سلام به همگی... من رفتم! خداحافظ . و اگه برنگشتم، حلالم كنيد، اگر ميتونيد!
--------------------------------------------------
قبلنوشت: يادم رفته بود بگويم فردا با يك روز تاخير، عازم رامسر هستم براي شركت در همايش دانشآموزي - دانشجويي دانشگاههاي آزاد سراسر كشور و سخنراني خواهم داشت. همينطور اينكه خبر جالبي هم دارم! نخستين اختراع من كه يك قطعهي الكترونيكي است و بدون كمك اينترنت و تنها با استفاده از نرمافزاري كه خودم نوشتم، امواج راديويي را با بهترين كيفيت ممكن دريافت ميكند در حال تكميل است...
خبرش را خودتان به تفصيل خواهيد شنيد . وقتي به توليد انبوه برسد حسابي ارزان خواهد بود!
عازم سفرم و چند روزي به روز نميشوم. فقط اين چند بيت از حافظ را كه تفال قبل از سفرم بود، يادتان باشد:
در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان ميشنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
پيشاپيش ايام پرسرور و نشاط نيمهي شعبان، سالروز ولادت امام عصر عجل الله تعلي فرجه را تبريك ميگويم. اميدوارم بتوانم نيمهي شعبان با يك پست درست و حسابي خدمت باشم...
هرچند ميدانيم شما ملت هميشه در صحنه، هيچ از اينكه كسي آخر يك داستاني را برايتان تعريف كند و اينطوري بزند توي ذوقتان، لذت نميبريد و يا خود بايد مكاشفه كنيد يا اينكه منتظر بمانيد تا آخر داستان خودش بيايد سراغتان. در نتيجه ما هم از فرصت سوءاستفاده را برديم و قصد نموديم تا يك قسمت از قسمتهاي خوش پاياني سريال نرگس! را برايتان تعريف كنيم:
نسرين در حالي كه قرمز و آبي شده از شدت عصبانيت: نرگس تو خيلي ديوونهيي
نرگس در حالي كه قيافهاش مهربان است: قربونت برم عزيز دلم!
نسرين قرمزتر ميشود: دوست دارم بزنم تو سرت با اين پتك...
نرگس هم به نسبت مهربانتر ميشود: نظر لطفته عزيزم. بزن! بزن خالي شي
دست نسرين بالا ميرود. دوربين به سياه Fade Out ميكند. صداي شَتَرَق ميآيد! دوربين Fade In ميكند.
نرگس هم قرمز است ولي همچنان مهربان: عزيز دلم، چه قدر چسبيد. ديگه نميخواي بزني...
نسرين: تو چه ...
زنگ در به صدا درميآيد.
نرگس: نسرين جون من ميرم در رو واكنم.
نرگس از كادر خارج ميشود، ثانيهيي نميگذرد همراه با سمانه وارد شده (اصلاً فكر نكنيد رفتن به آن حياط دراندشت و رسيدن تا در و دوباره برگشتنش، نيم ساعت طول ميكشد!)
سمانه وارد ميشود. نرگس پشت سر او قرار دارد. چادر نرگس همچنان روي سرش است. از دندانهايش هم براي گرفتن چادر كمك ميگيرد.. (كاراكترهاي حاضر در صحنه فقط نسرين، نرگس و سمانه خواهند بود!!!)
نسرين حالا بچهاش را بغل كرده و گوشهيي نشسته. بچه دارد "مسخ" فرانتس كافكا را ميخواند. يك ليوان آب پرتقال هم كنار دستش است. چشمهاي بچه كه حالا مثلاً دو ماهه شده، از چشمهاي فيدل كاسترو هم بزرگتر است و دارد از حدقه ميزند بيرون... به بخشي از جنگ و صلح ميرسد كه يكهو صداي قهقهاش بلند ميشود... احتمالا پدر گرگور زامزا با سيب سرخ دنبالش راه افتاده و تعقيبش ميكند!
سمانه شروع ميكند: نرگس جان عزيزم، به خودت مسلط باش، آروم باش. من بچه ها رو دادم هدايت برده پيش مادر...
نرگس: چه قدر تو خوبي سمانه. من اگه تو رو نداشتم، ميمردم
در همين لحظه تلفن زنگ ميزند. بهروز از ايتاليا تماس گرفته. هيچ تاخيري در برقراري مكالمه نيست، صدا هم قطع و وصل نميشود. تا سلام را بگويي، جواب سلامش ميرسد.
نرگس برميدارد گوشي را: سلام آقا بهروز. خوبيد شما!؟
بهروز: ممنون. نسرين هست؟
نسرين جيغ ميكشد: دلمو زدي، طلاقنامهم رو بفرست، ازت بدم ميآد، خيلي نامردي، ديوونه. ميزند زير گريه، صورت خودش را خنج مياندازد...
سمانه آب قند ميآورد. نرگس به بهروز: شما چه كار ميخوايد بكنيد؟
بهروز: دارم كار ميكنم. چند ماه صبر كنيد ميام طلاقشو ميدم بره پي كارش! وضع اينجا رو كه ميدونيد
تصوير ميپرد. برق رفته است...
ده دقيقه بعد. برق آمد. پيام بازرگاني رب گوجه فرهنگي با شصت ميليون دستگاه خودروي سواري!
فلان شركت ما را به ادامهي فيلم ديدن ميكند!
سرگرد ايماني رو به روي احسان سعيدي نشسته، ضربهيي به چراغ بالاي سر احسان ميزند. بلند ميشود: احسان. ميخوام خبري رو بهت بدم. تو بيگناهي... ما اشتباه كرديم... عزيز قاتله. اون فردا اعدام ميشه.
احسان منقلب شده: سرگرد، من منقلب شدم...
سرگرد ايماني: بچههاي خدماتي زودتر بيايد...
احسان: نه! مرسي، خوب شدم. ولي عزيز؟ من اون رو به خاطر كمكاريش اخراج كرده بودم... نه! اون آدم خوبيه. تو رو خدا منو به جاش اعدام كنيد... (براي احسان اصلاً اين سوال پيش نميآيد كه چرا عزيز شقايق را كشته و اصلاً او را از كجا ميشناسد. اين شاهكار فيلمنامه است...)
سرگرد: حالا اين يه دفعه رو بذا اونو اعدام كنيم. دفعهي بعد مزاحمت ميشيم.
نرگس از طريق آقاي هدايت (كه فرقي هم نميكند هدايت نام فاميلي اش است يا اسم كوچكش! چون همسرش هم راه به راه صدايش ميكند هدايت هدايت! و مردم هم به او ميگويند آقاي هدايت...) مطلع ميشود. تلفني... ميگويد: آقاي هدايت. خودتون احسان رو بياريد خونه. نسرين واجبتره. اشتباه نكرديم ازدواج كرديم كه! حالا آزاد شده! ميخواست اين همه مدت تو اون حلفدوني نمونه...!
آقاي هدايت: چشم! شما سعي كنيد آرامش خودتون رو حفظ كنيد نرگس خانم...
جلسهي دادگاه برگزار شد. عزيز احمدزاده اعدام ميشود به جرم قتل. محمود شوكت به جرم معاونت در قتل حبس ابد ميخورد. زهره بعد از جلسهي دادگاه به سمت پدرش ميرود: باباجون، چيزي نميخواين براتون بيارم؟
شوكت: چرا بابا. زهرمار اگه داري بيار...
پري بعد از زهره ميآيد: من ميدونم. تقصير ديوونه بازيهاي بهروزه. ولي ما ميدونيم كار شما نيست.
شوكت: همهي حرفاتو زدي؟
پري سكوت ميكند. اسماعيل ميآيد. گريه كنان بر سر و صورت خودش ميزند: آقا دستتون رو بياريد من ببوسم. آقا ميدونيم اشتباه شده. آقا شما بيگناهيد. آقا ... آقا... آقا...
شوكت دستش را جلو ميآورد: ببوس ديگه نفله
اسماعيل همچنان ناله ميكند: آقا ما يه تعارفي زديم. شما چرا روتو زياد ميكني آقا؟
مجيد با سر بانداژ شده ميآيد: آقا... فروغ خانم خيلي متاثر شدن... ميدونم!
شوكت تف ميكند
مجيد زير لب ميگويد: اينو خوب اومدي...
ابراهيمي ميآيد: آره؟ مگه ميشه... پس زن من چي؟ هنو طلاقش ندادم؟ يعني فنيتو؟ بابا بيخيال!! بونجورنو شوكت خان! يعني همه چيز پرفاووره تموم شد؟
شوكت يخه!ي ابراهيمي را ميچسبد: تو يكي كه ديگه حسابي گند زدي نكبت. گورتو گم كن...
ابراهيمي گورش را گم ميكند
دو نفر گروهبان يكم ميآيند. شوكت را دستبند ميزنند. دست و پاهايش را ميبندند. كشان كشان به سمت سلول ميبرند. نرگس از دور ايستاده و نظاره ميكند...
شوكت با فرياد خطاب به نرگس: همهي وجود تو... پر از كينه و نفرته... انتقاممو ميگيرم نرگس خانم... عروس گلم... تو چرا گول اين خواهرتو خوردي؟... همه چيز زير سر اون بود...
احسان سعيدي سرش را پايين انداخته و كنار نرگس ايستاده: بريم خونه نرگس خانم؟
نرگس: نه، كار دارم. نسرين بيرون دادگاه منتظر واستاده...
احسان: پس من ميرم جلسه. آقاي كياني پيغام داده بود... قراره در مورد راههاي بهينهسازي مصرف سوخت و اينكه چه طور ميشه با بستن درها و پنجرهها، گرفتن كانالهاي كولر و همينطور مسدود كردن لولهي بخاريها، ضمن اينكه در مصرف انرژي صرفهجويي كرد، به ذخيرهسازي اونها هم كمك نمود و گامي برداشت در جهت آباداني مشرق زمين و اينكه ما بتونيم در يك فرآيند هفتادو سه ساله، ميزاني انرژي ذخيره كنيم كه كل خاورميانه بي نياز بشن از انرژي. اين يعني بزرگترين گامي كه در جهت ذخيرهسازي و بهينهسازي مصرف سوختهاي فسيلي برداشته ميشه و هر ايراني ميتونه با خاموش كردن يك كولر، با خاموش كردن يك بخاري و با بستن پنجرهها و گرفتن لاي درزها، به اين فرآيند كمك كنه.
نرگس مشتاق ميشود: پس انرژي هستهيي چي ميشه؟
احسان سعيدي: انرژي هستهيي... انرژي هستهيي... راست ميگي.. آها! يادم اومد. حق مسلم ماست
صفحه fade مي شود. تيتراژ ميرود...
پيام بازرگاني پخش ميشود. رب گوجه فرهنگي اينبار هفتاد ميليون دستگاه ميدهد...