تبليغاتX
ايمان امروز - اكستازي، دروغ نيست!

گرفتن رد يك اكس‌پارتي واقعي و نقل جزييات مو به موي آن به ويژه اگر در شمال شهر تهران اتفاق افتاده باشد، كار چندان ساده‌يي براي يك خبرنگار غيرتهراني نيست!

جلال، كسي بود كه حاضر شد بدون هيچ چشمداشتي و البته با علم به وضعيت شغلي من، كمكم كند تا در مورد جزييات جشني دوستانه كه چند پسر جوان دانشجوي مقطع كارشناسي براي تجديد روحيه‌ي آغاز ترم جديد در نظر داشتند تا برگزار كنند، بدانم و بنويسم:

هفت، هشت نفر بيشتر نبوديم. يك روز اميد كه از قضا شاگرد زرنگ كلاسمان هم هست و همه روي سواد و معلوماتش تكيه مي‌كنند، به من گفت كه قرار است در خانه‌ي يكي از بچه‌هاي زعفرانيه، يك گپ و گفت خودماني داشته باشم و تو را هم به بقيه معرفي كنيم...

دو شنبه بود كه رفتيم. در نگاه اول هم غير از ظاهر مجلل خانه، هيچ مورد خاصي جلب توجه نمي‌كرد... وارد شديم. چند دانشجوي جوان كه از چهره‌شان هم برمي‌آمد "بچه مثبت" باشند، نشسته بودند و خوش و بش مي‌كردند. يك سلام و عليك دوستانه، و من هم به جمع معرفي شدم. خيلي مدت بود به دليل شرايط روحي و شغلي بدم، تصميم داشتم يك ميهماني دوستانه بروم كه روحيه‌ام را بهتر كند... تا اينكه فرصت را اميد پيش آورد.

البته تجهيزات و لوازم خانه‌ي رفيق اميد بدطور عالي بود. دو باند چندمتري وي‌سي‌دي پلير كه نمي‌دانم چند وات بودند و يك تلويزيون 30 اينچ و خلاصه خانه‌ي خيلي شيكي بود. تجهيزات نورپردازي مجلسي كه نمي‌دانستيم چرا مي‌بايست در خانه‌ي يك دانشجوي ساده كار گذاشته شده باشند!

كمي نشستيم و صحبت كرديم، بعد اينجا رو شد كه اميد گفت: "ساقي" الان قرصها رو مياره...

چراغها را خاموش كردند و يكي از بچه‌ها با يك شيشه مربا پر از قرص آمد وسط سالن. من كاملاً قفل كرده بودم. هيچ باورم نمي‌شد كه اميد چنين كاري كرده و من را به چنين جمعي كشانده باشد. تصميم گرفتم بروم و اميد را هم ببرم اما جالب بود كه ادامه‌ي ماجرا را ببينم!

در تعجب خودم مانده بودم كه ديدم يك موسيقي تند شروع به پخش شدن كرده. كمي قرص بينشان رد و بدل شد و اميد هم يكي بالا انداخت. بعدش همان كسي كه به او "ساقي" مي‌گفتند، به من هم تعارف كرد كه قبول نكردم، صداي ضبط را بلندتر و بلندتر كرد و سر جايش نشست.

با اينكه به ميهماني رفته بودم ولي فكر مي‌كردم اكس زدن و خوردن قرص مال آدمهايي است كه از نظر روحي خيلي مشكل دارند و كلاً وضعيتشان با من متفاوت است... با اين دلداريها خودم را كنترل كردم و در مقابل تعارفشان "نه" گفتم هرچند از وضعيت آنجا داشتم كلاً ديوانه مي‌شدم...

موسيقي به تدريج تندتر مي‌شد و هرچند هيچ كدامشان نايستاد تا برقصد و حركات موزون انجام دهد، ولي هر كسي در جاي خود نشسته بود و كار نامفهومي انجام مي‌داد.

كسي كار خاصي انجام نمي‌داد فقط همگي روي صندلي‌هايشان تكانهاي عجيب مي‌خوردند، با موسيقي دست مي‌زدند و هر از گاهي هم حرفهاي مسخره و بي‌معني رد و بدل مي‌كردند.

اغلب حركاتشان هم مثل آدمهايي بود كه پاركينسون دارند و به شكلي غيرمتعارف و غيرعادي در جايي كه نشستند، دچار رعشه و لرزه مي‌شوند.

ادامه‌ي مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط كوروش ضيابري  |