
اگر دیدن همین یک شمه از هنرآفرینی استاد جلیل رسولی بر روی صفحهی سفید و بیجان کاغذ که در گلستان وجود آتش میافکند و مرغ جان را به سوی آسمان هفتم پرواز میدهد، تو را به یاد باغی گمشده انداخته که میخواهی در آن گل فطرت بچینی، به پایگاه اختصاصی استاد سر بزن و برای خرید "باغ ملکوت"، یک لحظه هم درنگ نکن.
خلاصهیی از زندگینامهی استاد جلیل رسولی:
تولد: 1326 - همدان
نخستین نمایشگاه خوشنویسی: 1352 خورشیدی
مهمترین آموزگار: سید حسن امیرخانی
سبک مورد پیروی: میرعماد، عبدالمجید طالقانی
مجموعه آثار: کتابهای "جان جانان"، "یادگار عشق"، "مرقع برگ سبز" و "چهار فصل"
مهمترین نمایشگاهها: 1353 لندن، 1357 فرهنگسرای نیاوران، 1358 انجمن فرهنگی فرانسه در تهران، 1360 پاکستان
نمایشگاههای خارجی از سال 1362: ایتالیا، ترکیه، قطر، کویت، لبنان، سوریه، ژاپن و چین
آخرین سمت: عضو هیات داوران هشتمین جشنوارهی بینالمللی خوشنویسی، ترکیه - 2010
افتخارات: تقدیر شده توسط دفتر منطقهیی یونسکو در تهران و شورای بینالمللی موزهها به پاس یک عمر خدمات فرهنگی و هنری، 2008


یک یا حسین تا میرحسین...

به لطف پروردگار بیهمتا، مقالهی انگلیسی که برای معرفی ویژگیهای سینمای معناگرا و اخلاقی ایران نوشته بودم، به عنوان Feature report در مجلهی آنلاین Dear Cinema متعلق به کشور هند منتشر شد.
مجلهی "سینمای عزیز" یکی از مجلات آنلاین معتبر با موضوع سینمای جهان است که جدیدترین اخبار مربوط به فستیوالها و جشنوارههای جهانی را منتشر میکند و از سینمای کشورهای مختلف، مقالات و تحلیلهای جالب و خواندنی ارایه میدهد.
بیشتر نویسندگان این سایت را روزنامهنگاران هندی، استرالیایی، کانادایی، انگلیسی و تایوانی تشکیل میدهند و غیبت یک نویسندهی ایرانی شدیداً آنجا احساس میشد.
در این مقاله، من به آثاری از بهمن قبادی، محسن مخملباف، مجید مجیدی، عباس کیارستمی، ابراهیم حاتمیکیا و برخی دیگر از سینماگران جهانی ایران پرداختم و جوایزی که در چند سال اخیر در جشنوارههای معتبر بینالمللی به دست آوردهاند، معرفی کردم. برای خواندن کامل مقاله، لینک زیر را دنبال کنید.

مدتی بود که حقیقتاً حس میکردم یکی از بندههای تنهاشدهی خداوندم. بندهیی که به کیفر گناهان عمر، از همهی لطف او محروم شدهام... اما این وقایعنگاری که شاید تنها بازگویی چکیدهیی از دو ماه (لحظه به لحظه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت و روز به روز) زحمت، شببیداری، دویدن، استرس، درس نخواندن و اضطراب من و یک گروه 12 نفری باشد، به من ثابت کرد که این بیت سعدی، آن معنای ظاهری و لمسکردنیاش را ندارد:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن /// که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

"نیستان جم" نام همایه (شرکت) رایانهیی ارجمندی است که به تازگی آن را شناختهام و از این روی بسیار سپاسگزار پروردگار بخشنده و مهربانم.
در آشفته بازار فناوری امروز که فرهنگ، هنر و اخلاقیات، رنگ خود را در آن میبازند و خشونت، ابتذال و بیهودگی جایگزین میشود، به راستی باید از آنانی که چنین گروه ارجمند و گرانسنگی را سامان دادهاند، سپاسگزاری کرد و همت والایشان را ستود و برایشان از درگاه یگانهی منان، آرزوی سلامتی و پویندگی داشت.
این شرکت گرامی، ارایهدهندهی نرمافزارهای فرهنگی و ادبی است که شیفتگان و دلسوختگان فرهنگ ایرانی و اسلامی، محصولات و تولیدات آن را با پیگیری و رغبت فراوان، پیجویی و پیگیری میکنند و روزنهی گره زدن زلف با ادبیات و هنر غنی، پربار و بیهماورد پارسی و اسلامی در دنیای آشفتهی فناوری را از این طریق میجویند.
یکی از نرمافزارهای ارزشمند تولید "نیستان جم" که باز هم شاهکار معرفی آن را احمدرضا خلق کرده و من عزم آن نمودم تا در رشتهی نبشته آن را به شما بشناسانم، نرمافزار "رسول آفتاب" است که به راستی و بدون گزافگویی، یکی از کاملترین و شاید پربارترینِ نرمافزارهای مولاناشناسی است.
در این نرمافزار که با صدای مولاناشناس ارجمند، دکتر عبدالکریم سروش آذین بسته شده، دکلمهی متن 425 غزل از دیوان شمس، متن کامل دیوان شمس به بازنگری استاد دکتر بدیعالزمان فروزانفر، نمایش متن گزیدهی غزلیات شمس به دسترنج نستعلیق و امکان چاپ آنها، یک فیلم 10 دقیقهیی تاثیرگذار و دیدنی از شهر قونیه و مزار حضرت مولانا با پسزمینهی نوای سوزناک نی و تصاویری از رقص سماع، عارف و شاعر گرانقدر ایرانی و بیش از 50 قطعه آواز سنتی با کلام شکرریز و آوای مخملین استاد محمدرضا شجریان، استاد شهرام ناظری و استاد حسامالدین سراج که متن اشعار حضرت مولانا را آواز سر دادهاند، میتوانید بیابید.
گرافیک و نگارگریهای سنتی و اصیل ایرانی اسلامی در جای جای بخشهای نرمافزار، فضایی شورانگیز و شیداییآور برای کاربران خلق کرده است که امکان بازگو کردن و توصیف آن در قالب واژگان عاجز و ناتوان این قلم، میسور نیست. با این حال، نرمافزار تکرارناشدنی "رسول آفتاب" که مطمئناً از دکلمهی اشعار، موسیقیها و نگارگری "ایرانی" آن لذت خواهید برد، میتواند سفرهی شوریدگی همهی دلهای عاشق به ایران و اسلام مهربان را فراهم سازد. ایران و اسلامی که در کلام مولانا و فردوسی و حافظ، با عشق به "عالی قاپو" و "تخت جمشید" و "قبهالصخره" معنا مییابند...
لوح - سید ایمان ضیابری: انتقاد به عملکرد دستگاههای دولتی و حکومتی در سراسر دنیا امری رایج و طبیعی است و هر زمان که شهروندان در استدلال و منطق و راهبری امور روزانهی خود دچار مشکل و کمبود میشوند، به سمت دیوار غالباً کوتاه دولت و حکومت میروند و از گرانی کالا تا عملکرد ضعیف رییس جمهور را به نتایج تاسفآور ورزشکاران در آوردگاههای بینالمللی ربط میدهند و به این صورت نتیجهگیری میکنند که وضعیت ما "درستبشو" نیست!
هیچ کس از اهمیت و ارزش نقد و نقادی بیخبر نیست و هر کسی که سعی کند با چسباندن قیدهایی مانند "سازنده"، "بیغرض" و "منصفانه" از ارزش و حتی تندی آن بکاهد، مطمئنا یا علاقهیی به شنیدن اشتباهات و خطاهای خود ندارد و یا به طور کلی با ماهیت نقادی آشنا نیست.
از سوی دیگر آنانی که نقد را با توهین و زیر سوال بردن کرامت و شخصیت انسانها برابر میدانند و معتقدند که برای اثبات قهرمانی، آزادگی و روشنفکری خود، باید دست به لاابالیگری و یاوهگویی بزنند، چشمها را ببندند و هرچه بر زبان جاری میشود را روان کنند نیز به لحاظ فکری در سطح قدرتمند و قابل اعتنایی قرار ندارند.
در میان کشاکش این دستههای مختلف یعنی نقادان واقعی و بیطرف، نقدشوندگان بیتحمل و کمتحمل و منتقدنماهای بیبهره از آداب نقد و نقادی معمولاً آنچه که پنهان میشود و دیگر مورد توجه قرار نمیگیرد، "اصل حقیقت" و "واقعیت موجود" است که یا قربانی مطامع شخصی ما میشود و یا در گیرودار منازعات این سه دسته به یکدیگر که "سگ را گشادهاند و سنگ را بسته" و دیگر به طور کلی موضوع اصلی را از یاد بردهاند، محو میگردد.
گاهی بد نیست بیخبرانی که سر از این ماجراها درنمیآورند و از مکنونات درونی افرادی که به هر دلیلی سعی میکنند از کاه، کوه بسازند، اطلاعی ندارند، نقبی به ماجرا بزنند و از دیدگاهی دیگر نیز موضوع را بنگرند که عقل و عدل و وجدان، هر سه اینگونه حکم میکنند...

زمانی که نیما افشار نادری عزیز در مورد تحول ماهنامهی مسکن با تیم مدیریتی و تحریریهی جدید به من گفت و دعوت کرد تا یکی از همراهانش در این مجموعه باشم، مثل همیشه از پیشنهاد همکاری ارایهشده استقبال کردم و قول همکاری دادم...
چند روزی گذشت و احساس کردم اگر در این یک حوزه هم پا بگذارم و مسکننویس هم بشوم، دیگر خونم را رقبای مطبوعاتی حلال میکنند! هرچند که مرغ همسایه غاز است و اگر خودشان، نویسندهی حوزهی فلسفه باشند که آموزش آشپزی میدهند و در مسایل ورزش هم اظهار نظر میکنند و البته نقد سینمایی هم ارایه میدهند، اشکالی ندارد... کمی بهانه آوردم و طفره رفتم و نیما هم که از او سابقهی نویسندگی و عکاسی سراغ داشتیم، به عنوان سردبیر جدید مسکن، قبول کرد که عطای همکاری با من را به لقایش ببخشد...
با این حال چند روز پیش که فتوبلاگش را نگاه میکردم، دیدم که خبر انتشار شمارهی نخست از دورهی انتشار جدید را با سردبیری خودش، پابلیش کرده و شناسنامهی تحریریهاش را هم گذاشته. در میان اهالی تحریریهی ماهنامهی مسکن، نام هنرمندان جوان و باتجربهیی دیده میشود که من را به آیندهی ماهنامهی مسکن امیدوار میکند.
در این آشفته بازار مطبوعات ایران که آینده برای روزنامهنگارها و ژورنالیستهای واقعی، بسیار تار و مبهم است و تضمینی در مورد امنیت شغلیشان وجود ندارد، همین مجلات کوچک اما جوان و باانرژی هستند که میتوانند امید را در دلهایمان زنده نگاه دارند و به رونق داشتن خون زندگی در رگهای مطبوعات کشور، خوشبینمان کنند.
برای نیمای عزیز و همکارانش در مسکن، آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم همانطور که در هدف ابتداییشان هم ترسیم کرده بودند، بتوانند به خوبی یک نگرش جدید در رابطه با مقولهی مسکن از بعد اجتماعی و فرهنگی ارایه دهند...
علیرضا افتخاری خوانندهی مطرح موسیقی سنتی و پاپ ایران که برای برگزاری نخستین کنسرت موسیقی استانی خود در روزهای هجدهم و نوزدهم شهریور به گیلان سفر کرده بود، پس از اجرای نصفهنیمهی یک برنامهی تاسفآور در شب نخست، در شب دوم حاضر به اجرای برنامه نشد و با نخستین پرواز، رشت را به مقصد تهران ترک کرد.
حدود 3 هزار نفر تماشاگر و علاقهمندی که برای شنیدن اجرای زندهی علیرضا افتخاری به شهر صنعتی رشت رفته بودند (جالب است بدانید که ما در شهرمان، یک فضای غیرسرپوشیدهی استاندارد برای اجرای کنسرتهای بزرگ موسیقی نداریم)، با حرکت عجیب علیرضا افتخاری مواجه شدند که از هفت تراک موسیقی اعلامشدهی قبلی، تنها پنج تراک را به شکل زنده اجرا کرد که سه تراک از مجموع این موسیقیها هم به صورت ضبطشده پخش شدند!
وقتی پس از اجرای دو تراک موسیقی زنده، حاضران منتظر اجرای ترانهی سوم بودند، با اتفاقی نادر مواجه شدند که در آن، نوازندگان گروه افتخاری، دست از نواختن کشیدند و یک ترانهی جدید از روی سیدی شروع به پخش شدن کرد و هنگامی که نوبت به خواندن افتخاری رسید، او با لب زدن و وانمود کردن به اجرای زنده، به نوعی سر علاقهمندانش را کلاه گذاشت!
پس از پایان این تراک موسیقی که حاضران با ایجاد هیاهو و "هو کردن" افتخاری انتقاد خود را نسبت به او و گروهش نشان دادند، یکی از حاضران بدون هماهنگی قبلی پشت تریبون رفت و (نقل به مضمون) چنین جملاتی را گفت: "متاسفانه از آقای افتخاری که با سابقهی خواندن شعرهای عرفانی، چهرهیی دیگر از خود نمایش داده بودند چنین انتظاری نداشتیم. متاسفانه ایشان و گروهش تصور کردند مردم رشت چیزی از موسیقی نمیدانند و با حرکت خود، به نوعی شعور ما را مورد توهین قرار دادند..."
با دلخوری هرچه تمامتر، دو تراک دیگر هم به همین صورت اجرا شد و کنسرت، نیم ساعت زودتر از موعد مقرر تمام شد...
اما چرا علیرضا افتخاری اینطور دلخور بود که حاضر نشد حتی طبق برنامهی اعلامشده، کنسرت خود را اجرا کند؟
شرکت فرهنگی هنری "نسیم سبز شمال" که سابقهی عمل نکردن به تعهدات خود در کنسرت چهار سال پیش محمد اصفهانی در رشت را نیز دارد، به دلیل عدم استقبال مورد انتظار مردم که به اندازهی پیشبینی شده، بلیت 8 هزار تومانی این کنسرت را نخریدند، تنها 15 میلیون پیشپرداخت از 20 میلیون تعهدشده را به او پرداخت کرد و افتخاری هم به نشانهی اعتراض از بابت دریافت نکردن پنج میلیون تومان باقیمانده، در شب اول برنامهاش را نصفهنیمه اجرا کرد و برای شب دوم هم در رشت نماند!
نوروز - سید ایمان ضیابری: وب فارسی اینروزها مثل جامعهی متبوعش، سست و خموده است. بخشیاش برمیگردد به گرمای آتشبار تابستان که در آن آدمها ترجیح میدهند بخوابند تا بیدار باشند و بخشیاش هم که مثل همیشه به اوضاع جامعه و در این میان کار و کاسبی منتقدان و اپوزیسیونهای همیشگی به راه است. اگر تیم ملی فوتبال قهرمان آسیا میشد و هیچ کس هم یادش نبود که در صورت قهرمانی، به جام کنفدراسیونها میرود تا در کنار بهترین تیمهای ملی فوتبال دنیا بازی کند، شابد به سهم خودش بر دل مردم مرهمی میشد اما نشد و حالا دیگر خبر خاصی هم نیست.
تمام سوژههای بحث و مجادلهی ما هم دارد یکی یکی گرفته میشود. شرق را که خودمان با سهلانگاری و بیتجربگی تعطیل کردیم، فرزاد حسنی مجری جنجالی و جوانپسند هم که تا اطلاع ثانوی به مرخصی استعلاجی رفته و از طرح امنیت اجتماعی هم خبر خاصی نیست تا حداقل چند روزی سکوت و بیشتر از آن، رکود را تجربه کنیم.
روز خبرنگار هم "خبر" خاصی برای نگاشتن نداشت. همگی افسرده و تسلیتگویان، و حتی 17 مرداد هم فرصتی نشد برای به لب آمدن لبخندی بیرمق و خسته...
این روزهای نسبتاً کسلکننده که در آن اثری از هیجان و اضطراب و انرژی مثبت و منفی نیست و سستی و انجمادش را وبلاگستان فارسی هم تجربه میکند، مرا یاد ماههای ابتدایی شروع به کار وبلاگهای فارسی میاندازد. روزهایی که در آن هر کسی به حدیث نفس خودش مشغول بود، یکی از عشق بیوفا مینوشت، دیگری از وصال عشق مینوشت و آن یکی هم در شرف وقوع عشق، از تردید در وفا یا بیوفایی احتمالی سخن میراند. بساط قلب و تیر و کمان و الههی عشق و وبلاگنویسی زرد حسابی رو به راه بود و وبلاگنویسهای سیاسی و اجتماعی غیر از عدهیی معدود، مخاطبی نداشتند.

در تهران یک نمایشگاه عکاسی با موضوع «هنر دیوارنگاری» یا «گرافیتی» در نگارخانه «مهروا» در تهران برگزار میشود. این نمایشگاه مجموعهای است از آثار نیما افشار نادری، مریم فخیمی، محسن رسولاف و کیوان حیدری. من لحظاتی پیش از شروع این نمایشگاه موفق شدم که با نیما گفتوگویی داشته باشم و اول از همه از او پرسیدم، اصلا این «گرافیتی» که میگویند، چی هست؟
لعنتي اينجا تهرانه، ابله اينجا تهرانه، هويج فرنگي اينجا تهرانه، مرتيكه.... اينجا تهرانه، آدم بي ... اينجا تهرانه...".
بگذاريد بگويم كه من يعني يك ايراني هنردوست كه از شنيدن موسيقي زيبا، ديدن تئاتر و فيلم جذاب، نگاه كردن به پرده نقاشي دل ربا، خواندن يك داستان خيالانگيز و مواجه شدن با يك مجسمه خارقالعاده ساخت دستان هنرمند ايراني لذت ميبرم، شخصاً معتقدم جريانهاي هنري زودگذري كه ميآيند و چند ماهي و حتي چند سالي دوام ميآورند و بعد به طور كلي پودر، محو و نابود ميشوند، دقيقاً مثل سونامي هستند.
اين جريانهايي كه فقط به واسطه كمك گرفتن از ابزارهاي هنر ميتوان اسمشان را گذاشت جريان هنري، دقيقاً همين نقش را بازي مي كنند، يعني خسارت وارد كردن به دشت مستعدي كه منتظر بذر و نطفه است، ولي با نمك و شوره، پذيرايي ميشود!
دقيقاً متوجه نشدم عمر اين پديده تازه به دوران رسيده چه مدت است و چند ماه گذشته از اينكه يك عده جوان معمولي مثل من و شما تصميم گرفتند نوآوري كنند و در قالبي تحت عنوان موسيقي زيرزميني، گروههايي تشكيل بدهند كه به توليد و عرضه موسيقيهاي رپ فارسي ميپردازند...
اعتماد - سيد ايمان ضيابري: ارديبهشت براي اهالي شهر ما بهار طبيعت است و براي ايراني ها در سراسر کشور هم معناي بهار کتاب را مي دهد.
هر ساله وقتي بعد از طولاني تر شدن تدريجي روزها و به سراشيبي افتادن لحظات و ساعات ارديبهشت، صداي پاي نمايشگاه بين المللي کتاب مي آيد، ايراني هاي کتابخوان که با تلاش و تقلاي همين ها هرچند قليل و اندک، سرانه مطالعه مردم کشورمان به يک دقيقه در روز مي رسد، منتظر مي شوند تا بليت هاي اتوبوس و هواپيما به علاوه بن هاي خريد کتاب جور شود و به سمت محل دايمي نمايشگاه هاي بين المللي تهران حمله کنند.
تفاوت نمايشگاه کتاب امسال که حداقل مزيتش بايد داشتن مسماي 20 باشد با نمايشگاه هاي قبلي اين است که حالا ديگر کسي نمي داند بايد به کجا حمله کند و يک سال انتظار براي خريدي پر و پيمان از معدن کتاب را در نمايشگاه بين المللي به پايان برساند يا در مصلي، زير آفتاب سوزان تهران و در حال استشمام بوي گازوئيل به جايي برود که وقتي مستقيم نگاه مي کند، انگار هتل اوين را در ده قدمي اش مي بيند يا در حالي که از درياچه هاي مصنوعي کف نمايشگاه در مصلي مي گذرد، با تمام اين اوصاف، بساط وبگردي ما از لابه لاي سيگنال ها و صفر و يک هاي فارسي به پاست و قرار گذاشتيم تا ده روز روي اينترنت، سايت انتشاراتي هاي فعال و پرکار کشورمان را بگرديم و خوب هايش را هم به شما معرفي کنيم. در نتيجه قول مي دهيم اگر با ما در «کتابفروشي برقي» همراه باشيد، ضرر نخواهيد کرد.
هموطن سلام - سيد ايمان ضيابري: شايد بسياري از شما، آرتو كانن دويل را بشناسيد و يا حداقل با شخصيت معروف و بين المللي خلق شده توسط وي آشنا باشيد. شرلوك هلمز، كارآگاهي كه زماني به يكي از محبوب ترين شخصيتهاي سينمايي دنيا تبديل شده بود و فيلمهايش به بهترين شكل مي فروخت.
اما كمتر كسي هست كه امروز با حضور بازيگران مطرح و سرشناس آمريكايي، داگلاس ويلمر را بشناسد. كسي كه بهترين شكل ممكن در قالب و تيپ شخصيت شرلوك هلمز فرو رفته بود و اين نقش را ايفا مي كرد.
او در سال 1920 در لندن متولد شد و در دانشگاه استوني هارست تحصيلاتش را ادامه داد. نخستين ايفاي نقش او در سينما، بازي در فيلم ريچارد سوم به كارگرداني لارنس اوليوير بود كه آنجا نقش دورست را بازي مي كرد.
او كارش را به عنوان يك بازيگر نقش چندم شروع كرد و سرانجام به مرحله يي رسيد كه بهترين خاطراتش را بازي در فيلمهاي كريستوفر لي فو مانچو به عنوان بازيگر نقش اول عنوان مي كند.
در سال 1964 بود كه به دعوت شبكه ي بي بي سي و به كارگرداني ديويد گودارد، نخستين ايفاي نقش خود در قالب شرلوك هلمز را انجام داد كه در اين فيلم، نيگل استوك در نقش دكتر واتسون او را همراهي مي كرد.
ويلمر و استوك بعد از اين تجربه ي مشترك، بار ديگر در سال 1965 همكاري جديدي را براي يازده اپيزود دنباله دار از داستانهاي شرلوك هلمز آغاز كردند و در اين مدت، افرادي چون ماري هولدر، پيتر مادن و درك فرانچيچ آنها را به عنوان بازيگران ميهمان ياري مي رساندند. هر چند كه در ادامه به دليل كمبود وقت، ته كشيدن پول و تخصيص نيافتن بودجه براي پرداخت حقوق عوامل فيلم، ساخت اين مجموعه ها متوقف شد و ادامه نيافت...
وقتي كار خوبي انجام ميشود، لزومي ندارد آدم خودش را به در نفهميدن بزند و مدام انتقاد كند. خيلي از دوستان ما تصور ميكنند اصلاحطلبي يعني نق زدن خالص. يعني حتي اگر ميبيني كاري براي نخستين بار دارد انجام ميشود و كار خوبي است، هرچند نواقصي دارد، آنقدر نواقص و اشتباهات را گنده كني و بزني توي سر متوليها كه خلاصه خودشان پشيمان بشوند از كردهي خويش...
■ ■ ■
من شديداً و قوياً (بدون هيچگونه توجه و مطالعهيي در مورد سابقه و شخصيت مهندس ضرغامي، مديرعامل سازمان صدا و سيما) معتقدم كه بعد از لاريجاني، صدا و سيما به طور كلي از خلسهيي ده ساله خارج شد و خيلي مواقع بين رفقا كه صحبت ميكنيم، ميگوييم از بس كمبود رسانههاي دوم خردادي هست، حالا ديگر بايد روي تلويزيون حساب كنيم.
نه به صراحت كلام و لهجهي عصر آزادگان و صبح امروز و باقي مرحومها، و البته بدون وابستگيهاي خاص يالثارات و شما كه ويژگيهاي حزبيشان اينطور اقتضا ميكند، صدا و سيما از حالت خفقاني كه در دورهي قبلي داشت خارج شده و الان تقريباً جزو رسانههاي آزاد كشور محسوب ميشود.
■ ■ ■
اين رويكرد در شبكههاي استاني چشمگيرتر است و به وضوح ميتوان ديد كه ضرغامي افكار نويي را با خودش آورده است.
قبلاً در يك مقالهيي كه احتمالاً در هاتف گيلان چاپ شده بود، نوشتم مهران مديري در طنز ايران تكرار نميشود. مقاله را همزمان با شروع طنز "شبهاي برره" نوشته بودم. با غوغايي كه باغ مظفر به پا كرده، ديگر خيلي بيشتر به اعتقادم راسخ شدم.
■ ■ ■
تصورش را بكنيد، كارگرداني كه ميتواند به بهترين شكل ممكن از يك دستيار تداركات مثل علي كاظمي (بگوري برره) و همينطور يك مدير توليد مثل عليلك پوريان كه ميشناسيد، بازيهاي استثنايي بگيرد، چه كارگرداني است. نكند مدال درجهي سوم لژيون دونور مال خودش باشد؟
■ ■ ■
■ ■ ■
در آن دورهي شبهاي برره ميگفتند زبان اختراع كردي، فرهنگ بومي را مسخره كردي (فرهنگ بومي كدام منطقه از ايران؟)، دعواي بررهيي راه انداختي (حتماً انتظار داشتند اهالي يك روستاي دورافتاده موقع ايجاد درگيري، باهمديگر از اگزيستانسياليسم حرف بزنند!)، هر كلمهيي كه ميگويي بدآموزي دارد، فلاني در فلان نقطه از دنيا هنگام خوردن لوبيا دچار افت فشار خون شده، تقصير تو بوده كه نوچوفسكو را انتخاب كردي... و هزار ايراد بنياسراييلي ديگر.
■ ■ ■
در اين دوره چه طور؟ در اين دوره كه همه فارسي حرف ميزنند، پيامهاي اخلاقي و بهداشتيشان هم سر جايش است؟ در نتيجه مشخص است اگر آدم خلاق و باهوش را درون قفس هم بيندازند، ميتواند خلاقيتش را بروز دهد.
من ميخندم به آنهايي كه حالا ديگر از جزييات مسخرهي قبلي بيرون آمدند و حالا به كليات مينگرند: مـهران مديري به ورطــهي تــــكرار افتاده است، مهران مديري از يك سري بازيگر پول گرفته تا همهشان را هميشه بازي بدهد و...! مسخره نيست؟
■ ■ ■
در اين ميان حمايتهاي جالب ضرغامي محسورم كرده. وقتي حيف نان ميگويد بزنيد بر سر اين حقير كه الهي سر من فداي ضربههاي روحنواز مظفر خان، آنوقت جامعهي پرستاران اعتراض ميكنند كه آقا اگر اين مردك با سر كچلش را بياوريد بيمارستان، ما درمانش نميكنيم چون ممكن است پولهاي ما را بدزدد، مشخص ميشود كه منتقدان چه فكر بيمارگونهيي دارند و يك عدهيي هم اجير شدهاند براي اشكالتراشي و به وسط انداختن يك قشر خاص كه سر و صدا كنند و از اين بلوا، يك چيزي نصيبشان بشود...
■ ■ ■
■ ■ ■
غير از مهران مديري، ميخواستم در مورد فيلمهايي كه جديداً تلويزيون بنا گذاشته و پخش ميكند، صحبت كنم. مطمئناً خيلي آدمها مثل من، اهل فيلم خريدن از كلوپ و نشستن و ديدن به زبان اصلي و يا احتمالاً زبان فرعي نيستند ولي پايش بيفتد و تلويزيون فيلم درست و حسابي نشان بدهد، فيلمبين حرفهيي و ماهري ميشوند... كاري به ماهيت سياستهاي صدا و سيما ندارم كه حكم ميكند چه قسمتهايي از فيلم بايد حذف، قطع، تعديل يا ترميم بشوند.
■ ■ ■
مهم ارادهيي است كه وجود دارد تا از آدمي مثل آنتونيو باندراس، افسانهي زورو يا نقاب زورو پخش شود، كانديداي دريافت جايزهي گلدن گلوب با بازي ادي مورفي يعني پليس بورلي هيلز پخش شود (هرچند يك مقدار بيش از حد قديمي است و در سال ۱۹۸۴ ساخته شده كه البته در شبهاي بعد هم ديديم قرار شده پليس بورلي هيلز ۲ ساختهي ۱۹۸۷ و ورژن سوم ساختهي ۱۹۹۴ هم پخش بشود)
البته در اين شبها، فيلم Phone Booth هم پخش شد كه واقعاً شاهكاري از سناريونويسي مدرن بود. كالين فارل و كيفر سادرلند و بقيه بازي ميكردند.
■ ■ ■
عليالحساب بايد بگويم اين مشكل ماست اگر صدا و سيماي ضعيفي داريم، يا باز هم زحمت خودمان است اگر صدا وسيما قوي كار ميكند. اين همه آدرس ايميل و شماره تلفن و آدرس پستي در طول روز چك نميشوند؟ آدم ارتباط برقرار ميكند و نظرش را ميگويد. منتظر نميماند وقتي در مسابقهي گوي و ميدان 20 هزار تومان برنده شد، بگويد: از برنامهي خوب شما متشكريم!!