کسانی که مرا میشناسند، یا نمیشناسند و واقعاً دوست دارند بشناسند، به خوبی خواهند دانست که به قضایا سیاه و سفید نگاه نمیکنم. در دیدگاه من، همهی انسانها مخلوقات ارزشمند پروردگار هستند که در صورت ارتکاب یک خطا یا اشتباه بزرگ، اگر آثار اجتماعی آن بر زندگی خیل عظیمی از انسانها تاثیر میگذارد، باید مواخذه و انتقاد شوند. همچنین من، همانند همهی شما معتقدم که پس از آخرین منجی (عج)، هیچ شخص معصوم و بیگناهی بر روی زمین ما فرود نیامد و هر کدام از ما در معرض خیل عظیمی از اشتباهات و خطاها هستیم، که باید در رفع آنها جداً بکوشیم.
من همانطور که یک روز از رییس جمهور کشورم به دلیل کاری، که در دیدگاه من ممکن است اشتباه باشد، انتقاد میکنم، روز دیگر نیز با افتخار او را میستایم که کاری شایسته و درخور انجام داده است. اصل انصاف نیز همین است. نه غلام کمربستهی کسی باشیم، نه دشمن خونی و ابدی کسی. البته این روش در دیدگاه ما ایرانیها، "دمدمی مزاج" و "بلاتکلیف" بودن تعبیر میشود چرا که هموطنان من انتظار دارند تمام مدت سال یا به انتقاد از یک چهرهی سیاسی بپردازم و یا او را تحسین کنم. یعنی حتماً یک برچسب سیاسی برای خودم برگزینم. "چپ" هستی یا "راست"؟ "اصلاح طلب" یا "اصولگرا"؟ "خاتمی" یا "احمدینژاد"؟ و تو نمیتوانی یک چهرهی بیطرف باشی که آدمها را تکبعدی نمیبیند و نمیخواهد منتسب به یک گروه و جناح باشد.
غرض از این مقدمهچینیها، اشاره به ماجراهایی بود که در روزهای اخیر، عادل فردوسیپور را در حد یک قهرمان ملی ارتقا داد. یک درگیری لفظی بین مجری و کارشناس برنامهی پربینندهی عادل فردوسی پور، با سخنگوی سازمان تربیت بدنی، که البته در آن، وسط کشیدن دوبارهی نام "خون شهید" و "ارزشهای انقلاب" توسط شخص دوم به عنوان روش فرار از مخمصهی رسانهیی سوالهای مجری، کاری نازیبا و ناموزون بود.
من قبلاً به عادل، برنامهی 90 و رویکرد صدا و سیما در میدان دادن به این برنامه انتقاد کرده بودم و دلیل انتقاداتم هم مشخص بود. در فضایی که نخبگان علمی و فرهنگی کشور، کمترین تربیونها را برای ابراز وجود و عقیده دارند، توجه افراطی و 10 ساله به یک برنامهی فوتبالی، و نه ورزشی، غیرعادی به نظر میرسد. رواج پیدا کردن ادبیات غیرورزشی و توجه غیرمتناسب به فوتبال در حالی که دهها رشتهی ورزشی از فقر انکارناشدنی منابع مالی رنج میبرند و بودجهی فدراسیونیشان از دستمزد ماهیانهی یک بازیکن فوتبال کمنر است هم از دیگر دلایل انتقادم بود، که البته هنوز بر سر آن هستم.
من متاسف نیستم که مرا این روزها در برخی فرصتها، به دلیل آنچه که چند ماه پیش نوشته بودم، در عجیبترین و جالبترین شکل ممکن به جریانهای تازهیی که حول محور برنامهی فوتبالی 90 اتفاق افتاده متصل کردند، چرا که اصولاً در این مورد اظهار نظری نکرده بودم. این که من را به آنچه "جریان دولتی ضد آزادی رسانهیی" میخواندند منسوب کردند، بسیار شگفتانگیز و جالب بود!
اما علاقه دارم بیان کنم که من، نمیپسندم اگر برنامهیی به صرف مطرح کردن چند انتقاد ساده، بخواهد دچار محدودیت شود و بهانهی تعطیلی یا کاسته شدن از حمایتهایش، انتقاد از دولت باشد، که یک امر بدیهی و طبیعی است. من در این راستا، که برنامهی 90 همانند هر مجرای رسانهیی دیگری، امکان انتقاد از دولت در زمینهی مربوط به خودش را داشته باشد، از آن حمایت میکنم و معتقدم که این انتقادها نه فقط در 90 بلکه باید در همهی برنامههای تلویزیونی مطرح شوند تا راندمان کاری کشور و دولت به طور همزمان بالا برود.
از اقدام صدا و سیما هم در حمایت از برنامهی 90 در این شرایط زمانی خاص و برای پشتیبانی از آزادی بیان و گفتار، حمایت میکنم و معتقدم عاقلانهترین کار ممکن در این زمینه انجام شده است، چرا که نه بر خلاف گفتههای آن سخنگوی محترم، دولت با یک انتقاد ساده از یک برنامهی سادهی تلویزیونی تضعیف میشود، و نه ارزشهای کسی زیر سوال میرود. انتقاد من از 90، موضوع دیگری است که البته نه الان، بلکه در شهریور 87 مطرح شده یعنی زمانی که اصلاً این بحثها وجود نداشت.
آنچه که من میگویم، این است که در یک فضای غیرمتکثر رسانهیی، که شبکههای رادیویی و تلویزیونی در اختیار دولت است، تعداد انتخابها از 10 یا 11 شبکه به صورت همزمان بیشتر نمیشود و شما برای دریافت برنامههای مورد علاقهی خود، حق شارژ پرداخت نمیکنید، اختصاص دادن میلیاردها تومان بودجه و هزینه به یک برنامه، که کارکرد علمی و موثری ندارد، یک امر غیرمنطقی و ناپذیرفتنی است.
وقتی هنوز فرهنگ عمومی در ورزشگاههای فوتبال، آنقدر بالا نرفته که تماشاگران ما، در ازای یک تصمیم ناخوشایند داور، اعضای خانواده و ارزشهای شخصی او را مورد توهین الفاظ ناشایست قرار ندهند، وجود برنامهی 90 که تنها به جزییاتی همانند اشتباه بودن آن تکل یا درست بودن این آفساید میپردازد، تنها باید در یک حاشیه قرار گیرد نه در صدر برنامههای تلویزیونی.
وقتی شما در آمریکا زندگی کنید که به 1200 شبکهی تلویزیونی ملی دسترسی دارید، این مهم نیست که برنامهی Larry King Live به مدت 24 سال و بلاانقطاع پخش شود، چرا که اساساً CNN در میان آن همه شبکه و غول رسانهیی، تنها یک گزینه است. اما وقتی ما تنها یک شبکهی 3 داریم که رویکرد غیررسمی و بازتری نسبت به رویدادهای روز دارد و براند شبکهی جوان را برای خودش برگزیده، نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که یک برنامه، 10 سال مداوم، تمام تمرکز و دغدغهی مسوولان را به خود اختصاص دهد.
مطمئن باشید چنین برنامهیی در آمریکا، و حتی در انگلیس یا نروژ، یک برنامهی تلویزیونی معمولی خواهد شد که شاید برای هر مسابقهی تلویزیونیاش، 3 میلیون نفر پیامک نفرستند.
استدلال من مشخص است. اما اینکه بهانهی محدود کردن 90، مبارزه با رویکرد انتقادی آن باشد، اصلاً پذیرفتنی نیست و در شان وزارتخانه ها و سازمانهای ما هم نیست که در برابر یک برنامهی تلویزیونی، برآشفته شوند و موضعگیریهای عجیب و غریب بکنند. ما باید به آن مرحله از تکثر رسانهیی برسیم که عادل فردوسی پور، یکی از هزاران "چهره"ی خبرساز ورزش ما باشد، نه محور همهی تحولات رسانهیی.
ضمن اینکه من به عادت قهرمانپروری هموطنانم که یک شب عادل فردوسی پور را به قهرمان آزادی و حرفهگری تبدیل میکنند و ممکن است همین فردا او را با شدت تمام زمین بزنند، چندان علاقهیی ندارم. من همهی آدمها را نسبی و نه مطلق، خاکستری و نه سیاه و سفید، و در جایگاه خودشان میبینم. برای عادل به عنوان یک چهرهی رسانهیی تحصیل کرده، مسلط به زبان، آشنا با دانش رسانهیی روز و مرتبط با جهان اطلاعات، احترام زیادی قایلم، اما مطمئناً انتقادات زیادی به او دارم که مطرح کردهام، و باز هم خواهم کرد. البته ممکن است این انتقادها، به مرور زمان و بر اثر تغییر ادبیات، رشد فکری بیشتر و متفاوت بودن رویکرد نوشتاری، لحنهای دیگری داشته باشند، که یک امر بدیهی است!

مدتی است که آموختهام تنها بر اساس آمار و اعداد سخن بگویم و تحلیلهایم را کمتر ارایه کنم. شاید به این دلیل که مردم ما بسیار اهل پژوهش و مطالعه هستند! و غیر از زبان علمی، زبان دیگری را نمیپذیرند.
رقابتهای المپیک بیستونهم در پکن به پایان رسید و حالا چند روزی بیشتر از اتمام آن نگذشته که دوباره ناچاریم به جای شنیدن بحثهای کارشناسی و بررسی علل شکستهای پیدرپی ورزشکارانمان، اظهار فضلهای چند مربی تحصیلنکردهی فوتبال را در مورد داوری و حقوق پرداختنشدهی بازیکنان و چمن ناهموار ورزشگاهها و... هر لحظه از تلویزیون بشنویم.
البته باید پذیرفت که تا زمان قرار داشتن تریبون رسانهی ملی در دست چهرههای حاشیهساز همچون عادل فردوسیپور که منتظرند تا فیلم زد و خورد بازیکنان دو تیم محلی در "آبدانان" ایلام پخش شود، یا خداداد عزیزی و هادی برگیزر بروند و یک خبرنگار مشهدی را زیر کتک بگیرند و از این ماجراها سوژهی 12 ساعت برنامهی جنجالی را جور کند، ورزش ما پیشرفت قابل توجهی نخواهد داشت و این یک واقعیت است.
تا زمانی که سالانه دولت ما مجبور است به دلیل علاقهی مفرط و غیرطبیعی مردم، 300 میلیارد تومان برای فوتبال خرج کند (ورزشی که نه برای ما مدال جهانی خواهد آورد و نه مدال المپیک) و ورزشهای ملی ما (کشتی و وزنهبرداری) را زیر سایهی سنگین فوتبال نگاه دارد، ما نباید انتظار داشته باشیم که کشتی، وزنهبرداری، جودو، دو و میدانی، شنا و بوکس برای ما مدال بیاورند.
ما باید از آقای افشین قطبی که تازگیها خوب یاد گرفته شکستهای تیمش را به سبک مربیان 150 سال قبل به گردن داوری و چمن نامناسب بیاندازد، انتظار مدال المپیک داشته باشیم. ما باید از خداداد عزیزی انتظار مدال المپیک داشته باشیم که مجبوریم اظهارات تکراری و نخنمایش در مورد ناداواری و کمیتهی داوران را روزی 5 بار از شبکههای مختلف تلویزیون بشنویم. ما باید از آقای مایلیکهن انتظار مدال داشته باشیم که بدون هیچ دردسری تریبون همهی رسانههای مملکت را در اختیار دارد تا بتواند دربارهی نوع لباسهای کمپانی علی دایی و ارتباطش با شکستهای تیم ملی فوتبال نظر بدهد.
با تمام این اوصاف، در حالی که ما نام مسوول کمیتهی داوران سیستان و بلوچستان را به سبب تکرارهای هزاران باره در رسانهی ملی از حفظ هستیم اما اسم بازیکنان ملیپوش بوکس و شنا را نمیدانیم، با چند رقم ساده میخواهم ادعا کنم که نتایج به دستآمدهی کاروان ایران در المپیک پکن، باز هم بینظیر و باورنکردنی است.
میدانیم که سالانه بیش از 90 درصد بودجهی ورزش کشور صرف فوتبال میشود و نزدیک به صد درصد فضای رسانههای نوشتاری، دیداری و شنیداری ما هم به این ورزش اختصاص دارد.
از سوی دیگر هم میدانیم که امسال در المپیک، ورزشهای کشتی و تکواندو برای ما مدالآوری کردند یعنی ورزشهایی که همانند صدها رشتهی ورزشی دیگر، تنها بخشی از 10 درصد بودجهی ورزش کشور را در اختیار دارند.
با مدال طلای هادی ساعی که بار دیگر غیرت ورزشیاش را به رخ جهانیان کشید و به کمک مدال برنز مراد محمدی، ما در رتبهی 51 از بین 205 کشور قرار گرفتیم.
این رتبه به ظاهر راضیکننده نیست اما باید مقایسه کنیم که در این فهرست، از چه کشورهای صاحب ورزش، ثروتمند و توسعه یافتهیی بالاتر هستیم:
1- سوئد = رتبهی 56
2- کرواسی = رتبهی 57
3- یونان = رتبهی 59
4- اتریش = رتبهی 62
5- ایرلند = رتبهی 6۳
6- ایسلند = رتبهی 71
و البته کشورهایی مانند کلمبیا، بحرین، مولداوی، چین تایپه، مصر، صربستان، لیتوانی، تونس، پاناما، کامرون، مراکش، شیلی و آفریقای جنوبی که هر کدام یک ورزش مادر دارند و در این ورزشها بدون اما و اگر سرمایهگذاری میکنند.
البته نکتهی عجیبتر، قرار داشتن دولت خودگردان و عقبافتادهیی مانند رژیم صهیونیستی در این فهرست است که 35 رتبه پایینتر از ایران قرار دارد...
با تمام این اوصاف، نتیجهی امسال بچهها در المپیک ثابت کرد که ما بدون سرمایهگذاری و هزینه کردن در ورزشهای مدالآور، میتوانیم از قدرتهای بلامنازع ورزش آسیا و یکی از برترینهای دنیا باشیم. حال اگر تنها 1 درصد حقوق دریافتی فلان بازیکن دستهی سوم فوتبال کشور که تنها هنرش، گیس کردن موها و دم اسبی گذاشتن محاسن است! را به یک فدراسیون ورزشی مستحق مانند شنا یا تیراندازی اختصاص بدهیم، فکر نمیکنید در قلههای ورزش دنیا جای بگیریم و سرود ملی کشورمان را به دفعات در سالنهای ورزشی المپیک بشنویم؟
به هر حال امیدوارم مدال هادی ساعی که شروع کابوسوار المپیک 2008 را برای ما به یک پایان امیدوارکننده گره زد، باعث نشود که ما دوباره برنامهریزی برای ورزش قهرمانیمان را به 5 ماه قبل از المپیک 2012 موکول کنیم و بخواهیم از سر لطف و کرم، در مقابل 300 میلیارد تومان بودجهی یکتنهی فوتبال، لطف کنیم و 8 میلیارد تومان به 24 رشتهی المپیکی اختصاص بدهیم.
پینوشت: در جریان باشید که ضعیفترین نتایج تاریخ المپیک ایران در زمان محمدرضا پهلوی در سال ۱۹۴۸ میلادی اتفاق افتاد. در آن زمان، ما تنها ۱ برنز گرفتیم و از آخر، تیم سوم شدیم!

بسیاری از منتقدان ورزش ایران همواره این سوال را مطرح میکنند که کشورمان در سالهای اخیر کدامیک از رقابتهای مهم بینالمللی ورزشی را میزبانی کرده است؟
این سوال در بسیاری از محافل منتقدان همیشگی که از هر فرصتی برای ایجاد چالش و حاشیه در فضای نیازمند به آرامش ورزش ایران سوءاستفاده میکنند، با مطرح کردن مسایلی انحرافی از جمله توانایی ایران در میزبانی المپیک و بازیهای آسیایی و... همراه میشود و در نهایت، نتایجی سیاسی حاصل میکند که همگی از محتوای آن با خبریم.
با این اوصاف، کشورمان همواره میزبان رقابتهای مهم ورزشی در سطح بینالمللی بوده است. جام جهانی اسکی روی چمن که هر ساله به ایران میرسد، جام جهانی کشتی، جام جهانی شمشیربازی که سال گذشته با حضور ۳۰ کشور در کیش برگزار شد و بسیاری از مسابقات انتخابی المپیک که دیدن و بازگو کردن آنها برای منتقدان ورزشی صرف نمیکند.
جدیدترین این اتفاقات فرخندهی ورزشی که مقدمهیی برای میزبانی یک رویداد بزرگ جهانی خواهد شد، میزبانی نهمین دورهی جام کاراتهی ریاست جمهوری ایران است که در خانهی کاراتهی ایران برگزار میشود.
در این مسابقات، ۲۲ غول کاراتهی دنیا شرکت میکنند که شامل کشورهای زیر هستند:
اسپانیا، فرانسه، پرتغال، هلند، بلژیک، ژاپن، روسیه، ارمنستان، گرجستان، ترکیه، مالزی، عراق، افغانستان، قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان، کویت، نیجریه، بنگلادش، ازبکستان، سوریه و آذربایجان.
فکر میکنم جمع شدن ۲۰۰ ورزشکار از این ۲۲ کشور در تهران، علاوه بر اینکه یک امتیاز توریستی خوب برای ایران محسوب میشود، مقدمهیی است تا ناظران فدراسیون جهانی برای واگذار کردن جام جهانی کاراتهی ۲۰۰۹ به کشورمان نیز راغبتر شوند و همینطور تیمهای داخلی کاراتهی کشورمان بتوانند در یک رقابت تدارکاتی داغ و تمامعیار، تواناییهای ورزشی خود را بسنجند.
از سوی دیگر، میزبانی چنین رقابتهای بزرگ و بااهمیتی، علاوه بر اینکه تواناییهای کشورمان در ساماندهی و برگزاری رقابتهای جهانی را بالا میبرد، فرصت خوبی است تا ورزشکاران به عنوان حاملان پیام صلح و دوستی کشورهای مختلف جهان، با واقعیتهای ایران اسلامی، امپراتوری صلح و فرهنگ بیشتر آشنا شوند.

ورزشكاران ايراني براي دست يافتن به مدالهاي رنگارنگ در مسابقات جهاني و المپيک، محدودیتهای خاصی دارند. از جمله اینکه به دلیل اعتقاداتشان، رژیم صهیونیستی را به رسمیت نمیشناسند و برای همدردی با آزادگان و ستمدیدگان جهان، با ورزشکاران این رژیم مسابقه نمیدهند و البته این حرکت را به یک رسم بینالمللی هم بدل ساختهاند.
از سوی دیگر، حتماً میدانید که بسیاری از کشورهای صاحب ورزش مانند چین، روسیه، ایتالیا، فرانسه، آمریکا و ژاپن، بخش عمدهی مدالهای خود را در رشتههای زنان کسب میکنند در حالی که متانت، ارزشها و شخصیت زنان ایرانی اجازه نمیدهد در بسیاری از رشتههای ورزشی که مقتضیات خاصی دارند، شرکت کنند.
موضوع دیگر نیز دخالت یافتن سیاست در ورزش توسط بسیاری از دولتهاست. بازیهای تدارکاتی تیمهای ملی ما را بر خلاف قوانین ورزش، به دلایل سیاسی لغو میکنند، روادید ورزشکاران ما برای شرکت در مسابقات انتخابی المپیک را صادر نمیکنند و با انگشتنگاری و ایجاد فشارهای روانی، جوانان ما را تحت فشار قرار میدهند.
همهی این محدودیتها را کنار بگذاریم و به نتایج ورزش ایران نگاهی بیندازیم. انصاف چه میگوید؟ آیا ما شگفتانگیزترین نتایج را کسب نکردهایم؟
در ردهبندی مجموع مدالهای کسب شدهی ورزشکاران دنیا در المپیک از آغاز تا به امروز، 123 کشور موفق به دریافت مدال شدهاند که ایالات متحده با مجموع 2404 مدال در صدر و مقدونیه با یک مدال برنز در قعر این جدول قرار دارند.
کشور ما که اغلب در المپیکهای زمستانی شرکت ندارد، تا قبل از المیپک 2008 موفق به کسب 46 مدال شده و در رتبهی 44 دنیا قرار دارد. شاید این رتبه در نگاه اول چندان راضیکننده نباشد، اما بد نیست اگر با یک مقایسهی آماری، کشورهایی که بعد از ما قرار دارند را مرور کنیم:
1- جمهوری چک، متحد سیاسی اصلی آمریکا در منطقهی اروپای شرقی و مهد ورزشهای زمستانی – رتبهي45 دنیا
2- ایرلند، یکی از کلونیهای بریتانیای کبیر، کشوری که هر ساله به عنوان یکی از سه محل امن دنیا برای زندگی انتخاب میشود – رتبهی 48 دنیا
3- مصر، کشوری با سابقهی باستانی و تاریخی، متحد اصلی رژیم صهیونیستی در میان اعراب، جعلکنندهی اصلی نام خلیج فارس با در اختیار داشتن شخصیتی به نام جمال عبدالناصر – رتبهی 52 دنیا
4- لوکزامبورگ، یکی از آرامترین کشورهای دنیا، عضو اتحادیهی اروپا، بزرگترین شریک تجاری فرانسه در اروپای غربی – رتبهی 79 دنیا
5- امارات عربی، پرادعاترین کشورک حاشیهی خلیج فارس و فتنهانگیزترین متحد آمریکا در منطقه، جذبکنندهی بیشترین توریست و سرمایهی اروپایی در آسیا – رتبهي 92 دنیا
این کشورها را به طور تفصیلی مرور کردیم. اما بد نیست باقی اسمها را هم به شکل فهرستوار از نظر بگذارنیم. کشورهایی که در ردهبندی جمع مدالهای تاریخ المپیک، از ما پایینتر هستند:
صربستان، اسلواکی، سوریه، هنگکنگ، ونزوئلا، پرو، لاتویا، جمهوری آذربایجان، پرتغال، جاماییکا، بلاروس، اندونزی، کرواسی، لیتوانی، ایسلند (مرفهترین کشور دنیا)، غنا، مالزی، شیلی، لاتویا، هند و...
برای بسیاری از آدمها که عادت کردهاند از دریچهی چشمان سیاه و تنگ خود به دنیا نگاه کنند، این آمارها هم نشاندهندهی توسعه و پیشرفت نیست. اما یکی از نتایجی که بررسی این جدول به ما نشان میدهد، این است که جمهوری اسلامی ایران از لحاظ توسعهیافتگی ورزشی، نخستین کشور منطقه، سومین کشور آسیا و یکی از 45 کشور برتر دنیا از بین 205 عضو کمیتهی بینالمللی المپیک است.
مطمئناً این تحلیلهای شخصی و نظراتی نیست که از زبان یک ایرانی بیان شده باشد. آمارهایی است که هر طور بخواهید تویش ایراد و اشکال بتراشید، باز هم نمیتوانید! اگر هم میخواهید کل جدول را نگاه کنید، میتوانید به این منبع بروید، با این حال شاید هرگز به 100 کشوری که پایینتر از نام بلند جمهوری اسلامی ایران قرار دارند نگاه نکنید، اما این را بدانید که: "پیش تا پایان، ای جاویدان ایران..."

کشورهای دیگر را نمیدانم، اما برای ایران، "اپوزیسیون" به معنای گروهی افراد مالیخولیایی است که بیمارگونه انتظار میکشند تا یک نارسایی یا مشکل ناچیز در داخل مملکت ایجاد شود و با تمام قدرت و قوای خود، آن را در بوق و کرنا کنند و یک آبروریزی بینالمللی به بار بیاورند.
این افراد که نه قصد اصلاح امور را دارند، نه دلشان برای این کشور و انقلاب میسوزد و نه ذرهیی صداقت در وجودشان هست، فقط منتظر مشکلات، سیل، زلزله، تصادف، آتشسوزی و اگر اینها نبود، منتظر اظهار نظر مسوولان میمانند تا از لابهلای کلمات و سخنان آنها، سوژهیی برای لودگی و خردهگیری پیدا کنند. اگر در اظهارات مسوولان هم مشکلی پیدا نشد، به مسایل تاریخی و دینی برمیگردند و خلاصه اینکه همیشه برای مسموم ساختن اوضاع و ناامید کردن مردم از آینده، آمادگی دارند.
حالا تصور کنید چه قدر لذتبخش و دوستداشتنی است وقتی یک موفقیت و گشایش بینالمللی عظیم برای کشور مورد علاقهی شما اتفاق میافتد و اپوزیسیون، سکتهی ناقص میکند و چانهاش کج میشود و به هذیانگویی میافتد!
کاری نداریم که در کشور ما، هر روز یک فتح علمی، اقتصادی یا فرهنگی جدید روی میدهد و برای بعضیها صرف نمیکند که این توفیقات را ببینند، اما وقتی عظمت و گیرایی یک موفقیت، آنقدر فراوان باشد که هیچ اپوزیسیون و معاندی نتواند آن را انکار کند، آدم فقط دوست دارد شادی کند و از زندگی لذت ببرد!
اپوزیسیون امروز، مانند گروهک تروریستی منافقین است که 15 سال پیش، با سلاحهای گرم به جنگ هموطنان و برادران خود آمدند تا قدرت را به دست بگیرند و امروز تنها اسلحهشان عوض شده. امروز که کشورمان بیش از هر زمان به همدلی، استقامت، معنویت و مجاهدت نیاز دارد، متاسفانه میبیند که عدهیی از فرزندان خیانتکارش از آن سوی آبها و مرزها، شمشیر دشمنی را برایش از رو بستهاند و این یعنی کشتن همهی ارزشها، افتخارات و همدلیها...
مسابقات المپیک به عنوان یک میعادگاه بینالمللی که پیام صلح، دوستی و محبت ملتهای دنیا را به یکدیگر میدهد، علاوه بر اینکه بزرگترین رقابت ورزشی بینالمللی است، فرصتی برای فرهنگسازی جهانی و اصلاح دیدگاهها به شمار میرود و دولتها بسیاری از اهداف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را از این طریق دنبال میکنند.
اینکه میگویند "هنر نزد ایرانیان است و بس"، یک واقعیت ثابت شده است و مسوولان کمیتهی ملی المپیک ایران با مشاوره و درایت دولتمردان، بر آن صحه گذاشتند و اقدامی تاریخی انجام دادند که علاوه بر آچمز کردن دوبارهی اپوزیسیون، رسانههای جهانی را نیز در کما فرو برد و ابتکاری دیگر از نوآوریهای خلاقانهی ایرانی را رو کرد که علیالحساب تا نوبت بعدی، در صدر اخبار رسانههای جهان است.
قرار گرفتن پرچم پرافتخار و جاودانهی جمهوری اسلامی ایران بر دوش هما حسینی، بانوی قایقران ایرانی که نخستین سهمیهی ورزش بانوان جمهوری اسلامی ایران در کاروان 55 نفرهی کشورمان را کسب کرد، علاوه بر اینکه تعجب خبرنگاران بیبیسی، رویترز، شین هوا، یاهو نیوز، یورونیوز و هزاران سایت خبری دیگر را جلب کرد، برای میلیاردها بینندهی تلویزیونی، حامل این پیام بود که حقوق زنان در جمهوری اسلامی ایران، یک اصل جاودانه و ابدی است که به آنها شخصیت، هویت و باورمندی جهانی میدهد.
خوشبختانه بعد از برچیده شدن بساط رژیم ستمشاهی، زنان ایرانی از یک کالای تجاری و ابزار عیش و نوش کاخ نشینان در حرمسراهای پهلوی، به انسانهایی موقر و قابل احترام تغییر کردند که یک روز پس از دیگری، بر موفقیتهای جهانیشان افزوده شد و ورزش به عنوان یک نماد، مهمترین آنها بود.
نخستین مدالهای جهانی ورزشکاران بانوی ایران، پس از انقلاب اسلامی به دست آمد و نسیم حسنپور، بانوی ورزشکاری بود که در المپیک 2000 سیدنی، برای نخستین بار در طول تاریخ برای بانوان ایرانی، سهمیهی المپیک کسب کرد.
خلاصه اینکه غافلگیری عظیم حمل پرچم ایران توسط یک بانوی ورزشکار، شکستی عظیم برای همهی ضدایرانیها، رسانههای بیگانه و اپوزیسیون خارج از کشور بود که برجک خیلیها را زد و نشان داد که ایران اسلامی، همان ابرقدرت تاریخی 2500 سال پیش است با این تفاوت که امروز، تاج افتخار "اسلام" را بر سر دارد و به این افتخار جاودانه میبالد.
علاوه بر همهی اینها، حجاب موقر و زیبای هما حسینی و سایر اعضای کاروان 55 نفرهی ایران که از قضا بزرگترین کاروان ورزشی المپیک ایران در طول تاریخ است، باعث شد تا روزنامهی چینا دیلی سکوت را بشکند و لباس رژهی روز نخست ورزشکاران کشورمان را به عنوان زیباترین و خوشرنگترین لباس از میان 11 هزار و 500 ورزشکار انتخاب کند. مبارک باشد.

تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران، شنبهی گذشته با یک پیروزی شیرین در خانهی حریف خود یعنی امارات متحده، ضمن اینکه صدرنشین گروه پنجم مسابقات مقدماتی جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی شد، به لطف و یاری خدا یک گام دیگر به سمت ژوهانسبورگ برداشت.
این دیدار فوتبال با اختصاص 75 میلیون دلار هزینهی تبلیغاتی کاخ سفید به تلویزیونها، سایتها، وبلاگها و روزنامههای اپوزیسیون، عناصر خودفروختهی داخلی و جاسوسان دورگهی ایرانی – آمریکایی و ایرانی – کانادایی حدود یک هفتهی تمام مورد بمباران اسفبار تبلیغاتی قرار گرفته بود، اما با پیروزی کوبندهی تیم ملی کشورمان و انتخاب تکگل این بازی به عنوان گل برتر فیفا در هفتهی اول ماه ژوئن، آب سردی بر پیکرهی همهی دشمنان کشورمان ریخت و دهان ایرانینماهایی که تنها یک نام فارسی را در شناسنامهی سیاه خود یدک میکشند، دوخت.
بد نیست به اتفاقاتی که خارج از مستطیل سبز ورزشگاه کوچک العین در امارات متحده در حد فاصل قبل و بعد از این بازی رخ داد، نگاهی بیندازیم:
قبل از بازی برگشت، بعد از بازی رفت
1- بعد از تساوی تیم ملی جمهوری اسلامی ایران مقابل امارات در بازی رفت، رسانههای اپوزیسیون با سوءاستفاده از علاقهی مردم ایران به رشتهی فوتبال، نخستین زمزمههای ایجاد اختلاف و شکستن وحدت ملی را سر دادند و با ایجاد هیاهو، خواستار برکناری علی دایی شدند.
2- بسیاری از رسانههای خارج از کشور و مزدوران داخلی آنها (وبلاگنویسان، مدیران سایتها و برخی قلم به دستها) با مطرح کردن بعضی دیدگاههای کوتهنگرانهی سیاسی که حاصل از تفکرات بیمارگونهی آنها بود، تلاش کردند به دیدار رفت دو تیم که منجر به تساوی شد، رنگ و بوی سیاسی بدهند.
الف) انتقاد از مسوولان صدا و سیما به دلیل درج نکردن نام و لوگوی خلیج فارس در تصاویر تلویزیونی
ب) انتقاد از مسوولان ورزشگاه آزادی به دلیل اختصاص دادن 50 صندلی به تماشاگران اماراتی!! (که البته بر اساس مقررات بینالمللی، این تعداد تا 5 هزار صندلی یعنی 5 درصد صندلیهای ورزشگاه یکصدهزارنفری آزادی برای تیم میهمان هم قابل افزایش بود.)
ج) پخش شایعات بیاساس و مضحک دربارهی ممانعت مسوولان ورزشگاه از ورود پرچمهای ایران توسط تماشاگران ایرانی به داخل ورزشگاه (در روزی که تصاویر تلویزیونی، پرچمهای پرافتخار ایران را در دست بیش از 40 هزار نفر تماشاگر نشان میدادند)!!!
د) نتیجهگیری روانپریشانهی اپوزیسیون: دولت ایران تلاش داشت با فراهم کردن مقدمات شکست تیم ملی فوتبال در برابر امارات، تضعیف روحیهی تماشاگران و تبانی برای باخت بازیکنان تیم ملی، امتیازی به دولت امارات بدهد تا این اعراب از ادعاهای خود دربارهی جزایر ثلاثهی ایرانی دست بکشند!
یکروز مانده به بازی برگشت
1- رسانههای بیمار اپوزیسیون: دولت امارات اجازهی بلیتفروشی به تماشاگران ایرانی در العین را نداد و با متقاضیان خرید بلیت از طریق پلیس ضدشورش برخورد کرد!! (در همین روز، رسانههای اماراتی از اختصاص یافتن 500 جایگاه به تماشاگران ایرانی یعنی دقیقاً 5 درصد گنجایش ورزشگاه 10 هزار نفری القطار العین خبر دادند و این خبر را سرپرست تیم ملی فوتبال هم تعیین کرد، حال که در روز بازی به نظر میرسید بیش از 2 هزار ایرانی در ورزشگاه حضور دارند.)
2- رسانههای بیمار اپوزیسیون اپوزیسیون: برونو متسو سرمربی تیم امارات خبر از شکست سنگین تیم ایران در بازی برگشت داد!!!
3- مزدوران داخلی: تیم امارات آنقدر قدرتمند است که بتواند در العین جشنوارهی گل به پا کند.
4- مزدوران داخلی: جواز حذف زودهنگام ایران از جام جهانی امروز صادر میشود.
یک روز بعد از پیروزی ایران در بازی برگشت
1- رسانههای سرشکسته و مغموم اپوزیسیون: گل فریدون زندی آفساید بود و این مطلب را دهها کارشناس داوری از سراسر دنیا تایید کردهاند!
2- مزدوران داخلی: پیروزی 1 بر 0 مقابل تیم ضعیف امارات، نشانهی وجود اختلاف در داخل اردوی ایران است.
3- رسانههای اپوزیسیون: علی دایی مربی مغروری است
4- مزدوران داخلی: مسالهیی نیست. در بازی با سوریه حتماً شکست خواهیم خورد.
5- رسانههای اپوزیسیون: شباهتهای علی دایی با رییسجمهوری ایران فاش شد.
6- رسانههای اپوزیسیون در اوج ابتلا به شیزوفرنی: ارسال تفاهنامهی همکاری فدراسیون فوتبال ایران با فدراسیون فوتبال سوریه برای فراهم کردن مقدمات شکست ایران مقابل سوریه. گفته میشود ایران با شکست در برابر سوریه قصد دارد برخی امتیازات هستهیی و نظامی را از بشار اسد دریافت کند!
خلاصهیی که در بالا آورده شد، تنها بخش کوچک و ناچیزی از هوچیگریهای رسانههای بیمار مخالف ایران و سرسپردگان داخلی آنها بود که حاضرند در برابر ناچیزترین مبالغ نیز ملیت، هویت، شرافت و انسانیت خود را معامله کنند.
تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران نمادی از اقتدار، عزت و سربلندی کشورمان در عرصهی ورزش جهانی است و با داشتن مربی بزرگی که بهترین گلزن تاریخ فوتبال جهان، عضو کمیتهی فنی فیفا و مشاور سپ بلاتر، بازیکن سابق باشگاههای بایرن مونیخ و هرتا برلین به شمار میرود، در کانون توجهات محافل ورزشی بینالمللی است.
سنگاندازی و لجنپراکنی نسبت به این تیم بزرگ و مربی محبوب آن که یکی پس از دیگری، موفقیتهای ورزشی خود را تکمیل میکند و هر بار با افتخارآفرینی، نام ایران را در سراسر جهان به سر زبانها میآورد، بهترین حربهیی است که دشمنان ایران میتوانند بر علیه وحدت ملی از آن استفاده کنند.
با این حال، تیم ملی فوتبال کشورمان که از حمایت کامل دولت و مردم برخوردار است و بازیکنان تیمهایی همچون اوساسونای اسپانیا، هامبورگ آلمان، بولتون انگلیس و آپولون قبرس در آن بازی میکنند، با درو کردن موفقیتها یکی پس از دیگری، مهر خاموشی را بر لبان همهی بدخواهان میزند و به یاوهگوییهای خندهآور دشمنان ما پایان میدهد.
همانطور که دیدید، سنگاندازی و تبلیغات برای تضعیف روحیهی بازیکنان و کادر فنی تیم ملی فوتبال، قبل از هر بازی حساس شروع میشود و بعد از کسب موفقیت در پایان آن بازی نیز با زدن به "صحرای کربلا" و بافتن اراجیف بیمعنا، همچنان ادامه مییابد. مهم این است که دعای میلیونها ایرانی پاکنیت و صمیمی بدرقهی راه جوانان "سفید پوش" تیم ملی کشورمان قرار میگیرد و موفقیت آنان به کوری چشم هیولای کریه اپوزیسیون و مخالفان جمهوری اسلامی، آرزوی همهی ماست.
جوانانی که انشاءا... با صعود چهاربارهی خود به جام جهانی فوتبال، مرگ و نیستی را به اردوگاه اپوزیسیون، مخالفان و معاندان خواهد آورد.
برای پیروزی بچهها در بازی شنبهی آینده مقابل سوریه، هزار صلوات نثار به وجود مبارک حضرت قائم آل محمد (عج) ارواحنا لتراب مقدمهالفدا نذر کردهام و امیدوارم که با کسب موفقیت بچهها در بازی آینده، بتوانم این نذر را که دربارهاش به شخص آقای دایی هم گفتهام، ادا کنم.

فوتبال در ایران هرگز یک ورزش علمی و در سطح بینالمللی، مدالآور و افتخارآفرین نبوده اما یکی از محبوبترین و مردمیترین ورزشهاست.
در تبعیت از فوتبال ملی ما که به دلیل فقدان صدها عامل، نتوانسته به حد اعلای شکوفایی برسد، فوتبال باشگاهی ما هم از برابری کردن با فوتبال باشگاهی کشورهای صاحب ورزش و چند کشور آسیایی پیشرفته در این سطح عاجز است... اما...
اما یک اتفاق بزرگ و مهم در لیگ برتر فصل جاری، چهرهی این تورنمنت را دگرگون کرد و حضور افشین قطبی به عنوان سرمربی تیم فوتبال پرسپولیس و قهرمانی او به همراه این تیم، همان اتفاق بود.
افشین قطبی که نام او از نخستین روزهای حضور در پرسپولیس با عباراتی همچون "شخصیت"، "ادب"، "تواضع" و "آرامش" همراه شده بود، گویی مفاهیمی را به فوتبال ایران معرفی کرد که تا پیش از او ناشناخته بودند.
و شاید همین گونه هم بود. در میان خیل عظیم مربیانی که حتی آداب درست لباس پوشیدن، درست سخن گفتن و درست رفتار کردن را نمیدانستند، افشین قطبی استثناء محسوب میشد. هیچ کس سراغ ندارد که او در طول یک فصل حضورش در تیم پرسپولیس، به داور بازی بیاحترامی کرده باشد، در مصاحبههایش کلامی تند و به ناروا رانده باشد، تقصیر شکستهای تیمش را بر گردن ناداوری و زمین نامناسب بازی و شعارهای تماشاگران بیندازد، اعتراض کند، خشونت داشته باشد و در یک کلام، فرافکنی کند.
در این میان، دور کردن حاشیهها، بیاخلاقیها و بیحرمتیها از تیم و تمرکز کامل روی مستطیل سبز، عاملی شد تا قطبی نتیجه بگیرد و موفق شود در هفتمین دورهی مسابقات فوتبال جام خلیج فارس در سال 1387 تیمش را به مقام نخست برساند.
از سوی دیگر، به نظر من شکست تیم سپاهان هم نتیجهی مستقیم عملکرد یکسالهی خود را دریافت کرد. بازیکنانی با بیشترین سطح خشونت، اعتراضهای مداوم به داوری، تماشاگرانی پر از جمعیت تماشاگرنما، مربیانی فاقد استانداردهای مربیگری و از همه مهمتر در بعد معنوی و روحانی، خیانت به چشمان یک جوان ایرانی که به عقیدهی من، آه او (سرباز احمدی) و خانوادهی داغدیدهاش، دامان باشگاه متموّل و توانگر سپاهان را گرفت و در ثانیههایی باقی مانده به قهرمانی آنان، آبی سرد بر پیکرهشان ریخت.
تیم فوتبال سپاهان علاوه بر کل فصل، در این تکبازی نیز به طور کلی اخلاقیات و فوتبال را توامان باخت و ضمن برجای گذاشتن رکورد 11 کارت زرد در بازی نهایی که نشاندهندهی عملکرد غیراخلاقی بازیکنان این تیم است، ثابت کرد که نمیتوان با توهین به قاضی، برپا کردن فضای آشوب و اغتشاش و نابینا کردن یک هموطن، قهرمانی را خرید.
پینوشت: افتخار میکنم که هرگز پرسپولیسی یا استقلالی نبودهام و در عوض، همهی تیمهای ورزشی که با نام جمهوری اسلامی ایران به میدانها پای میگذارند، تشویق کردهام.
از همین بابت واضح است که از نوشتن این چند سطر تنها یک هدف داشتهام: هر گروه و مجموعهیی که به سمت فرهنگ، انساندوستی و اخلاقیات حرکت کند، نتیجه میگیرد. پرسپولیسیها هم تماشاگرنمای فراوان داشتند، آنها هم دچار نقص بودند اما... بسیار مشخص است که وقتی عزم یک باشگاه ورزشی، به سمت فرهنگی کردن نگرشها پیش برود، موفقیت تضمینشده است حتی اگر در این میان، همهی هدفگذاریها به مقصد نرسد!
چندی بود که در سر داشتم تا از بازتاب فرهنگ و انسانیت امروزین تودهی مردم ایران در محیطهای ورزشی و به ویژه ورزشگاههای فوتبال برایتان بنویسم.
داستان ناگوار و پراندوه نابینا شدن سرباز احمدی در رخداد تلخ ورزشگاه شهر اصفهان به هنگام برگزاری دیدار فوتبال بین گروه پرسپولیس و گروه سپاهان، هرچند شوربختانه لیکن این بهانه را به دستم داد. تا بنویسم از اینکه چه نامردمان پلشتیم که هر زمان دست بدهد، زمین و زمان را به باد انتقاد و ناسزا میگیریم. از گرانی، کمکاری شهرداری و استانداری، ناتوانی رییسجمهور، وضعیت نامرغوب و کیفیت پایین جادهها و خیابانها مینالیم، به نیروی انتظامی و شهربانی گله میگذاریم اما هرگز به خود نمینگریم که کجاییم و به کجا آسیمهسر و شتابان میرویم. که آیا این گرانفروشان، خود ما نیستیم؟ که آیا این کارگران شهرداری خود ما نیستیم؟ آیا این رییسجمهور و شهردار و استاندار، برادر و پدر و همسایهی ما نیستند؟ که این پردههای شرم و مردمی را ما خود نمیدریم؟
بنگرید به جوانان ایران زمین! رادیوهای بیگانه، سازمان دیدهبان حقوق بشر، سرکار خانم شیرین عبادی، جناب آقای جورج بوش! بنگرید که اگر امروز نشانهی تیرهای خشمگین و گاه زهرآلود شما، دولت و حکومت است، در گمراهی آشکار به سر میبرید.
در ورزشگاههای فوتبال ایران، در ازای هر سوت اشتباه داور میدان، اهالی خانواده، همسر، خواهر و فرزندان داورند که مورد ناسزا و دشنام قرار میگیرند. آیا این داور، انسان نیست؟ بشر نیست که از "حقوق"اش دفاع کنید؟
در ورزشگاههای فوتبال ایران، جوانان فوتبالیستی که بیش از زمان تمرینهایشان، در آرایشگاههای بالای شهر بر روی "چند شِوید مو"ی نداشته کارهای هنری انجام میدهند و از روی تصادف! الگوهای فرهنگی جوانان ما نیز هستند، پس از هر سوت و قضاوت داور، به سمت او یورش میبرند و اگر ترس محرومیت و جریمههای احتمالی را نداشته باشند، هر بار تلاش میکنند تا چانهی او را پایین بیاورند. در این میان لیکن، از هیچ نوازش کلامی و توهینی فرو نمیگذارند/
در ورزشگاههای فوتبال ایران، پرتاب سنگ و اشیاء آتشزا و گازهای سمی به درون زمین و به سوی داور که بیطرفترین و دادگرترین افراد مسابقه است، به یک عادت و رسم تبدیل شده. رسمی برای چند لحظه خندیدن و "حال کردن" و "دور هم بودن"...
در ورزشگاههای فوتبال ایران، اگر از واژگان رکیک و غیراخلاقی استفاده نکنی، اگر به تیم مقابل، به بازیکن حریف، به سردستهی رقیب و به داور توهین نکنی، با "چشم دیگر"ی تو را مینگرند. چون حالا دیگر ناسزا گفتن و بددهنی کردن را به بخشی از فرهنگ ما تبدیل کردهاند. هرچند هیچ وقت معلوم نمیشود چگونه صدهزار نفر که همزمان با یکدیگر، واژهیی ضدانسانی و ضداخلاقی را فریاد میزنند، همگی تماشاگرنما هستند!!
در ورزشگاههای فوتبال ایران، اگر گوهرهای زندگانی یک سرباز 18 ساله را از او نگیری، اصلاً "آدم" نیستی! گوهری که به خون جگرهای پارهپارهی پدر و مادری حاصل شده و حالا دیگر هیچکس نمیداند که با چند میلیارد تومان پول، میتوان حیات این چشمان فروبسته شده را به او بازگرداند؟ آیا پول اینجا نقش بازی میکند؟ آیا پول میتواند معجزه کند و شفا دهد؟ آیا پول میتواند تاوان نادانی، حقیراندیشی و بیخردی عدهیی جوان را پس دهد که به بهای هیجان دقایقی چند، فرصت دهها سال زندگی را از یک هموطن دیگر خود با زور و غارت ستاندهاند؟ آیا این دردناکتر است یا پیراهن خونی احمد باطبی که از برایش دنیا را روی سرتان گذاشتهاید؟
من به هیچ روی باور ندارم این جوانانی که چنین فجایعی در ورزشگاههای فوتبال رقم میزنند و تنها نمادی از میلیونها جوان ایرانی دیگر هستند، تماشاگرنما یا در اقلیت و کمینه به سر میبرند. دست بر قضا، این جوانان اکثریت و بیشینهی ما هستند. ما که برای سود و نفع خود، از اخلاق گرفته تا دین و فرهنگ و انسانیت را همگی مصادره میکنیم، باشد که خوشگذرانی و عیشمان، دمی به تاخیر نیفتد.
هیچ باوجدان و باانصافی نیست از این "تماشاگرنماهای در اقلیت" بپرسد که شما با تمام ادعا و فخرفروشی در مورد "باکلاس و اِند و انتهای همه چیز بودن"، از کدام آنگولانشین مدرن و باکلاسی آموختهاید تا در ازای یک لحظه عیاشی و زیادهروی، چشمان یک انسان زنده را از او بگیرید؟ آیا دین به شما این اجازه را داده، یا محمود احمدینژاد که او را خونخوار میدانید؟ یا فلان شبکهی ماهوارهیی که مدل مویتان را از روی آدمهایش درست میکنید؟
و نیز باشگاههای فرومایهیی که با پررویی تمام، فرنام "فرهنگی – ورزشی" را برای خود برمیگزینند. آیا سرپرستان و دستاندرکاران و مربیان این باشگاهها، تا به حال کوشیدهاند تا املای واژهی "فرهنگ" را مشق کنند و بنویسند؟
آن مدیر نالایقی که دست کم برای آرامش و تسلی خاطر خانوادهی سرباز آسیبدیده هم حاضر نمیشود یک ماه خود را از دیدها پنهان کند و بر رای "کمیتهی انضباطی" از "کسر پنج امتیاز" لب فرو بندد، حق دارد خود را انسان بنامد؟ یا چنین توانی در خود میبیند؟
نوروز - سید ایمان ضیابری: در فرهنگ ورزشی هر کشوری، ورزش را در دو دستهی اصلی جای میدهند. ورزشی که مسوولان و مقامات رسمی از آن به عنوان "ورزش اول کشور" نام میبرند که در عرصههای بینالمللی، قارهیی و المپیکی، ورزشکاران آن، توانایی کسب مدالهای گوناگون و افتخارات ارزشمند را دارند و از همین رو باعث سربلندی نام آن کشور در آوردگاههای ورزشی جهانی میشوند. این ورزش، لزوماً محبوب همهی اقشار جامعه و عموم مردم نیست و امکان دارد که طیف هوادارانش نیز محدود باشد.
ورزش دیگری نیز وجود دارد که "ورزش اول مردم" به شمار میرود و محبوبترین رشتهی ورزشی در میان عموم مردم و اقشار عادی جامعه از سنین مختلف و سطوح فرهنگ متفاوت است.
در ایران، این دو ورزش یعنی ورزش اول کشور و ورزش محبوب مردم، تفاوتهای عمدهیی با هم دارند. ورزش اول کشور که همواره امید مسوولان و مقامات ورزشی و سیاسی برای کسب مدال در مسابقات جهانی و المپیک و کورسوی امید قهرمانی در سطح بینالمللی است، کشتی محسوب میشود که یک ورزش فردی است و جمعاً هم برای آن چهارده نفر در یک تیم کشتی به مسابقات گوناگون اعزام میشوند.
به طور کلی، سابقه و تاریخچهی این ورزش در سراسر دنیا را به ایران نسبت میدهند و خاستگاه کشتی را ایران میدانند از همین روست که در حال حاضر همانند سالهای دور، عدهیی از ورزشکاران حرفهیی و متبحر در این رشته فعالیت میکنند که باعث افتخار ورزش کشور در رقابتهای جهانی میشوند.
این ورزش به دلیل خصوصیات فنی پیچیده و ویژگیهای جسمانی مورد نیاز برای انجام و نیز فضای خاصی که جهت اجرا میطلبد، طرفداران چندان پرتعدادی در مقایسه با ورزشهایی مانند فوتبال ندارد.
از سوی دیگر، ورزش اول مردم که محبوب اکثر اقشار جامعه اعم از کودک، نوجوان، میانسال و سالمند است و تقریباً همهی پسربچههای ایرانی از نخستین روزهای شکوفایی سنین کودکی و نوجوانیشان در اوقات فراغت یا زنگهای ورزش مدارس با آن کاملاً مانوس و آشنا میشوند و آمال و آرزوهای دور و دراز خود را در تیمهای باشگاهی و ملی این ورزش مییابند، ورزش مهیج فوتبال است
ورزشی سهلالوصول که انجام آن تنها به یک توپ فوتبال پلاستیکی چندسنتی نیاز دارد و یک فضای باز که میتواند کوچه و خیابان باشد، یا زمین خاکی و چمن. درک علمی خاصی نیاز ندارد و قوانینی آنقدر ساده و ابتدایی بر آن حاکم است که هر شهروندی میتواند با اندکی پیگیری، خود به یک کارشناس فنی آن بدل گردد. شرایط جسمانی ویژهیی را طلب نمیکند و هر کسی میتواند با کمی تمرین و ممارست، به راحتی توانایی اجرای فنون آن را بیاموزد...

فریاد - کوروش ضیابری: گفتوگو با یک گویندهی خبر تلویزیون آن هم زمانی که 25 دقیقه به اجرای زندهاش باقی مانده و سریعاً باید به استودیو برسد، میتواند فینفسه جذاب باشد. مازیار ناظمی کارشناس ارتباطات که او را به عنوان یک گویندهی قدیمی خبرهای ورزشی در صدا و سیما میشناسیم و حالا شخصیت مجازی او یعنی مازیار ناظمی وبلاگنویس باعث شده تا سوژهی این گفتوگو شود، به صورت تلفنی میهمان ما بود.
ساعت حوالی ساعت 23:20 شب قبل از شروع گفتوگوی جهانگیر کوثری با امیر قلعهنوعی، سرمربی تیم ملی فوتبال بود که گفتوگویم با مازیار ناظمی تمام شد و به دعوت او، تصمیم گرفتم این گفتوگوی قابل پیشبینی را از شبکهی 2 سیما تماشا کنم.
همزمان با گوش دادن به حرفهای سرمربی هم تصمیم گرفتم تا در وقت صرفهجویی کنم و به پیاده کردن متن مصاحبه بپردازم. مازیار ناظمی تقریباً دو سال است که وبلاگ مینویسد و شروع وبلاگنویسی او یک حرکت نوین در فضای کمثبات و پرتلاطم وبلاگستان فارسی بود که راه را برای شروع وبلاگنویسی بسیاری از اهالی دیگر رسانه نیز باز کرد.
مازیار ناظمی یکی از اولین صدا و سیماییهایی بود که به رسانهیی غیررسمی و نوپا اما مردمی و محبوب مثل وبلاگ روی آورد و از همین رو برای اهالی وبلاگستان فارسی و همینطور اهالی مطبوعات و خبرنگاران بسیار جذاب شد. این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت که همکاران رسانهیی در مطبوعات و رسانهی ملی مدام همدیگر را تعقیب میکنند تا از همدیگر یاد بگیرند و به دیگران هم بگویند.
گفتوگوی صمیمی و جالبی از آب درآمد، به همین دلیل هم دعوتتان میکنم تا آخرش ایــــنجـــا را بخوانید

بعد از حذف شدن تیم ملی فوتبال از جام ملتهای آسیا به دلیل شکست از کرهی جنوبی در ضربات پنالتی، روزها برایم آنقدر کند و آرام گذشتند که اصلاً نمیتوانم تصور کنم همین دیروز یا پریروز، بازی نیمهنهایی برگزار شد و فردا هم قرار است بازی فینال تمام عربی این دوره به انجام برسد.
در این روزها، رسانههای رنگارنگ کشورمان، پر بودند از نظرات کارشناسی کارشناسان و حرفهای آشنا و ناآشنا. حرفهای آشنایی که اگر ایرانی باشید، عادت دارید پس از هر شکست ورزشی به کرات بشنوید و حرفهای ناآشنایی که به شما ثابت میکنند حجب و حیا و اخلاقیات روز به روز بیشتر در حال افول است. هیچ وقت دقیقاً متوجه نشدم که چرا وزارت ارشاد اسلامی و دادگستری کل کشور با ید طولایی که در تعطیل کردن نشریات مختلف عمومی و تخصصی دارند، هیچ وقت صابون مهرورزی خود را به تن 18 روزنامه و صدها هفتهنامه و مجلهی ورزشی در کشوری نمیمالند که بالاترین تیراژ روزنامههای آن، 500 تا 800 هزار نسخه است یعنی در خوشبینانهترین حالت، یک نسخه روزنامه به ازایس هر 75 نفر. روزنامههایی که هر روز با انواع ترفندهای شناخته و ناشناخته، بارها و بارها تمامی مردگان و اموات و رفتگان بازیکنان، مربیان و اهالی ورزش را جلوی چشمشان میآورند و دوباره به آرامگاهشان باز میگردانند...
صرفنظر از اینکه اتفاقات ورزشی سرتاسر کشور به انضمام خبرهای ورزشی باشگاههای تمامی رشتههای آفریقای جنوبی، کنگو، سنگال و سومالی نیز برای پر کردن این همه صفحات روزانهی روزنامههای ورزشی ما کافی نیستند، خیلی سخت نیست که تصور کنیم این همه صفحهی خوشرنگ و لعاب که حالا دیگر بخشی از هویت جوان ورزشدوست ایرانی شده است، باید با چه "اراجیف" و "خزعبلات"ی پر شود. اگر با این همه صراحت و شاید گستاخی، چنین لفظی را استعمال میکنم، حتماً به شخصیت و اتیکت خودتان عفوم میکنید، اما بگذارید به عنوان یک ایرانی که دارد در این فضای رسانهیی مسموم ورزشی، خفه میشود و ذرهیی اکسیژن سالم نمییابد، بگویم که دارم از این همه سیاهنمایی و پروپاگاندای کثیف تبلیغاتی خسته میشوم.
خیلی دوست دارم نام ببرم از دوستان ورزشینویسم که بعد از جلال طالبی، یادشان آمد باید از دانش و تجربهی مربی خارجی استفاده کرد. بعد از بلاژویچ و دراگا هم یادشان آمد که مربی ایرانی استعدادهای فراوانی دارد. وقتی حرفشان به کرسی ننشست و برانکو به تیم ملی آمد، شروع کردند به سنگاندازی و پرتاب انواع ضایعات و زبالهجات. وقتی قهرمان بازیهای آسیایی شدیم، به دانش و تجربهی مربیان خارجی ایمان آوردند و وقتی از جام جهانی کنار رفتیم، با طلبکاری و عصبانیت فراوان گریبان چاک کردند که مربیان بااستعداد و مظلوم ایران چرا جایی در معادلات ملی فوتبال ندارند، و حالا که دوباره از جام ملتهای آسیا کنار رفتیم، نامهایی را علم میکنند که خود نیز میدانند تنها باید بر در و دیوار سالن افتخارات فیفا جستوجویشان کرد. مربیان صاحبنام و بادانش خارجی که فدای احساسات متعصبانهی ملیگرایانه شدهاند!
یعنی آقای ورزشینویس، آقای کارشناس، آقای مفسر، آقای مجری، واقعاً رسمش این است که نان را به نرخ روز که به نرخ دقیقه میل کنیم؟ آیا واقعاً رسم انسانیت و بشریت، اجازه میدهد که اینطور در هر لحظه تغییر موضع دهیم و فقط منتظر جریان یافتن آب باشیم که بخواهیم بر خلافش به شنا بپردازیم؟
همگی ما اگر ذرهیی وجدان داشته باشیم، به راحتی خواهیم پذیرفت که نمایش تیم ملی در جام ملتهای آسیا درخشان بود. از این سادهتر که با وجود حرکت کردن تیمهایی مثل کرهی جنوبی و استرالیا بر لبهی مرز و احتمال حذف شدن تا آخرین لحظات، ما از روز اول تقریباً صعود خود را صددرصد و مسجل ساختیم و در بازی دوم هم تا آخرین لحظه نفس را در سینهی میلیونها کرهیی و بازیکنان این تیم حبس کردیم و به ضربات غیرقابل پیشبینی و مرگبار پنالتی باختیم؟ آیا همان ورزشینویسان و منتقدنماهایی که روزانه بارها دعا میکردند تا تیم ملی ببازد و فرصتی برای سیاهنمایی و عقدهپراکنی به دستشان بیاید، حتی خود جرات تماشا کردن لحظات پنالتی زدن بازیکنان را داشتند یا از استرس، گیرندههای تلویزیونی را بسته بودند که اینطور بیرحمانه و ناجوانمردانه، پنالتیزنها را نقد میکنند؟
نمیدانم در ذهن دوستانی که خود اذعان میکنند هیچ علاقهیی به برد تیم ملی نداشتند و لحظه به لحظه منتظر باختش بودند تا از قلعهنوعی و بازیکنان تیم ملی "انتقام" بگیرند، چه میگذرد. آیا ایرانی نیستند؟ آیا تاتار و مغول و مقدونی هستند؟ آیا معرفت و جوانمردی ندارند؟
دل پردردی از این ناجوانمردیها و غیراخلاقیها دارم. اما بگذارید شکواییهام را با این سوال به پایان برسانم. در کجای دنیا دیده میشود که وقتی تیم ملی کشور پیروز مسابقهیی شود، از زیبا بازی نکردنش گلایه کنند و بگویند ما باخت آبرومندانه را ترجیح میدهیم، وقتی زیبا بازی کرد و شکست خورد از پیروز نشدنش گلایه کنند و بگویند بازی زیبا حتماً برد را همراه میآورد، وقتی زیبا بازی کرد و پیروز شد، از کم گل زدنش انتقاد کنند، وقتی گلهای فراوان زد، از حریف ضعیف انتقاد کنند و وقتی حریف قوی شد و تیم نتیجه گرفت، از رنگ مو و چشمان بازیکنان و تعداد پایههای نیمکت ذخیره ایراد بگیرند؟ نمیگویم رسم روزنامهنگاری و کار رسانهیی حرفهیی، رسم انسانیت این است؟ وقتی آرامش و رفاقت را در اردوی تیم به عینه و با چشم خود میبینیم، چه اصراری هست که حاشیه بسازیم و فضا را با دستان خودمان، ناامن و مسموم کنیم تا اشک از چشمان بازیکن 25 سالهی تیم جاری شود؟

نیمهی اول تمام شد. از ترس و دلهره داشتم میمردم. با گلزنی فریدون که میدانم خار چشم چه کسانی است، ۲ بر ۱ به رختکن رفتیم تا اختلافمان حداقل باشد و روحیهی بیشتری برای جبران داشته باشیم... میدانم که میتوانیم. حالا دیگر همهی روشنفکرنماها و مربیهای یکروزهیی که فقط به مدد یک برنامهی تلویزیونی، کارشناس نام میگیرند و خودتان هم میدانید که عقده و بیماریشان از ملیت دوگانهی فریدون زندی است، میتوانند به زیبایی سکوت اختیار کنند و بعد از هنرنمایی این جوان ایرانی پاک و خوشقلب، لبها را بدوزند و بدانند که آن تیم پاک و سفید، جای این حرفها نیست...
اگر مرا میخوانید، دست به دعا بردارید و آرزوی پیروزی کنید از آن قادر یکتا. نیمهی دوم هم که تمام شد، میآیم و برایتان مینویسم...
* * *
خدا را شکر. مساوی کردیم. جواد نکونام گل دوم را زد تا صعودمان تقریباً حتمی شود. البته فعلاً با گندی که کرهی جنوبی بالا آورده از قرار معلوم باید با بحرین بازی کنیم.
با اینکه افراد برایم مهم نیستند و فقط به کلیت تیم ملی فکر میکنم، اما قویاً خوشحالم که خطیبی بازی نکرد، کعبی زودتر تعویض شد (هرچند خیلی خوب شده که به لسترسیتی رفته اما مدت کوتاه حضورش در تیم پرجنجال پایتخت، کمی او را دچار حاشیه کرد) و ایمان مبعلی پس از مدتها به تیم ملی آمد و حقا که کمکهایش کارساز بود. بارها گفتم و باز هم میگویم که الان وقت سنگپراکنی و ایجاد جو منفی نیست. همه با هم دست یاری میدهیم و دعا میکنیم تا تیم با همین طراوت و شادی بازی کند و به قهرمانی برسد.
برای این تیم همه زحمت کشیدند. از برانکو و علی دایی گرفته تا قلعهنوعی و زندی و تدارکاتچی تیم. برای همهشان آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم بعد از اینکه تیم ملی والیبال جوانان کشورمان بر سکوی سوم دنیا ایستاد، این تیم شاد و صمیمی نیز به حقش که قهرمانی در آسیاست برسد. البته فکر میکنم اگر روی بازی کردن عنایتی هم زیاد تعصب نداشته باشیم، اتفاق خاصی نمیافتد!
بازیکنانی که کمفروشی کنند هم خودشان در تیم باشگاهیشان به ضعف پایگاه و موقعیت دچار میشوند. نمیشود متهمشان کرد ولی خودتان قضاوت کنید، آندرانیک تیموریان، بیشتر از ۳ پاس درست در کل بازی داد؟ یا علی کریمی. دقایق پا به توپ شدنش از پنج فراتر رفت؟ با این حال، این اتفاقات هم پیش میآید و نباید نگران نبود. بچهها، باز هم متشکریم... دستتان درست!
راستی به ورزشی بودن خودتان میبخشید اگر این روزها زیاد ورزشی مینویسیم! جو است دیگر...

مهم نیست که رسول خطیبی رسماً یک ضدفوتبالیست است، مهم این نیست که رحمان رضایی فرقی با استاداسدی ندارد، مهم نیست که جواد کاظمیان میتوانست پاس هم بدهد، مهم این نیست که ایرانینماهای عرب تروریست در مصاحبههای تلویزیونی با جوانان ایرانزمینشان هر طور خواستند صحبت کردند، مهم این نیست که توپجمعکنهای یکروزه کارشناسشده بگویند ما زیبا بازی نکردیم، مهم این نیست که طرف بدون سواد خواندن و نوشتن در عرض 3 ساعت بعد از بازی، به روزنامهنگار ورزشی تبدیل شده و در آوانگاردترین روزنامهی روشنفکری، یادداشت مینویسد و اشتباهات بازیکنان را عفو میکند...
مهم این است که ما بردیم، مهم این است که اشک شوق از دیدگان میلیونها ایرانی جاری شد، مهم این است که بچههای ازخودگذشته و پاک تیم ملی تمام توان خود را گذاشتند تا ما برنده باشیم، مهم این است که دیگر استقلال و پیروزی و تراکتور و بلدوزر در جمع پاک و بیآلایش تیم ملی جایی ندارد، مهم این است که هیچ بازیکنی به حاشیهسازی و غوغاسالاری فکر نمیکند، مهم این است که رسول خطیبی حتی اگر یک لحظه به فکر هفتاد میلیون ایرانی نیست و در تک تک دقایق بازی اش به نام و شهرت خودش فکر میکند، یک ایرانی است و یک مهاجم و شمارهی 10 علی دایی را پوشیده و باید حمایت شود، باید روانکاوی شود و باید آموزش داده شود تا برای تیم بجنگد...
مهم این است که از اولین لحظهی ورود کاظمیان به بازی، دعا میکردم تا به حق روح برادرش و برای شادی او و همهی ما ایرانیها، گل بزند و شادمان کند. مهم این است که فریدون زندی به حق واقعی و مسلم خودش رسید و در تیم ملی فیکس بازی کرد، مهم این است که حسن رودباریان به عنوان یکی از متشخصترین فوتبالیستهای حقیقی ایران تمام تلاش خود را مصروف کرد که بیشتر گل نخوریم، مهم این است که حتی وقتی وحشیانه دندان کیا را شکستند، ایستاد و جوانمردانه بازی کرد، مهم این است که امیر قلعهنوعی میداند در هنگام پیروز شدن باید فروتنانه به درگاه چه کسی شکرگزاری کند و مهم این است که ما بردیم.
به حرف اعراب و تاتارهایی که در لباس ایرانیها با موهای ژلزده و آستینهای کوتاه شده و عینک آفتابیهای برچشم گذاشته که همگی دیگر فوتبالشناس و همگی یکروزه "آدم" میشوند، اهمیت ندهید. اگر خوب بازی میکردیم و میباختیم همینها بودند که گریبان خود میدریدند که ای هوار، نبردیم، ای هوار از تیم هشتصدم فیفا باختیم...
بچهها هم آرامششان را حفظ کنند، جواد و حسین کعبی و هیچ کس دیگری از نیمکتنشینی ناراحت نباشد که الان دیگر وقت جراحی کردن زخمهای کهنه نیست. همهی ما سربازان ایران آریایی هستیم و چه در مقام رییس جمهور و چه در مقام یک بازیکن ذخیره، باید به ایران فکر کنیم. مطمئن باشند که ما صبر و بردباری نیمکتنشینها و خطخوردهها را هم از یاد نمیبریم...
بچههای خوب و سپید تیم ملی. عاشقانه دعایتان میکنیم، عاشقانه به شما موج مثبت میدهیم و عاشقانه دوستتان داریم. قهرمانی حق شماست، سهم شماست و البته وظیفهی شماست. ما هر روز و هر روز و هر روز دعایتان میکنیم، شما هم برایمان جام بیاورید.
زشت بازی کنید یا زیبا، حمله کنید یا دفاع، جماعت بوقلمونصفتی هستند که با هر بادی، مخالف میدوند. یا علی بگویید، عاشق باشید و مثل دیروز عاشقانه بازی کنید. زیبا بازی کردید، با جان و دل بازی کردید، دستمزدتان را هم گرفتید...
دستتان درست!
1- من يك شرقي سرمايه دار هستم كه به همميهنم اعتماد دارم!
امتحانات نهايي از اول خرداد شروع ميشود و من دارم همزمان با آماده شدن براي امتحانات كه معدلش 15 درصد در كنكور موثر خواهد بود، دقيقاً هفتصد و سي و چهار كار ديگر هم انجام ميدهم كه در جملهي قصار و هنري شروع سخنم، چهار تاي آخري را نام بردم! فكر ميكنم كچل شده باشم از اين همه كار. حالا اصليهايش مانده! ديفرانسيل و انتگرال و جبر و احتمال و...
2- ديروز يكي از شادترين و پرانرژيترين روزهاي ورزشيام بود! نه اينكه ورزشكار باشم و موفقيتي كسب كرده باشم. اينكه بعد از مدتهاي مديد، يك موفقيت تمام و كمال ورزشي از ورزشكاران هموطنم را به چشم ديدم. شكست هادي ساعي در مقابل ورزشكار افغاني اصلاً برايم مهم نبود. وقتي ورزشكاري به عرصهي سياست پا ميگذارد، يعني دارد در لفافه ميگويد كه دوران قهرماني من به سر رسيده و بازنشسته شدم. ولي چند اتفاق خيلي زيبا و خدايي افتاد كه وقتي به ثمر رسيدند، هزاران بار خدايم را شكر كردم... كه دعاهايم را زمين نزد... كه روسفيدم كرد.
اول از همه، قهرماني دوبارهي تيم فوتسال ايران در آسيا بود كه ركورد گذاشت! فكر كنم با من همعقيده باشيد كه پيروز شدن بر تيمهاي ژاپني در هر ردهي سني و هر رشتهيي، باعث غرور و افتخار باشد... خدا را صدهزار مرتبه شكر. صدهزار مرتبه شكر و صدهزارمرتبه شكر...
اتفاق زيباي ديگر، راهيابي تيم بسكتبال صباباتري به فينال مسابقات باشگاههاي آسيا بعد از 26 سال بود. هميشه اتفاقاتي از اين دست در سطح ملي برايم ارزشمند و قابل توجه بودند. در 30 ثانيهي آخر بازي كه جانم داشت از لبم بيرون ميآمد، خلاصه با بازي باورنكردني صمد و آيدين نيكخواه بهرامي و گارث جوزف كه كف كردم وقتي فهميدم از NBA آمده و سابقهي بازي در "دنور ناگتز" و "واشنگتن ويزاردز" را دارد، اختلاف 10 امتياز، به صفر رسيد و آخر سر هم با 4 امتياز اختلاف پيروز شديم.
تازه جالبترش اين بود كه گابه مونيكهي نيجريهيي هم قبلاً در "نيواورلئانز هورنتز" و "هيوستون راكتز" بازي ميكرده و ما خبر نداشتيم. صباباتري عجب خريدهاي سالاري انجام داد...
واقعاً حيف بود اين بازيكنهاي سرحال و آماده كه مشخص است چه تمرينهاي سختي را پشت سر گذاشتهاند، بعد از اين همه برد پياپي و مداوم، يك شكست ناحق و نابه جا بخورند... اگر بازي را نديده باشيد، باور نميكنيد همه چيز معجزه بود. سه كوارتر اختلاف 10 امتيازي، در عرض سي ثانيه از اين رو به آن رو شد... خدايا شكرت!
3- نميدانم تا حالا لو داده بودم كه اهل چلسي هستم يا نه! ما يك كركري نسبتاً قديمي با حميدرضا علاقهبند عزيز داريم (كه بابت لطفش در مورد كتابم بايد يك روزي از شرمندگياش دربيايم) كه طرفدار منچستر يونايتد است! به خوشپوشترين ورزشكار حاضر در انگلستان، همگي غبطه ميخورند. چه قدر اين مرد، مغرور و دوستداشتني است! خوشبختانه در نبرد امسال هم ما برنده شديم. هم جام اتحاديه را برديم و هم جام حذفي. ليگ برتر هم بماند براي شماها كه دلتان نشكند!

بعد از اينكه مالديو و هنگكنك و هندوستان را به انواع و اقسام ترفندهاي ناپلئوني زديم، از گروه خودمان صعود كرديم تا به چين برسيم. نه فقط تيم ملي فوتبال ايران كه كلاً كاروان اعزامي ايران به بازيهاي آسيايي، واقعاً فراتر از حد انتظار ظاهر شده است. هشت مدال در عرض پنج روز واقعاً يك ركورد محسوب ميشود...! كسي از هادي ساعي انتظار نداشت بعد از اين همه مدت تمرين نكردن و درگير شدن در بازيهاي سياسي تا حد رسيدن به عنوان كانديداي اصلاحطلب شوراي شهر تهران، بخواهد مدال طلا بگيرد. كسي از آرش ميراسماعيلي انتظار نداشت كه بعد از آن همه جنجال و سروصدا پس از رويارو نشدن با حريف اسراييلياش، حتي در ليگ جودوي كشور هم بخواهد حرفي براي گفتن داشته باشد. من يكي حداقل نميدانم چه طور باور كنم آرش مدال نقره گرفته است.
مطمئن باشيد ورزش ايران به طور كلي و در همهي سطوح در يك نام خلاصه شده است. حسين رضازاده. كسي كه با اشارهي يك انگشت و با حدود ?? كيلوگرم زير ركورد المپيك و جهان (كه در تصرف خودش است) قهرمان مسابقات ميشود.
چه نيازي هست ما روي ورزشهاي پايه و مادر سرمايهگذاري كنيم؟ چه نيازي هست ژيمناستيك، دووميداني، شنا و تيراندازي ما قوي بشوند؟ چه نيازي هست ورزش زنان ما قوي بشود و رشد كند وقتي ?? مدال از نود و خردهيي مدال طلاي چين را زنانشان ميگيرند؟ چه نيازي هست در رشتههاي ظريفي مانند بدمينتون، تنيس روي ميز و بولينگ پيشرفت كنيم؟ هيچ ميدانيد تكمدال طلاي عربستان سعودي در مسابقات آسيايي تا اينجا در رشتهي بولينگ به دست آمده است؟ وقتي اين كاروان اعزامي كه تمامي نفراتش به گزينش سازمان ورزش كشور انتخاب شدهاند و هيچ مسابقه و پيشمسابقهي انتخابي براي راهيابي نفرات برتر نيز دركار نبوده، به عنوان چكيدهي بهترين ورزشكاران كشور با انتظار كسب ?? مدال كه ?? مدال آن طلا خواهد بود، اينگونه نتيجه كسب ميكند، چه انتظاري بايد از كاروان اعزامي به المپيك داشت كه از انواع و اقسام فيلترها و مسابقات انتخابي رد ميشود تا آخر سر ?? نفر ورزشكار را به آن آوردگاه بينالمللي اعزام كند؟
با خودمان فكر كرديم اگر چين بابت هر مدال طلايش بخواهد آنهمه كنسرت و برنامهي موسيقي و رقص و آواز راه بيندازد و گوش عالم را كر كند، همهي شبكههاي تلويزيوني و راديويي دنيا را هم كم ميآورد؟
ما حتي در سپكتكرا و كبدي و ايندست ورزشهاي محلي خودمان هم هيچ كاري نكرديم... يعني از كرهي شمالي، آن كشور بيماري كه به كشور مردمان يكدست سياهپوش معروف است هم كمتريم؟
متاسفانه كاروان اعزام كردن ما هم اشكال دارد. تيمي كه ورزش آن به طور كلي چهار ماه است وارد ايران شده و اگر خيلي دوست داريد نام ببرم، (روئينگ) را ميفرستيم، آنوقت شاهين اخلاقپسند كه مثلاً اولين بازيكن تاريخ ايران در پينگپنگ المپيك بوده را نميفرستيم...
مطمئن باشيد سطح انتظارات ما از سطح ورزش ابتدايي و آماتوريمان خيلي پايينتر است. وقتي لوگوي بازيهاي ليگ برتر فوتبالمان اين باشد، خودتان حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل...