گفتوگو با مديا كاشيگر، نويسنده و مترجم
كوروش ضيابري

اشاره
مديا كاشيگر از آن دسته نويسندگاني است كه به سختي هم نميتوان آنها را شناخت! بسيار زود و با خوشرويي مصاحبه را پذيرفت و به سوالات هم پاسخ داد اما به سبكي عجيب! شايد يكي از خصوصيات آدمهاي باهوش، علاقهشان به ايراد گرفتن و مرتب كردن همه چيز باشد. يعني شما نميتوانيد يك اسم اسپانيايي را در مقابل آنها مثلا اسپانيايي تلفظ كنيد، بايد انگليسي بخوانيدش!
با تمام اين اوصاف و با وجود اينكه يك طور ديگر!! به سوالات پاسخ داد اما نكات جالبي نيز در بين صحبتهايش پيدا ميشد.
به بهانهي پايان جشنوارهي جايزهي ادبي يلدا به سراغ مديا كاشيگر، نويسنده و مترجم يزدي رفتيم و در همين مورد نيز از او سوال كرديم. جشنوارهيي كه تقريبا يك هفته پيش با معرفي آثار برتر به كار خود پايان داد و “رود راوي” نوشتهي ابوتراب خسروي برندهي بخش رمان اين جشنواره نيز از جمله آثاري بود كه بعد از كسب موفقيت دربه دست آوردن جايزهي ادبي يلدا بسيار بيشتر ازگذشته، مورد توجه مخاطبان قرار گرفت و حتي فروش بهتري نيز نسبت به گذشته داشت.
به سراغ مديا كاشيگر رفتيم و هرچند به سختي اما با توجه به كارهاي متعدد داستاني و سابقهي ادبياش، توانستيم نظرياتش راجع به ادبيات روز جهان، ايران و البته سبكهاي ادبي جديد را جويا شويم و در مورد جشنوارهي جايزهي ادبي يلدا خبرهايي بگيريم.
* مديا كاشيگر يك نويسنده است و داستان هم مي نويسد. داستان نويسها هم معمولا خيلي زياد تحت تاثير احساسات خود هستند. شما چه طور روحيهيي داريد؟! با منطق بيگانه ايد يا از احساسات محض بدتان ميآيد؟! اصلا به نظر شما عصاره ي وجود انسانها، به خصوص هنرمندان كه با ديد خاصي به اطرافشان مي نگرند، در كداميك از حالات و عواطف انساني خود را نشان خواهد داد؟
- چون تصور نميكنم تجربه هاي شخصي بنده كمترين جاذبه يا ارزشي براي ديگران داشته باشد، از اين سئوال مي گذرم.
* خوب! مي دانيد كه همه چيز امروز در حال كوچك شدن هستند. مطالب نشريات به سوي خبرهاي كوتاه ميروند، ديگهاي بزرگ فسنجان، تبديل به كپسولهاي كوچك ويتامين و پروتئين مي شوند، نقاشيهاي رئاليستي شاهكار ونگوگ، تبديل به رنگهايي مي شوند كه بي هدف روي بوم پاشيده مي شوند تا مثلا اثر مدرن خلق شود و البته داستانها هم مينيمال مي شوند. هرچند من فكر مي كنم بين مينيماليستها، تولستوي فقيد يا جبران خليل جبران، بدك كار نمي كنند. البته اگر آثار ميني مالشان را خوانده باشيد. نظر شما چيست؟
- وانگوگ خدا بيامرز تنها صفتي كه بهاش نمي چسبد “رئاليسم” است. در معناي مترادف كلمه، نقاش امپرسيونيست بود. ضمن اينكه آثار او نيز مانند همهي آثار “كلاسيك” دستخوش تحولات ناشي از مدرنيته شده است كه يكي از اين تحولات هم بدل شدن همه چيز به كالاست حالا اينكه از اين تحول خوشمان مي آيد يا نه و آيا مقابله با آن فايده يي دارد يا نه، بحث و مجال ديگري را مي طلبد. اما آنچه مسلم است آنكه اين جريان قطعاً طرفداراني دارد وگرنه اتفاق نمي افتاد. حالا اگر بپرسيد آيا اين طرفداران حق حيات دارند يا خير، از آنجا كه تاكنون هيچ حكم اعدامي صادر نكرده ام، پاسخم طبعاً منفي خواهد بود!
“ميني ماليسم” جرياني بود كه اوج و حضيضش را غرب چيزي حدود سي تا چهل سال پيش طي كرد و حالا پسلرزههايش به ايران رسيده است و طرفداراني پيدا كرده كه بنده طبعاً حكم اعدامشان را صادر نخواهم كرد. اما مرحوم تالستوي و نامرحوم جبران خليل جبران قصهشان اساساً نمي تواند كمترين ارتباطي با ميني ماليسم داشته باشد گرچه اولي قطعاً همچنان ننويسنده يي براي تمام فصلهاست!
* ادبيات داستاني ما به عقيدهي شما كه بدون هيچ اغراقي در كارتان حرفه يي هستيد، خيلي ترجمهيي نشده است! “كودك به سوي درخت بازگشت و ضمن اينكه نگاهي به پرندهي روي آشيانه انداخت، آهي كشيد و ....”اين نوع نوشتار، كميثقيل نيست؟
- من واقعاً نميفهمم “ترجمهيي” يعني چه؟ آيا منظور اين است كه نثريپيدا كرده مانند نثر ترجمههاي محمد قاضي، رضا سيدحسيني يا نجف دريابندري؟ اگر منظور اين است صددرصد مخالفم.
* كمي در مورد جايزهي ادبي يلدا صحبت كنيد. اصلا اين جايزه را به چه افراد يا به چه آثاري مي دهيد و ملاك داوري و هيات داوران، چه كساني هستند؟ محدوديتهاي خاصي هم در جشنواره هست؟ در مورد نحوهي انتخاب برترين نويسنده هاي اين مسابقه بفرماييد و اينكه اصلا ايده اش از كجا ناشي شد. با توجه به اينكه خودتان هم دبير جشنواره هستيد، ارزيابيتان از سطح كيفي داستانهاي ارسالي به دورههاي پيش اگر در جريان بوديد، چه است؟ هرچند كه اخيرا جوايز دوره ي جديد را اهدا كرديد.
- يلدا جايزه يي است كه دو ناشر بخش خصوصي، يعني انتشارات انديشهسازان و نشر كاروان براي _شويق و ارتقاي سطح ادبيات داستاني بنيان گذاشتند. دبير دو دورهي نخست آن دوست بسيار عزيزم آقاي محمد قاسمزاده بود و بنده افتخار دبيري دورهي س_وم آن را دارم. يلدا فقط آثاري را مورد بررسي قرار ميدهد كه برايش ارسال شده باشند و در اين ميان به آثاري نظر دارد كه “توان بال_وهي جلب مخاطب عام را داشته باشند”. بنابراين چون به “مخاطب عام” اهميت مي دهد، جايزه يي نخبه گرا نيست و چون در جلب مخاطب عام به توان “بالقوه” و نه بالفعل اثر نطر دارد، ادبيت اثر را فداي تيراژ آن نمي كند و جايزه يي براي پاداش به نويسندگان عامه پسند هم نيست. يافتن تعادل ميان اين دو بر عهدهي داوران يلداست كه امسال شانزده نفر بودند با تركيب جمعي زير: هشت منتقد ادبيات (تا از حاصل خرد جمعي بهترين واسطان بالقوه ي نويسنده و خواننده محروم نشود)، چهار نويسنده از نسل جوانتر نويسندگان ايراني (تا آينده ي بالقوهي ادبيات داستاني ايران هم اعمال نظر كرده باشد)، چهار كارشناس كتاب (از ميان ويراستاران، كتابفروشان، مشاوران انشاراتيها و كساني كه به مقتضاي شغلشان خواننده ي حرفه يي كتاباند، تا بر پيوندهايش با واقعيت موجود كتاب در جامعه ي ايراني پاي بفشارد). هر اثر راه يافته به مرحله ي داوري را چهار داور (دو داور از گروه نخست ، يك داور از گروه دوم و يك داور از گروه سوم)، براي هر كتابي كه خوانده اند يك گزارش مي نويسند و به اثر نمره مي دهند. از آثاري كه بالاترين نمره هاي انفرادي داوران را دريافت كرده باشند، سه رمان و سه مجموعه داستان به مرحله ي نهايي راه مي يابند و داوران از ميان اين آثار، بهترين رمان و بهترين مجموعه داستان سال را برمي گزينند.
و اما در مورد سطح كيفي داستانهاي ارسالي، بنده به عنوان دبير يك جايزه ي ادبي كه اين وظيفه را بر عهده ي داوران جايزه مي داند، از هرگونه اظهار نظر مشخص و جزئي مثبت يا منفي معذورم. اما آنچه مسلم است اينكه اگر به ادبيات امروز ايران اعتقاد نداشتم، آنقدر عقلم مي رسيد دبيري يك جايزهي ادبي را نپذيرم.
* به نظر شما نويسندگان ايراني، چه طور مي توانند به آن جايگاهي كه بايد، در جهان برسند؟! هرچند همه فكر مي كنند هيچ جايگاهي، بايد ندارد! خوب هيچ كس فكر نمي كرد شيرين عبادي بيايد نوبل صلح بگيرد يا بعدش يك كنيايي... يا هيچ كس فكر نمي كرد ميگوئل دوسروانتس بيايد نوبل بگيرد و بعدش هم وي اس نايپال. آيا به عقيده ي شما روزي مي رسد كه يك نويسنده ي ايراني بيايد و نوبل بگيرد؟
1-) ميگل دو سروانتس و نه ميگوئل دو سروانتس!
2-) سروانتس قريب به سه قرن پيش از اعطاي نخستين جايزه ي نوبل ادبيات درگذشته است و بنابراين هرگز نوبل نگرفته است، نه در ادبيات و نه در هيچ رشته ي ديگري. (منظورم دن كيشوت او بود كه نوبل گرفت)
3-) چون عضو كميته ي نوبل نيستم، ضمن آنكه اين كميته تاكنون اطلاع دقيق و مشخصي را راجع به رويه هاي داوري خود علني نكرده است، هيچگونه اطلاعي از اين رويه ندارم!
4-) هرچه هم فكر مي كنم نمي فهمم “اعتقاد” من به اينكه آيا “روز مي رسد كه يك نويسنده ي ايراني بيايد و نوبل بگيرد”، چه چيزي را مي تواند عوض كند يا چه اهميتي مي تواند داشته باشد، ضمن آنكه چون تاريخ آينده را نخوانده ام، هيچ اطلاعي هم از هيچ فردايي ندارم.
* پيشرفت ادبيات داستاني را در چه چيزي ميبينيد؟ در واقع چه عاملي ميتواند به رونق اين ژانر فرهنگي در هر جاي دنيا سرعت ببخشد؟ مثلا اينترنت را فرض كنيد. در عرض چند سال، كل دنيا را طوري تسخير كرد كه ديگر يك ميليارد سايت اينترنتي و وبلاگ در دنيا هست! آيا هيچ تقويت كننده يي براي ادبيات داستاني، نه در ايران بلكه در هرجاي دنيا مي توانيد متصور باشيد؟ خيلي مدت است كساني پيدا نمي شوند كه بخواهند راه كلاسيك و دلنشين افرادي مثل مرحوم داستايوفسكي را ادامه بدهند!
- در تمام سرزمينهايي كه داراي ادبيات داستاني اند در سطح هنجارهاي جهاني اند، وضع ادبيات داستاني نه تنها بد نيست كه خيلي هم خوب است. بهترين دليلش همين اتفاق اخيري كه با جلد پنجم هري پاتر افتاد و براي نخستين بار پس از پيدايش سينما، نه فقط يك اثر داستاني (هري پاتر) ركورد پرفروشترين فيلم تاريخ سينما (تايتانيك) را شكست.
تعداد رمان نويسان شهر نيويورك از عدد 5000 گذشته است، خودتان حدس بزنيد تعداد رمان نويسان كل ايالات متحده امريكا را كه از راه قلم زندگي مي زنند!
پس بهتر است به جاي گشتن به دنبال راه حلي براي كمك به وضع ادبيات داستاني جهان (كه هيچ نيازي به كمك ندارد)، هر نويسنده يي به فكر حال و روز خودش و بهبود توانمندي هاي شخصي و كششهاي داستاني اثر خودش باشد!
مرحوم داستايوسكي را هم بگذاريد راحت در گورش بخوابد، تا آثارش هست و مرتب تجديد چاپ مي شود، نيازي به مقلد ندارد!
* ژانرهاي ادبي متفاوتي داريم و حداقل تا جايي كه من مطالبتان را از طريق سايتها و وبلاگها دنبال مي كنم، رابطه ي خوبي با طنز نبايد داشته باشيد. به عقيده ي شما يك نويسنده اصلا چه رسالتي دارد؟! كسي كه نويسنده مي شود بايد هرآنچه را كه به ذهن_ƒش ميرس_د بنويسد، وظايف محدودي دارد ي_ا براي اختياراتش بايد خطوط قرمز كمي قايل شد؟! اصلا شما براي كار نويسندگان به ويژه نويسندگان ادبي، ميتوان دايره ي اختياراتي تعيين كرد يا اصلا وظيفهي خاصي دارند؟!
- اينكه يك وبلاگ توانسته اين اطلاعات دقيق را راجع به رابطهي من و طنز به شما بدهد، موجب بسي مباهات است. قطعاً براي تكميل اطلاعتتان نمي توانيد به زنده ياد گل آقا مراجعه كنيد كه بالاخره به آرامش رسيد، اما تم_اسي تلفني با عم_ران صلاحي يا عليرض_ا خمسه شايد مشكل گشا باشد و اگر شماره ي از آن_ان نداش_تيد، ميت_وانيد ب_ه آثار نشريافتهي خودم، از جمله چند كار ميني مال و داستان محاكمه مراجعه كنيد.
بعد از اينكه همه ي اين اقدامها را انجام دهيد، پاسخم را به پرسش دوم اصلاح مي كنم. من گذشته از اينكه تاكنون هيچ حكم اعدامي صادر نكرده ام، اصلاً هيچ حكمي صادر نكرده ام، حتي در مورد خطوط سبز و نارنجي تا چه رسد به قرمز!
* اين سوال را كه از شما ميپرسم، از بسياري نويسندگان ديگر هم پرسيدم تا نظرشان را بدانم. خوب مي دانيم، اين چه يك رسم باشد و چه يك قانون بقا و چه يك برتري، اما حداقل در كشور ما اينطور است كه جاي پيشرفتي كه براي اهالي پايتختي هست، هيچ جا براي شهرستانيها نيست و از منابع تحقيقاتي گرفته تا فرصتهايي براي انجام كار پژوهشي به وجود مي آيد و جايزه هاي ادبي و كنفرانسهاي بين المللي ادبي و غيره و ذلك، براي آناني وجود دارد كه از قضاي روزگار در تهران هستند و همانجا بزرگ شده اند. اگر هم كساني باشند كه به سبب تواناييهاي خاص خود، موفقيتهايي كسب كرده اند، و البته اگر در شهرستانها هستند كه بايد از خير موفقيت و پيشرفت بگذرند مگر آنكه بروند و ترك وطن كنند و پايتخت نشين شوند! خودم را مثال نمي زنم اما همان كودك 11 ساله ي ملايري كه 4 زبان زنده ي دنيا عين بلبل حرف مي زند و حداقل مي دانم چون از مركز امكانات و اهداف دور است، به هيچ جايي نرسيده است!! اگر بخواهيد سوالم را جواب بدهيد، برايم مثالي غيرايراني ميزنيد، مگر نه؟!!
- ميخاييل شولوخوف و آنتون چخوف از روسيه، آرتور ميلر و سالينجر از ايالات متحده امريكا، و بسياري ديگر از نويسندگان از بسياري ديگر از كشورهاي جهان، شهرستاني بودند و شهرستان نشين. لئو تالستوي كه اصلاً دهاتي بود و دهات نشين. البته داستيايوسكي از اول پايتخت نشين بود و آخرش هم پايتخت نشين مرد!
در مورد آن دوست ملايريتان هم عرض كنم، خودم را مثال نمي زنم، اما در ميان دوستان تهراني ام بيست سي نفري هستند كه هفت هشت تا زبان زنده ي دنيا را مثل بلبل حرف مي زنند و كسي برايشان تره هم خرد نمي كند!
ساده ترين كار در جهان انداختن تقصير به گردن يكي ديگر، و اگر كسي نبود تقصير را بپذيرد، به گردن شرايط است. اما از من يك چيز را بشنويد انسان هرقدر هم براي خودش توجيه هاي منطقي براي شكستش پيدا كند، تغييري در وضعيتش پيدا نمي شود. (من گفتم شكست خورده بودم؟ مگر آنكه خودم گفته باشم!!) اينكه اگر فلان فوروارد پايش ليز نمي خورد يا در شرايط بدني بهتري بود، گل پيروزي را مي زد، هيچ تغييري در نتيجه ي مسابقه ايجاد نمي كند.
اگر يك سري به هر پايتختي در جهان بزنيد، متوجه ميشويد 99 درصد آدمهاي موفقش شهرستاني اند.
* و سوال آخر. به عقيدهي شما، مطالعه و تحقيق روي آثار نويسندگان خارجي و به خصوص غربي، ميتواند به كار خوانندگان ايراني بيايد و اصلا تاثير ادبيات غرب روي فعاليت نويسندگان داخلي را چه طور ارزيابي مي كنيد؟
- چون مترجم هستم، پاسخم به پرسش شما قطعاً مثبت است. اگر چنين تصوري نداشتم ترجمه را قطعاً نه تنها به عنوان شغل كه به عنوان مهمترين انگيزهي وجودي ام انتخاب نميكردم.
-----------------------------------
۱۶- winamp اسكينهاي جالب و زيبايي را عرضه كرده است
۱۷- glossaryهاي جديد فارسي براي ديكشنري قدرتمند بابيلون
۱۸- يكي دو وبلاگنويس پرشرو شور هم دست داشتند...
۱۹- اعتراض نسبت به طنز شبهاي برره بالا گرفته!! در اين مملكت، آب خوردن شما هم مورد اعتراض قرار ميگيرد. ناراحت نباشيد // من يك مقدار به دانشجو بودن اين افراد شك دارم!!
۲۱- كشتهي تنظيم حرفهيي اين خبر هستم: فرزاد حسني خبر از نزول تورات داد!
۲۲- متن هر شعري را كه به زبان فارسي خوانده شده اينجا بيابيد
۲۳- وبلاگ انگليسي من
۲۴- مقالاتم در يك نشريهي هندي// با نشرياتي از پاكستان نيز در حال مذاكره براي آغاز همكاري هستم
۲۵- آفرين كوچولو!
۲۶- دايرهالمعارف اصطلاحات كامپيوتري
۲۷- بيخيال سخنگو!
۲۸- خبرهاي سايت آفتاب را در سايت خودتان بگذاريد تا خوشحال بشوند طفلكيها!
۲۹- اي مردهشور آن مفاسدتان را ببرد. دهن آسمان باز شده شما فقط مسلمان افتاديد زمين؟
۳۰- منتظر بودند شما به منع دخانيات و... اعتراض كنيد!
۳۱- من لذت ميبرم وقتي ميبينم روزنامهي شرق آرم سوني را ميگذارد زير خبر كنفرانس مديريت اطلاعات و...