "اخلاق، ارزشها"
بچههای انجمن اسلامی تمام کمپ دانشگاه را با پردههای خوشآمد گویی به سال اولیها با پیامهای پرانرژی، شاد و ابتکاریشان تزیین کرده بودند. اگر آنها نبودند...
خیلی حرفها برای نوشتن دارم. از استاد بوستامانتهی فیلیپنی که با او باید 4 واحد "روخوانی و نگارش" بگذرانیم تا دکتر ابریشمچیان، خیّر نیکوکار گیلانی که ساختمان دانشکدهی علوم انسانی را او وقف دانشگاه گیلان کرده ... میگذارم برای یک فرصت بهتر.
اما یک چیز در این میان، بیش از همه برایم مهم است و آن شرمندگی از روی دوستی است که نمیدانم باید در مقابلش چه بگویم. احمدرضا توسلی، با وجود اینکه دانشآموز علوم تجربی بود و رتبهی کنکور تجربیاش هم برای تحصیل در برخی رشتههای قابل توجه مثل کشاورزی و مهندسی شیلات و... مناسب بود، از خودگذشتگی کرد و برای اینکه با من همکلاسی شود، کنکور زبان داد و علیرغم مجاز شدن در رشتههای تجربی، به دانشکدهی ما آمد. امیدوارم از من ناراضی نباشد، نمیدانم باید در مقابل گذشت و "رفاقت" او چه بگویم... بعضی اوقات آدم از یاد گرفتن معنای حقیقی "دوستی و رفاقت" خجالتزده میشود.
پینوشت: یادداشت من در روزنامهی سئول تایمز راجع به جعل نام خلیج فارس

امروز هفدهم مرداد بود. روز خبرنگار. روزی که بعد از هفتم اردیبهشت، تمام سهم من از شادی یکسالهی مردمی است که "خوب" شاد میشوند!
برای نخستین بار در عمرم بود که هفدهم مرداد من در رشت نگذشت. در رشتی که دیار میرزاکوچک خان است و همهی سهم من از دنیایی که مردمش در هر گوشه، به زبانی حرف میزنند و...
"رشت"ی که خرابههایش را با آسمانخراشهای صد طبقهی نیویورک عوض نخواهم کرد. سوگند میخورم.
امروز من دوست داشتم گریه کنم، اما خدا نگذاشت. چون از او خواهش کرده بودم دستانش را به طرفم دراز کند. و او این کار را کرد. من دستان سفید خدا را با چشمهای خودم دیدم.
امروز که هفدهم مرداد بود و "ن والقلم و مایسطرون" ناخودآگاه در گوش همهی خبرنگارها زمزمه میشد، در شهر غریبی به نام "ابهر" بودم و در مسابقهیی شرکت کردم که گامی دیگر بود برای سنجیدن میزان "نادانی"هایمان. مگر ما چه قدر میدانیم که حالا بخواهیم "دانسته"ها را بسنجیم؟
تا بدانجا رسید دانش من // که بدانم هنوز نادانم
دقیقاً نمیدانم از اتفاق کسب رتبهی اول "چهارمین جشنوارهی کشوری پژوهشهای دانشآموزی مدارس سما" با ارایهی طرح "بررسی جایگاه و اهمیت عدد هفت در فرهنگ اسلامی – ایرانی" چگونه بنویسم و آن را افتخار یا موفقیت بدانم، به خودم تبریک بگویم یا...
طولانیترین سفر خارج از گیلان در سالهای زندگی من که 7 روز به طول انجامید، برای شرکت در چهارمین جشنوارهی پژوهشهای دانشآموزی مدارس سمای ایران با حضور 230 شرکتکننده از سراسر کشور، این پایان را داشت که من با کسب یک رتبهی جدید، بیش از پیش به حقارت و بیچیزی خود در دایرهی خلقت و اقیانوس آفرینش هستی پی ببرم.
اینکه سخاوت در نزد پروردگار من، آنچنان بیپایان و نامحدود است که خواهشهای یک بندهی کمترین، بیپاسخ نماند...
از این سفر یک هفتهیی به اندازهی ماهها و سالها خاطره و سخن تازه دارم. از خونگرمی و اصالت ایرانیهای عزیزی که از سراسر کشورم با آنها آشنا و دوست شدم. از دو پسر کرمانشاهی عاشق شهرام ناظری، از "میلاد ترکی" که چهرهی مصمم و شبیه به سامی یوسفش در کنار یک خلق حسنهی محمدی (ص) و یک روی همیشه گشاده و خندان، دوستی دیگر به جمع دوستان آذریام افزود، از "حسن درویش" که یک دیکشنری متحرک بود و چه قدر که فروتنی داشت، از استاد "فارسی" که اهل بابل بود و حتی یک لحظه احساس نکردم او همشهری رشتیام نیست، از سرپرست گروه اصفهانیها که "درود بر گیلان" ورد زبانش بود، از بچههای همدانی که شیرینی محلیشان را در جلسهی دفاع از طرح پژوهشی آورده بودند و حقا که عجب شیرینی شیرینای بود، از گروه پژوهشگران کهنوجی که یادمان دادند تمدن و فرهنگ هزاران سالهی جیرفت و کهنوج به این آسانیها قابل فراموش شدن نیست و خلاصه، چکیدهیی از ایران که حداقل یاد گرفتن یک کلمه از هر کدام آنها، حالا مرا عاقلتر از قبل کرده...
پروردگار متعال در قرآن کریم از بندگان گناهکار خود سوال میکند که: "آیا زمین من وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید و به راه من درآیید؟" و سفر من به آن شهر دور و بیابانی، همان هجرتی بود که از خدای قادر و بیهمتا مسالت کرده بودم تا نصیبم کند، شاید که خودم را بهتر بشناسم. خیلی چیزها کسب کردم و یک تندیس و لوح تقدیر با امضای معاون عبدا... جاسبی، شاید کمارزشترین آنها باشد.
بسما...
براي شركت در جشنوارهيي علمي، عازم یک شهر دور هستم و پنج روز از گیلان به دور خواهم بود. اگر توفیقی به لطف خدا حاصل شد، نتیجه را گزارش خواهم کرد...
اما یکی دو عادت خبرنگاری هست که وقت سفر کردن، نمیشود ترک کرد:
1- هر دوست، آشنا یا غریبهی دیده و ندیدهیی که از این بندهی کمترین، آزردگی خاطر و کدورتی بر دل و خاطر دارد، انشاءا... حلالمان میکند.
2- فکر میکنم سردبیر عزیز مجلهی دانشمند، دوست خوبم، حاج علیاکبر قزوینی، دیگر از سفر خانهی خدا بازگشته باشد. التماس دعا داریم حاجی...
3- سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم
مرحوم قیصر امینپور
آزمون سراسري امسال يادم داد كه اميد حتي تا آخرين لحظهها هم ارزشمند است و توکلکننده به ذات بینیاز و مقدس پروردگار، هرگز ناامید نمیشود.
دیشب که سایتهای خبری را چک میکردم، دیدم که غیر از دو گروه آزمایشی کنکور که 10 نفر اول و برگزیدهشان را معرفی کردهاند، برای باقی گروهها تنها 3 نفر برتر را نوشتهاند و من که از لحظهی خروج از جلسهی آزمون، امیدوار بودم یکی از 10 نفر برتر کنکور باشم، همچنان امیدوار ماندم.
در تمامی این مدت که دعا میکردم و از خدا میخواستم این حاجت را برایم روا کند، هرگز به این فکر نبودم که شاید خداوند لطفش را از من دریغ کند، یا به سبب زشتکاریها و ستمهای گذشتهی من بر مردمانش، ناموفقم بسازد.
صبح، امیرارسلان تماس گرفت و گفت که نتایج را روی سایت سازمان سنجش گذاشتهاند و میتوانی ببینی.
طوری دلپیچه گرفته بودم که حتی نمیتوانستم توی کشوها، دنبال شماره پرونده بگردم. یک آب خنک اما کمی اوضاع را بهتر کرد، و یک آیتالکرسی..
وصل شدم و سرعتی که سایت سنجش با آن بالا آمد، در طول چند سال کار کردنم با اینترنت، بیسابقه بود. دستشان درد نکند. واقعاً نمیدانم چه قدر پنهای باند خریده بودند. ولی فوقالعاده بود!
شماره پرونده، شماره شناسنامه، نام و نام خانوادگی، سال تولد و یک کلیک!
رتبهی کل: 986، زیرگروه 1: 710
با رنگ سبز درشت، آن پایین نوشته بود: مجاز به انتخاب رشته!
خدای من، شکرت. صد هزار بار...
بمب گوگلی Yahoo mail وضعیت نسبتاً خوبی را سپری میکند. در طول پنج روز از آغاز به کار بمب، صفحهی Yahoo mail حدود 30 هزار بازدیدکننده داشته که آمار قابل قبولی محسوب میشود. تعداد لینکهای داده شده به سایت را دقیقاً نمیدانم چون از چند سایت مختلف شمارش لینک جستوجو کردم و هر کدام یک عدد متفاوت اعلام میکردند، اما این رقم در حال افزایش است و مطمئنم که هر لحظه افزایش پیدا میکند.
به لحاظ فنی اما انکار نمیکنم که سایت دچار مشکلاتی هم هست. چند ISP به دلیل آپدیت نکردن DNS cache خود با سایت مشکل داشتند که با پیگیری من و مدیر فنی سایت مشکل را برطرف کردیم.
از سوی دیگر به دلیل request های فراوانی که برای بازدید از سایت به سرور ارسال میشود، ما شدیداً دچار مشکل پهنای باند هستیم و با وجود اینکه سعی میکنیم هر روز یک گیگابایت به پهنای باند اضافه کنیم (تا مرز رسیدن به ۲۰ گیگابایت پهنای باند محدودیتی نداریم) اما سایت در بعضی از لحظات در دسترس نیست و من هم تا امروز آمار بیشتر از 120 بازدیدکنندهی همزمان را دریافت نکردهام. امیدوارم این مشکل هم با پیگیریهای جدیدمان حل شود.
در حال حاضر برای عبارت Hello Yahoo در صدر نتایج گوگل هستیم که در مقایسه با عبارت اصلی یعنی Yahoo mail اهمیت چندانی ندارد و در این زمینه عدم وجود هماهنگی بین بلاگرها بزرگترین مشکل است. یک نفر با عنوان یاهومیل لینک میدهد، یک نفر با عنوان بمب گوگلی لینک میدهد، یک نفر با عنوان اعتراض ایرانی لینک میدهد و این تشتت عملکرد اصلاً خوب نیست.
اکیداً و شدیداً درخواست میکنم تنها با قرار دادن کد زیر در قالب وبلاگهایتان، به عبارت Yahoo mail لینک بدهید و کمک کنید تا کارها یکدست انجام شود.
به آینده امیدوارم و در مقابل افرادی که سعی میکنند با پراکندن فضای ناامیدی و القای تصورات غیرواقعی من و همراهانم در این پروژهی ملی را منصرف و دلسرد کنند، تنها سکوت میکنم و آنان را حواله میدهم به روزهای روشن و افتخارآمیزی که در انتظار ماست. حتماً میدانید که "امید" دل کوه را هم میشکافد؟
از تمامی دوستانی که در این راه صمیمانه و بیچشمداشت نه به عنوان یک مجری طرح ساده، من که ایران را یاری میرسانند متشکرم و تمامی کسانی که با تمسخر و استهزاء ما را به چالش میکشند را به وجدان اخلاقی، ملیت و هویتشان ارجاع میدهم.
لوگوی زیر را دوست عزیزم، محمدرضا رهبر

دنیا رو با همهی خوب و بدش
با همه زندونیای ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری توی سرا شدن
واسشون تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جای پرندهها نبود
پشت سر گذشتههای بیهدف
پیش رو لشگر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازگی بچگونه بود
یه صدا میخوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدن به صدا...
چندی پیش مقالهیی نوشته بودم تحت عنوان "تالش از ایران جدا نمیشود" که بازتابهای خاص خودش را داشت. یک هماستانی تالشی هم به این مقاله پاسخی فرستاده و ضمن تهدید به اقامهی دعوی و دردسرسازی برای من، در نشریهیی محلی منتشر کرده. من هم برای این که ذهن دوستمان کمی روشنتر شود و بداند که "پرستش به مستی است در کیش مهر، برونند زین حلقه هشیارها!"، چند پاراگرافی پاسخ دادم و بعد هم که یا علی!
و در ضمن این را هم یادآوری کنم که: در قرن بیست ویکم که هر دانا و نادانی، وبلاگ و سایت و مجله و تلویزیون و رسانهی شخصی دارد، تهدید به شکایت و قضا و عرضکشی، یک ترفند پوسیده و کهنه است که نشان از ضعف و کمآوردگی استدلالی دارد و بر همان ادعای من مبنی بر حذف فیزیکی مخالفان در جهت شنیده نشدن صدای آنان صحه میگذارد، ضمن اینکه بسیار جالب و شنیدنی خواهد شد اگر اصطلاحاً صاحب یک رسانه خود در چنین راهی قدم بردارد!! کسی که همواره ادعای آزادی بیان، شنیده شدن صدای مخالف و دموکراسی دارد...
سلام.
قبل از نوشتن این چند خط، در پاسخ به بیانیهی طویل شما، آیه الکرسی خواندم تا مثل همیشه کلامی غیر از حق را بر زبان جاری نکنم.
1- درنیافتم که چرا حضرتعالی به من "پاسخ" دادید... خدا را شکر میکنم که حداقل روی سخنم با شما نبوده، که اگر غیر از این بود احتمالاً هفت یا هشت برابر بیشتر از توهینهای محترمانهی ارایهشده را دریافت میکردم.
2- به انواع زبانهای زندهی دنیا تلاش کردید تا به من بفهمانید (و حتماً مرا کودن فرض کردید) که با نهادهای قضایی در ارتباطید و اگر گذرم به تالش بیفتد، تکهی بزرگ باقیمانده از بدنم، گوشم خواهد بود و قس علیهذا... ما هم فهمیدیم برادر عزیز. شما خیلی بزرگواری کردید که تا امروز نگذاشتید پای ما به دادگاه و حتی پای چوبهی اعدام برسد!! اما آقای آزموده، یک مسالهیی را عرض میکنم. نه سازمان ملل و یونیسف و فدراسیون جهانی روزنامهنگاران... همان یگانهیی که مرا آفریده، از من محافظت کرده و میکند. چه در خانه و نزد والدینم، چه در اوین و چه در ارزشمندترین مسندهایی که کمتر کسی خوابش را هم نخواهد دید. راستش را بخواهید، قبل از شما من شاید از دو الی سه هزار نفر چنین تهدیدهایی را شنیدهام و کلکسیون دریافت تهدید باز کردهام و سیر شدهام...
3- دقیقاً متوجه نشدم که نقش پدر بنده در این جنجال پیش آمده چیست. اگر بنده به پدر حضرتعالی که حتی نمیدانم در قید حیات هستند یا نه، اساعهی ادب و جسارتی کرده بودم، به شما حق میدادم وقتی حداقل به لحاظ سنی جای فرزند ایشان و برادر بزرگتر من هستید، مورد توهین و هتک حرمتشان قرار بدهید. اما در غیر اینصورت، کارتان را نمیپسندم و محکوم میکنم.
4- دنبال راهی نمیگردم تا به شما ثابت کنم که کسی "کمکم نکرده" یا "حرف یادم نداده". احساس میکنم این درک و بینش را شخصاً دارید که هر کسی مسوول نوشتههای خودش است و با فکر خودش مینویسد نه با کمک مغز دیگران!.
5- آقای آزموده، من نه تالشیام، نه پدربزرگ تالشی دارم و نه برادر تالشی... اسناد و مدارکی که جمع کرده بودم و بر فعالیتهای ضدانسانی و ضداخلاقی عدهیی از همشهریان شما گواهی میداد را تا حدودی ارایه دادم. در آخر هم اگر همشهریهای شما، تالش را از ایران جدا کنند، کسی به من طاق شال نمیدهد و کسی هم مواخذهام نمیکند. اگر تالش به پاریس تبدیل شده، عوایدش به خودش و شهروندانش میرسد، اگر هم به قهقرا رفت، مایهی سرافکندی خود و شهروندانش میشود... وظیفهی اخلاقی من بود که تلنگری بزنم و آنهایی که باید را آگاه کنم. من هم به اندازهی شما ایرانی هستم و هیچ ادعا و تعصبی هم ندارم. اگر شما واقعاً جداییطلب نیستید و فعالیتتان غیرمشروع نیست، نتیجهاش طی یکی دو دههی آینده معلوم میشود. شما هم حتماً بیشتر از من از آن "وجدان"ی که صحبتش را کردید، برخوردارید و نتیجه اینکه اگر فرض معصوم بودن شما را کنار بگذاریم، سعی میکنید دروغ نگویید... مگرنه؟
6- به انصاف و عدل علوی همیشه احترام گذاشتهام. اگر شخصاً در متنی که نوشتم، شما یا مردم تالش (نه گروههای افراطی و جداییطلب) را مورد توهین قرار دادم، عذرخواهی میکنم، جراتش را دارم، مردانگیاش را هم دارم! اما اگر انصاف احتمالی شما به شما اجازه میدهد که بدانید هیچ کجای متن من مورد خطاب نبودید، ترجیح میدهم بحث را ادامه ندهم که اساسش غلط است.
7- هفت در زندگی من، یک عدد تاثیرگذار بوده است. با عدد هفت کلامم را به پایان میبرم و ایمان دارم که "ان الارض یرثها عبادیالصالحون..."
همیشه خدای عزیزم را شکر میکنم که به من قدرت داده تا بتوانم عدالت و انصاف نسبی در تصمیمگیریهایم را رعایت کنم. این از جمله هزاران موهبتی است که او به من هدیه کرده. همین امر هم باعث شده تا سعی کنم همواره واقعیتها را در حد توانم در کنار یکدیگر ببینم و از همین رو تنگنظران و کندذهنان، مرا متناقض میپندارند... بگذریم!
از امروز، رضا هاشمی نمایندهی ایران در کمپانی بینالمللی سینت است. کسانی که باید بدانند (اگر یک جو وجدان داشته باشند، از جمله خود رضا)، میدانند که نوشتن در این سایت، حق او نبوده و با جعل سند و دروغ و مدرکسازی و آدمفروشی، اوست که امروز هم هزار دلار در سال به جیب میزند و هم کلی شهرت و اعتبار کسب میکند...
اما برای آنهایی که آنجا نشستهاند، این بازیهای بچگانه معنی ندارد. حالا رضا نمایندهی ایران است و دیگر رضا هاشمی عضو هیاتمدیرهی آریاگستر نیست. اول اینکه به او تبریک میگویم و امیدوارم راهی که از پست اولش شروع کرده را همینطور ادامه بدهد. راهی که در ذهن من هم بود، ولی او با سنگاندازیاش سد کرد...
با این حال، بسیار خوشحالم از اینکه رضا از ایران به عنوان "بدشناختهشدهترین کشور دنیا"! نام برده و افرادی مثل پیر امیدیار، امید کردستانی، انوشه انصاری و حسین اسلامبولچی را به عنوان افتخار ایران معرفی کرده. کسانی که سرنوشت دنیا را تغییر دادند... نام وبلاگی که انتخاب کرده نیز نام مناسب و زیبایی است و کل شرایط آماده به نظر میرسد تا او یک ایرانی شایسته باشد که هرچند از راهی غیرمشروع در مسیری درست گام گذاشته، اما تصویری تازه از کشورمان بسازد کما اینکه با پست اولش ثابت کرد چنین تصمیمی دارد و ...
صمیمانه برای او آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم همینطور آرام و پیوسته حرکت کند، ضمن اینکه بداند تا مدتها نمیتوانم ضربهی روحی او را فراموش کنم و او را نخواهم بخشید.
پینوشت: بعد از مشاوره با یکی دو نفر از رفقای رسانهیی و امنیتی و فروکش کردن جریانهای ناملایمی که اینروزها آزارم میداد، تصمیم گرفتم کامنتینگ را سریعاً باز کنم! فکر نمیکنم حتی یک یا دو روز هم گذشته باشد... مهم نیست که دیگران چه فکر میکنند. مهم این است که اینطور راحتم!

محمد (ص) پیامبر صلح و دوستی، به معنای واقعی کلمه "رحمهللعالمین" است. رحمتی که اگر او را بشناسند، به همان گلستانی میرسند که خونها و جانها بر سرش قربانی است...
وقتی پیامبر من به سادگی میفرماید "من از جهان شما، سه چیز را میپسندم. زن، عطر و نماز"، او اوج روشنگری دین خود را فریاد میزند. دینی که از یک جهان انتزاعی و خیالی تصورناشدنی سخن نمیگوید، دینی که هر کلام و دستورش، راهی دیگر به سمت سعادت در همین دنیاست... دینی که شادی، نشاط، سلامتی، قدرت و موفقیت در همین دنیای مادی و لمسشدنی در عین پاکی و سلامت نفس میخواهد. دینی که به زبان قاصر ما آدمها، "معامله" میکند: "تو گناه نکن، در عوض من به تو سلامتی میدهم، انرژی میدهم، پول میدهم...!"
روزانه به هزاران معاملهی پست و حقیر دنیایی تن درمیدهیم، ولی حاضر نمیشویم به معاملهیی پای بنهیم که یک طرفش منبع لایزال فضل و برکت و امید و فیض است...
سال 610 هجری قمری، تاریخی بود که هیچ کافرنمای بیدینی هم نمیتواند عظمتش را منکر شود. تاریخی که پیامبر(ص) خواند، و بخشش و رحمت و مغفرت برای آدمیان شد... تاریخی که در آن، محمد امین به رسول خدا بدل گشت و این سرآغازی نو بر فهم بشر بود از آنچه که هرگز نمیتوانست درک کند... "توحید"، "یگانگی"، "خلقت ناظم برتر"
ساعاتی قبل از اینکه دست به کار شوم و شروع کنم تا سطور مورد علاقهام برای سالروز انگیزش "درک و انسانیت" را بنگارم، با سربازی آمریکایی صحبت میکردم. سربازی که اگر به یاد داشته باشید، حدود یک دههی پیش همراه با عدهیی از یارانش به صورت غیرقانونی و غیررسمی با یک ناو هواپیمابر آمریکایی به سواحل خلیج فارس آمدند. سربازی که حالا "چوب اسکی" میسازد و پول درمیآورد...
از او در مورد دین پرسیدم. اینگونه پاسخم داد: "دین، جادوگری است، متعلق به آدمهای ضعیف و حقیر است... وقتی به من صفت مسیحی را اطلاق میکنند، احساس میکنم که توهین میشنوم. دین شما همان دین ملا محمد عمر و اسامه بن لادن است... در هیچ دینی، اثری از صلح و آرامش نمیتوان یافت. ما فقط به دلار فکر میکنیم، و لذت. لذتی که شما زیر برقع و چادر سیاه پنهان میکنید."
میدانستم تفکری که ده سال پیش او را در عین بیرحمی به سواحل "خلیج" فارس کشاند، تفکر بیفکری و بیمنطقی است. زیاد بحث را ادامه ندادم. فقط یک سوال از او پرسیدم که بعد هم دیگر جوابی نیامد و سکوت باقی ماند: "اگر همان خدای خیالی با پیامبران خیالیاش، اراده کنند تا تو دلار و لذت نداشته باشی، فکرش را کردهیی که به کجا خواهی رفت...؟"
مسلمانها، انسانها، آزادهها. عیدتان مبارک، شاد باشید!
امروز برای اولین بار نشستم پای GigaByte W551U که نتبوک جدیدم است و به خودم و وبلاگم افتخار دادم تا به سبکی جدید و بعد از ده سال کار کردن با یک سیستم پنتیوم 3 و 800 گیگاهرتز پردازنده و نشستن پای ویندوز 98، یک پنتیوم 4 با 1600 گیگاهرتز مغز را تجربه کنم! خریدن این نتبوک از آنجایی به من کیف داد که همهی مبلغش را با استفاده از حقالتحریرهای چند سال اخیرم از بابت نوشتن در مطبوعات و مجلات پرداخت کردم و این یعنی نخستین تجربهی استقلال مالی که کلی به آدم کیف میدهد.
یعنی چند سال زحمت بکشی و از دو تا 20 هزار تومان برای هر مطلب بگیری و آنقدر جمع کنی که بتوانی یکی از قدیمیترین آرزوهای زندگیات را برآورده کنی یعنی داشتن یک نتبوک شخصی که مال مال خودت باشد! از همهی عزیزان، رییسها، دبیر سرویسها و سردبیرهایی که با لطف مالی خود در این مدت کمک کردند تا بتوانم بعد از دیپلم گرفتن، برای نخستین بار به طور رسمی استقلال مالی را تجربه کنم متشکرم.
واقعا خوشحالم، آن کسی که باید بداند خودش میداند که در مدت نوشتن برای روزنامهها و مجلات و اداره کردن ستونها و صفحات، کمترین توقع مادی و مالی نداشتم و سعی کردم هرگز لفظ حقوق معوقه یا حقالتحریر پرداختنشده را به زبان نیاورم. فقط برای دل خودم نوشتم و همینطور به اشتراک گذاشتن دانستههایم و این برایم یک ارزش بود که در ازای کار کردن، یاد گرفتن و یاد دادن و به دست آوردن سود معنوی کلانی که با هیچ مبلغی قابل معاوضه نیست، قدردانی معنوی و دنیایی هم شدم و با امید و انگیزهی بیشتری به کار ادامه دادم. یکی دو پروژهی جدید دیگر برای وبلاگ هم دارم که فکر میکنم مثل پروژهی زهرا امیرابراهیمی نتیجهی قابل توجهی بدهد.
در این روزهایی که چند پست متوالی نوشتم و اعتقادات قلبیام در مورد این چهرهی زرد و از دور خارجشدهی ضدهنری و ضداخلاقی با آن لبخندهای موزیانه و چندشآور و پرمعنایش که به ریش میلیونها ایرانی سادهلوح و نانبه نرخ روزخور میخندد را بیان نمودم، فرصت واقعاً مغتنمی پیش آمد تا بسیاری از دوستان را از دشمنان بشناسم و خیلی از واقعیتها را متوجه شوم.
مثلاً طرف میآید، با یاد فیلمی که با هزار شوق و آرزو دنبالش گشته تا از امیرابراهیمی ببیند، آب از لب و لوچهاش جاری میشود و دم از حقوق و حریم خصوصی میزند و بعد میگوید هر کسی فیلم را دیده، بد است، جیز است، بوف است!!!
خلاصه اینکه چنین بحثها و گفتوگوهایی واقعاً برای شناخت اهل از نااهل، مناسب و لازم است. حالا میشود در مورد خیلی از آدمهایی که مدتها در موردشان اشتباه میکردی، تجدید نظر کنی!!
خوشم میآید از اینکه حتی هیچ وقت یادمان نمیآید رطبخورده علیالحساب چند ساعتی هم که شده، منع رطب نمیکند تا بوی خرما برود و...
دوش چه خوردهیی دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
بادهی خاص خوردهیی مهر خلاص خوردهیی
بوی شراب میدهد، خربزه در دهان مکن!!!
منتظر آپدیت ویژهی من برای پیروزی بینظیر تیم ملی فوتبال بر ازبکستان در چارچوب بازیهای جام ملتهای آسیای 2007 باشید.
۱- از بابت توهينآميز بودن كامنتهاي اين دو پست قبلي واقعاً متاسفم. تا حالا اينقدر در منتشر و تاييد كردن كامنتها، دست و دلباز نبودم. اما فقط خواستم خودتان به چشم ببينيد كه طرفداران و حاميان زهرا اميرابراهيمي، ستارهي فيلم غيراخلاقي پخششده در بين مردم جامعه، چه لمپنها، كوچه بازاريها و آدمهايي با ادبيات "لونگ و چاقو و قليان"ي هستند كه فقط ابزار لمپنيسم و رذالتهايشان مدرن شده و خيليهايشان هم به اصطلاح "وبلاگنويس"هايي هستند كه واقعاً از لينك دادن به آنها معذورم و خود ميتوانيد تصور كنيد كه چگونه پاتوقهاي خياباني، سرچهارراه يا زير پلها را به فضاي مجازي كشاندهاند... و اكثراً هم نوچهها و شاگرد قصابهايشان را ميفرستند براي گرد و خاك كردن!
بگذريم، نيازي به توضيح بيشتر نيست... آنهايي كه عقل و وجدان و انصاف دارند هم در مورد موضوع قضاوت كردهاند و قضاوتشان هم در همان بخش كامنتها حي و حاضر است...
۲- درمان خانگي بيمار مبتلا به شيزوفرني، به شخصيت و ويژگي هاي فردي خود او برمي گردد و اينکه قدرت خانواده براي مراقبت و تيمارداري او تا چه حدي است. قدرت خانواده ها براي نگهداري و محافظت از يک بيمار مبتلا به شيزوفرني، به ويژگي هاي فردي شخص، زمان و حوصله، قدرت روحي و عاطفي و سرانجام تمکن مالي برمي گردد که در صورت فراهم بودن اين شرايط به شکل ايده آل، درمان مراحل نخست در منزل بهتر صورت مي گيرد.
به رغم وجود موانع متعدد، راه هاي اصلي براي درمان موقتي خانگي مبتلايان به اين عارضه و نيز درمان طولاني مدت خانگي پس از مراجعه به پزشک در محيط منزل به عوامل زير بستگي دارد ...